«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v یادت گرامی باد معلم بزرگ!

يکشنبه، 28 خرداد 1385

کسی را تاکنون نیافته ام که به اندازه دکتر شریعتی در وجودم عشق به علی و حسین و سجاد را زنده کرده باشد

در تمام چهار باری که به مکه و مدینه بزرگ مشرف شده ام همیشه با کلمات او روح گرفته ام

خاطره ای براتون بگم :

توی راه مکه بودیم...محرم شده بودیم و همه توی این ۵-۶ ساعت راه در اندیشه آن مواجهه بزرگ با خانه خدا و دیار ابراهیم بودند.متاسفانه هیچ حال روحانی مناسبی نداشتم.لجم گرفته بود...در شبی که باید معنویتی سرشار در خودم احساس میکردم ، انگار نه انگار!!!! کم کم به التماس افتادم که خدایا ، امشب که بناست دورت بگردم ، امشب که بناست بی خیال شیطنتهام بشی، چرا در این قلب بی صاحاب مهر زدی؟؟؟ ناگهان یادم افتاد که کتاب میعاد با ابراهیم دکتر در ساکم هست.کتاب را باز کردم و ورق زدم...روحم به تلاطم افتاد...دلم برای خدا تنگ شد...احساس کردم یار داره آشتی میکنه...توی حرم ، موقع طواف به صاحب خونه عرض کردم که برای تمام معلمینم به ویژه علی شریعتی بزرگ ، عشق و برکت و نور هدیه دهد.

29 خرداد سالگرد عروج ملکوتی معلم شهید گرامی باد
جملاتی از دکتر با اجازه از سایت دکتر شریعتی ات پرشن بلاگ
ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. والسلام

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:59 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تحمل شادی بقیه را داری؟ قابل توجه علاقه مندان بحث توانگری

جمعه، 26 خرداد 1385

فرشاد ۱۶ ساله احتمالا جوانترین شاگرد یا دوست نوجوان من است. پسری متعلق به خانواده ای کلیمی .پدر از ایران رفته ، بار عمده زندگی به دوش مادر است .

 بعد از عید  بود که رابطه ما بالا گرفت.او مشخصا  خودش ازم  خواست که مشاورش باشم. هردومون خیلی زود فهمیدیم که میتونیم با هم ادامه بدیم.زیرا رشد کردن و به آرزوها رسیدن مستلزم بعضی قرارهاست که ما با هم طی کرده بودیم:

  1. رشد هزینه دارد: وقت ، قید بعضی چیزها را زدن ، پول
  2. رشد تعهد و مسوولیت پذیری میخواهد .نمیتونی خودت را به نفهمی بزنی که بقیه بیان به تو سرویس بدهند. 
  3. رشد با گشادبازی و  انتظار معجزه داشتن منافات داره

فرشاد بزرگترین گرفتاریش چیزی بود که برای خیلی از مردم تفریح محسوب میشود: بیلیارد

جایی که توش وقت گذاشته بود و اشتیاق و برنده بودن را تجربه کرده بود .منتها روزی ۹ ساعت برای یک دانش آموز دبیرستانی امریست که نگاه همه شما ها و البته من رانیز به خود جلب کرد . خیلی صریح به فرشاد گفته شد که بیلیارد از تفریح به نیاز تبدیل شده است و این یعنی سم.

پروسه ترک اعتیاد بیلیارد یک ماهی طول کشید.فرشاد به هر سختی بود در برابر وقت گذاشتن در سالنهای بیلیارد و وسوسه عجیب بازی مقاومت کرد.بارها با تلفن و SMS و ....موضوع را کنترل کردیم دوتایی. یکبار البته این وسطها ازم اجازه گرفت و دمی به خمره زد اما نهایتا با نیم نگاهی به آینده خوبی که انتخاب کرده بود توانست اولین هزینه های رشد را پرداخت کند .

در بازه زمانی امتحاناتن فرشاد خان تنبل خودش را طوری سر درس نشوند که گرفتار واحدهای تابستانی و غضب مشاورش (!) نشود .

دیروز امتحانات تمام شد و من احتمالا اولین کسی بودم که از موفقیت فرشاد در این عرصه زندگیش مطلع شدم . اصلا مهم نیست الان برام که فرشاد با نمره ۱۲ و ۱۳ از سد امتحانات گذشت ، آنچه که مهمه اینه که فرشاد و امثال فرشاد در مسیری افتاده اند که مردان و زنان بزرگ گام گذاشته اند.

ساعتی قبل فرشاد از سالن بیلیارد بهم SMS داد که دعا کنم برنده بشه . منم البته حرفش را اطاعت کردم.برام ساعتی بعد نوشت که انگاری یادتون رفت دعا کنید!

جواب دوم من چیزیست که شاید بدرد خیلیهامون بخوره:

ما دعا میکنیم برای چی ؟ دعا چقدر در برنده شدن ما موثره؟ اگر اصلا دعا نکنیم چیزی از دست میدیم؟؟ پاسخ مفصل این سوالات را موکول میکنم به کلاس توانگری که عمق خیلی از فلسفه های زندگی را روشن میکند اما میتونم بگم که

  دعا جای استعداد و پشتکار را نخواهد گرفت.

