|
وقتی دکتر اکبری به من گفتد مدتیه نیومدی تبریز و به بهانه سخنرانی "معجزه باور "بیا شهرمون، حسابی دلم تنگ شد...من خیلی جاها افتخار خدمتگذاری به مردم بزرگوار ایران را داشته ام اما آذربایجان یه لطف خاصی دارد و اینقدر محبت و ادب به من داده اند که نمیتوانم توصیف کنم.
در این سفر پدر شریفم نیز همراهم بودند و مردی پاک به نام محمد مقدم ، رییس جوان انجمن باور ، سازمان خصوصی برگزیده کشوری در حمایت از معلولین عزیز

تبریز، نهار غذاخوری با صفای جلالی و هتل پتروشیمی و استراحت ۲ ساعته و نماز و چایی و سخنرانی من و بعد محمد مقدم. بقدری آقای مقدم قشنگ صحبت کرد که نفس آدم بند می آمد...در طول نیم ساعت حرفهای خوبش بقدری به همه امید و آگاهی داد که جای تحسین داره
آقای مقدم به خاطر دیستروفی عضلانی که یک بیماری عضلانی پیشرونده هست با محدودیت حرکتی وسیعی هم در عضلات اصلی هم عضلات فرعی مواجه استو یک روز بودن با او به من درسهای بزرگی داد اول اینکه ما خیلی باید در ساختارهای شهری خودمان بیشتر دقت کنیم نتا معلولین هم بتوانند کمی درد نکشند ! تو قسمت پذیرایی ویژه هتل تبریز که زحمت استقبال از ما را به عهده داشتند ، سطح شیبداری برای عبور ویلچر ساخته شده بود که بقدری شیبش تند بود که من نمیتونستم با دو تا پا برم روش
به قول محمد ، معلولین به اینها میگویند سرسره، چیز جالب برام این بود که این نابسامانیها را عکس میگرفت تا بتونه در محافل دولتیان با مسوولین مستند صحبت کنه

یه نامه ای بهش دادن بعد صحبتهاش که توش نوشته بود
باور کنید یا نه ، من امروز برای لحظاتی خدا را در چهره شما دیدم
محمد را مردم دوست دارند...بینندگان تلویزیونیش دوست دارند...معلولین دوست دارند...من هم دوست دارم زیرا به مسوولیت اجتماعیش ایمان دارد
تقدیر از بسیاری از موفقین جامعه معلولین تبریز از ابتکارات شخصی دکتر اکبری بود و حین تقدیر از خود من نیز سرود "وطنم "را پخش کردند که اشکمون را در آورد و خاطرات ناب را زنده کرد
مراسم ۲۱:۴۰ تموم شد و ما ساعت ۲۲:۴۰ پرواز داشتیم به تهران و هرگز فکر نمیکردم برسیم گرچه اقای سعادتی مدیر ترمینال در مراسم بودند و لی نمیشه پرواز را عقب بیندازند که...الغرض وقتی رسیدیم که در کمال ناباوی متوجه شدیم ۲ ساعت تاخیر خورده ایم و شانس آوردم برنامه دو قدم مانده به صبح را که قرار بود مهمانش بشوم نرفتم زیرا ساعت ۲ بمداد رسیدیم تهران !
خوندنش خالی از لطف نیست مه بدانید بعضی از تبریزی های با معرفت در تمام این مدت تو ترمینال هواپیما کنارمون با خانواده هاشون نشستند و اونجا هم ازمون پذیرایی کردند
به امید سرزمینی بهتر برای زیستن به همت و مسوولیت خودمان و لطفا الهی

