|
هزاران ماه است که نخوابیده ای...از آشفتگیهای شبانه ات با ما بگو
تنت فرسودگی هزاران جاده برفی را با خود میکشد
با قدمهای خسته ات شعر بسرای
با اینهمه خشم مدفون در سینه
با من بگو چگونه از ما لبخندت را دریغ نمیکردی؟
صدای گرفته ات را کدام عاشق شنید و دلش نلرزید از سوختگی دلت ؟
با من بگو در خلوت تو و شب و سکوت و ماه و حافظ چه میگذشت که هر روز تکیده تر شدی
اصلا بیا و بگو که رفتنت قصه دروغ مادربزرگه...بگو که هنوز شانه هایت برای تکیه کردن من گرم است و پر از جا
کسی خوابت را دیده بود...از آن شب دیگر بیخواب شده ...
تو با ما چه کردی کز یادمان نمیروی ؟
تهران- سحر ۴ بهمن ۱۳۸۶
|