|
دست از سرش بر نمیداشت، اعصابش را به هم ریخته بود، نه میتوانست دورش کند و نه از پس کشتنش بر میآمد. کشتن او بی شک برایش آرزو شده بود، تصمیمش قطعی بود، باید بلند میشد. خانه تاریک بود. برق ها رفته بودند، نمی توانست چراغ روشن کند، مهتاب اتاق را نیمه روشن کرده بود، همین نور هم کافی بود تا از تصمیمش منصرف نشود، نگاهی به دستش انداخت، به خود یاد آوری کرد که پس از اتمام کار باید دست ها را بشوید. میدانست که آثار آن موجود کثیف نیز او را آزرده خواهد ساخت. ناگاه چیزی در وجودش او را به فکر برد، عذاب وجدان داشت، به این اندیشید که
اگر آزارش داده فقط به خاطر طبیعتش است و بس. باخود گفت: "اگر او نمی رود شاید این من هستم که باید بروم. شاید من جای او را تنگ کردهام، شاید حقی از او ضایع کردهام. اصلا چرا فکر می کنم او موذیست؟ اصلا چرا باید از او بدم بیاید؟ چرا فکر می کنم خونخوار است و پلید؟"
صدایی او را به خود آورد، خودش بود، نجوای آزار دهندهی او. به دنبال صدا رفت، تمام افکار منصفانهی چند لحظه پیش جای خود را به خشم داد. سرگردان رفت و رفت، چرخید و چرخید. صدا بلند تر میشد. اورا دید. دستش را پرتاب کرد، دیگر صدا به گوش نمیرسید. آرام آرام دستش را گشود. دلهره داشت، او را کشته بود. باید به سرعت دستش را میشست. دوید. لبهی فرش بلند شده بود، پایش به آن گیر کرد، سرش به شدت به زمین اصابت کرد. درد زیادی در بدنش احساس میکرد. چند دقیقه همانجا افتاد تا فهمید بی حسی به سراغش آمده. نفهمید که در حال بی هوش شدن است یا مردن.نمی خواست بمیرد. در حالی که سعی داشت فریاد بزند:"من زندگی را دوست دارم!" به این فکر کرد که مجازات قتل یک مگس نباید چنین سنگین باشد
از وبلاگ loveyour life برداشته شد:
|