«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v لعنت به تو که اسمت را مرد گذاشتی

دوشنبه، 6 آذر 1385

اگه میرید پابوس حضرت رضا بهشون بگید اینقده دعای من کافی نیست برای نجاتم؟
**********************************
این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم...دیگه ازش خبر ندارم.پزشک بود و بسیار مومن از اوناییکه نمیخوان بقیه را شستشوی اعتقادی بدهند...از اوناییکه با دیدن یه مریض اونجوری ،احساس خود بقیه را ارشاد کنیش  گل نمیکرد
اصلا راحتت کنم...از اون بچه هایی بود که یه ترم میومد سر کلاس یا بیمارستان اما اساسا دیده نمیشد.نه حرف زیادی داشت واسه زدن نه بر و روی داشت که شاه پسرهای ترم دوره اش کنن نه قرتی بازی ما ها را بلد بود که مخ استادا را بزنیم...به همین سادگی یه دختر معمولی اما دلنشین بود
وسطهای طرح خدمت در مناطق محرومش بود که مقاله اش را یک خانم دکتر ایرانی در اوهایو ایالات متحده پسندید و براش دعوتنامه فرستاد و ویزای عالی بهش دادند
تو این هیر و ویر یه آقا پسر فرنگ رفته ای تشریف آوردند و بنای بر  علاقه و روشنفکری و لزوم آزادی زنان و...گذاشتن.خانواده ساده فرزانه هم گفتند دختر تا به گناه نیفتادی برو خونه بخت!
-آخه بابا من دارم یرم واسه ادامه درسم به آمریکه
- آمریکا به چه دردت میخوره...دختر هر چی هم بشه بایدشوهر کنه
*****************************************************
ازدواج...کم کم پرده ها بالا میرود.داماد شکاک است...نه از اون شکهای گهگاهی پسرها....کاملا پارانویید در حد هذیان...معلوم شد که در دوران تحصیلشون در فرنگ زیر داروهای شدید ضد توهم هم بوده
پرده ها بالاتر میرود: مادر و برادر داماد هم مساله دارند.بدترین تهمتهای ناموسی به فرزانه توسط کل خانواده داماد / تمسخر نماز خوندن او... شراب سر میز شام این دختر مومن آوردن / برداشتن و گم گور کردن تمامی مدارک تحصیلی و کارتهای معرفی پزشکی و پاسپورت وهمه دار و ندار دختر بدبخت
بعد از 9 ماه دختر با سرافکندگی به خانواده اش کمی اطلاعات میدهد به امید حمایت در برابر این دیوصفتان
دادگاه خانواده...شکنجه گاه روح یه زن...مرد نمی آید ...کشتن زمان...فرصت امتحان تخصص ایران میگذرد...مهلت ویزای آمریکا سر آمد...مرد نمی آید...دادگاه بارها و بارها خانم دکتر را فرامیخواند...مرد نمی آید...فرزانه دو سال در این بی دادگاه به صرف نیامدن مرد- که دنبال عشق و حالش بود - بیرحمانه خرد میشود...کسی صدای زنی بی پناه را نشنید...امشب فرشته ای می گرید و قاضی و منشی دادگاه تلویزیون میبینند و مرد باز  به مادرش میگوید: هنوز وقتش نشده بروم دادگاه...بذار بپوسه دختره فاحشه
*******************************************
سلام من را به امام رضا برسان...آخرین حرفش بود
*************************************************
    • لازم به هیچ توضیح مشخره ای نیست که این داستان واقعیست تنها اسمی عوض شده است
    • همچنین لازم به توضیح نیست که حالم از  بعضی دادگاههای کشورم بهم میخورد و اصلا هم حوصله التماس به یک قاضی بیسواد را ندارم که به  خاطر نوشتن این داستان بخواد من را ببرد زیر اخیه...پس کمی فکر کنید...لازم نیست برای فهم چیزی خودتان آنرا بیازمایید
    • اگه داستانی از این دست شنیده اید یا دیده اید برای بنده بنویسید که احتمالا بتونم به گوش خیلیها برسونم...حداقل کاری که میشه کرد اینه که آبروی این آدمهای بی هویت را ببریم حالا چه زن چه مرد.
    • لعنت به کروموزومهای  کسیکه اینجا به جای یک کامنت معنا دار بخواد آشغال بریزد  
  • ********************************************************************

کامنتهای آموزنده ای برای این متن نوشته شده است .بعضی ها هم نامه زده اند که مناسب خوندن بقیه هست البته با اجازه نویسندگانش که من شخصا میشناسمشون

سلام آقای دکتر
گاهی چقدر حس خفگی زياد می شه . برای بودنمان، برای تمام حس با ارزشی که آدم می تونه بعنوان يک خانم  ، يک مثلا بانو ، تبلور يافته آنيما  و خيلی حرفهای قشنگ ديگه  داشته باشه و در عين ناباوری ساده ترين حق شهروندی هم ازش گرفته می شه . به همين راحتی و به همين گزندگی . بايد فقط يک خانم بود تا نهايت از بين رفتن اين ارزشها را در جامعه مدعی اسلام ، کاملا با تار و پود حس کرد . لازم نيست بگم حکايت فرزانه ها چه آتشی به دل ما می زنند ، اونم به اسم قانون اسلام . حکايت دادگاهها که بماند ، متاسفانه همه يک جورايی با اين مسايل آشنا هستن. چند روز پيش کامنت جالبی در يک سايت خبری ديدم که نوشته بود: " در مغرب زمين مسلمان ديدم اما از اسلام خبری نبود ، در اينجا اسلام هست اما مسلمانی نديدم"  کاش اقلا دست از ادعاهامون برمی داشتيم.
بنا بر موقعيت کاری مدت چند ماه مجبور شدم حضور يک آدم پارانوييد را به عنوان همکار داروساز تحمل کنم ، فقط خدا ميدونه که چقدر طاقت فرسا بود . و  چی از اين بدتر که آقای  مدير ارشد می فرمودن که  اصلا  ايشون مشکلی ندارن معلوم نيست چگارش کردين . ديوانه کننده بود ، آدمی که به حد پريشان گويی رسيده بود و راستش ديگه اصلا احساس تامين جانی هم در آزمايشگاه محل کار نداشتيم ، ولی چون ما خانم بوديم  حق با ما نبود .عاقبت اون بيمار تظاهرات بالينيش را جلوی مدير عامل شرکت و آقايان ديگه نشون داد تا اونها قبول کردن .  فکر ميکنم يک آدم مثل فرزانه با يک بهره هوشی بالا مجبور شده مدتی با چنين بيماری زير يک سقف زندگی کنه ، فقط خدا به فريادش برسه .   نميدونم اين آقايان قاضی ، مدير ، يا هر کس ديگه بعدا ميخوان چه جوری جواب پس بدن ؟
شايد يک لعنت به تنهايی برای خيليها کم باشه. جامعه ما به يک زلزله فرهنگی نياز داره....
برای فرزانه ها اقلا دعا کنيم به عمق زخمی که روح هممون برداشته
 
 
فرصت کامنت برای این پست به اتمام رسیده است.در پستهای بعدی میتونید نامه خود دکتر فرزانه را دنبال کنید.

v نوشته شده در ساعت 01:27 ق.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.