|

در شبیه چنین شبی ، در سرمای برف ۱۷ بهمن ، زن و مردی آمدند خونشون در خیابان فاطمی و دیدند دزدان نابکار منزل را حسابی تمیز کرده اند و برده اند.
زن دچار درد زایمان شد و دمدمای اذان پسری به دنیا اورد...علیرضا
***************************************************
قصه زندگی من از چنین جایی شروع شد... اوستا کریم ،با خلا من را آورد و در سپیدی زاده شدم...مثل همه شما ها منهم برای دلخوشی خودم ،داستان تولدم را رمزآلود میخوام ببینم...
امشب ولیمه حج آقای گلستانی رفتیم..با بچه های mecو جای همه رفقا را خالی کردیم...ایشون از تمتع بسیار حس خوبی گرفته بودند...آدم هوایی میشه بره...
راستی تا یادم نرفته بگم که این ترم ۹۰ تا بیست داشتم. ..پراکندگی نمره دانشجوهام هم خیلی کم شده...باید خستگی از تنم بیرون بره نه؟؟!!!!
|