یک نامه استثنایی که به دکتر اکبری ارسال شده از سوی یکی از خانواده های معلولین
با تشکر و قدردانی از زحمات بیدریغ شما و آرزوی سلامتی و شادابی مادم العمر برایتان از اینکه خانواده ما را مورد مرحمت و تقدیر و تشکر قراردادید نهایت تشکر را دارم .ثمره زحمات شما به بار نشست و من تصمیم گرفتم با روحیه فوق العاده ای که شما در من به وجود آوردید بیشتر از قبل به مبارزه با مشکلات بروم . لوح تقدیر شما تا پایان عمرم زینت بخش دیوار اتاقم خواهد بود و خاطر شما بیادمادنی ترین خاطرات دوران سخت زندگیم میباشد. بدون واسطه بگویم دکتر یکی بدهکار شدم امیدوارم لیاقت جبران اینهمه لطف را داشته باشم . شب همان روزیکه تماس گرفتید و ما را به همایش دعوت نمودید انگیزه خاصی در من بوجود آمد و بدون توجه به خستگی شدیدی که داشتم متنی را تحریر نمودم که تقدیم میدارم . بنام او که آغاز و پایان همه چیز است موهبتی است در زندگی من که زیبایی آن وصف ناپذیر است و آن موجودی است بنام مادرم . مادری که تنها با نگاه گرم خویش سخن میگوید . اکنون بمدت 3 سال و 3 ماه و 23 روز و 20ساعت است که مادرم بر اثر خونریزی شدید مغزی فلج چهار اندام گردیده و قدرت تکلم خود را از دست داده است و با پک معده تغذیه میشود. دوستان ابتدای سخن اینکه در بحرانی ترین دقایق بیماری مادرم با خدایم اینگونه راز و نیاز میکردم : روزی فرا میرسد که بازگشت ما به بسوی توست و این انکار ناپذیر است اگر اراده خدا بر این باشد که مادرم بسوی تو بازگردد من تسلیم آن لحظه هستم . اصل مطلب اینکه ما همانی هستیم که افکارمان میسازد . من تصمیم گرفتم با امید و اتکال به حضرت دوست مادرم را زنده از بیمارستان ترخیص کنم و با خود عهد کردم در هر شرایطی که باشد واقعیت را همانگونه که است قبول کنم و برای تغییر و تعویض جهت بهینه کردن وضعیت تلاش کنم به همین دلیل بدترین وضعیت را در نظر گرفتم با خود گفتم بالاتر از سیاهی رنگی نیست و هر موقعیت که بهتر از آن پیش آمد شاکر شدم.دیگر نگرانی جایی نداشت با اینکه اکثرا آنرا شر و غضب و تقاص خدا مینامیدند و برای من که ابتدا غیر منتظره بود ترس شدیدی حاصل شد ولی با تلاش و تغییر ساده در ذهنیتم با این رنج مبارزه نموده و آنرا البته با کمک پدرم تبدیل به خیر محض و نیرو نمودم . در آن روزهای بحرانی که مادرم در کما بود بمدت 13 روز حتی قادر به باز نمودن چشمانش نبود ،من هر روز صبح طلوع زیبای آفتاب را میدیدم و با خود میگفتم چرا من قادر به دیدن هستم و مادرم نیست ؟ در آخرین روز به گوش مادرم زمزمه کردم : لطفا چشمانت را باز کن طلوع خورشید واقعا زیباست بیا این زیبایی را باهم ببینیم آنقدر با قدرت گفتم که حس کردم تمام نیروی آفتاب را از وجود خودم به مادرم منتقل میکنم و همین گونه هم شد و او چشمانش را گشود .. تجربه بسیار شکوهمندی که خواستن توانستن است را با تمام وجود لمس کردم و خداوند را شکر گذارم که در مصاف این موهبت بزرگ ربانی قرارگرفتم و انتخاب شدم . بنابراین باورم براین است که : نباید اجازه دهیم مسائل پیش پا افتاده آرامششمان را به هم بریزد و بمصداق سخنان بزرگان که فرموده اند انسان عاقل باید نصفه پر لیوان را ببیند نه نصفه خالی را و شایسته تراینست که براساس : هر چه از دوست رسد نیکوست از این امر توفیقی حاصل شد که زیباییهای بیکران دنیا را ببینم و از حضرت حق استدعا نمایم تا وقتی زنده ام و قادر به نفس کشیدن هستم سپاسگزاری را تداوم بخشیده و سیاهی را روشنائی محض و نازیبایی را زیبائی مطلق بحساب آورم . در آخر این ادعا یا بعبارتی درخواست بزرگی نیست چرا که کارمن اصلا قابل طرح نیست و در مقابل شکوه و عظمت مقام عظمای گلواژه مادر هیچ هیچ است . مادریکه بفرموده پیامبر اعظم اسلام ( ص) بهشت موعود مطلقا زیر پای مادران است و بس.
|