جواب بعدی من را نیز بررسی کنید. ما احتمالا نیامدیم که  فقط برنده باشیم.ما اومدیم که شاد باشیم.باید یاد بگیریم که شادی لزوما با برنده بودن نیست که محقق میشود. گاهی اوقات برنده کردن دوستان به اونها حس شادمانی میدهد و توانگران کسانی هستند که  از شادمانی دیگران هم لذت میبرند و اسباب برندگی بقیه را فراهم میکنند.یکی از عزیزترین عزیزانم مثال عجیبی برام زد. پیانو هم کلید سفید داره هم کلید سیاه و موسیقی خوب تنها با کلید سفید نیست که نواخته میشود.دردهای زندگی ما مثل کلیدهای سیاهس هستند که با شادیهای زنگیمون به ترتیبی هارمونیک میشوند که نغمه ای دانشین نواخته شود.

نکته بسیار دقیق اینجاست که توانگران بلدند برنده شوند و در بسیاری از عرصه ها برنده میشوند اما نه به قیمت بازنده شدن بقیه.

توانگر بازی برنده -برنده میکند.

نمیدونم فرشاد امروز در بازیش برد یا باخت...مهم اینه که اگه زرنگ باشه ،اونطوری که من ازش انتظار دارم ،در جای بزرگتری برده است.

بقیه بحثهای توانگری را میذارم برای ۱۶ تیر جمعه برای حلقه مطالعاتی آزاد که شروع بحث توانگری نیز میباشد.آیا رزرو کرده اید؟

آقای فرزاد ۰۹۱۲۳۱۳۴۸۶۰ / آقای خردمند ۰۹۱۲۳۷۲۲۶۲۸/ آقای مهدوی ۰۹۱۲۱۹۶۲۶۰۴

نظراتتون را میخونم :

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:18 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چطوره علی دایی را تیرباران کنیم تا همگی آروم شیم؟( دیدگاه انتقادی به واکنشهای مردم بعد از فوتبال )

دوشنبه، 22 خرداد 1385

امروز از صبح تا حالا چند تا SMS با مضمونهایی انتقادی و بعضا فحاشی نون و آبدار به علی دایی داشتم.

اینکه علی دایی در بازی دیروز با مکزیک قابلیتهای یک مهاجم را نداشت ، قبول. اما چطور میشود که همه کاسه کوزه ها سر او خالی میشود؟

این سوالی بود که من از خودم پرسیدم و جوابش را چنین داده ام :

ملت من ، ُمردمی خاص هستند .ما مردمی هستیم که  برای رسیدن به توفیقات بزرگ دنبال قهرمان پروری هستیم  و همین روحیه را  نیز  در شکستهایمان داریم یعنی پیدا کردن خائن

مردم ما همیشه بین این دو سوال دست و پا میزنند :  قهرمان کیست ؟ خائن کیست؟

ریشه روانشناسی این نحوه رویارویی با اتفاقات دنیا در یک پدیده ایست به نام کمال گرایی

کمال گرا خودش قربانی این تربیت است که والدین کمالگرایش به او داده اند .پدر و مادری که همیشه از بچه میخواهندگکه گل سرسبد فامیل باشد یا بهترین شعرها را جلوی عمو و خاله بخواند یا....یعنی بچه میفهمد که  یا باید بهترین باشد یا رنج عادی بودن را بپذیرد

 والدین کمال گرا فرزندشان را به مدارسی میبرند که کمال گرایی در آن ترویج می یابد . نوع مدارس دنیا و به ویژه ایران به شدت بر اساس کمال گرایی بنا شده است. ترویج نمره ۲۰ و تقبیح نمره زیر ۱۷ فرهنگیست که به بچه ها احساس معمولی بودن و عادی بودن و دیده نشدن میدهد . این احساس با این بچه تا نوجوانی می آید و به بلوغ تزریق میشود و با کنکور به اوج میرسد لذا فرزندانی در محیطهای آموزشی ایران پرورش می یابند  دو دسته میشوند :

  1. عده ای قلیل که اکثرا ۲۰ و ۱۹ گرفته اند و رتبه های بالای کنکوری دارند : این افراد معمولا  با موفقیتهای درسی خود را تعریف میکنند (ّIDENTIFICATON)  خطر شدید هویت یابی با موفقیتهای درسی چند تاست که خلاصه آن عبارت است از :  افت شدید روحیه در اثر بالا و پایین شدن درسی در دانشگاه و تخریب شدید روحیه در زمانیکه این نخبه عزیز در می یابد که زندگی فقط درس و واحد و امتحان و ...نیست.یعنی زندگی واقعی باعث سرخوردگی شدید کمال گرایان موفق میشود زیرا همه جا نمیتوانند بیست بگیرند و لذا خودخوری میکنند و از تو له میشوند.از سویی در بسیاری از عرصه های زندگی اساسا بیستی وجود ندارد! مثلا بیست در روابط عشقی یعنی چی ؟ بماند که معمولا کمال گرایان به خاطر وسواسهای زیادشان و ترسشان از شکست ، وارد ارتباط نمیشوند و معمولا ارتباطهای محدود و سطحی دارند.لذا دکتر یا مهندسی را میبینیم  کلی دم و دستک و دفتر و...داره ولی سالها در عطش یک همسر یا پارتنر فوق العاده زیبا یا سکسی و با تحصیلات آن چنانی مانده و  اگر هم بفهمد که باید به ازدواجی معمولی تن دهد ، همیشه از درون احساس حقارت خواهد کرد.
  2. افراد معمولی : این دسته که اکثریت مردم و ما را تشکیل میدهد همانهایی هستند که متوسطین کلاسها بوده اند .یعنی همان ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ ها.اینها در مدرسه که به خاطر متوسط بودنشان دیده نمیشدند.طبیعتا از والدین هم اکثرا مقایسه و حقارت و افسوس و حیف نونی که به تو دادیم و...دریافت میکنند .این برخورد بیرونی با ان تربیت درونی شده باعث وجدان درد و احساس بی ارزشی و گناه شدیدی در فرد میشود که جلوی هر تحرک و پویایی را از این فرد میگیرد.شاید این فرد هرگز نفهمد که بیست قرارداد قرن ماست .

