«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v خاطراتی در حد رویا

جمعه، 22 آبان 1388

قبل از اینکه مطالب زیر را درباره مرحوم دکتر بهشتی بخونید برای اولین بار دوست داشتم خاطراتی را نقل کنم از مادرم که قبل از انقلاب در نخست وزیری کار میکرد و بعد انقلاب با دولت مرحوم آقای مهندس بازرگان  در دفترشخص  نخست وزیر شاغل بود  و در زمان مرحوم آقای  رجایی نیز ارتقا یافت و پستشون رابط پارلمانی دولت شد. روز انفجار دفتر نخست وزیری ، ایشون یکی از آخرین نفراتی بود که دفتر هیات دولت را به اصرار شهید باهنر ترک کرد و شخص ایشون  بهشون میگن که خانم اعلمانی ، شما دیگه خسته اید و تشریف ببرید خونه...مادر هنوز 100 متر از دفتر فاصله نداشتند که بمب منفجر شد و ...بعدا نیز دیگه نتونستن با مجموعه جایگزین ادامه دهند و بازخرید شدند!
گاهی ایشون خاطراتی نغز از مرحوم آقای طالقانی ، بازرگان ، بهشتی یا باهنر یا رجایی تعریف میکنند که مو بر تن آدم سیخ میشود.
مثلا در مورد مهندس بازرگان میگویند که ساعتها پس از وقت افطار در دفتر کارشون بودند و از غذای نخست وزیری میل نمیکردند و میگفتند میروم خانه افطار باز میکنم...مهندس بقدری باهوش بودند که وقتی  فامیلی  مادرم ( اعلمانی) را میشوند سریع به یاد می آورند که سالها قبل دایی من در یک پروژه ای کار اموز خودشون بوده اند.
مادر میگویند:
ورود و خروج دکتر بهشتی به نخست وزیری یک علامت مشهور داشت و آن بوی ادکلن ایشون بود که تمام کریدور اصلی را فرا میگرفت ( تصور کنید جوی که آن موقع بین بعضی افراد موسوم به حزب اللهی بود که پیرهنهای رو شلوار و یقه های کثیف و...) دکتر بهشتی از خوش پوش ترین روحانی های انقلاب بود ،به نحویکه همه کارمندان معترف بودند
دکتر بهشتی بسیار هم خوش مشرب بود.بعضی صبحها برای  تدبیر امور کشور به دفتر مهندس بازرگان می آمد و با هم گپ وگفت داشتند. قبل از خود جلسه در اتاق من مینشست و با من از مسائل مختلف حرف میزد و درد و دل میکرد. آنقدر که که بعضا مهندس بازرگان سرش را میکرد تو اتاق میگفت :  " سید! خانم اعلمانی هستند اینجا...تشریف بیارید جلسه شروع شده...مملکت منتظره !  " در نظر داشته باشید که همان موقع کسانی در نخست وزیری پستهای بالا داشتند  که با خانمها در یک آسانسور سوار نمیشدندو این را از شدت تقوای خود میدانستند .
خاطراتي از شیوه زندگي شهيد بهشتي(ره)
 
 
از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

***
بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

 
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

***
با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ كشكول
من خودم از تابناک خوندم

v نوشته شده در ساعت 11:38 ق.ظ - ارسال به بالاترین v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.