|
********************************************************
راستی رفتم سراغ واکسیه تو ولیعصر ، دیدم اسبابش را بهش پس داده اند و دوباره بساط کوچکش را پهن کرده و به کسب روزی مشغوله...خدا وکیلیش نیاین برام از اهمیت شهر سالم بگین و فلسفه بافیهای مدرنیته را برام مرور کنین!!!!
بیست سالش بود و بچه مشهد بود و مدتیست بعد از خدمت داره کار میکنه که با درآمدش به عشقش برسه .وقتی منو دید کلی با یک نجابت خاصی ازم بابت قضیه لنگه کفشم عذرخواهی کرد ...کلی با هم گپ زدیم و اجازه داد عکسی از خنده هاش بگیرم.
این نامه را دختری نوشته که حضور ساکتش در کلاسهای من همیشه مغتنم بوده...دردهایش را برای من نوشت و ازش اجازه گرفتم و بهم اجازه داد که با بعضی حذف ها نامه رادر سایت درج کنم...خودش احتمالا این مطلب را در سایت خواهد خواند و نظرات شما را نیز با دقت پیگیری خواهد کرد....
سلام اقای دکتر
امروز تو سایت مطلب واکسی رو خوندم نظرات بچه ها رو هم دیدم
نمی دونم بچه ها چقدر به حرفهایی که میزنن معتقدن
خیلی ها عادت دارن قشنگ شعار میدن به سرعت این وقایع رو تحلیل میکنن و نتیجه میگیرن
من کمتر سعی میکنم وارد این قضایا بشم
شاید چون خیلی زود حالت تهاجمی می گیرم
یعنی سریع به یاد دوران سختی میافتم که بالاخره تموم شد
هر چند خاطراتش تا ابد در ذهنم مونده ونمیخواد رهام کنه
خیلی وقتا از همکلاسیهام ودوستهام میشنوم که میگن کاشکی دوباره برگردیم به بچه گی هامون
اما من دوست ندارم حتی برای یک لحظه به بچه گیهام برگردم
بابای من یه معتاد بود
مامان سه بار بابا رو ترک داد اما فایده ای نداشت
بابا به خاطر سردرد هاش دوباره معتاد میشد
سن سی ویک سالگیش فهمیدیم تومور مغز داره
مامان با همه وجودش باز هم واسه بابا همه کار کرد
اما بابا تو سن سی وچهار سالگی فوت کرد
مامان موندوشش تا بچه
من وبرادرهام
مامان با فروش اسباب خونه که چیزی هم نبودند
با گرفتن وام و این جور چیزها
ما رو از خونه ای که با عموهام داشتیم کشید بیرون
وبار یک زندگی هفت نفره رو خودش تنها به دوش کشید
مامانم زن باسوادییه
بهترین هدایایی که مامان برام میخرید کتاب بود
هنوز هم همینطوره
بهترین هدیه خدا به من مادرم بود
تلخ ترین واقعیت زندگی من اینه که مرگ بابام برای ما بزرگترین شانس زندگی شد
شاید باورتون نشه اگر بابا زنده بود احتمالا الان یکی دو تا بچه هم داشتم
توی فامیل بابام من بزرگترین دختری هستم که هنوز ازدواج نکرده
تو کل فامیل هم اولین دختری هستم که رفت دانشگاه انهم دانشگاه دولتی وروزانه
با زحمات مامان زندگی شدیدا بحرانی ما سروسامانی گرفت
وقتی بابا رفت من هشت سالم بود
بزرگترین برادرم چهارده سالش بود
الان سه تا از برادر هام ازدواج کردن
مشکلات مالی خانوادمون با همت خودمون حل شده
وزندگی ما چند سالییه
به یک ارامش نسبی رسیده
اما خاطرات تلخ کودکی های من همیشه با منه
روزهای لبریز از امتحانهای سخت خدا به من خیلی چیزها یادداده
قدرت تحمل من برای سختیها خیلی زیاده
چون خیلی چیزها رو به چشم دیدم
الان هم خیلی خوب حرفهای بچه های یتیم را درک میکنم
وشاید بیشتر از دیگران درد از بین رفتن وهدر شدن صدقات هنگفتی رو دارم
که میبینم چطور براحتی از بین میره
من هیچوقت حرفهایی رو که الان براتون گفتم برای هیچ کس نگفتم
همیشه از اینکه به ریشه های گندیده ی کودکیهام دست بزنم میترسم
خیلی دوست دارم بابا رو به خاطر همه ی کارهاش ببخشم
اما نمیتونم شاید هم نمیخوام
نمیدونم
همیشه میترسم کابوسهای کودکیم بعدها زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده
یا جایی توی زندگیم بین من و دیگران فرقی گذاشته بشه
وقتی بچه بودم از ترحم متنفر بودم
الان هم از اینکه کسی از گذشته من چیزی بدونه وبخواد
برای بچه گی هام دل بسوزونه بدم میاد
برای شما راحت حرف میزنم
چون میدونم مثل بقیه ادمها فکر نمیکنید
به نظر شما تو این ادمها با این همه شعارهای قشنگ چندتاشون
تو خیابونها از پسربچه ها ودختر بچه های گلفروش گل خریدند
یاکبریت
یا جوراب
یا هر چیزدیگه ای
........
تازه این بچه ها گدا هم نیستند
دارن کار میکنن
چند تا از ماها تو خیابون باهاشون حرف میزنیم
رفتار دولتمردان ما بااین قشر ازمردم افتضاحه
رفتار خودمون هم همین طور
این ادمها قربانی هستن
قربانی ندونم کاری والدینشون
به نظر شما چند نفر مثل من شانس مییا رن
که مادری مثل مادر من داشته باشن
دکتر خیلی زیاده کویی کردم
ببخشید وقتتون رو گرفتم
*******************************************************************
شما نیز نظرتان را برام بنویسید
|