«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v خریت نه تنها علف خوردن است

سه شنبه، 30 تير 1388

 
دختری بود دانشجو که  از یکی از شهرستانها نامه زده بود ناشناس...16 صفحه بود و خوندنش مدتها ازم وقت برد
خلاصه اش تقریبا این بود که در 19 سالگی در انجمن هنری  دانشکده به دانشجویی سال بالایی  ( شاهین )علاقه مند میشود و مدتها خود خوری میکرده تا بالاخره بهش میگه و پسره نیز اولش تعجب میکنه و بعدش میگه خواهر برادر بشیم و بعدها  خواهرش(!) را دعوت میکنه خونه دانشجوییش . پسره مطالعات مذهبی هم داشته و گاهی رعد وبرقهای مذهبی هم میزده در ضمن و کم کم صحبت " ما مال هم هستیم و میام خواستگاریت و...  " هم میکنه و دختره هم بیشتر صمیمی میشه ( اعتماد میکنه !) الغرض کلی رفتارهای عشقولانه و خاطرات خوب و بد و کم کم تحقیر دختره که چرا قیافت اینطوره و چرا تیپت اینطوره و...الغرض بعد از 4-5 سال میاد با خانواده اش خواستگاری و بعدش کلی بهانه گیری و عیب و ایراد از دختره و خانواده بی نواش و همه چیز را به هم میزنه و دختره را رسما" 2 در  " میکنه...دختره هم بعد از سه سال برام نامه نوشته که درسته آخه؟...این حقه؟...چه کنم که الان پسره زن گرفته و شهرستانه و هرازگاهی میاد مثلا ناشناس برام تو بلاگم کامنت میذاره
 
 
سلام .
نامه ات را خواندم
وقتی  خیلی معصومانه و زلال رفتار میکنیم ، زندگی گرگهایی را سمتمان می آورد تا از این خامی و خوش خیالی بیرون بیاییم
 
تو 4 سال تجربه داشته ای...به خاطر عشق زمینی ات بسیاری از مرزهای خودت را گذاشته ای که دریده شود ، ایمانت ، عزت نفست ، شخصیت خانواده ات جزو سنگین ترین غرامتهایی بوده است که پرداخت کرده ای ، جبران اینها مستلزم اینست که اولا بپذیری که این شاهین نبود که تو را گول زد بلکه این اقتضای کیستی و شخصیت اشفته چنین مردانیست و  تو در جایی  که قلبت و روحت گواهی میداد داری اشتباه میکنی ،  اجازه دادی   ، باز پیش بروی و اسمش را گذاشتی عشق...البته این انتخاب تو بوده است،
 