خلاصه آفات کمال گرایی :

  1. چون بیست گرفتن( کمال گرایی ) همیشه پاداش میگیرد ،  نه تنها خطرش احساس نمیشود بلکه تشویق و تکثیر هم میشود .
  2. در بسیاری از موارد زندگی کمال مطلقی وجود ندارد و لذا فرد کمال گرا در یک مسیر بی انتهای خسته کننده ای ، تلاشی تاسف بار میکند که هرگز رضایت درونی به بار نخواهد آورد.
  3. کمال گرایی به بی عملی خواهد انجامید.
  4. کمال گرایی از نگاه BINARY يآ صفر و یک یا سفید و سیاه استفاده میکند. ملت کمال گرا یا به شما نمره بیست میدهد یا صفر .لذا تلاش شما اساسا دیده نمیشود این نتیجه کار شماست که مهم میشود . لذاست که این جامعه ۴ سال قبل به  علی دایی که گلزن خوبیست نه لزوما بازیکن خوب  لقب قهرمان میدهد و به همین علی دایی در ۲۱ خرداد فحش خوار و بار نثار میکند .ملتی که همیشه تشنه قهرمانان است .دقیقا به خاطر دارم که در جریان اصلاحات و تب رفورمیسم ، این ملت از خاتمی توقع قهرمان بازی داشت یعنی افشاگری و تخریب رقبا و....اما او صراحتا در سخنرانی عجیب خود گفت که من نمیخواهم قهرمان باشم .جامعه بیمار انتظار دارد که کسانی بیایند و رنج تاریخی و گشادبازی تاریخی آنها را برطرف کنند. ما در مبارزه با ظلم هم در طول تاریخ همین رفتار را داشته ایم .حسین باید تا این حد هزینه بدهد تا جامعه ای اصلاح شود .چرا باید مرم تا این حد منفعل و بی عار باشند تا کسی مثل حسیت خونش را بدهد جوانش را بدهد فرزندش را بدهد که دین آنها به انحراف اموی مبتلا نشود؟ من در بررسیهایم این رفتار را درباره مسیح نیز یافته ام که باید به خاطر نشستن و خفتگی ملتش ، قیام کند.

عکس بعد از بازی دیروز( با تشکر از گلبو برای ارسال)

توصیه برای درمان کمال گرایی :

  • تو به تنهایی فارغ از بیستهای زندگیت ارزش داری ...تو مخلوق شایسته الهی هستی .خدا برای خلق تو نیز به خودش آفرین گفته است فتبارک الله احسن الخاقین .تو اگر بیست هم نگیری ، بودنت یعنی استعداد تغییر و رشد.
  • در نظام تربتی نوین کمالگرایی جایش را به فردگرایی میدهد یعنی هر کس قابلیتهای خودش را رشد میدهد آنهم در مقایسه با خودش نه دیگران.(مدارس جدید)
  • اگر کسی بخواهد رشد کند باید در عرصه های مختلفی رشد نماید یعنی : دانش/ ثروت / روابط عاطفی/ خانواده داری / تجربه جهانی و سفر/ عبادت /  کمالگرا باید بداند که توهمی بیش نیست در همه اینها عالی بودن . اما با تلاش کردن معقول میتوان با رتبه های خوبی در این بین دست یافت.
  • استفاده از منطق فازیک به جای منطق دوتایی : عالم اکثرا از طیف تعریف شده است تا ۰ و ۱ لذا بین سفید و سیاه ،خاکستری هم وجود دارد . نمره ۱۵ هم ارزش دارد...صفر نیست!

اینها به فوتبال چه ربطی دارد؟

فوتبال ما آیینه رفتار ماست.بازیکنان ما تحمل تلاش طولانی ندارند.دنبال نتایج هیجان انگیز و قهرمان بازی هستند چون مردم ما و روزنامه های ما دنبال این مسائل هستند . لذاست که اگر گل میخوریم در نیمه دوم که امید جبرانش کم است ، چون با الگوی قهرمان بازی فاصله میگیریم ، دیگر انگیزه جبران نداریم . مثل همه کمالگرا ها که تحمل شکست ندارند  و با یک شکست برای همیشه ممکن است که تمام شوند. رشد هزینه دارد .مکزیک این هزینه را پرداخته بود...ما نیز...اما حریف بیشتر از ما هزینه کرده بود . امید دارم که ملت من بتواند از بسیاری از لحظات خود لذت ببرد.

