سر انجام تنها به گور خواهیم رفت
،
.می دانم
همانطور که تنها آفریده شدیم ونزد مادر در آن تاریکی،تنها به سر بردیم،
میدانم...ء
به تنهایی بازخواست خواهیم شد،
به تنهایی پاسخ خواهیم گفت
می دانم....ء
در تمام دوران حیات،با همه ی هیاهوی بی رنگ و چرک مرد اطرافمان،تنها خواهیم زیست
،...می دانم
----------------------------
در این بی رنگی، عادت می کنیم،
وابسته می شویم
،دل می بندیم
رنگ است که دوباره میهمان زندگیمان میشود
می دانم...
-----------------------------
هر دل بستگی،بندی است که بر ما تنیده میشود،
می دانم
--------------------------
با این همه
، چیست راز ترجیح این بندگی به آزادی،
ترجیح دیگری بر خویش،
عشق....ء
این مطالب را از نوشته های ابوالفضل انتخاب کردم
*********************************************************
امروز سر کلاس شخصیت شناسی درباره هدایای افسردگی میگفتم که ناگهان شعر عجیب رسول احدی یادم افتاد از این جهت عجیب که اولین بار بود که شعر میسرود ..یادمه یه نفر به تقاضای دلش لگد زده بود...رفتم به بلاگش و عجب بود که همین شعر را گذاشته بود در آخرین پستش
امید................................................................................................
لحظه٬ لحظه ی تلخیست...
جلوه ی نافرجام اندیشه
رو در روی بیهودگی
سکوت و خاموشی نیشخند نابودی می زنند
آری...
لحظه٬ لحظه ی تلخیست...
آخرین دو راهی را به امید روشنایی گذر کردی
با گامهایی رها در افکارت
نمی دانستی که خاموشی تنها میزبان توست٬ در انتهای این مسیر...
می دانم...
لحظه٬ لحظه ی تلخیست...
اما
سکوت این بن بست را باور نکن...
حرکتی نو
گامی تازه
مسیری جدید
خاکی حاصل خیزتر را بجوی
لحظه را٬ لحظه را روشن کن...
اندیشه ات را وا بده
بی ریاتر از باران جاری شو
آواره تر از باد رها باش
بی باک تر از فریاد تهی شو
گداخته تر از خورشید بدرخش
بتاب...
بتاب تا بی نهایت ناباوری
یک گام عقب تر٬ یک اندیشه فراتر
لحظه را روشن کن...