|
دوستی داشتم که یکبار به اتفاق رفتیم سینما فرهنگ ، فیلم روی من تاثیر زیادی گذاشت و زمانیکه از سینما اومدیم بیرون سکوتی کرده بودم که ناگهان دوستم بدون هیچ مقدمه بهم گفت" میخوای بری یه جا بشینی و بنویسی ؟" و هنوز برام عجیبه که چقدر در آن لحظات این آدم به روح من نزدیک بود که فهمید روح من آبستن دردنوشته ای بزرگه و چه زیبا کمکم کرد تا این زایمان را انجام دهم و آن تفکر ناب را در اختیار دانشجویان و علاقه مندان دیگر بگذارم
************************************
این مجله ایران دخت را باید امتحان کنید...معرکه است...دم این محمد قوچانی گرم که نشون میده حرفه ای ها وقتی بیان تو یک وادی همه جا تاپ میشن !
کتابی خونده ام به نام " داستانهایی به کوتاهی زندگی" از ریچارد کوئک ، به عزیزانی که سر کلاسهامون می امدن توصیه میکنم بخوننش...نشر کتاب پنجره چاپش کرده و انصافا کتاب موثریه با کلی داستان یه صفحه ای واقعی و عمیق. داستان ۱۹ شاهکاره :
مردی هر روز با موتوری که خورجینی داشت از مرز کانادا رد میشد و مرزبانان کانادایی ۶ ماه تمام هر روز داخل خورجینها را میگشتند و چیزی جز سنگ نمی یافتند ! بعد از ماهها بالاخره مسوول مرزبانان ُ موتورسوار را کشید کنار و گفت ما مطمئنیم تو چیزی قاچاق میکنیُ اگر بگی واقعا کاریت نداریم اما داریم از کنجکاوی خفه میشیم .موتور سوار لبخندی زد و گفت شما همیشه اخل خورجینها را میگشتید در حالیکه خود موتور قاچاق و دزدی بود!!!
******************************************
تا زمانی که گم نشویم، نمیتوانیم خود را درک کنیم...مطلب جالبیه که خانم طهماسبی نوشته اند اینجا
|