«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v فرار از رنج بیهودگی

پنجشنبه، 30 آبان 1387

 
رسما رفته ای تو یه خونه تکونی...سخته ولی بد هم نیست...اصلا بعضی وقتها باید از کمد اتاقت شروع کنی تا برسی به انباری ، بعدش بری سراغ کتابها و سی دی ها و دی وی دی ها و توی کامپیوتر و ...کلی سبک کنی بارت را...بعدش میری سراغ اطرافیانت و لیست 360 و فیس بوک و رفقای مجازی و حقیقی و یه سریشون را که دیگه نه تو بدردشون میخوری نه اونها دیگه به فکر و روحت و سلیقه ات میخورن ، پاک میکنی
حالا سبک تر میشی...میری سینما، فیلم آواز گنچشکها را میبینی و زار زار میگریی و قاه قاه میخندی
***************
 
 
امروز دعوت شده بودم به پارکینگ یه خونه، میگی اینم شد پارتی؟ بچه های یه خیریه جمع شده بودند و داشتند واسه سی- چهل خانواده ، آذوقه تقسیم میکردند که فردا ببرن در خونه هاشون بدهند ، دلت نمیخواست خلوت صمیمیشون را با حضورت بهم بزنی ، دو سه تای دورت جمع شدند و از آینده و رشد و راههای کمک بیشتر و...حرف زدید...انگاری پرنده ای تو روحت زندونی شده باشه و یه مرتبه در قفسش را باز کنن، یه چیزی اون توی تو آزاد شد...یادت اومد که  نذری داشتی...واسه هر 5 شنبه...واسه یه قرار ...واسه یه شوریدگی بی دلیل...واسه فرار از رنج بیهودگی که هر عشقی را فرا میگیرد
انگاری فرشته ای صدات را شنیده باشه ، تو هیاهو و خنده های پسرهای دور و برت ، فرشته ای بهت چشمک زد و تو یادت آمد روزی عاشق بودی ، کمتر از امروز
************************
چقدر تنهایی تو وسیع است
 
داشتی از خیابون یوسف آباد از سفارت میرفتی خونه ، تو ماشینت که یه ذره قشنگه ، لم داده بودی و ناگهان برق نگاه چند نوجوان اونور خیابون تو ترافیک ، گرفتت. مثل اسلو موشن های شوهای تلویزیونی که دو تا نگاه بهم گره میخورد ، جلوی مدرسه ناشنوا ها پسرهای 15-16 ساله  که تازه تعطیل شده بودند، بهت لبخند میزدند ،همون عادت همیشگی پنهان بین مردان: پسران جوان وقتی مردان جوان را با  دختری زیبا یا ماشینی زیبا یا ...میبینند، با تحسین نگاه میکنند و همون اتفاق افتاد: انگاری داشتند تحسینت میکردند.تو هم خندیدی...براشون دست تکون دادی و تازه وقتی از اون ور فریاد زدند و به طور نامفهومی  گفتند " ای ول" فهمیدی ناشنوا هستند،دو دستی براشون بوسه فرستادی و مثل نظامی ها احترام با دست دادی...همه با هم خندیدیم...ظرف چند ثانیه ، ترافیک باز شد و تو رفتی
فرشته ای خندید...
**************
 
عذاب وجدان یا عشق، چرا نمیفهمیم؟
امروز تو اون خیریه ، یکی بهت دست داد ولی تو بغلش کردی ، خیلی وقت بود میخواستی این کار را بکنی ، اگه دستت میرسید یه فصل سیر فشارش میدادی تا آروم بشه...مردان گاهی به آغوش مردان احتیاج دارند...بعد از فوت استادم ، چقدر این آغوشم تنها مانده و چقدر تنهایی من وسیع شده...ندیدن 5 ماهه احسان  هم که کم کم داره پیرم میکنه...

v نوشته شده در ساعت 04:59 ب.ظ v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.