«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v خدا صدای دختر را شنید یا پدر دختر را؟

شنبه، 16 ارديبهشت 1385

هر روز و شب حد اقل دو ساعتی پای کانالهای مد و ftvو  tv-moda  مینشست و اخرین مدهای لباس و کفش و کیف را با ولع و حسرت و...تماشا میکرد. باباش کارمند عالیرتبه بود اما خرج کردناش حساب و کتاب داشت.یه موبایل تالیا برای دخترش گرفته بود و ماهی ۳۰۰ تومان نیز به هر بدبختی شده بود تهیه میکرد تا دخترش به کلاس ورزش و زبان و...راحت برسد.

* همیشه در حال مقایسه خودش بود با بقیه دخترها...اوناییکه کیف و کفش دو میلیونی  FENDI  یا ماشینهای آنچنانی سوار میشدند یا هر هفته رستوران آنتروکد میرفتند که سس اصل از پاریس برای مشتریانش سرو میکنند. حرفها هم که همه از جنس معروف این تیپها بود:

کی با کی تیک زده

ُمهمونی کامران تو ویلای لواسون و

مسافرت مهتاب به جشنواره کن و تور برزیل و....

اصلا در این حد و اندازه ها نبود که تو این بحثها بتونه چیز بیش از یک شنونده باشه لذا حرص میخورد که چرا تو خانواده ای معمولی به دنیا اومده ( هر چند که خانواده اش بسیار خوش نام و تحصیلکرده و دارای جایگاه اجتماعی استثنایی بودند ولی پولهای  آنچنانی نداشتند)

***********************************************************************

تو حراج نمایندگی لباس دیزل با هم آشنا شده بودند حراجی که شلوار جین زیر دویست هزار تومان نداره!!!پسره سمتش اومده بود: از اون مو سیخ سیخای برنزه  که با ژست تام کروز راه میروند و با افه براد پیت میخندند و ساعت رولکس دستشان میکنند و با دخترها  خیلی پست مدرن روبرو میشوند!

 سر قیمت و مارک و...باهاش گرم گرفته بود و دست آخر تبادل شماره تلفن و...

هفته ای دو سه بار با پسره  و پرادوی  سفیدش میرفتن رستورانهای گرون قیمت ...یه چیزای براش مهم شده بود که باعث شده بود به خونه فشار بیاره...دیگه موبایل تالیا افت داشت براش ...دیگه افت داشت مهمونی زیر ساعت ۲۲ وارد بشوند.دیگه افت داشت براش که تو مهمونی لب به drink ناب جانی واکر نزنه بالاخره هر چی که باشه شاید امکانات اونها را نداشت اما اداشون را که میتونست در بیاره!!!

*  شبهایی که میرفت مهمونیهای آنچنانی و gathering هایی که تا دیروقت  رامی بازی میکردند،پدرش دم در خونه می ایستاد تا جلوی همسایه ها آبرو داری کنه

مامانش داشت از دستش دق میکرد.یک عمر زندگی با شرافت و الان  دختری که فقط دوست داشت دیگری باشد و از  متوسط بودنش شرمنده بود.هر شب خدا خدا میکرد که دخترش کمی هم به فکر زندگی جدی و تحصیل و کار و ازدواج و...بیفتند.خدا خدا خدا....

پدر و مادر پیر و پیرتر میشدند و دختر به زعم خودش زندگی جوونانه خودش را میکرد. یک شب مست اومد خونه منتها کلی عطر دیور زده بود که بوی تند الکل به مشام پدر و مادرش نرسد.

*****************************************************

نصفه های شب دل درد سراغش را گرفت.اول فقط به خودش مییچید...بعد ناله شروع شد بعد ناله ها بلند و بلندتر شد تا تبدیل به جیغ شدوسراسیمه پدر و مادرش بردندش بیمارستان و مسکنها تزریق شد اما درد ابدا تغییری نکرد.دیگه ترسید...کم کم خدا را صدا زد.ضعفهایش را به وضوح میدید و درماندگیش او را به تضرع وا داشت. هی خدا را صدا میزد...خدا...خدا...خدا

********************************************************************

سوال اینست: خدا  آن شب هم  صدای هر مادر و دختری را میشنید...به فرشتگانش چه سفارشی کرد؟؟؟؟

 

 

v نوشته شده در ساعت 12:44 ب.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.