نظراتتان را میخوانم :

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:47 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (15) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تلخ است و لذا اگر نمیتوانی ، نخون

سه شنبه، 16 خرداد 1385

واقعا خوندن این مقاله خیلی ذهن من را باز کرد...امتحانش کنید:

***********************************************************************

دو جنبه‌ی انکار هولوکاست، محمدرضا نيکفر، مجله‌ "مدرسه"

محمدرضا نيکفر
در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايره‌ی انسانيت کنار می‌گذارد و هدفِ اعلام‌شده‌اش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تک‌تکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشته‌ی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست

 

چاپ نخست در مجله‌ی "مدرسه"، چاپ تهران، شماره‌ی ۳، خرداد ۱۳۸۵

«پيش آمده است، پس باز هم ممکن است پيش آيد.
ممکن است در هر جايی پيش آيد.
اين سخن جانمايه‌ی آن چيزی است که بايد گفت.»

پريمو لِوی[۱]


يکی از هدفهای اصلیِ از آغاز اعلام‌شده‌ی ايدئولوژی و سياستِ عملیِ رژيمِ آلمان نازی نابودیِ يهوديان بوده است. به زبانِ فارسی نمی‌توان حتّا به تعداد انگشتانِ يک دست کتابهايی يافت، که به تفصيل و با جديتِ علمی اين سياستِ ايدئولوژيک را بررسی کرده باشند. اگر فقط همين نکته‌ی ساده را معيار قرار دهيم، از اين موضوع بايد تعجب کنيم و آن را به حسابِ چيزی جز جسارت بگذاريم که در ايران عده‌ای بدون سابقه‌ای در پژوهش در علوم انسانی به ناگهان متخصصِ هولوکاست شده‌اند، تمام پژوهشهای تاريخی در اين زمينه را باطل اعلام کرده‌اند و فقط آن عده‌‌‌ی معدودی را مورخِ راستين در اين زمينه می‌دانند که وظيفه‌ی خود را خريدنِ آبرو برای نازيسم قرار داده‌اند. اين که در کشوری دولتمردان، درس‌نخوانده و فقط با اتکا به مقامشان استادِ تاريخ، استادِ اقتصاد، استادِ فيزيکِ اتمی، استادِ فلسفه، استادِ زيبايی‌شناسی و ادبيات و ديگر علوم و فنون شوند و از پشتِ ميزِ خطابه‌ی قدرت در اين زمينه‌ها حکم صادر کنند، هم چيزهايی در موردِ خود آنان به نمايش می‌گذارد و هم بی‌ارجیِ نهادِ دانش و دانشگاه و جايگاهِ دانشجو و دانشور را در آن ديار عيان می‌کند. اظهارِ نظرهای آنچنانی در موردِ هولوکاست اما به چيزی جز جسارتِ علمی نياز دارد. اگر موضوع فقط بحثی با ظاهری علمی بود، می‌شد آن را جدی نگرفت، چنان که بسياری از اظهار نظرهای ديگر را بنا به عادت يا از سرِ ملاحظاتی جدی نمی‌گيريم و اين البته باعثِ سوءتفاهم‌هايی اساسی در سمتِ مقابل شده است. موضوعِ هولوکاست تنها از زاويه‌ی بازنمايی و تفسيرِ عمق وابعادِ فاجعه موضوعِ بحثی علمی در زمينه‌ی تاريخ‌پژوهی است. اين که هولوکاست رخ داده يا نداده و اگر رخ داده چه ابعادی داشته است، قابل مقايسه نيست با موضوعهايی که هر چه هم ناگوار باشند، باز عادی هستند: عادی از اين نظر که در آنها معمولاً با دشمنی و ستيزی مواجه هستيم که نتيجه‌اش غلبه‌ی اين گروه بر آن گروه است و ستمی که بر اثر چپاولگری است يا امتيازخواهی. در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايره‌ی انسانيت کنار می‌گذارد و هدفِ اعلام‌شده‌اش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تک‌تکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشته‌ی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست. با اين کار هم واقعيتی انکار می‌شود که جايگاهِ بی‌نظيری در تاريخ دارد و انکارِ آن ناديده گرفتنِ گسل در انسانيت است و چشم بستن بر امکانِ تکرارِ آن است، و هم در افتادن با ايده‌هايی است که طرح شده‌اند تا آن فاجعه بی‌واکنشِ انسانی نماند. به نظر می‌رسد که منکرانِ ايرانی بيشتر با اين ايده‌ها مشکل داشته باشند.


