|

۲۱ آگوست در یک هوای آفتابی اومده ام آکسفورد...استادم پروفسور اندرو برنیستون میاد دنبالم در ایستگاه و با هم میریم در شهر در فضای سبز بسیار زیبای پشت یکی از کلیساهای قدیمی شهر قدم میزنیم.
13 روز دیگه بنیاد تمپلتون که بنیادیست خصوصی ، نظر خود را برای پشتیبانی یک میلیون دلاری از طرح او مینی بر بررسی مسائل متافیزیکی در روانشناسی عمقی ، اعلام خواهد کرد. اندرو ، روزهای بسیار پر اضطرابی در پیش دارد...
وقتی در پارک قدم میزدیم من را به پیرزنی بشاش و متفکر معرفی کرد که مقابل درختان مینشست و از آنها نقاشی میکرد و شعر میسرود.. در ابتدای معرفی ، تا فهمید من ایرانیم ازم پرسید: "عمر خیام را میشناسی؟" کاملا شوکه شدم!!!! زنی حدود 70 ساله به اسم زوئی، با ته لهجه شاید روسی در دومین سوالش ازم پرسید:
" رومی ( مولانا) را خوندی؟" و متوجه شدم با کسی روبرو هستم که یک نقاش ساده نیست بلکه یک متفکر بزرگ است.
زوئی طبق یک سنت خانوادگی با غیر فامیل عکس نمیگیرد
تصویر درختی که به قول زوئی داره باهاش دوباره از هستی حرف میزنهو اون روز مشغول کشیدنش بود
در طول گفتگوی ده دقیقه ای ما تقریبا هر کتابی که برنیستون میگفت ، او خوانده بود!!! الان هم داشت درباره نظریه کوانتوم و مبانی ریاضی آن میخوند!!!! دو تا از نقاشی هایش را که روی کاغذ ضخیم پرینت کرده بودند به عنوان کارت پستال خریدم ازش و او حتی دو پوند نداشت که بقیه پول 10 پوندی من را بدهد و گفت بعدا بهم بده...همینجا پای این درختان من را پیدا خواهی کرد. زنی بزرگ ، مثل یک رباعی تازه سروده از لبان فرشتگان بود. نمیتوانم به یک حقیقت فکر نکنم و آن اینکه اگر یک زن اونهم مهاجر با زبانی متفاوت مصمم هست که در ۷۰ سالگی دست ار تکاپوی علمی برندارد اون هم بدون نیاز به مدرک و دکترا و مستر و...و بدینسان ارزش انسان بودنش را اثبات کندُ چقدر من و امثال من رو هوا داریم راه میریم و دل به چی خوش کرده ایم؟!!!
نکته دیگه اینکه به همین سادگی زنان سرزمین من بعد از ۵۵ سالگی دیگه میشنن تا بیماری ها بیان و بعدش هم جناب عزرائیل تشریف بیارند و ببرندشون...چه حیف.
|