|
رسما رفته ای تو یه خونه تکونی...سخته ولی بد هم نیست...اصلا بعضی وقتها باید از کمد اتاقت شروع کنی تا برسی به انباری ، بعدش بری سراغ کتابها و سی دی ها و دی وی دی ها و توی کامپیوتر و ...کلی سبک کنی بارت را...بعدش میری سراغ اطرافیانت و لیست 360 و فیس بوک و رفقای مجازی و حقیقی و یه سریشون را که دیگه نه تو بدردشون میخوری نه اونها دیگه به فکر و روحت و سلیقه ات میخورن ، پاک میکنی
حالا سبک تر میشی...میری سینما، فیلم آواز گنچشکها را میبینی و زار زار میگریی و قاه قاه میخندی
***************
امروز دعوت شده بودم به پارکینگ یه خونه، میگی اینم شد پارتی؟ بچه های یه خیریه جمع شده بودند و داشتند واسه سی- چهل خانواده ، آذوقه تقسیم میکردند که فردا ببرن در خونه هاشون بدهند ، دلت نمیخواست خلوت صمیمیشون را با حضورت بهم بزنی ، دو سه تای دورت جمع شدند و از آینده و رشد و راههای کمک بیشتر و...حرف زدید...انگاری پرنده ای تو روحت زندونی شده باشه و یه مرتبه در قفسش را باز کنن، یه چیزی اون توی تو آزاد شد...یادت اومد که نذری داشتی...واسه هر 5 شنبه...واسه یه قرار ...واسه یه شوریدگی بی دلیل...واسه فرار از رنج بیهودگی که هر عشقی را فرا میگیرد
انگاری فرشته ای صدات را شنیده باشه ، تو هیاهو و خنده های پسرهای دور و برت ، فرشته ای بهت چشمک زد و تو یادت آمد روزی عاشق بودی ، کمتر از امروز
************************
داشتی از خیابون یوسف آباد از سفارت میرفتی خونه ، تو ماشینت که یه ذره قشنگه ، لم داده بودی و ناگهان برق نگاه چند نوجوان اونور خیابون تو ترافیک ، گرفتت. مثل اسلو موشن های شوهای تلویزیونی که دو تا نگاه بهم گره میخورد ، جلوی مدرسه ناشنوا ها پسرهای 15-16 ساله که تازه تعطیل شده بودند، بهت لبخند میزدند ،همون عادت همیشگی پنهان بین مردان: پسران جوان وقتی مردان جوان را با دختری زیبا یا ماشینی زیبا یا ...میبینند، با تحسین نگاه میکنند و همون اتفاق افتاد: انگاری داشتند تحسینت میکردند.تو هم خندیدی...براشون دست تکون دادی و تازه وقتی از اون ور فریاد زدند و به طور نامفهومی گفتند " ای ول" فهمیدی ناشنوا هستند،دو دستی براشون بوسه فرستادی و مثل نظامی ها احترام با دست دادی...همه با هم خندیدیم...ظرف چند ثانیه ، ترافیک باز شد و تو رفتی
فرشته ای خندید...
**************
عذاب وجدان یا عشق، چرا نمیفهمیم؟
امروز تو اون خیریه ، یکی بهت دست داد ولی تو بغلش کردی ، خیلی وقت بود میخواستی این کار را بکنی ، اگه دستت میرسید یه فصل سیر فشارش میدادی تا آروم بشه...مردان گاهی به آغوش مردان احتیاج دارند...بعد از فوت استادم ، چقدر این آغوشم تنها مانده و چقدر تنهایی من وسیع شده...ندیدن 5 ماهه احسان هم که کم کم داره پیرم میکنه...
|