هولوکاست و منابع اطلاع از آن

هولوکاست[۲] واژه‌ای است يونانی به معنای همه‌سوزانی، قربانی کردنِ همگان در آتش. به عربی آن را "مُحرَقة" می‌گويند. اين عنوان اشاره‌ به فاجعه‌ای بزرگ دارد، نه فاجعه‌ای در ميان فاجعه‌های ديگر تاريخ، بلکه مصيبتی بی‌همتا، باپيشينه اما به لحاظِ وسعت و شدت و نيتِ برانگيزاننده‌ی آن بی‌پيشينه. اين فاجعه کشتارِ شش ميليون يهودی به دستِ رژيمِ نژادپرستِ تماميت‌گرای آلمانِ نازی به رهبریِ آدولف هيتلر است. کسانِ بسيار ديگری نيز همراه با يهوديان به قتل رسيدند: کمونيست‌ها و سوسيال‌دموکرات‌ها، کاتوليک‌ها، کولی‌ها، همجنس‌گرايان، معلولان و آدميانی از هر آن گروه که نازيها به دليلِ سياسی دشمن يا به دليلِ نژادی پستشان می‌شمردند.



۰۱ اعدام يک غيرنظامی در کنار يک گور دسته‌جمعی. گروهی از سربازان "ورماخت"، نيروی زمينی ارتش آلمان، شاهد صحنه‌اند.


در موردِ هولوکاست از اين منابعِ دستِ اول خبر داريم: گزارشهای نجات‌يافتگان از اردوگاههای مرگ که نزديک به ۵۰ هزار نفر بوده‌اند، گزارشهای ديگر بازماندگان که شاملِ مخفی‌شدگان و شناسايی‌نشدگان و وادارشدگان به کارِ برده‌وار در کارخانه‌ها و مزرعه‌ها می‌شوند، هزاران سندِ مکتوبی که رژيم فرصت از بين بردنشان را نيافت، انبوهی از جسدهای به جا مانده در اردوگاهها در لحظه‌ی گشودنِ درهايشان به توسطِ متفقين و گورهای دسته‌جمعی‌ای که بعداً پيدا شدند، بناها و آثاری که از کشتارگاهها و مکانيسم‌های کشتار به جا مانده‌اند، هزاران آلمانی که شاهدِ جنايتها بوده‌اند و از جمله در برخی از شهرها بلافاصله پس از گشودنِ دروازه‌های اردوگاهها متفقين آنان را وادار به تماشای جنايتگاه‌ها کرده‌اند تا خود به چشم خويش ببينند از چه رژيمی پشتيبانی کرده‌اند، گزارشهای نگهبانان و کارگزارانِ اردوگاهها و زندانها، خاطراتِ گروهی از سران و مقامهای حزب و دولت نازی، و سرانجام اعترافهای کسانی که به دليلِ جنايتهايشان پس از شکستِ رژيم به زندان افتاده و دادگاهی شدند از جمله در نورنبرگ[۳]. هيچ جنايتی در طولِ تاريخ همانندِ هولوکاست با دقت و ريزبينی بررسی نشده است. هولوکاست را نه يک گروهِ شوريده‌سر، بلکه يک دستگاهِ ديوانیِ عظيم پيش برده است، دستگاهی که همه چيز را با دقت وامی‌رسيده و با حوصله ثبت می‌کرده است. نازی‌ها به آدم‌کشی در اردوگاههای مرگ شکلِ صنعتی داده و آوشويتس و کشتارگاههايی نظير آن را همانندِ يک کارخانه‌ی عظيم ساز‌مان داده بودند که درون‌داد و برون‌دادش و خرج و دخلش بايد کاملاً مشخص باشند و در هر موردِ مربوط به آن بتوان حسابرسی کرد.[۴] اگر فقط به سندهايی که به امضای کارگزاران رژيم است بسنده کنيم، باز فاجعه‌ای در برابرمان شکل می‌گيرد که در طولِ تاريخِ بشريت بی‌سابقه است.

نازی‌ها در آستانه‌ی سقوط تلاش کردند، اسناد و آثارِ آدمکشی‌های خود را از بين ببرند. با وجودِ اين، شواهدِ به جا مانده فراوان‌اند و جای هيچ ابهامی باقی نمی‌گذارند. اسنادِ به دست‌آمده با دقت حفظ شده‌اند. مکتوبها در آرشيوهای مختلفی گردآوری شده‌اند و در دسترس همگان قرار دارند.[۵] هزاران جلد کتاب وجود دارند که سندِ دستِ اول اند، چون دربرگيرنده‌ی خاطره‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايند. هنوز هم کسانی از شاهدانِ فاجعه زنده‌اند و بسيارند آنانی که ماجرا را از زبانِ نزديکترين خويشاوندان و دوستان خود شنيده‌اند. هزاران تحقيقِ تاريخی در موردِ هولوکاست انجام گرفته است. گروهِ بزرگی از مورخانِ کاردان، در موردِ هولوکاست پژوهيده‌اند، چه بسا نه سالی چند و در حد رساله‌ای يا کتابهايی چند، بلکه با کاری عمری. در ميانِ اينان بسيارند کسانی که به دليلِ دانش و وجدانِ کاری و تيربينیِ‌ِ‌شان نام‌آور شده‌ و اينک از افتخارهای رشته‌ی تاريخ‌ اند.