 
رابرت استرنبرگ ، غول روابط عاطفی در دنیا ،  در کتاب نفیس " قصه عشق" میگوید انسانها 24  انتخاب برای شکل  عشق ورزیدن خود دارند، گو اینکه انتخاب شاهین نیز این بوده است : عشقهای بزرگ برای نرسیدن است ( از حرفهای شاهین به دختر این نامه )
دقیقا ضمن احترامی که برای ادبیات دارم ، قویا معتقدم و به همه شاگردانم توصیه کرده ام با ادبیات خود را حلق آویز نکنند
عشق ورزیدن زمینی مهارت میخواهد و کتابهای ادبیات ، به شدت در تبیین این مهارت ضعیفند زیرا به شکل جبرانی این ضعفها و ترسهای واقعی از شکستهای عاطفی را با کلمات پر زرق و برق و صتایع ادبی ، مخفی کرده اند
سرنوشت اکثر عشقهای محافل ادبی و هنری و...همین است: توهمی از تعهد و مسوولیت پذیری
تو پس از پذیرش خطای خودت لازم است طی آدابی از افسردگی عاطفی خارج شوی ( تا کی تو غمین باشی...)
در این زمینه کتاب "مرد ِ  مرد  "رابرت بلای بهت کمک میکنه
اما شاهین ؛
لازم به هوش زیادی نیست درک اینکه تستسترون هدایت گر اصلی او در این رابطه بوده منتها خودش سعی میکرده حتی به خودش بقبولاند که با بقیه متفاوت است...تعارض اصلی این است که شاهین  در بین  گزاره های اخلاقی متاثر از دین و مرشد ( شاهین گاهی از مرشدی میان سال در شهر خود حرف میزده و نقل قولی میکرده ) و ...و غریزه ورزی به ملغمه ای از اخلاقیات  من در اوردی و دین ورزی های من در آوردی روی آورده است و واقعش این است که گرچه تو او را امپراتور عشق میدیده ای اما او  حتی دربان ساده این بارگاه  نیز نبوده است !
داعیه درویشی و  فهم داشتن و احساس رسالت کجا و استثمار یک دختر شوریده بی نوا دور از خانواده اش کجا؟ ( شاهین در کنایه به دختر و عشق ورزی های کلامی او بهش میگفته من رسالتی بزرگ در زندگی دارم که با تو بدانها نمیرسم !!! )
امید واهی دادن به یک دختر و بعد مانند حقیران ، بهانه آوردن از دکوراسیون منزل دختر و لوستر و...کجا؟
شما در سایت من مقالات جالبی درباره مردان شکارچی میبینی...کسانی که با ژستهای روشنفکری در نت و محافل خاص دنبال زنان و دختران بی نوا میگردند و در واقع همان شهوت رانانی هستند که با ژست " متفاوت بودن" سراغ دختران میروند
الان تحلیل روانی شاهین  دردی از تو دوا نمیکند زیرا این چند سال بارها از این دست کارها کرده ای...اما مهم اینست که از توهم جدیدت بیرون بزنی..تیپ  شاهین تیپیست که خیانت خواهد کرد...احساس خفگی خواهد کرد در زندگی مشترک ، اوهامی خواهد داشت که نکنه دارم تقاص فلان دختر را پس میدهم....اینها همه دست بدست هم میدهند و باعث میشوند گاهی سراغی از تو بگیرد...همینقدر حضورش نیز یعنی تو قاطعیت لازم در دفاع از شخصیتت را نداشته ای و هنوز هم نداری... کامنتها و این لوس بازیهایش را نیز قطع کن تا یک بار هم که در زندگیش شده رشد کند...این را به احترام همسر بیچاره اش انجام بده
این کارها را که کردی ، خلائی نسبی در زندگی عاطفیت ایجاد میشه که ممکنه مردی مناسب را جذبت کنه
 
************************************************
بعد از این نوشتار خیلی نامه ها بهم میرسهُ یکیش واسه دختر خانمیه تحصیل کرده که صداقتی بیرحمانه دارهُ نوشته ای برای شکارچی خودش نوشته و اون هم جواب بهش داده :
و براتون ميل زدم يهو ياد اين نوشته م افتادم و اينو از آرشيو سال 82 بلاگ خاك خورده م بيرون كشيدم.
2 تا مطلبه. الان مي فهمم كه اولي از يك پرسفونيه كه خودشو نجات داده و دومي جواب دندان شكن جناب هادس! نگاه كنيد:

تو خيلي بازيگوشي!
 
