«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v ستاره شمردن به نیمه شب ، شاعر شدن دم صبح

جمعه، 9 فروردين 1387

ستاره شمردن به نیمه شب ، شاعر شدن دم صبح 

بهار

به من آموخت که

"بی تویی"

رنجی است که

بهار هم

با همه ی بی همتاییش

از آن کم نمی کند

*****************

از وقتی نیستی ببین چه ماهرانه ادای زنده ها را در میارم؟ انگاری هزار ساله اکتورم! نمیخوای به روی خودت بیاری که ما پای عشقت تاج و تخت و دین و ایمون و جوونی و خنده و گریه و دار و ندارمون را دادیم ؟

نمیخوای حداقل پیغومی پسغومی تو بیداری که نه ، حداقل تو خوایهام بدی که

"مرقومه عشق شما دریافت شد ، دیدار به قیامت "

که پیش خودمون آخه دلمون خوش باشه...مردن هم والله بدون دلخوشی سخته چه برسه بی خبری از تو

باز داره سیزده بدر میادها...

صبر خواهم کرد تا بهاری دیگر،
سبزه های دل خود را گرهی خواهم زد،
شاید او برگردد
نازنین ! به موت قسم این مردم گناهی ندارند که هر روز من دیوونه را تحمل کنند که دربدر تو و خستگیهات تو این کوی و برزن حیرونم !
شاید قدیما بهت میگفتم بی مروت ولی دیگه زورم میاد حتی فحشت بدم...آخه قرار ما این بود؟
یعنی تو با همه خواننده های زمین قرار گذاشتی با هر ترانه عشقولانه شون ۴ ستون تن خسته من را بلرزانند؟ نه...درسته؟ حالا ما عاشق...شیدا...خل وضع...تو باید تا END سوزوندن بتازونی؟؟؟
پسره ساعت ۴ صبح از اون ور زمین زنگ زد که
" من تو دنیا جز تو ندارم که دوسش داشته باشم و اعتماد کنم ... "
و من از اون موقع بیدارم و یه بغض گنده مونده سر دلم که
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر                                                         کس ندانست که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
کاشک خدایی باشه تو عالم...به عزتش قسم نه برهان نظم نه علیت نه صدیقین نه...هیچ کدام جواب نمیده واسه اثباتش واسه امشب زندگیم...فقط یه برهان مونده واسم و اون اینه که دردهای بزرگی در عالم هست که فقط چیزی یا کسی به نام خدا میتونه طبیبش باشه
من شاید نمیفهمم مستی جانی واکر چیه یا نشئگی کوکائین چه ریختیه یا فاز گرفتن تو موسیقی ترانس یعنی چی...ولی خوب میفهمم انتظار چه جوری یه مرد را پیر میکنه یا عشقت چطوری یه عاقل مرد را سالهاست که بیخواب میکنه
خواب تو را دیدن و بیخواب شدن و نصفه شب ستاره شمردن و شاعر شدن دم صبح و سبحان الله گفتن گنجیشکها را شنیدن و نماز صبح خوندن رو ابرها شده قصه ما...این بود رسم عاشقی که مردت را به این روز بندازی؟

‏این شعر ابوالفضل عجب کمانچه ای میزند به دلم

درختها دارند از بالا جوانه می زنند،

نوک شاخه ها سبز شده اند باز،‏

‏-وقتی لمسشان می کنم اشک در چشمم جمع می شود .‏

می شوم جزئی از جریان هستی...-‏

گاهی که دل آسمان می گیرد،‏

از ابرها

رشته هایی نقره ای آویزان می شود

دلم می خواهد ته این رشته های خیس را بگیرم

بروم تا دور

تا پیش خدا

...

جز تو

عاشق بهار هم هستم...‏

بهار بین فصلها

مثل توست بین همه خوبهای دنیا...

...

بهار تو را یادم می آورد...‏

***********************************

‏-مانای خوب؛

بهار برای من

ارزشمند تر است از

چند پرنده

جوانه های درختها

عطر باران

و خورشید مهربانش...‏

در بهار بود که فهمیدم

وقتی همه ی رنجهای روزمره ام

مثل برف

کتابها

آدمها

و دردهاشان

آرام شود

آن وقت

ضجه زدن برای دوریت

آی می چسبد!‏

....

*******************************

بهار

به من آموخت که

"بی تویی"

رنجی است که

بهار هم

با همه ی بی همتاییش

از آن کم نمی کند....

rasht.JPG

 

v نوشته شده در ساعت 04:30 ق.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.