«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v زخمهایم را میفشارم تا خوابزده نشوم

دوشنبه، 13 خرداد 1387

مدتی در این مثنوی تاخیر افتاد...بیشتر دارم به کارهای مونده و تدریسهای آخرم در ایران میپردازم تا با  باری سبکتر به انگلستان برگردم
امروز خسته برگشتم خونه و این نامه را خوندم...کلی لذت بردم...اجازه گرفتم از نگارنده اش تا بذارم بقیه هم بخونند...
دانشگاه الزهرا
 
نه اینکه بخوام باد کنم...میخوام شادی را تکثیر کنم...از اون شادی هایی که خستگی 5 ماه کار مداوم را از تن بدر میکند...در این 5 ماه شاید   ۸۰تا سخنرانی داشتم و 11 برنامه تلویزیونی و 3 برنامه رادیویی و صدها پاسخ به نامه های مردم  و تاسیس 4  کانون مطالعاتی و یک هسته علمی مرکزی ...
دانشگاه امیرکبیر
دانشگاه امیرکبیر بعد از کلاس بهداشت جنسی
 
 
عاشورا/ مدرسه دکتر حسابی
 
عاشورا مدرسه دکتر حسابی
 
دانشکده دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی
 
دانشکده دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی
 
استانداری قزوین
 
استانداری قزوین
 
کلاس پیرسون
 
کلاس پیرسون
 
کلاس پیرسون/ خنده هایی برای ثبت در دل...
 
محمد برمایی
 
و چقدر از این روحانی خوش برخورد و خوش اخلاق درس تواضع آموختم، محمد برمایی
 
mahdi mohseni
 
مهدی محسنی ، کارگردان با سواد سیمای جمهوری اسلامی ، جوانی که به تنهایی از امیدهای بزرگ من در آینده سینما و سیمای مملکت است و چقدر بی دریغ به توسعه مفاهیم آرکتایپی در کشور کمک کرد
 
 
دانشگاه تبریز
 
انگاری میخواستم فریاد بزنم...دانشجویانی بودند که در این مدت بقدری با غیرت و همت به توسعه مفاهیم توانگری کمک کردند که  دستان پاکشان را به گرمی میفشارم
مردمی در  تهران و شهرستانها پای حرفها آمدند و از دردهایشان شنیدم که دیدارشان برکت زندگیم در 34 سالگی بود...هذا من فضل ربی
حتما کسانی را هم ناخواسته آزرده ام...امیدوارم بتوانم کمی جبران کنم...و چقدر درک اینکه تو در درد مردم سهیم بوده ای ، سهمگین است!
من افتخار حضور در دانشگاههای بسیاری را در این ۵ ماه داشتم و با هزاران دانشجو مانوس بودم...کسانی که با میلها و نامه ها و کامنتهای خودشان من را شرمنده کردند...تیمهای دانشجویی متعددی در این دانشگاهها بی هیچ چشمداشتی در برگزاری و تشریفات این مراسم سهیم بودند که درود من و تشکرم تقدیمشان باد ! اما در این بین در یکی دو مورد ریز مسائلی پیش آمد که در مجموع ما راضی هستیم
حتی گله ای نیست از بی مروتی کسانی که محبوبیت من را در دانشجویان تاب نیاوردند و پنداشتند که جایگاه موقتشان به خطر افتاده است...ما را چه کار با این میزها و عناوین آقایان و بانوان محترمه؟؟؟
چه از آن مدیر محترم دانشکده علوم اجتماعی ... که قبل از مخالفتش با  ادامه حضور من در بین دانشجویان ، ادای من را در برابر دبیر انجمن علمی دانشکده در آورد ؛ چه کسانی که سعایت  مجهول من را نزد " آقایان" بردند تا دانشجویان عزیزمان  را در دانشگاه صنعتی ... از درس محروم کنند...ما میخندیم تا ایشان  در توهم خود بیشتر فرو روند که " ذر هم  یخوضوا و یلعبوا - رهایشان کن که به چریدن خود ادامه دهند و سرگرم باشند"
 
بخشی از این نامه:»

سلام خدمت دکتر شیری

من از شاگردهای شما در دانشگاه ... هستم . بهترین کلاسی که با شما داشتم آرکتایپ ...ا بود و آخرین کلاستون که افتخار حضور داشتم بهداشت جنسی امیر کبیر بود.

 یادم هست در کلاس های شخصیت شناسی  قبل از عید می گفتید:"می خوام با این آرکتایپها که یادتون می دم امسال متفاوت از هر سال سر سفره هفت سین بشینید."این اتفاق به نحو احسن در من افتاد و الان هم ادامه داره.

 ماه  پیش یکی از دوستان اعلامیه ای رو در سایت بیمارستانی دید که داوطلب برای بازی با بچه های بیمار می خوان. ما (چهار نفر از دانشجویان مشاوره که همگی افتخار شاگردی تون رو داشتیم) بدون فوت وقت اقدام کردیم و با استقبال مسوولان بیمارستان مواجه شدیم. دیروزهم جلسه چهارم بازی درمانی بود.

 دکتر نمی دونم میدونید یا نه که چه لذتی داره کار کردن با بچه ها، نه اصلا کمک کردن به بقیه با همون حداقل توانایی. وقتی وارد بیمارستان می شی و در اتاق بازی رو باز می کنی بعد با چهره ی مشتاق بچه ها و مادراشون مواجه می شی و این که می تونی کاری کنی تا  لحظه ای درد و بیماریشون رو فراموش کنند وقتی هم بر می گردی فکر میکنی چقدر انرژی گرفتی بعد تو راه تازه می فهمی از خستگی نمی تونی راه بری.... امید وارم کارمون ثوابی نزد خدا داشته باشه اگر داشته باشه مطمئنا شما هم در اون شریک هستید.

این میل رو براتون زدم تا به داشتن شاگردهایی مثل ما افتخار کنید.

 

نمیگویم خسته ام...خسته کسیست که خوابش گرفته باشد و من چقدر بیخوایم...
پدر یکی از شاگردانم ، آقای فرجی در اتاق آی سی یو است...دعا خواسته است...برادر  یکی از بچه های خوب کلاس پیرسون ، آقای شهرام معتضدی هم از دنیا رفته ، تسلیت...تولد خانم شهروزی  از اعضای اصلی تیم توانگری هم هست امروز...کسی که مدتهاست بار نظم مطب من را + کلاسهای من را به دوش کشیده است.

v نوشته شده در ساعت 10:30 ب.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.