|

خواب از سرم پریده است.
فکر مرگ درونم را میکاود.
روی تخت ICU افتاده ام.احتمالا حتی نمیتونم دست و پاهام را تکون بدم.زیاد اختیار این بدن را ندارم.اما هنوز میتوانم بیندیشم.پرستارها از روی انجام وظیفه می آیند و میروند.یکی لیدهای دستگاه الکتروکاردیوگرام را چک میکند و یکی دستگاه تنفس مصنوعی را و من هنوز چند دقیقه...یا ثانیه وقت دارم تا آخرین واژه های زمینیم را مرور کنم.
لقد خلقنا الانسان فی کبد / انسان را در رنج آفریدیم.
***************************************************************
دارم زندگیم را مرور میکنم.خیلی سریعتر از اونیکه درباره تجربه های نزدیک به مرگ خونده بودم. کودکیم، پدرم و مادرم و مدرسه و هم کلاسیها و دبیرستان و صفهای مدرسه و شبهای بمباران و پناهگاه و کنکور و دانشگاه و ترم یک و عاشق شدنهای ناگهانی روزهای دانشجویی.
دوستانی که اومدند و رفتند.بعضیهاشون با عشق بعضیهاشون با نامردی.خیلیهایی که حتی تو orkut هم پیداشون نکردم.
به معلمانم.خانم کلاس اول و دوم و....به سه شنبه ها که مادرم میومد دنبالم و پیاده میرفتیم تا تعاونی های شهر و روستای سر حافظ که با بمباران با خاک یکسان شد....
**************************************************************************
انما الحیات الدنیا لعب و لهو / زندگی دنیا بازی و سرگرمی شماست.
عاشق میشدی و میگفتی که دیگه خودشه...چقدر گذشت تا فهمیدی هر کس آمده بود بخشی از تو را به تو باز نمایاند...و تو چقدر نفهمیدی.
بیچاره مادر و پدر که تحملت میکردند.دعواهای تلفنیت...انتظاراتت واسه یک زنگ تلفن و بد اخلاقیهات و....
معلم ادبیاتت تو دبیرستان،دکتر شکیبا،که پسرش شهید شده بود...یک بار سر کلاس خیلی دیر رسید.تا رسیدش و نگاهش را دیدی ، بند دلت پاره شد.میدونستی که دیشب یاد پسرش بوده که دیر پا شده...اول درس گفت : عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری .اینقدر سر کلاس گریه کردی که خودش بغلت کرد و ازت خواست آروم بشی...رفتی توی نمازخونه و چقدر سنگین بودی و عمیق! شاید الان هردوشون پیش هم باشن....

**************************************************
محمد بزرگ :انت مع من احببت/ : تو با کسی محشور میشوی و هستی که دوستش داری.

به عشقهای زندگیم نگاه میکنم.فرصتی نیست.هر لحظه مرگ نزدیک و نزدیکتر میشود. به عشقهای نوجوانی و بعدش دانشگاه و بعد که وارد زندگی شدی.جاهایی که از ته قلبت کسی را میستودی و هرگز نفهمید.تو هم نفهمیدی که فاصله با او یک جرات بود...یک کم دلیری.
چقدر برنامه ریزی میکردی که سر راهش سبز شی تا شاید با دیدنت بیاد جلو و خودش اصلا ازت بپرسه که چته؟؟!!!هزار بار این دیالوگ اون لحظه را تو مغزت مرور کرده بودی و شیرینی اون دیدار دونفره را تو تخیلات و رویاهات چشیده بودی...
********************************************************
خیانت میکردی...اسمش را میگذاشتی تجربه ولی الان که خودتی و خودت و پرونده عشقهایت، دردش را حس میکنی.چقدر هم گزنده است!
الم یعلم بان الله یری؟آیا انسان نمیداند که خدا دارد میبیند؟

******************************************************
چهره مریضانت دارد میاد جلوی چشت...اکثرا مهربونند .ساعاتی که باهاشون نشستی چقدر نورانیند؟؟؟!!!! تو سبکی...اونها برایت شمعی نگه داشته اند که صورت فرشته مرگرا نورانی تر ببینی.
یکی دوتا از شاگردانت پشت در بخش مراقبتهای ویژه دارند توسل میخونند: یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله.
از اون همه هیاهو و شکوه دوران تدریست فقط خاطره ای مانده و بزرگداشتی.الان خودتی و خودت و قلبت.شادیها و کف زدنها میگذرند.تنها عشق است که میماند.
******************************************************
داره تموم میشه...پس مرگ اینجوری میاد.آهان شما باید فرشته رهایی من باشید.چقدر خسته ام!!!بهم سلام میده...میاد نزدیکم.
میتونم خنکی و نورانیتش را حس کنم.نفسش بوی بهشت میده...
نترس و غمگین نباش.
همین را میگوید.سبک میشوم...مثل بوسیدن روی ماه است.دارم از بدنم فاصله میگیرم.مثل فیلم city of angels شدم...از این بالا دارم به زمین و خودم و عمرم مینگرم.چند ساعت بیش نبود....
ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه/ ای انسان تو به سختی بسوی پروردگارن رهسپاری تا او را ببینی
*******************************************************
پیامبران راست میگفتند . باید عاشق شد و رفت

******************************
-
نام این نگاشته از اشعار مرحوم م. سایه اخذ شده بود
-
این نگاشته بر اساس احساسی نوشته شد که در اثر دیدن فیلم my life در بنده ایجاد شد.فکر میکنم مونولوگم ، گفتمان هر کسی با آخرین ثانیه هایش میتواند باشد...لزومی ندارد از فردیتمان در لحظه های خروجمان از جسم بترسیم.
-
برای این نوشتار استثنا میشه کامنت و نظرات گذاشت.
*******************************************************
salam; umade budam ke dar morede matlabe ESHGE ZAMINI VA VALENTAIN benevisam ke matlabe jadid ra didam.hafaye shoma dar har 2 mored dagdage hamishegiye mane, man kheyli adame khubi nistam vali hamishe arezu mikardam ye fereshte az asemun biyad sare raham ,, ino be dustam goftam,goft shahre fereshtegan ra bebin ,man fekr mikardam fagat man arezush ra daram bad didam ey dele gafel filmesham sakhtan. are eshge zamini lazeme gol gereftane valentain ham aliye vali ku un eshge ba arzeshe mundegar har kas miyad ta ye zamani va mire nabayad vabaste shod!!!bad adam badi har valentain adame jadid na in sakhte,be khoda kheyli arzesha bi arzesh shodan aslan age begi eshg mikhandan yeki az tanhayi miyad yeki az tamae yeki havas ku rastesh taze hezarta meyar bayad sanjid ke khube yana? aslanche etebari ke hamrahe to bashe napare bere bad beri hey ketab bekhuni bad gati koni , eshg kheyli vasie ziba va bi nahayat vali ku ,taze momkene yeki biyad khub bashe vali natuni dusesh dashte bashi!!!!!vay in akharesheee, tanha ham ke tagatesh nist adama ham ke ajib shodan taklif chiye, nemidunamarezume jaye khanum doctore shahre fereshtegan budamfekr konam ba in fekra bemiram man 3 sale daram fekr mikonam, har lahze vali .....kash manam bi khiyal budam mesle kheyliya
نامه ای از دختر خانمی ۲۵ ساله / هنرمند
|