|
وقتی صدایش را پای تلفن شنیدم ، چنان گرفته بود که قلبم گرفت
وقتی بهم گفت : داداش ! دلم سخت تنگ شده برات، دیگه بغض کردم
وقتی سکوت کرد و صدای گریه اش را شنیدم ، گریستم. مردی میگریست که برای خنده هایش چقدر دعا کرده ام در زندگیم
با هم میگریستیم و زمان جاری بود
*******************************
یاد ماه رمضانهایی به خیر که برای بچه های امداد و طرح اکرام دو دو میزدیم
این روزها بیش از همه قلبم ، هوای بچه های امداد را کرده که تو خوابگاه خیابون ملک بودند.توی دو سال گذشته رفتم باهاشون افطار کردم و باهاشون گپ زدم و گفتیم و خندیدیم
یادمه اون بچه های 12 تا 22 ساله بی سرپرست یا بدسرپرست ، حرفهای توانگری را رو در اتاقهایشان زده بودند و با ماژیک دورش را پر رنگ کرده بودند
********************************
گفته بودم افطار ساده را همه دوست دارند...اکثر شبهای ماه رمضون را با بچه ها دور هم بودیم. اینقدره مجتبی بربری گرفت که خدا بهش یه زن خوب داد...یادش به خیر!
**************************************
... برام از دردهایی گفت که تو این چند ماه کشیده بود ، از نامردی آدمها گفت...از ناگقتنیها گقت
بهش گقتم که دلم میخواد بشینم برام ساز بزنی و بخونی و با اون صدای جادوییت شوریده ام کنی...دلم میخواد تو دراز بی قواره را بفل کنم و به اندازه هزار سال دوری و دلتنگی ام در آغوشم له کنم
وقتی گفت این روزها را میگذرانم به امید اینکه باز ببینمت ، یاد امید افتادم...یاد امیرحسین نشاطی افتادم که خدا رحمتش کنه
********************************
توی سفر عمره مدینه بودم تو اناق اساتید د انشگاه علوم و تحقیقات که یه دانشجوی سوپر حزب اللهی اومد تو اتاق کناری ما...اولین برخورد ما از اون برخوردهای امیدوار کننده نبود...تصور یک هفته مجاورت با کسیکه اولین بارشه اومده مدینه و میخواد تازه همه شیعیان را اصلاح و اهل تسنن را هدایت کند ، زیاد چیز دلنشینی نبود
امیر حسین نشاطی طی روزهای بعد سفرم به یکی از بهترین فصلهای زندگی من تبدیل شد...علیرغم تفاوتهای قکریی که باهم داشتیم ، از ته دل برای هم احترام قائل بودیم
تو همون مدینه که سر در گرفت و اومد تو اتاقم با معاینه احساس کردم سردرد + انحراف محور چشم نمیتونه بی علت باشه
تو مکه یه بار دم آسانسور بهم گیر داد که باید بیایی بریم محرم بشیم...غرولندی زدم و رفتم باهاشون و اعمال را انچام دادیم...همون شب بود که ماجراش را بعضی از دوستان میدونند که من به زور نماز صبح را با بقیه ملت اسلام در چند متری کعبه خوندم و آخر نماز صبح یه پیرمرد عرب که داشت به من میگفت درست سر نماز بایستم یه مرتبه لباس احرام (لنگ) ما را گرفت و کشید پایین و بقیه اش را خدا ببخشه...امیر حسین همه این صحنه ها را دید و تا خود تهران به من میخندید
امیرحسین نشاطی یک ماه بعد از اون سفر ، به علت ابتلا به تومور مغزی در بیمارستان نیروی هوایی تهران در روز دوم ماه مبارک از دنیا رفت...پسری 22 ساله که 1000 سال بزرگی را به من آموخت و نشانم داد که چگونه میتوان عقیده را از عقده مصون داشت.
************************
بیخوابی امشب و صدای جشن و سرور مردم دم رودخانه تایمز ما را به چه دورانی که نبرد!
هنوز صدای تو در گوشم طنین دارد و مبادا که این دوران دوری فسرده ات کند عزیزم! پاکم!
|