«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v یه نکته درباره بهداشت جنسی

يکشنبه، 12 آبان 1387

رابطه ج.ن.س.ی خوب رابطه ایست که حتی الامکان دعواها به اتاق خواب کشیده نشود و افراد سعی کنند طوری مشاجره نکنند که نتونن بغل هم دراز بکشند یا حالا چیز بیشتر

خیلی از مردها ا ز ۵ مرحله یک رابطه خوب  ( نوازش عشقولانه - عشق بازی ج.ن.س.ی - دخول- ارضا- رفتار پس از ارضا  )تنها دو مرحله وسط  را اعمال میکنند

خیلی از زنها هم منتظرند مچ مردان را بگیرند که تو فقط به فکر ارضای خودت هستی و انگار نه انگار که خودشان هم لذتهایی میبرند

داستان زیر را محمد آزارشی برام از تبریز فرستاده و خیلی چسبید، فکر کنم خوشتون بیاد :

dr shiri

يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال
وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من
حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني."
چي؟ يعني چه؟
و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي
ما هستي!
و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب
بين من و تو اتفاق مي‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم
با افسردگي خوابيدم.
فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم
رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ
و مشغول خريد شديم.
چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش
گفتم
كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر
دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك
جفت گوشواره‌اي
الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد.. حتي فكر كنم سعي كرد من و
امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار
هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش
گفتم: "برشدار عزيزم."
در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم
همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."
در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."
با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"
عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من
به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه."
و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم:
"چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات
مي‌خرم؟"
خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده
"هرچي عوض داره گله نداره.

v نوشته شده در ساعت 10:23 ق.ظ v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.