|
اولین باری که شعری از عباس صفاری خوندم تو یه کتاب فروشی بود اول خیابون لارستان که فروشنده جوانش این لطف بزرگ را بهم کرد و شعر"نگو" از کتاب " کبریت خیس " از نشر مرواریدرا برام خوند...بماند که نفسم بند اومده بود از حجم صراحت لطیف این کلمات...حالا بعد چند سال فکر میکنم حیفه تو نخونیش...تویی که نمیشناسمت...عکسها را هم از جنگلهای مه گرفته شمال گرفتم...چند هفته پیش...تناسب داشت بذارمش کنار مه لطیف این واژه ها
*****************************
نگو جایی نداری بروی
این سه متر و نیم حیاط خانه ات را هم
درست ندیده ای
دنیا را که نمیتوان
در هوای حلزونی این اتاق
سبک سنگین کرد
دیوارهای این جهان
سر به فلک هم که برکشند
بیش از این پرده های کیپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمیکنند

پرنده ای که پر میکشد ار آشیان
نه آدرسی دارد ،
نه شماره پروازی
نه قرار ملاقاتی...
شاخه هیچ درخت و
نرده هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بکس و باد میکند ،
خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست
در انتظار چه نشسته ای؟
رمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه حرام شده اش را باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
تو را
و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه میکند
و چشمهایت را میبرد
مانند دو تمبر باطل نشده قدیمی
در آلبومی کپک زده میچسباند
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید
دنیا
تویی و من
و نام ما
مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت
***********************
چقدر لا مصب لطیفه...چقدر یه جاهایی از تنگنای روح آدم که درد بی درمون میگیره ، این کلمات تسلی میده...چقدر ناگفته سر این دل بی صاحاب می مونه
|