|
الان نامه اش رسید. همه کامنتهای پست قبلی را خونده بود...اگه مطلب قبلی را نخوندی اول برو یه سری بزن بعدش نظرات بچه ها را هم بخون ...( اینجا )
جالب بود برام که کل مطالب را خونده بود...نمیشه همه نامه را بذارم اما برای عبرت خوبه...یعنی عالیه چون پشتش دردهای یک انسان است...یک طبیب زن....مومن و محجب... مترجم دو کتاب درباره زندگی بهتر ،پذیرش و ویزای امریکا دستشه اما به خاطر کینه های یک خانواده باید در این دادگاهها ویلون باشد...این نامه حتما خوندن دارد :
**********************************************************
بخشهایی از نامه فرزانه برای خوانندگان سایت
...کل زندگی ما ۷ ماه طول کشید...من را عقد کرد و تمام این اتفاقات در دوران عقد رخ داد . از خارج اومده بود و با برادر ۵۰ ساله مجرد و خواهر ۳۶ ساله مجرد و مادر ۷۰ ساله اش زندگی میکرد...قرار بود بعد از عقد بره خونه مستقل تهیه کنه (که هرگز نکرد)
منی که در خانه خودم حتی فرصت ظرف شستن نداشتم موظف بودم همه ظروف خاندان را بشورم درحالیکه کل خانواده مینشستن و فیلم مبتذل میدیدن و مراسم شراب خوران داشتند ( فرزانه نمازخون است و قبل از ازدواج روحش هم از رفتارهای غیر اخلاقی شوهرش بی خبر بوده)

دست آخر هم اژانس نمیگرفتن برم خونمون(خانه پدریم) بلکه باید تنها میرفتم تو یه اتاق کز کنم تا خوابم بره
شوهرم هم میرفت اتاق برادرش میخوابید!
بدترین شکنجه روحی را مادرش میکرد. اولا به تفسیر ایشون چون پسرشون مرده میتونه با هر زنی معاشرت کنه و زن باید همسری کنه نه فضولی ( شوهرم همیشه از روابط خصوصیش با زنهای المانی و رومانیایی با شوق و ذوق تعریف میکرد)
مادرش به من سرکوفت میزد که چاقی ( فرزانه به زور به نظر من ۴۵ کیلو بشه!)
خواهر ۳۶ ساله اقا هر روز بزک کرده تو ماشینش مینشست و میرفت تو ایران زمین چرخ میزد و ته نجابت خطاب میشد اما من ابرو که بر میداشتم بدکاره بودم!!!
تمام حقوق طرح من را ازم میگرفت و یه بار که چند ماهی بهم حقوق نداده بودند زد تو گوشم که چرا پولت را قایم میکنی؟ و بزور میخواست ازم چک سفید بگیره برای اثبات علاقه ام به او

...از نظر اونا من سرشار از بدیها بودم در حالیکه اوائل فرشته زندگیش بودم...شعر میسرود برام...زانو میزد جلوم اما اینقدر بی توجه بود که من تنها یک زن اسیر بودم حتی زناشویی را ازم دریغ میکرد تا تحقیر شوم و از چهره و بدنم متنفر بشم و در عوض شرح دل اراییهای اقا را با سایر زنان گوش کنم!
...اینقدر پارانوئید(شکاک) بود که یه بار اومد بهم گفت که خواب دیده با مردی به نام بهمن رابطه دارم و کتکم زد ( دکتر مملکت به خاطر یه خواب کتک بخوره...خیلیه)
حتی اجازه نداشتم با پسرعموم که زن و بچه داشت و طبیب بود حرف بزنم!
...حتی یک کادو محض نمونه واسه من نگرفتن...نه خودش نه خانوادش
من قبلا شیک پوش بودم اما اینها همه هویتهایم را ازم گرفتند...تو گوشم فرو کرده بودند که زن خوب که از این لباسها...نمیپوشه...حتی لاک زدن زیر جوراب را نشانه فاحشگی یک زن میدانستند
معتقد بود اکثر زنان فامیلش عاشقش بودن اما دنبال زن نجیب میگشته که منو گرفته...میگفت حتی زنای چادری فامیلش سالم نیستند!
مادرش درباره بدترین مسائل با چنان لذتی حرف میزد که آدم چندشش میشد.اما خودش معتقد بود که از سادات طباطبایی هست و حرفش حجیت داره.خودش بی حجاب شده بود اما یه روز که برادرم ازم عکس میگرفت گفت بدون اجازه من حق نداشتی( صد رحمت به مادر آناستازیا در سیندرلا)
درباره نظرات بچه ها در پست مربوط به خودم باید بگم که قضاوت سخته....نچشیدن...نمیدونن خیلیها که چقدر خسته ام...چقدر گریسته ام و میگریم...اشکالی نداره ،
فقط ساده نگیرند دردهای زندگیم را
******************
فرصت کامنت این نوشته اتمام یافته است
داستان پریناز را دنبال کنید
|