زمينه‌ی فاجعه

هولوکاوست اوجِ کينه‌ورزی به يهوديان است.[۶] زمينه‌سازِ آن يهودستيزیِ شکل‌گرفته در طولِ تاريخ است. يهودستيزی پديده‌ای است که به طورِ مشخص از سالِ ۷۰ ميلادی آغاز می‌شود که سالِ ويران شدنِ معبدِ دوم[۷] به دست رُمی‌ها و آغازِ آوارگیِ بزرگِ يهوديان است. يهوديان را می‌آزارند، به‌عنوانِ آواره و کسانی که آيينی خاص دارند و در حفظِ آن می‌کوشند. با پا گرفتنِ مسيحيت، که در ابتدا فرقه‌ای يهودی بود، جنبه‌ی دينیِ يهودآزاری تقويت می‌شود. دينهای همخانواده انگيزه و نيروی ويژه‌ای برای ستيزيدن با هم دارند، زيرا حساسيتِ مطلق‌بينان در درجه‌ی نخست روی آن چيزی است که مشابهِ "حقيقتِ" مطلق آنان است. "حقيقتِ" نزديک به "حقيقتِ" مطلق، چونان تهديدی به نسبی شدنِ آن ادراک می‌شود. دينهای پسين خود را مفسرِ راستينِ دينهای پيشين می‌دانند. يهودیِ خوب از نظرِ مسيحیِ راست‌آيين کسی است که مسيحی شده باشد و به همين‌سان از نظرِ مسلمانِ سخت‌کيش يهوديان و مسيحيانی که درکِ درستی از دينِ خود داشته باشند، طبعاً بايد به اسلام گرويده باشند. بر اين اساس گرويدن از دينِ پسين به دينِ پيشين را سخت خلافِ طبع و منطقِ گسترشِ حقيقتِ الهی می‌دانند.[۸] مسيحيت "آغازِ" خود را "پايانِ" يهوديت می‌دانست. اين تعريف از خويش متزلزل می‌شد، آنگاه که می‌ديدند يهوديت پايان نيافته است و عده‌ای بر "عهد عتيق" وفادار مانده‌اند و حاضر به بستنِ "عهد جديد" نيستند. متعصبان بودش‌يابیِ "پايان" را در "پايان دادن" می‌ديدند و طبيعی است که مرامِ پايان دادن به نابود کردن راه می‌برد. دورانِ سده‌های ميانی بويژه در مرحله‌ی پسينِ آن شاهدِ نمونه‌های فراوانی يهودآزاری از سوی مسيحيان است. برای آزار دادنِ يهوديان به آنان اتهامهايی می‌زدند که بعدها در مناطقِ مسلمان‌نشين هم به گوش می‌رسند: از همه رايجتر اين که يهوديان برای انجامِ برخی مراسم مذهبی خود کودکان را می‌ربايند، آنان را قربانی می‌کنند و خونشان را با آرد درآميخته و بر اين گونه فطير مقدس خويش را می‌پزند. يهوديان اجازه نداشتند در هر محله‌ای ساکن شوند و هر شغلی را که خواستند پيشه کنند و ای بسا موظف می‌شدند نشانه‌ای در پوشش داشته باشند که از مردمان ديگر متمايز باشند. اين نشانه را در ايران يهودانه می‌گفتند که معمولاً پارچه‌ای زردرنگ بوده که بر لباس دوخته می‌شده. در قرنِ شانزدهم در شهرِ ونيز برای نخستين بار يهوديان مجبور به زندگی در "گتو" يعنی محله‌ای مخصوص شدند. اين شيوه‌ی تبعيض به تدريج در شهرهای مختلف اروپايی رواج يافت. انقلابِ کبيرِ فرانسه و بازتابِ آن در اروپا آغازِ پايان دادن به اين تحميل بود.



۰۲ اردوگاه مرگ بوخنوالد، فوريه ۱۹۴۱. يهوديان هلندی


آزارِ يهوديان در سده‌های ميانه انگيزه‌ی دينی داشته است. بيشترين آزارهايی که يهوديان ديده‌اند در سرزمينهای مسيحی بوده است.[۹] لشکريانِ صليبی پيش از آن که به فلسطين برسند و به نبرد با مسلمانان پردازند، سر راهِ خود يهودکشی می‌کرده‌اند. پايانِ قرونِ وسطا با اوج‌گيریِ تعصبهای دينی در برخی مناطق همراه است. در اسپانيا و پرتغال يهودآزاری‌ای راه می‌افتد که تا آن هنگام همانند نداشته است.

پايانِ دورانِ تعصبهای دينی پايانِ يهودآزاری نيست. در عصرِ جديد يهودآزاریِ برخاسته از تفاوت در هويتِ دينی تعديل می‌شود، اما تأثير گذاریِ آن به شکلِ مستقيم يا با عوض کردنِ چهره ادامه می‌يابد. ضمنِ استمرارِ جنبه‌ی دينی، آزار يهوديان بُعدِ تازه‌ای می‌يابد. يهودستيزی، "ملی" می‌شود. يهودستيزیِ ملی احساسی است برخاسته از هويت‌مندیِ ملی در برابرِ کسانی که اينک جرمشان را اين می‌دانند که هيچ احساس ملی‌ای ندارند و دلبسته نيستند به جايی که در آن زندگی می‌کنند. ملت‌پرستان در کشورهای مختلفِ اروپا يهوديان را به الحادِ مطلق در کيشِ ملی متهم می‌کردند. از نظرِ ملت‌پرستِ يهودستيز دشمنِ خارجیِ معمولی بر يهودی شرف دارد، زيرا به آب و خاکِ خود وابسته است و چون سرزمينش تصرف شود يا زير فشار قرار گيرد، او را می‌توان با تحمليهايی وادار به ايفای نقشهای تعريف‌شده‌ای کرد و خطرناکی‌اش را زدود؛ يهودی را ولی هيچ کار نمی‌توان کرد، چون او وطنی ندارد، بر سر هيچ پيمانی نمی‌ماند، با هيچ کس از ته دل دوستی نمی‌کند و به خاطرِ منافعش ممکن است با دشمنِ موطنِ فعلی‌اش ساخت و پاخت کند.

