«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v تو نمیفهمی...هزار ساله که نمیفهمی

پنجشنبه، 8 آذر 1386

چند روز پیش یه متن نوشتم که حاشیه دار شد...پشت صحنه اش را  مینویسم ذخیره قبر و قیامتمون بشه!

********************************

 اینکه تو تیتر نوشتم " تو نمیفهمی" معنیش این نیست که من میفهمم ...من تازه فهمیده ام نفهمی خودش خیلی فهم میخواد !

****************************

قصه از کجا شروع شد؟

من خوابیده ام و خواب میبینم که نصفه شبی از خواب پریده ام (احتمالا به خاطر بیدار شدن دختر خردسالم) و همسرم در بسترم آروم خوابیده و  بلند میشم دخترم را از تو تختش بر میدارم و بغلش میکنم تا خوابش ببره و برمیگردم تو تختم و با خانومم که بیدار شده و دنبالم میگرده حرف میزنم و وقتی بیدار میشم از این خواب ، حرفهام را مینویسم ...تو می ایی تو سایتم میخونی... صدها نفر دیگه هم میآیند و میخونند و برای من هم بعضیهاشون مینویسند...خیلی ها فقط گریه کردند...ازم نپرس چرا...میگه دست من بوده که نوشتم؟

یه نفر هم باهاش برام یه کلیپ قشنگ پاور پوینتی درست کرد که هدیه داد بهم اما خب حجمش بالاست ونمیتونم بذارمش تو این صفحه

خیلی ها نوشتند "پکیدند"...عینا همین تعبیر...فکر میکنی من از دردهاشون ذره ای میفهمم؟ نه...مبگه تومیفهمی من چی میکشم که رویاهایم اینطوری پر میشه از طوفان ؟

چند نفر هم عصبی شدند...خب میگه اشکال داره؟ تو که دوست دخترت یا دوست پسرت به سرتاپات...کرده، حق داری لجت در بیاد...خودم بهت حق میدم که واسه همچین آدمی نتونی از عشقی حرف بزنی که چین و چروک صورت محبوبش را مثل آیه های تورات  و صدای فریاد یونس در تاریکی ،مقدس میدونه...تقدس چیه وقتی اینقدر له شدی. ولی دیگه شورش را در اوردی...نه؟

تازه به تو هم حق میدم که ۵ تا ارتباط عوض کردی ، هنوز ته دلت میسوزه به خاطر اینکه یکی نفهمید چقدر دوسش داری و رفت با یه عوضی دیگه...فکر میکنی نمیفهمم چقدر پیر شدی تو این چند وقت و هی ادای باحال بودن در میاری...؟

به تو هم حق میدم که وقتی این متن را میخونی از هر چی مرده لجت در بیاد...واسم نوشتی که چرا اینقدر زور باید زد واسه دریافت عشق یک زن...من زوری نزدم...تو اذیت میشی چون قربانی هستی...هزار ساله که قربانی هستی...قربانی فرهنگی که مردها را از ابراز احساسات محروم کرد ، مردای بیچاره ای که خیلی شکننده تر شدیم بعد از این ظلم تاریخی. با فیلم و ادبیات نوین هم خرمون کردن...از همون روزی که  خواستند مثل یه مرد بارمون بیارن ، ریشه هامون را خشکیدند...سالهاست که خشکیده ایم...میدونی کجا ها معلوم میشه؟ وقتی تو عشق مثل خر تو گل گیر میکنیم و واسه ۵ دقیقه صدای هایده ، چه ها که نمیکنیم.

اما دلم نمیاد نگم که من اولین باره که نوشته خودم را بارها خوندم...نه اینکه واسه خودم بخوام نوشابه سفارش بدم...! به نظرم هممون یه بخشی داریم درونمون که هر چند هزار ساعت یه بار میاد یه چیزی بهمون میگه و میره...وقتی این بخشت را میبینی هیجان زده میشی.

تازه نکته خوبش اینجاست که نباید یادمون بره همسر ما که اینگونه ستایشش میکنیم ، هنوز ضعفهای انسانی داره...دهنش گاهی بوی خوبی نمیده...بی حوصله میشه...دهن بین میشه...عقلش گاهی نم میکشه(!) اما لا مصب عشقه دیگه...عشق میاد که همین گندها را  بی خیال بشیم دیگه نه؟

دست همه اونهایی را میبوسم که اومدن  مطلبم را خوندن و برای من هم دو خط نوشتن حالا چه خوب چه بد...مهم اینه که  باید عاشق شد و رفت...یا شاید ماند.

لندن ۱۱ شب ۲۹ نوامبر

v نوشته شده در ساعت 12:16 ق.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.