 
سوختم! سوختم...
مي‌فهمی؟ آتيش گرفتم، شعله ور شدم، درست مثل چوب خشکی که روش نفت بريزن و بعد؛ فقط يه جرقه! می فهمی چی ميگم؟ نه! نميفهمی، هيچ وقت نفهميدی. همیشه، هميشه فرار کردی، دروغ بودی، پشت شخصيتای مختلف پنهون شدی... تو  بهترين جرقه بودی، يه جرقه کوچيک برای يه آتیش بزرگ؛ و بعد... من خاکستر شدم!
هيچ وقت، هيچ وقت نخواستی بفهمی، نخواستی بفهمی که من اون روزا، اون روزای سخت بعد از اينکه اون بيماری لعنتی بابامو زمين گير کرد چه حالی داشتم، چقدر تنها بودم، چقدر خسته بودم...
پشتم، کمرم شکسته بود... بابام، بزرگترين و استوار ترين تکيه گاهم حالا برای کوچک ترين کاراش نياز به ديگران داشت... و من... ديگه نميتونستم به اون تکيه کنم. تو اون روزای سخت، تو اون روزای تلخ، ديدن تو برام بهشت بود، يه هديه الهی بودی... می فهمی؟ ميفهمی؟ ميفهمی؟ من نياز به تکيه گاه داشتم. يه نياز بزرگ... يه خلا تو دلم بود، يه... تو برام شدی تکيه گاه، تو اوج روزای تلخم. وقتی ديدمت ، تو همون سکوت، تو همون لحظه های بی صدا؛ يه حس، يه چيزی قلقلکم داد... بعد خيلی آروم، مثل يه درخت... نه! مثل يه علف هرز رشد کرد، بزرگ شد، بزرگتر، بزرگتر... تو نديدی!
نفهميدی! تو دنبال آرزوهای خودت بودی، خواسته های خودت... تو هيچ وقت هيچی واست مهم نبود، يه کس يا يه چيز برای تو تفاوت چندانی نداشت، تو فقط يه وسيله ميخواستی، يه پل که تو رو به آرزوهات برسونه... مهم نبود که اين وسيله چی سرش مياد، برای تو، فقط آرزو های خودت مهم بود!
من بهت تکيه کردم، دورت چرخيدم، نوازشت کرم، بوسيدمت... ولی همشه از راه دور؛ با يه دنيا عشق، آرزو... رويای رسيدن، با تو بودن، با تو موندن...
تو هم منو بی جواب نذاشتی، ستونم شدی، نوازشم کردی، بوسيديم، از راه دور! ولی با يه دنيا حقه، فريب، دروغ! ... رويای تو چيز ديگه ای بود، چيزی که از من پنهان کردی، رويای تو من نبودم، من فقط وسيله تو بودم! فقط وسيله! و اينو نفهميدم...
اگه بدونی، اگه بدونی چقدر سخت بود، روزايی که تو اوج زمستون داشتم از سرما ميلرزيدم، پولی که مامان با هزار جون کندن از رخت شستنها و کف سابيدناش در آورده بود و به من داده بود تا برم و باهاش يه لباس گرم بگيرم... و من با اون پولا فقط برای تو گل و هديه ميخريدم، تا عشقمو بهت ثابت کنم. بگم دوست دارم، بگم عاشقتم... اگه بدونی! چه جوری اون چشمی که هيچ کس اشکشو نديد واسه تو سيل آسا باريد، وجودی که مغرورانه گام برميداشت، از تو عشق رو گدايی کرد، که باشی، که بمونی! ولی تو.. تو فقط به فکر روياهای خودت بودی! و هر چند وقت يک بار با چند تا کلمه عاشقانه وسيله تو روغن کاری ميکردی تا از کار نيفته... وسيله... وسيله... تو آدميزاد رو، قلبشو فقط يه وسيله ميدونستی، واسه پيش رفتن، پيروز شدن! تو عاشق بودی و از عشق ميگفتی... ولی نه عشق به من! عشق به روياهات.
مامان همه اميدش به من بود، که جلو برم، بالا برم، که مايه افتخارش بشم... فکر ميکرد هنوزم مثل قديما همه نمره هام بيسته، نفر اولم، عاشق هندسه و حساب و ... ولی من ديگه نميتونستم به مسئله های فيزيکم فکر کنم، حالا تمام وجودم تو بودی، فقط تو! تو! يه توی دروغين!
