|
دیروز استادم پروفسور برنیستون دعوتم کرده بودند منزلشان
خونه ای خوشگل و صمیمی در شهر آکسفورد ،
ساعت 14 با یه کتابخونه استثنایی
ابتدا صحبت آنیما و جنبه های زنانه روح انسان صحبت کردیم بعدش صحبت سایه های شخصیتی را کردیم.شب قبلش واسه خود شیرینی جلوی استادم هم که شده کتاب "خاطرات ،اندیشه ها و رویاها" ی یونگ را خونده بودم و تموم کرده بودم و کلی سوال داشتم ازشون
برام هنوز هم عجیبه که چرا یه دونه از خوابهای عجیبی که یونگ و شاگردانش و بیمارانش دیده اند من نمیبینم...هرچند خوابهای خودم هم عجیبند اما اینقدر پر از اسطوره و رمز و راز نیستند! باید ترجمه خوب این کتاب را که خانم فرامرزی کرده اند آستان قدس منتشر کرده بخونید تا بفهمید چی میگم.
حرف جالبی ازوشون شنید که سایه ها black / white دارند یعنی آدم بسیار بد میتونه بخشهای سابه ای شده خوبی داشته باشه
بعد از یک ساعت ازشون اجازه گرفتم که برم نماز بخونم...بعدش به همراه خانواده اش پذیرایی خوبی برگزار کردند : چای + تست + مربا + پنیر
سی سال قبل این زن و شوهر نازنین در یک فضای مشترک مطالعاتی با هم دوست شده اند و بعدش هم ازدواج کرده اند.با اینکه خانوم تحصیلات آکادمیک نداشته اند اما بقدری درباره انسان شناسی باسوادند ، آدم به تحسین واداشته میشه.
ساعت 16 اینجا شب میشه و بارون شدیدی هم میومد...به قدری هم سرد بود که توی خونه هم با کاپشن نشسته بودند خودشون !
در قسمت دوم این دیدار بحث ابن عربی و یونگ و سایه ها را ادامه دادیم . کلی کتاب خوب لطف کردند و بهم معرفی کردند .یه کتاب هم دادند که بخونم درباره عرفان اسلامی ابن عربی
فرصتی بشه نکات بیشتری خواهم نوشت ...دارم میترکم از هیجان روانکاوی عمقی !
برنیستون با یک واسطه با خود یونگ مرتبط بوده است .در اتاقش عکس یک مهاریشی را نصب کرده و برای او ارزش زیادی قائل است.
ساعت ۱۸ خود استاد تا دم ایستگاه اتوبوس بدرقه کردند و بهم یاد دادند که چقدر یه آدم میتونه بی ریا باشه و بی تکلف .
بعد اینهمه مطالب سنگین جای خوانندگان خالی رفتم یه رستوران با گوشت حلال یه دونر کباب اساسی زدیم تو رج(!)
پا شدیم اومدیم شهرمون لندن یه کم دلمون هپی شد...( راستی تو فارسی چی میگید؟؟؟!!!)
|