«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v حدیث نفسی که جمع شده

شنبه، 13 مهر 1387

یه وقتایی  که خیلی دردم میاد تو زندگی  ، باورت نمیشه چه کارهایی که نمیکنم...مثلا همن چند روز قبل
اصلا نشستم قبل عید فطری که از در و دیوار برام نوبر میریخت ( خبرهای اعصاب خورد کن ) یه سری به  "EGO / من " خودم زدم...اساسا بی خیال ناخودآگاهم شدم ! دیدم وضعش بد نیست، خداییش از این ور اینهمه مردم لطف دارن از همه جای دنیا ، بهترین دانشجویان ایران را دارم، تو بهترین مرکز تحقیقاتی انگلستان مشغول چیزی هستم که دوست دارم ، عشق و سلامتی و ...هم به لطف اله دارم و اینهمه بهشت را چقدر شاکر باشم؟؟؟
اما از اونور چقدر دشمن پیدا کرده ام! ما که از وقتی یادمون میاد زیرآب زن داشته ایم ولی دیگه تو دهه چهارم زندگیم ، درفشهای نامردیشون خیلی تیز شده...
هی نشستم فکر کردم ببینم سهم من چی بوده؟ سهم  دنائت طبع اونها چقدره؟ خاطرات خیلی ها یادم اومد...یه هوا دلگرم شدم اما دیدم تو بد نقطه ای تو زندگیم قرار گرفته ام....جایی که الگویی مجسم ندارم ( الگوهای  اصلی سرجاشون هستن...مثل علی...مثل سجاد بزرگ ...مثل بعضی ها که بردن اسمشون موجب کهیر خیلی ها میشه) منظورم یه چیزی ملموسه...مثلا خاطرات بعضی ها را که میخونی میگی: آهان..منم اینطوریم! اما بی تعارف ترسیدم...نمیدونم از چی...نه سوسولم نه توهم زده ام...دو ماه پیش تو لندن هم همینطوری شدم...دیدم قدمهایی در زندگی باید بردارم که نه تنها برای امروز خودمه بلکه  الگوی آیندگانی از جنس ناجور من شاید بشه...از مسوولیتش ترسیدم و به خدا گفتم یه لا تخف  مشتی بریز تو کاسه شب عید فطر من
 
امروز  به مجری برنامه رسانه ملی  هم همینو میگفتم...آقا ! هر کسی شب قدری داره که هزار ماه شب چهارده دورش میگردن
 
وقتی اینطوری میشم...دلم میخواد برم خیابون مدبر یوسف اباد ، ماشین را خاموش کنم و صدای شر شر آب تو جوب را هی بشنوم و هی بشنوم و یه هوا خر کیف بشم از آزادی  قوطی تلق تولوق کن توی جوب
*********************
مردم از درهاشون مینویسن...یکی از بیماریش ، یکی از افسردگی طولانیش ، یکی از احساس گناه فحشا، یکی از خیانت زنش ، یکی از ناتوانی شوهرش ...
من کجای این هستی ایستاده ام و آیا خدا به اینهمه ناتوانی من نمیخندد؟ هی  هم آبرو داری میکنه ...فکر کنم شبی 1000 تا فرشته غیبت من تعطیل را میکنند
مدبر ، جوي اب....یه سیگار بهمن کتابی ...آهنگ آروم ماهسون
*******************
دوستی دارم در لندن ، آدم حسابی خیر سرش...خوش تیپ و سن حدود 43-44...آی گذاشته پشت بی خیالی و علافی و ولگردی عاطفی...راه براه خیانت میکنه ...خانمش نمیدونم میدونه یا نمیدونه یا میدونه خودش را به نفهمی میزنه یا جرات پذیرشش را نداره ولی خیلی زن مومنیه ، یه حرف عجیب چندوقت پیش بهم زد " با فلانی صحبت کن که با من و بچه ها بدرفتاری نکنه... دیروز چهره برزخیش را واسه چند ثانیه دیدم...دیدم کنار قبرش نگهش داشتن دارن عذابش میدن.... " سرم سوت کشید...ایمان...برزخ...خیانت...پاکی...پاکی ...پاکی
***********************************
یه خانم دانشجوی با ادبی- از طرف انجمن اسلامی دانشجویان - از یه ماه قبل که تو لندن مشغول کارهای تحقیقاتی بودم ، از طریق میل با من تماس گرفت و خواست که سخنرانی برای بچه های فنی داشته باشم و مقدمات حضور من را در افطار دانشجویان  دانشکده فنی دانشگاه تهران  فراهم کرد...نامه های رسمی و تشریفات اداری به مدت 3 هفته تو اوج بحبوحه برنامه ایمان و توانگری با خانه توانگری ... دست آخر 24 ساعت مانده به برنامه ،خانم مهندس صدر، معاونت فرهنگی دانشکده فنی ، باز هم همه چیز را کنسل کردند زیرا با شنیدن اسم مبتذل بنده ، آلرژیشون عود کرد...کار هر سالشونه...هر سال هر گروهی من را دعوت کند فرقی براشون نداره ُ بسیج ، انجمن...همه را با دیدن اسم من مجوز نمیدهند .ولی عجیبه که  علیرغم حضور من در دانشگاههای انگلیس ، از محبت بچه های فنی و هنرهای تهران و شریف و امیرکبیر به من کم نمیشه و من در حیرتم از بازی دنیا... یه نفر چه همتی داره تا دانشجوهای نخبه ما  را  بندازه تو تشریفات بیخود اداری و بعدش کنفشون کنه و  از اون طرف ،دانشجوها چه فکرهای جالبی دارند برای اون یه نفر ! الغرض وقتی خبر را خانم عربی با هیجان زائدالوصفی(!) به من رسوند و بعدش خود اون خانم دانشجو کلی عذرخواهی کرد، رفتم خونه و یه نمه قبل افطار دراز کشیدم...
 وقتی چشمام یه هوا گرم شد ،  خوابی دیدم ...ندایی در گوشم از مولانا موج زد : مه فشاند نور و سگ عوعو کند...از خواب پریدم...تصمیم گرفتم در زندگیم انتخاب کنم عوعو نکنم و برای مردمم  اگر نوری هم ندارم ، حداقل جلوی نور را نگیرم ! سرخانم صدر هم سلامت  که او هم انتخابهای آموزنده ای برای همه مون دارد!
 
*******************************
یه شعر هم هست که ابولفضل صفری عزیزم  برام فرستاده  که فکر کنم واسه  علی شیروانی باشه میذارم حسن ختام  گرفتگی گلوم :

زبان ِ دیگری برای بنده گی نمی دانم ،‏

تو     ،     ولی

به اندازه ی تمام ِ‌ زبان های زنده ی دنیا ... ‏دلبری !

--------------------

عکسها را خانم راحیل گرفته اند

 

v نوشته شده در ساعت 11:37 ب.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.