هويت با مرزکشی تعيين می‌شود؛ "ما" در برابر "آنان" قرار می‌گيرد. "آنان" همواره آن سوی مرزِ ملی قرار ندارند، ممکن است در ميان "ما" زندگی کنند. يهوديان از جمله‌ی اين "آنان" اند. پيشتر در موردِ آنان تبعيض روا داشته شده و در نتيجه زمينه فراهم است که "آنان"ی تلقی شوند ايستاده در برابر "ما". هر چه "ما" در هويت‌يابی بيشتر دچارِ مشکل باشد، اين خطر بيشتر بالا می‌گيرد که درگيریِ خود را با "آنان" تشديد کند. آن ضعف از طريقِ اين شدت پوشانده می‌شود. ملتهای دچارِ تأخير در ملت شدن و فاقدِ سنت‌مندیِ اجتماعی در روشنگری و سياستِ مدنی، اين مشکل را دارند و آلمان يکی از آن ملتهاست.[۱۰]

عارضه‌های سرمايه‌داری و مشکلهای گذار به آن نيز چه بسا به وجودِ "آنان"ی برگردانده می‌شد که پيشتر متهم شده‌اند که "مال‌اندوز" و "رباخوار" و "استثمارگر" اند. کليشه‌سازی در موردِ يهوديان چنان مکانيسمِ خودکارِ بی‌انديشه‌ای داشت — و دارد — که اگر يکی از آنان ثروتی داشت و به درستی يا به نادرستی متهم می‌شد که بهره‌کش است، اين صفت چنان گسترش داده می‌شد — و می‌شود — که کلِ يهوديان را در برگيرد. بلانکيستها چپِ افراطی بودند، اما همزمان يهودستيز نيز بودند و پساتر بخشی از آنان فاشيست از کار درآمدند. فوريه و پرودون نيز که با مدرنيت و سرمايه‌داری‌ای که آن را مظهرِ دورانِ مدرن می‌پنداشتند، مخالف بودند و اين مخالفت را در در قالبِ يک بديلِ سوسياليستیِ رمانتيک عرضه می‌کردند، يهودستيزهای سرسختی بودند، زيرا روحِ سرمايه‌داری را روحِ يهودی می‌دانستند.



۰۳ هيملر، رئيس اس.اس. در حال بازديد از اردوگاه داخاو در سال ۱۹۳۶

يهوديان هم متهم می‌شدند که باعث و بانیِ سرمايه‌داری اند و هم به آنان می‌بستند که جنبشِ کمونيستی را به راه انداخته‌اند تا مالکيتِ فردی را از ميان بردارند و از اين راه جهان را مالِ خود کنند.[۱۱] ليبراليسم، فردگرايیِ مدرن، انقلابی‌‌گریِ آغازشده با انقلابِ کبيرِ فرانسه، جمهوری‌خواهی، مشروطه‌خواهی و هر چيزِ ممکنِ ديگر و اگر لازم می‌شد ضدِ آن را به يهوديت نسبت می‌دادند. پس از جنگِ جهانیِ اول شايع کردند که کلِ جنگ توطئه‌ی يهود برای سروری بر جهان بوده است. در همين هنگام است که سندی که پليسِ تزاری آن را در آغازِ قرن جعل کرده است، با شمارگانی درشت به زبانهای مختلف چاپ و پخش می‌شود. اين سند «پروتُکُل‌های دانشورانِ يهود» نام دارد که ادعا می‌شد و می‌شود که بازگوکننده‌ی نقشه‌های سرانِ قوم يهود برای سلطه بر جهان است. اين سندِ ساختگی هنوز هم يکی از مهمترين نوشته‌ها برای تحريکِ عوام است.[۱۲]

