|
پست امشب طولانیه...به خاطر اینه که دردنامه یک هم وطن را گذاشته ام و توضیح داده ام پس وقتی که حوصله کردید بیایید بخونیدش وگرنه مطلب میسوزه
بعد از پستی که گذاشتیم درباره استثمار عاطفی یک دختر بینوای توسط یه هم جنس شکارچی ، نامه هایی دریافت کرده ام که میتونه به بالندگی بحث کمک کنه مثل نامه مفصل یک خانم دیگه :
سلام آقاي دكتر. ببخشيد كه بصورت ناشناس براتون ميل مي زنم .خيلي وقت بود مي خواستم بهتون ميل بزنم اما چون مجبور بودم بين نوشتن اسمم و ناشناس بودن يكي را انتخاب كنم و شما گفته بوديد از دريافت ميل ناشناس ناراحت ميشيد ترجيح دادم ميل نزنم. تا اين كه نوشتتون را در مورد اون دختر و شاهين خوندم و فكر كردم شايد برمن ببخشيد كه ناشناس ميل مي زنم. گرچه حتما شما درك مي كنيد بيان بعضي چيزها براي آدمها حتي مقابل يك پزشك محترم مثل شما هم ممكنه سخت باشه و اصلا اين لطفي كه شما كرديد و به ميلها جواب ميديد يك حسنش اينه كه خيليها مي تونن حرفهايي را بنويسند كه بيانش بصورت حضوري در مقابل هيچ كس براشون ممكن نيست. من تجربه خيلي مشابهي با اون دختر خانم داشتم. حداقل ضررش براي من اين بود كه هميشه و حتي هنوز فكر مي كنم كه يعني اين آخرين بار بود؟ يعني باز هم بر مي گرده؟ اين كه تصور يه زندگي آروم وپايداروبرنامه ريزي براي آينده طولاني از ذهنم رفته. به قول شما بارها و بارها اين رابطه رو تو ذهنم با همين دانش و تجربه كمم تحليل كردم. قبول دارم كه اشتباهات زيادي داشتم. اون آدم بيش از اون اندازه كه بود براي من بزرگ شده بود. اما فكر نمي كنم اظهار عجزي كردم كه احساس كنه من يه آدم ضعيف ووابسته ام كه بدون حضور يه آدم بزرگ تو زندگيم نمي تونم ادامه بدم. اونم مي گفت كه با همه فرق مي كنه. مي گفت خيلي پاكه خيلي بي تجربست. گاهي احساس مي كردم راست مي گه.. گاهي هم مي ديدم خيلي حرفه اي رفتار ميكرد. يا شايد من خيلي بي عرضه بودم كه اون به نظرم حرفه اي ميومد. گاهي مي ديدم حرفهايي در مورد قيافه دخترا مي زنه كه فقط از نگاه وسواس گونه و ايرادگير خانمهاي بالاي 60 سال كه در شرف مادر شوهر شدن هستند اين اطلاعات را در مورد دخترا مي شه داشت.گاهي مي گفت هيچ چيز به اندازه تفاهم واخلاق خوب تو زندگي مشترك باعث خوشبختي نيست. از سه سال پيش كه با هم آشنا شديم تا حالا بارها رابطه رو تموم مي كرد بعد چند ماه دوباره پشيمون مي شد. گاهي ابراز محبت مي كرد گاهي مي گفت رو من حساب نكن گاهي صميمي بود گاهي رسمي و به اين فكر نمي كرد حاصل اين رفتارهاي متضاد براي من خاطرات تلخي بود كه بعد سه سال هم ياد آوريش مي تونه برام اذيت كننده باشه و به همم بريزه مي گفت نمي دونه از زندگي چي مي خواد نمي دونم راست مي گفت كه سرگردونه يا نه.يه بار كه بحثمون شد من گفتم همه چيز از نظرم تموم شده و هيچ چيز برام مهم نيست. گرچه تصميمم به همين بود اما حرف دلم اين نبود.اونم گفت هيچ وقت منو دوست نداشته ولي بعد شش ماه دوباره پيداش شدودوباره رفت. نمي دونم صادق بود يا نه. اومدنش چي بود؟ ادعاي دوست نداشتنش و رفتنش چي بود؟. نمي دونم ازدواج كرده يا نه ولي تصور اينكه همسر داشته باشه و بياد به بلاگم سر بزنه يا اس ام اس بده برام مثل كابوسه احساس مي كنم به شعورم توهين شده به هر حال پسري متعلق به خانواده اي متدين و سنتي چرا بايد دختريو بذاره سر كار كه مي دونه در نهايت صداقت باهاش رفتار كرده و به درست يا غلط حساسيتهايي داره كه كوچكترين رفتار خارج از چهار چوبي مي تونه از نظرش خيلي آزار دهنده و ممنوع باشه؟ مي تونست بره با هركي كه مي خواست ازدواج كنه يا حد اقل سراغ يكي بره كه بعضي نيازهاش برآورده بشه يا يه كم امروزي تر باشه يا حد اقل منطقي و طبيعيش اين بود كه منو فراموش كنه يا اگرم يادم بيفته سراغم نياد چون به قول خودش هيچ وقت منو دوست نداشته و من هم با اين كارش فقط اذيت مي شدم. باهوشتر از اوني بود كه ندونه رفتار درست چيه پس چرا اين طوري رفتار مي كرد؟ خيلي ادعاي پاكي داشت ولي هيچ وقت ادعاي فيلسوف بودن يا عارف بودن يا حتي معنوي بودن نكرد صراحتا مي گفت در اون مقطع از زندگيش ازدواج موفق براش مهمترين چيزه مهمتر از كار و تحصيل و هر چيز ديگه. ؟نگيد سه سال با من بازي كرد. باور نمي كنم كه اهل بازي كردن بود.اين همه چيزي بودكه تو اين سه سال براي خودم مرور كردم و همه نتيجه اي كه گرفتم. خيلي دلم مي خواست بفهمم كه واقعا چه اتفاقي افتاده. نه كه بخوام بگم اون يه فرشته بود يا يه آدم پليد. مي خوام واقعيتو بدونم.شايد بگيد بخشي از واقعيت حماقت من بوده. بله خيلي وقته اينو فهميدم گرچه حماقت من يا اعتماد زياديم به اندازه اين همه اذيت شدن نبود. نمي خوام غر بزنم ديگه مهم نيست.يه روزي نگران بودم كه با احساسم بازي نشه كه شد. مي خواستم ازتون خواهش كنم در مورد تيپ شخصيتي امثال شاهين و تحليل روانيشون يا حتي در صورتي كه صلاح ديدد در مورد امثال من در بلاگتون بنويسيد. شايد روشنتر شدن بي تعارف و واقعبينانه ي اين اتفاق بتونه كمك كنه كه راحت تر باهاش كنار بيايم. مسلما اين لطف شماست كه نسبت به آنچه كه مبتلا به مردمه حساسيت نشون ميدين و وقتي رابه خوندن ايميلها يا نوشتن مطالب بلاگتون اختصاص مي ديد. اين كه بايد به زندگي عادي برگرديم ورابطه رو كاملا قطع كنيم و از شخصيتمون دفاع كنيم توصيه هاي مهميه كه البته همه به آدم همينو مي گن.. ولي كسي چيزي بيشتر از اين نمي گه يعني نمي دونه كه بگه. كسي برام تو ضيح نمي ده كه اين شخصيتي كه من بايد ازش دفاع كنم آيا قسمتيش تو وجود طرف مقابلم جا نمونده كه گاهي سراغم مياد؟ مي دونم تحليل يك شخصيت كار علمي و تخصصيي هست كه تو يك پست اينترنتي امكانپذير نيست. اما شما خيلي چيزها مي دونيد كه ديگران نمي دونند و حتي براي افراد غير متخصص هم خيلي حرفهاي جديد براي گفتن داريد. ممنون مي شم اگه بيشتر در اين مورد در بلاگتون بنويسيد و پيشاپيش ازتون تشكر مي كنم. با آرزوي توفيق روز افزون
نامه تون را خوندم
مورد شما فرق میکنه..مرد شما ،فردیست بلاتکلیف
