من مطلبی گذاشتم در سایتم درباره استثمار روح و روان و عواطف یک دختر 24 ساله...اصراری به دختر بودنش نداشتم چنانکه در کامنتها معلوم شد خیلی از پسرها نیز چنین جراحتهایی دریافته اند...دهها نامه دریافت کرده ام که نشان میدهد خیلی از بچه های خواننده مطالبم از این جنس دردها و جراحتهای عاطفی دارند و حتما مطالب خاصی در این باره خواهم نوشت اما یه اتفاق جالب افتاد که خود اون دختر خانم ، یک نامه برای من و خواننده ها نوشته و نظر همه بچه ها را تک تک خونده و بارها گریسته یا شاید لجش در اومده .. الغرض .الان حالش بهتره ...شاید به خاطر اینکه دست از نق زدن کشیده، و سهم سادگیهای بی موقع و معصویتهای نابخردانه اش را دریافته ...شاید چون تنها نذاشتینش ... ما هم به اندازه همین وسع اندکمون ، سکوت نکردیم و صداش را فریاد زدیم. متن این نامه را که دیشب رسیده بخونید :
******************************************************
یادم می آد اون مسیر طولانی رو ... اسفند رو ... یادم می آد لای اون همه تب چه طوریسوختم ... همه زندگی مو قمار کردم ... روزها و هفته های سختی رو پشت سر گذاشتم ... بریده بودم ... همه تلاشم رو کرده بودم که شاید اندکی از اون همه فشار کم کنم . باور کنین همه تلاشم رو ... به اون – این ؟ – بغض لعنتی عادت نمی کردم – نمی کنم ؟ هی می ذاشتم اشک بی خیال و دیوانه وار سر بره از چشمام ... سر بخورهروی تاول های کنار چشمم ... می ذاشتم موج های هق هق بی پدر بیاد و بپیچه توی خسته ی شونه هام ... ولی مگه باورم می شد ؟ از صبحش یه بند اس ام اس زده بودم بهش که : چرا ؟ من 5 روز پیش خونه تون بودم ... تو 5 روز پیش بهم گفتی دوست دارم ... همین 5 روز پیش بود که من بعد از این همه مدت برای اولین بار تو بغلت آروم گرفته بودم آخه من هیچ وقت دست هیچ پسری رو حتی با این همه محبت نگرفته بودم ... چه برسه به ... اصن همین پریروز بود که گفتی باید ظهر ببینمت ...
گفتی : من قبل از تو با یکی آشنا شدم که فکر می کردم به درد هم می خوریم ... ولی دختره گفته بود خیلی هم با هم سنخیت نداریم ... تا اینکه موضوع رو به اصرار من با خونواده هامون مطرح کردیم – اون با خونواده خودش ، منم با خونواده خودم – ولی بعدش من دیدم که واقعا به درد هم نمی خوریم ... گفتم تموم شه !!!
بذارین مخاطب رو عوض کنم :
بهم پریروزش گفت : اگه این همه مدت تردید داشتم ... به خاطر این دختره بود ... من عذاب وجدان اون رابطه رو هنوز دارم ... نمی خواستم به تو هم قول بدم و بعدش بزنم زیرش ... گفتم:اینا رو تا اینجا بهم نگفته بودی ... الان واسه چی می گی اینا رو ؟ گذشته ی تو به خودت مربوطه ... به شرطی که تو گذشته باقی مونده باشه ... که جواب داد : من و تو ممکنه وارد فاز جدیدی از زندگی بشیم ،واسه همین دلم می خواد اینا رو تو بدونی ...
همه ی اینا رو به خاطرش می آوردم و می پرسیدم توی این یه روز چه اتفاقی افتاد که رفتی یه شب تا صبح گریه کردی و فرداش گفتی همه چی تموم ؟
زنگ زد گفت : چرا نداره ... اصن رابطه دوست دختری و پسری یعنی همین . هر رابطه ای یه روز شروع می شه ... یه روزم تموم می شه !
من ولی مگه باورم می شد که تموم شده باشه ؟
اینایی که می خوام بهتون بگم ؛ گفتنش دردی رو از من دوا نمی کنه ... به قول عین القضات : چون احوال عاشقان نویسم نشاید ... چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید ... و هر چه نویسم هم نشاید ... و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ...
