|
نوشتن ، اونم از جنس مقاله و کتاب و ستون روزنامه و...نظم میخواد و کلی مقدمات ، ولی نوشتن تو وبلاگ ، دیگه مغزی صرف نیست ، دلیه، یا حداقل واسه من که اینطوره. .اینجوری نیست که بتونم هر وقت دلم خواست دست به قلم بشم ، بارها اصلا خواب بودم و رویایی دیده ام و بلند شده ام نصفه شبی نوشته ام، خیلی اوقات هم این دل وقت نشناس جاهایی به من سیگنال میزنه که یاد زنهای زائو میفتم که ییهویی درد زایمانشون میگیره و باید یه قابله ای چیزی دم دست باشه تا بچه را سالم بگیره
حالا بلا تشبیه ، امشب درد زایمان فکریم گرفت ، کجا ؟ موقع دوچرخه سواری !
قصه از اینجا شروع شد که یه هفته ای هست خیلی دردم اومده، از ماه رمضونکه واسه برنامه ای اومدم ایران ، این هفته نامه شهروند امروز شده بود بلای جونم، وقتی میخوندمش - که هیچوقت همش را نمیتونستم هم بخونم- اینقده ذهنم باز میشد که کلی دست مریزاد میگفتم به تحریریه با همت و خوش ذوقش. تو این 11 سال گذشته من و امثال من عادت کرده ایم مجله های مورد علاقه مون توقیف بشوند؛ مثل آدمی شده ایم که یکی میاد باهامون دوست میشه و تا میخوایم عاشقش بشیم ، تصادف میکنه میمیره...دیگه هر دلبر جدیدی میاد سمتمون از ترس دل بریدن آخر ، از همون اول نمیتونیم بهش دل ببندیم.اگه نگید علیرضا مخش تاب برداشته ، شبیه یه قصه دیگه هم هست: قصه دلبستگی نسل من به فوتبال ایران تو بازی ایران و استرالیا و ناکامی وحشتنکی که سر بازی ایران قطر برامون پیش اومد و دیگه از اون تاریخ نتونستیم به تیم ملی دل ببندیم، نه اینکه نتایج خوبی نگرفته باشه، نه!بلکه به این خاطر که تحمل اون شوک های هز ار گاهی را دیگه نداریم.

شهروند امروز در تاریخ 30 تیر87 یه مقاله داره صفحه باشگاه تحت عنوان " هشت درس ماندلا " که واقعا خوندنش بهم لذت داد و برای همه کسانی که براشون از ویژگیهای رهبران زئوسی صحبت کرده م توصیه میکنم بخونند این مقاله را:
شجاعت یعنی الهام بخشیدن به دیگران برای پشت سر گذاشتن ترس:در سال 1994، در جریان رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری، قرار بود ماندلا برای سخنرانی به منطقهای برود كه محل قتل عام تعدادی از مردم توسط رژیم آپارتاید بود. ما با هواپیمایی كوچك عازم منطقه شدیم. هنوز 20 دقیقه تا فرود فاصله داشتیم كه یكی از موتورهای هواپیما از كار افتاد. همه به شدت ترسیده بودیم، اما فقط یك نگاه به ماندلا كافی بود كه آرام شویم. او در صندلیاش آرام نشسته بود و جوری روزنامه میخواند كه انگار بر صندلی راحتیاش در حیاط خانه تكیه داده است. فرودگاه برای فرود اضطراری ما آماده شد و بالاخره خلبان هواپیما را به سلامت فرود آورد. وقتی سوار یك BMW ضدگلوله شدیم تا به محل سخنرانی برویم، ماندلا به طرفم برگشت و گفت: “وای! چه ترسیده بودم!”او در جریان دادگاهی هم كه به حبس طولانیمدتش منجر شد ترسیده بود اما كسی این را نفهمید. او بعدا به من گفت: “معلوم است كه میترسیدم.
من نمیتوانم وانمود كنم مردی قوی هستم، اما به عنوان یك رهبر نباید بگذاری ترسهایت را مردم ببینند. باید به دیگران روحیه بدهی.”
مطلب بعدیم هم ربط داره به همشهری جوان این هفته که تنها مجله باقیمانده برای من است . مجله ای که چند بار با علاقه به عمده تحریریه اش تدریس مطالب یونگ و آرکتایپ کرده ام و تعدادی از بچه هاش تو کلاسهام میرن و میان:

کورت ونه کات نویسنده ای ضد جنگ است که پارسال از دنیا رفت و او با چشم خودش دیده است که چگونه متفین در درسدن آلمان ، در روزهای آخر مقاومت ژرمنها 135000 نفر از آلمانیها را سلاخی کرده اند! او نظریه ای دارد به اسم " قناری در معدن ذغال سنگ " که خیلی لطیفه : "در روزگاران قدیم که تکنولوژی پیشرفتی نداشته ، کارگران در معادن ذغال سنگ قناری در قفس میگذاشته اند تا آواز بخواند و هر وقت گاز متصاعد شده از حد مجاز میگذشت اول قناری ساکت میشد وطفلی زود خفه میشد در این صورت کارگرها از سکوت معدن و قناری میفهمیدند خطری در شرف وقوع است و سراسیمه معدن را ترک میکردند.ونه گات میگوید هنرمند مثل این قناری است، گازهای مسموم را خیلی زودتر از اینکه ملتی را به کشتن دهد ، تشخیص میدهد و این است که هنرمند مثل یک حسگر قوی عمل میکندو بحرانهای اجتماعی و تناقضها و خیانتها و قساوتها را خیلی سریع تشخیص میدهد... "
ونه گات پرواضح است که هر چقدر بین دولتمردان آمریکایی مبغوض بود ، در بین دانشجویان و مردم محبوب بود
دلم برای قناریه سوخت و برای خیلی قناری های گمنام اما آزاده ، به احترام ، بر میخیزم
************************************************
- در وبلاگ "یک پزشک" اطلاعات خوبی درباره ونه گات پیدا کردم
- سایت انتشارات کاروان نیز یک صفحه مختصر و مفید درباره او اینجا دارد.
- پیمان اسماعیلی با خود ونه گات مصاحبه کرده و اینجا فایل صوتیش را گذاشته!
|