حالا میتونه ایشون به خاطر سنش باشه چون تو ایران پسرهای تحصیل کرده باید بروند سربازی (25 سال) بعدش میخوان ارشد شرکت کنند و در این حین کاری هم بکنند که دستشان در جیبشان برود (27 )...بعدش تا بخوان به یک امنیت مالی و اجتماعی حداقلی برسند میشه 30 سالشون... تا قبل از انجام دادن این کارها اکثر جوانان ایرانی جرات نمیکنند در روابط عاطفیشان وارد بحث ازدواج بشوند و اما تکلیف دختری که با این فرد است چیست؟ تقریبا هیچی ! طنز تلخیست...فرد با کسی که دوستش دارد و مدتهاست ارتباط دارد نمیتواند فکر ازدواج کند، خب اگر دنبال سروسامان گرفتن هست یا به دلایل اعتقادی نمیتواند ارتباط آزاد داشته باشد ، بهتره در مورد کسانی فکرش را مشغول کند که ظرف یکی دو سال اینده به این بلوغ شخصیتی- عاطفی -اجتماعی لازم برای ازدواج نزدیک باشد
اما چند نکته هم درباره آدمهای بلاتکلیف و سرگردان
اصطلاحی در روان شناسی عمق وجود دارد به نام" نوجوان ابدی" ، اولین بار از استاد معتمدی شنیدمش بعدا در اثار تونی گرنت و دکتر بولن نیز خواندمش ، خود خانم ماری لویی فون فرانس اساسا کتابی مفصل در این باره دارند که پارسال در انگلستان دستم رسید و به تفصیل در این باره سخن رانده است

نوجوان ابدی نام قسمتی از وجود ماست ( بویژه در تیپهای هرمس، پرسفون ، دیونوسوس ) که فرد میپندارد فرصت برای خیلی کارها دارد و درهای زیادی به روی او باز است : در اتنخاب رشته ، شغل ، تحصیل و دقیقا همین امکانات مختلف ، او را سرگردان و بلا تکلیف میکند...از یک سو میبیند مهندسی دوست دارد و استعداد هم دارد ، بعدش در می یابد در عکاسی نیز ذوق دارد..گرافیک کامپیوتری نیز خیلی به دلش مینشینه...در جمعهای فلسفی نیز خیلی روحش به وجد می آید....این چند جهته بودن بردارهای استعدادی این فرد( Multi directionality ) نه تنها موجب چند بعدی بودن او نمیشود - که از لوازم توانگری است _ بلکه او را اقیانوسی به عمق یک وجب میکند با کلی کارهای نیمه تمام ! دست آخرش هم فرصتها را از دست میدهد و در میانسالی فقط به نقل خاطراتی دور از موفقیتهای دور از دسترس میپردازد...برای رهایی از نوجوان ابدی چه باید کرد ؟
اولا باید خیلی دقیق محاسبه کرد که آیا من کسی هستم که این موضوع جدید را تا حد خوبی پیگیر باشم ؟ ( مثلا رفته ام نمایشگاه خط و از مثلا خط معلی خوشم آمده، حالا جو برم میداره که برم کلاس خط و تابلو خط به همسرم هدیه دهم و.... الانه که باید سریع به خودم بگویم که شاید من در حد همین لذت بصری برایم کافی باشد وگرنه شاگردی خط استاد کردن ، همتی میخواهد بس بلند !)
دوم اینکه حوزه های مختلف استعداد بایداولویت بندی شود...کسی میتواند اولیوت بندی کند که بداند تا یکی دو سال اینده و حتی ده سال آینده میخواهد در زیمنه کاری / تحصیلی/ مالی/ اجتماعی / عاطفی در چه جایگاهی قرار گرفته باشد؛ میخواهم بگویم که کار آسونی نیست...
پسر داستان شما به شکل حیرت آوری درگیر نوجوان ابدی بعلاوه بلاتکلیفی ناشی از سن به نظر میرسد...راست میگویید که نمیخواسته با شما بازی کند اما اینها کمک خاصی به شما نمیکند جز اینکه ذهنتان را از این بحث تخلیه کنید و به سمت یک ارتباط معقول و واجد احساس سوق دهید تا ازدواجی موفق داشته باشید
|