من مردود شدم، مردود، ميفهمی؟ فقط به خاطر تو! بخاطر دروغای تو... دروغايی که کم کم ميفهميدم فقط به من نگفتی، جمله های عاشقونه ای که شنيدم به ديگران هم گفتی، حرفا، کارها، زندگی ای ميکردی! حالی ميبردی! تو معشوق هزار نفر بودی و همه فقط طعمه بودن! طعمه هاتو با دقت انتخاب ميکردی، خيلی ماهرانه و با احتياط جلو ميرفتی! تو يه دروغ گويی! يه دروغ گوی حرفه ای! کلمه به کلمه، واژه به واژه ... هر کدوم... يه داستان جديد! يه قصه خيالی جديد... و بيچاره من... و من هايی مثل من! هيچ چيز برات مهم نبود، و هيچ کس!
دلم فشرده شد، شکستم... ميفمی؟؟ ميدونم که نميفهمی! که نميخوای بفهمی، چون واست مهم نيست، چون هيچی واست مهم نيست! تو به هيچ چيزی پايبند نيستی... تو سياهی، تو دروغی!
من گريه کردم، خون گريه کردم... ميدونم! ميدونم که واست فرقی نداشت.
من کاغذهايی رو ديدم که نوشته های توش، خط به خط، جمله به جمله، عين حرفای تو بود ولی دست يکی ديگه، يه آدم ديگه، يه وسيله ديگه، يه طعمه ديگه...
تو خيلی بازيگوشی! اينو ميدونستی؟ ميدونم، تو از بازی کردن لذت ميبردی، منتها بازيهای تو با بازی های ما خيلی فرق داره؛ باز های تو خيلی سرگرم کنده تره، هيجان انگيز تره... و همه اينها رو فقط و فقط مديون مهره های جادويي‌ت هستی، مهره های جادويی، گوشتی... مهره های تو مثل مهره های ما پلاستيکی نيستن، جون دارن، عقل دارن و مهم تر از همه اينکه احساس دارن... ولی برای تو فرقی ميکنه؟! معلومه که نه! تو با اونا مثل همون مهره های پلاستيکی رفتار ميکنی، با زرنگی تموم، توی يه دور بازی چند تا رو با هم وارد ميکنی و خيلی ماهرانه هدايتشون ميکنی! بعد هم هر وقت از هرکدومشون خسه شدی، خيلی ساده، خيلی ساده، مثل همون مهره پلاستيکی از بازی پرتش ميکنی بيرون و يکی ديگه رو جايگزين ميکنی، يه دور جديد! تو خيلی ماهری! خيلی ماهر!
ولی مواظب باش، خيلی مواظب! روزی رو ميبينم که آههای من، و من هايی مثل من، مثل آوار رو سرت خراب شن... و روياهات، و آرزوهای قشنگت مثل يه خوره بيفتن به جونت، مثل يه سرطان، ميدونی چی ميگم که؟ بعد هم همون دروغات از پا درت بيارن... يادته که؟
من ديگه هيچ وقت به تو فکر نميکنم، تو دروغی، يه سرطان بزرگی... تو وجودی خارجی نداری، چون از بودن ميترسی، هميشه پشت چهره ها و اسم‌های مختلف پنهون شدی، قصه های مختلف ساختی، هميشه دروغ گفتی... تو ذهن من، و دل من، تو مردی! مرگ خيلی وقت پيش، عوض من، و من هايی مثل من تو رو در آغوش گرفته! و تو فقط خيال ميکنی که داری زندگی ميکنی عزيزم  ...
اين اسمش زنده‌گی ئه، نه زندگی...
ديدی همه ميوه ها، حتی خوشمزه ترين و خوشرنگ ترينشون، حتی سيب و گلابی و ليمو و آلبالو ، يه روزی میپوسن؟ تو هم مثل همون ميوه های خوش آب و رنگ يه روزی میپوسی، نابود ميشی... و ديگران، و من، و من هايی مثل من فقط از بوی گندت فرار ميکنيم... ميفهمی چی ميگم؟؟؟؟
 