من تو یه شرکتی مشغول به کار و با این آقا همکار شدم .. اونجا یه اطلاعاتی از خونواده بهم داده بود ... گفته بود که پدر و مادرش مذهبی ان ... که خودش ولی خیلی اعتقادی به این چیزا نداره ... یه حرفی زد که خیلی پررنگ یادم مونده : مامانم خوبی آدما رو بی جواب نمی ذاره ... اگه یه کاسه آش هم بیارن واسمون مامانم کاسه رو خالی برنمی گردونه ... منم عین مامانم هستم .
برای من همین کفایت می کرد ... که خوبی رو بفهمه ... که بی جوابش هم نذاره ... حالا می خواد نماز بخونه ... یا نخونه ...
این رابطه بعد از چند ماه پررنگ شد ... ولی نگو عین همون داستان رو که با اون دختره داشت ... با منم داره ... با این تفاوت که به اون صریح گفته بود که با پدر و مادرت صحبت کن ... ولی به من نگفته بود ... عوضش با عملش نشون می داد ... یه روز که رفته بودیم براش عینک بخریم ... منو برد طلا فروشی ... جواهر قیمت کرد ... وقتی دید با 3 تومن می تونه یه سرویس جواهر برام بخره ... کلی ذوق کرد که پس می شه یه کارایی کرد ... بعدم : بیا بریم تالارهای عروسی تو چه قیمتی ان ... من دوسش داشتم ... اونم دوسم داشت ... بی شک .
این آدم بعد از اون همه ابراز علاقه برای چندمین بار منو دعوت کرد خونه شون ... منم بالاخره پذیرفتم ... و رفتم ... با چه ذوقی همه ی خونه ی کوچولوشونو نشونم داد و برام چایی دم کرد ... با خودم گفتم ... چه قذر راحت دست منو گرفت و بدون اینکه از داشته ها و نداشته هاش احساس شرم کنه ، آورد اینجا ... بعد از یکی دو بارقتی خواست منو به آغوش بکشه و وقتی دید چندان تمایلی به این کار ندارم ... بهم گفت تو با من راحت نیستی ... تو گرمای آغوش منو حس کردی ولی خودت رو رها نکردی ... بعد از ازدواج ... خاطره این روزها ست که یاد آوریش برامون لذت بخش خواهد بود ...
می دونستم تو دفتر خدا تبصره ای هست برای اونایی که خیلی عاشقن ...
خوب منم دفعه بعد خودم رو سپردم به آغوشش ... خودم رو رها کردم ... چند روز بعد هم که من تب داشتم و هنوز از گرمای آغوشش می سوختم ... گفت همه چی تموم .
وقتی بهش گفتم تو که می دونستی تردید داری ... پس چرا ازم خواستی گه خودم رو رها کنم تو آغوشت ؟ گفتم من که نمی دونستم تو قبلاً هم با یکی به این شکل به هم زدی ... اگه می دونستم شاید محتاط تر می بودم ... شاید احساسم رو این همه خرج نمی کردم ...
جوابش این بود که: فکر می کنی اگه نمی اومدی خونه مون من می مردم ؟ خودت خواستی ... خودتم اومدی ... بچه دو ساله نبودی که گولت بزنم ...
می گفت : فکر کردی دختر دور و بر من کمه ؟ تو این دوره ای که هر کی با چند نفر دوسته... من فقط با تو بودم ! برو یکم با پسرا بگرد که بفهمی چه خبره ؟ آخه تو چرا این قدر بدبختی که نمی تونی از این موضوع بگذری ؟ آقا جون من اومدم باهات آشنا شم ... دیدم نه تو زن زندگی من می شی ... نه من مرد زندگی تو ... چرا نمی خوای اینو قبول کنی ؟
به روز خودش خیلی چیزا آ ورده این آدم ... من تحلیل رفتنش رو می بینم ... خالی شدنش رو ... از صرافت افتاده ... از صرافت همه چیز ... من موندم ... اون فرو ریخت ولی ... فرار کرد ... از دست های بخشنده و نوازشگرم ... می دونم دیگه هیچی آرومش نمی کنه ...
خوبی دید ... بی جواب هم نذاشت ...
نظراتی دارید بفرستید