|
امروز داشتم میرفتم جایی که باحال بازی در آوردم و تو ترافیک راه یه کتاب نیمه تموم را تموم کردم...کتاب را مصطفی مستور نوشته بود
اسمش بود : استخوان خوک و دستهای جذامی
از اون اسمهایی که تو را درگیر میکنه با خودت . این ویر را به جونت میندازه که یعنی چی...منظورش چیه؟
یه جاهایی از کتابه به دلم نشست...نمیدونم دقیقا چرا ! شاید از آشفتگی فلسفی بعضی کاراکترهای این داستان خوشم اومد...اصلا خوشم میاد که گاهی به جای خیلی فکرهای بند تنبونی بشینم به چیزهای سخت تر و کم گذر تر هم بیندیشم...مثل عمر..مثل حس تعلق مثل پوچی بعضی تلاشها که میلیونها نفر تا گردن توش فرو رفته ند
آهای مردم ! شماها عاشق میشید و عروسی میکنید و بعدش بچه دار میشید و بعد حالتون از هم بهم میخوره و طلاق میگیرید و گاهی طلاق نگرفته باز میرید عاشق میشید..عاشق یکی دیگه...لعنت به همتون که حتی مثل مرغابی نمیتونین فقط با یکی باشین
*آمونی فلو را میشناسی؟ اون میگه توی این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی ،دیگه باید چه اتفاقی بیفته که مومنان اقرار کنند که خدای در کارنیست یا اگه هست خیلی هم مهربون نیست(خود من البته در این یه تیکه کتاب حرف دارم...)
*....چرا یکبار هم نگفت که داره از زندگی با من خفه میشه؟چرا هیچی نگفت تا خفه شد؟
********************
راستی خیلی ممنونم از همه اونهایی که 17 بهمن را به من تعطیل غافل از قافله عمر ، تبریک گفتن
|