 

من بازيگوشم؟ ... تو خودت مهره من شدی!
در جواب نوشته قبلی: ( شکارچی عزیز جواب داده اند :)
 
باز که يه طرفه به قاضی رفتی! هر چی خواستی گفتی؟ آخرش همه تقصيرا افتاد گردن من؟
همچين حرف ميزنی که هرکی ندونه فکر ميکنه تو معصومی و من پست ترين آدم روی زمين!
ببين يه جرقه، هر چقدر هم که خوب باشه هيچ وقت نميتونه آهن رو آتيش بزنه، جرقه فقط ميتونه چوبو بسوزونه، کاه رو، علف خشک شده رو... ميفهمی؟
تو ميگی فقط اين ور قضيه مقصره؟ فقط من؟ طعمه چی؟ اون تقصير نداره؟
ببين! من همينم؛ همين قدر کثافت، همين قدر احمق، همين قدر لجن! حالا بيا با من دعوا کن، داد بزن سرم، جای همه دخترايی تا بحال... اينطوری راضی ميشی؟
اصلا ميدونی چيه؟ به من چه ربطی داره؟ خودتون ميخواين، تو و امسال تو! خودتون دل ميبندين و من هر چی ميگم، گوش نميکنين. خيال ميکنين تحفه ای هستم، اما نيستم. من بهت گفتم، نگفتم؟ به تو... و تو هايی مثل تو! اما گوش نکردی! منم باهات موندم، بدون سوء استفاده؛ ‌حالا ميخوای درس بخون، ميخوای نخون! ميخوای شاگرد اول شو، ميخوای مردود شو... حتی اگه ميخوای خودتو بکش! ديگه من مقصر نيستم! برای من سوء استفاده فقط يعنی سکس! احساستون به من ربطی نداره، احساس تو، و تو هايی مثل تو دست خودتونه، به من هيچ ربطی نداره. ميتونين کنترل خودتونو داشته باشين؛ من که نيومدم التماست کنم، يا اسلحه بذارم پس يخه ت، فقط چون باهات صاف بودم و احساس کردی بحث سوء استفاده از جسمت نيست... و اين تقصير من نيست، هست؟
اگه گفتم دوست دارم، دروغ نگفتم، علاقه واقعيه! من واقعا همتونو دوست دارم، از صميم دل، اما فقط در حد خودتون... شما ها خودتون هستين که منو ميکنين بت، عشق! من فقط يه دوست ساده‌م... يه کسی که آدم ها رو دوست داره، همين! اما شما منو عشق ميبينين... و رويا بافی ميکنين... و اين تقصير من نيست، هست؟
بهتم گفتم، گفتم که خيلی ها باهام دوست هستن، خيلی ها دوستم دارن و من هم خيلی ها رو دوست دارم، نگفتم؟
من آدمی هستم که امثال تو رو تا خودکشی ميبرم جلو، چی ميخوای؟ بهم بگو لجن، ‌بگو کثافت، بگو گم شو! هرچی ميخوای بگو! ... ولی اينو بدون، من کاری نميکنم، اين تو هستی که اين کارو ميکنی، تو و توهايی مثل تو! تويی که ميخوای اينجوری بشه، نه من!
ببين، واسه من هيچی مهم نيست! نه خودتون، نه احساستون، گور بابای همتون! به من چه؟ خودتون ميخواين، ميتونين نخواين... آدم حق داره تصميم بگيره، مگه نه؟ ميتونستی يه تصميم دوست بگيری، ميتونستی خيلی زودتر از اينا ولم کنی! يعنی خودت نفهميدی داری بازی ميخوری؟ که بازيچه شدی؟
اينام تقصير منه؟ اينکه تو ساده ای، احمقی، زود دل ميبندی به کسی که هيچی ازش نميدونی... اينا تقصير منه؟ آره؟
ببين حتی اگرم نفهميدی که داری بازی ميخوری، به من ربطی ندره! من مشکلات خودمو دارم! دور و برم پر از اين و اونيه که دوستم دارن... يکی کمتر، يکی بيشتر... مگه نه؟ امثال من هميشه دستاشون پره... اينو توی گوشت فرو کن!
ببين تو... و توهايی مثل تو، همتون خرين، احمقين! هرچی بگم، بازم مياين، بازم التماس ميکنين، بازم بازيچه ميشين! انگار دوست دارين، انگار خوشتون مياد، دلتون ميخواد تحقير بشين!
تازه! گاهی خيال ميکنم من احمقم که از جسمتون هم استفاده نميکنم، حقتونه که يه حال حسابی هم... ميفهی که؟ حيف که اهلش نيستم ولی خب نبايد هم بد باشه!
اسم خدا و پيامبر رو هم جلوی من نيار! اسلامم کجا بود؟ هرچی گفتم بريز توی سطل زباله! گور بابای پيامبر... اون ظاهر حرفه، باطن چيز ديگه ست... پيامبر منم! شما هام مريد های من! بگم بمير، ميميرين... بگم بيا، مياين... بگم بخواب، ميخوابين! ميبينی؟ من خدام، خوده خدا ... و شما احمق های الاغ بازيچه من!
خنده هامو ميبينی؟ ولی شما نميخندين... شما گريه ميکنين... و هميشه اين منم که پيروزم! ميفهمی که چی ميگم؟
ببين حق باتوئه! من بازيگوشم ولی اين خود تو بودی که خواستی مهره بازی من بشی!
مهم نيست زنده ‌گی کنم يا زندگی! مهم اينه که من اين راهو انتخاب کردم و به تو هم هيچ ربطی نداره... حتی اگه بپوسم و بوی گندم همه جا رو بگيره... ميفهمی چی ميگم؟؟؟؟
 

ارادتمند ف.ک

v نوشته شده در ساعت 10:49 ق.ظ v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.