«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v شاپور ، شاپور، شاپور

سه شنبه، 17 بهمن 1385

دوستی داشتم در مسکو به نام الکساندرا بلولیکووا که شب تولد بیست سالگیش گریه میکرد...طوری که هر کس یه تعجب وا داشته میشد ! هر چی بهش میگفتم که آخه تو تازه داری آدم حسابی میشی... میگفت که از فرداهای زندگیم کم شد !

**********************************************************************

 

وارد ۳۳ شدم .

اگه موبایل بودم احتمالا به خاطر روند بودن عددم ، گرونتر شده بودم اما چون از گونه های انسان هستیم احتمالا میخوره تو سر مال و بزخر میشیم !

تو  دهه دوم زندگیت که جلو آیینه میری داری میگرید نکنه یه جوش جدید تو صورتت در آورده باشی...چقدر قیافت شبیه فلانی شده یا چقدر شبیه فلانی نشدی!!!

 

 

تو دهه سوم زندگیت وقتی جلوی آیینه میری و میگردی که خط ریزش موت چقدر پیشروی کرده ( مال ما که لا مصب از همون دهه دوم گازانبری حمله کرد!!!) 

 توانگری / ۴ سال پیش / روز آخر

دهه چهارم زندگی یعنی انتظار موی سفید داشتن و هر روز صبح با تردید و واهمه سراغ آیینه رفتن که دیگه داری پا به سن میشی...میانسالی روانی ...شوکهای فلسفی...سوالات کلیدی درباره هستی ، جایگاه خودت ، نسبتت با بقیه اجزای عالم ، روابط خانوادگی و عاطفی ، ترس از تنها شدن...چسبیدن به پدر و مادر و همسر و فرزندان و....غافل از اینکه این  تو بمیری از اون تو بمیریها نیست .درد تنهایی ، تنها با حضور دلداری برطرف میشود که فارغ از زمان و مکان و...حضور دارد.

دهه سوم میشینی هی میگی خدا رحمت کنه فلان معلمم را...راست میگفت.دلت واسه خیلی چیزها تنگ میشه...معلمهات ، حیاط دبستانت ، برف بازی رو پشت بوم خونه مادر بزرگ تو حسن آباد . جمع توله جنهای کوچتون که واسه رو کم کنی میرفتید گل کوچیک با کوچه بالایی ها...

واسه دوغ بعد فوتبال که امیرکلالی همه را مهمون میکرد

واسه آزادی خرمشهر و موشک بارون و پناهگاه و مراسم شهید ناظم

واسه دبیرستانت  مفید، هم دوره ایهات...طهمورث ضرغام زاده که میومد سر تو را میخاروند و میگفت اینطوری کنکور قبول میشید

واسه دانشگاه ،  رتبه خوب و کلاس بیوشیمی دکتر فیروزرای ، هم کلاسیها و احساسات  و عشقهایی که هرگز بیان نشد و موند تو سینه و الان تنها  لبخندی از اون جوششها و خروشها بر لبانت مینشیند

۳۳ سالگی از این جهتش به جای تبریک یه جورایی هشداره.

یه فیلم طنز دیدم چند شب قبل که کلی توش گریستم / click   با بازی آدام سندلر...استثنایی بود برای من ! یه نفر توش دستگاه کنترلی داشت که همه چیز و آدمها و وقابع را میتونست کنترل کند ! برید ببینید ...به ویژه شاگردای کلاسهام تا حسهایم را حس کنید

از همه بچه هایی که به هر طریقی بهم تبریک گفتند با نامه با پیام کوتاه با ۳۶۰ با حسهای خوبشون ، ممنونم . تو یکی از نامه ها ، یکی از بچه های کلاس مردشناسی برام نوشته بود که  تو باعث شدی بهتر زندگی ، عشق ،رسول الله را دوست داشته باشم. خیلی لذت بردم...اگر خدا از طریق من باعث چنین نگرشی در این دوست خوبم شدهخ باشد برای همه زندگی من بسه

برای بقیه زندگیتون عشق و برکت و شادمانی و ثروت ، از خدای متعال میخواهم

شما هم برای من همینها را بخواهید .

علیرضا شیری / ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

فرصت کامنت این مطلب به پایان رسید ومنتظر نامه های شما هستیم

v نوشته شده در ساعت 10:08 ق.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

برنامه ی ایمان و توانگری

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.