|
در این شهر چشم خانه ها نگرانند...اکثرشان آشفته اند ولی گاهی در مترو یا کافه یا مغازه ای یا کلیسایی ... مردان و زنانی را میبینم که با تمام روحشان آغوش بر تو میگشایند
زنی از بستگانم اینجا به من خیلی محبت کرد...زنی که در آغاز جنگ همه چیز خود را از دست داد و به عنوان جنگ زده از آبادان به قزوین آمد...از سال 62 با همسر خود به لندن آمد و همسرش عملا همه چیز زندگی را به او سپرد...از جمله مسوولیتهای بزرگ
شوهری خودخواه و بی وجود...شوهری که نیست...مدتهاست که رفته
زنی بزرگ که 60 سال نور به زمین داده است
این تنها چیزیست که میتوانم بر شمرم
هنوز کار میکند...هر روز صبح چند بچه انگلیسی و عرب و مراکشی و کلیمی و ایرانی را پیشش می آورند و او به شکل حیرت آوری بدانها عشق میدهد...چیزی که زبان مشترک میشود و فاصله ها را از بین میبرد
کارش بچه داری نیست...نورافشانی واژه رساتری است...
چند شب پیش ازم خواست که آواز ایرانی بخوانم...ماهور شجریان را زمزمه کردم...لختی اندیشید و گویی به دهها سال پیش رفت که در دانشسرای عالی دختران سرود میخواند... برای فرزندانش و من میهمان قطعه ای ارمنی اجرا کرد ...صدایی از ورای سالها غربت و صبوری و نمیدانستم اصلا از کجا این زبان را آموخته
صدای زنی به زبانی غریبه که گویی قرنها درد زنان قبیله من را زمزمه میکرد و چقدر صدایش آشنا بود...انگار کریستین بوبن به جای ادبیات در صدای این بانو جاری شده بود
|