تماميتِ يهودستيزی توضيح‌پذير از راهِ نژادپرستی نيست. در اين مورد سه دليلِ عمده می‌توان عرضه کرد: ۱. يهودستيزی کهن‌سال‌تر از نظريه‌های نژادپرستانه‌ است. ۲. در همه جا يهودستيزی از راه ايدئولوژیِ نژادی موجه نمی‌شود. ۳. نژادپرستان معمولاً نژادِ پست را ضعيف و بی‌قدرت می‌دانند، اما يهودستيزان به يهوديان قدرتی نسبت می‌هند که می‌رود بر جهان مسلط شود. نازی‌ها ولی برای نابود کردنِ يهوديان هم از ايدئولوژیِ نژادی بهره می‌گرفتند و بر اين پايه يهوديان را پست و بی‌ارزش می‌دانستند، و هم آنان را بسی قوی و توطئه‌گر گمان می‌کردند. تناقضی را که رخ می‌نمود، اين گونه توجيه می‌کردند که يهوديان به خاطرِ پست بودنِ نژادشان، ناتوان از زندگی و کارِ شرافتمندانه‌اند و فقط بلد اند توطئه کنند. از نظرِ آنان اين يهوديان بودند که هم از سمتِ شرق و هم سمتِ غرب به مقابله با آلمانِ هيتلری برخاسته بودند. در زمانی که مديريتِ جنگ ايجاب می‌کرد امکان‌هايی چون راه‌آهن به تمامی در خدمتِ تدارکاتِ نظامی قرار گيرد، از بخشِ بزرگی از آنها برای سازماندهی و انجامِ انتقالِ يهوديان به اردوگاههای مرگ استفاده می‌کردند. اگر هيتلر پيروز می‌شد و زمانی می‌شنيد در سرزمينی دور يک تن يهودی زندگی می‌کند، حاضر بود لشکری بزرگ به آن ديار گسيل کند و تمامی آن سرزمين را به خاک و خون کشد، تا آن آخرين يهودی را از بين ببرد. در يهودستيزیِ مدرنِ آلمانی ستيز با يهوديان با مفهومها و گزاره‌هايی توضيح داده می‌شود که در اصل از پزشکی و بهداشت آمده‌اند: يهودی در کلامِ هيتلر مدام به باسيل و ميکروب و آلودگی و موجودهای ناقلِ بيماری تشبيه می‌شود. پيشوا مدامِ خواهانِ پاک‌سازی است و هشدار می‌دهد که اين خطر وجود دارد که آلودگی تکثير شود.



۰۴ پوستر تبليغاتی آلمانی. در اين پوستر از استالين، چرچيل و روزولت به عنوان کارگزاران يهود نام برده می‌شود. در بالای پوستر اين جمله آمده است: "جنگ خواست يهوديان بوده است."

در همه جا به اين جنونِ "بهداشت" برنمی‌خوريم، اما جنونِ "توطئه‌ی جهانی يهوديان" فراگير است. خودِ هيتلر تجسمِ کامل باورِ جنون‌آميز به اين توطئه است. در کشوری مثل ژاپن نيز که اکثرِ مردمانش نمی‌دانند يهوديت يعنی چه و در عمرشان يک نفر يهودی نديده‌اند، افرادی را می‌بينيم که دچارِ اين هيستِری شده‌اند. از قرار معلوم اين گونه جنونها مسری هستند. در قرنِ نوزدهم و آغازِ قرن بيستم اين ايده در اروپا شکل می‌گيرد و از آنجا به ديگر سرزمينها سرايت می‌کند که يهودی سرچشمه‌ی نهانِ همه‌ی آن جنبشها و حرکتها و بحرانهای پيش‌بينی‌نشدنی و مهارنشدنی‌ای است که عصرِ جديد را هراسناک می‌کند. آنچه نظامِ توليدِ کالايی را هراسناک کرده است، نه طبيعتِ آشکار آن در قالبِ انبوهِ کالاهای مصرفی است که هر يک نام و نشان و افسونِ مشخصی دارند، بلکه آن طبيعتِ ثانويه‌ی پنهان است که به مثابهِ حوزه‌ی ارزش، قانونهای عمل‌کننده در پسِ نمايشِ ظاهریِ کالاها را تعيين می‌کند. تقابلِ مشخص و انتزاعی در بطنِ نظامِ سرمايه‌داری زمينه‌سازِ طيفی از ايدئولوژی‌ها می‌شود. از جمله‌ی آنهاست ايدئولوژی‌ای که مشخص را می‌پرستد، ولی انتزاعی را متعلق به حوزه‌ای اهريمنی می‌داند. اين ايدئولوژی در کالاپرستی‌اش مدرن است، اما رمانتيسيسمی ضدِ مدرن را تبليغ می‌کند که شر را فقط در "پول" می‌بيند. اين ايدئولوژی وجودِ اجتماعی کالا را می‌پوشاند و پول را نه به مثابه نمودِ جنبه‌ی ارزشیِ کالا، بلکه به مثابه‌ی شاخصِ حوزه‌ای انتزاعی در نظر می‌گيرد که در مقابلِ حوزه‌ی مشخصِ توليد و مصرف قرار گرفته است و در آن اختلال می‌کند.[۱۳] يک کارکردِ ايدئولوژی تبديلِ انتزاعی به مشخص است. مشخصِ مشخص همواره افراد و گروهها و گروهبندی‌های سياسی از جمله دولتها هستند. در ايدئولوژیِ نازيسم آن مشخصی که قدرتِ حوزه‌ی انتزاعیِ بحران‌انگيز را در دست دارد، يهودی است، انسانِ يهودی، نژادِ يهود، و گروهها، حزبها و دولتهايی که آلتِ دستِ يهود پنداشته می‌شوند.



۰۵ شهر آلمانی وورتسبورگ به سال ۱۹۴۲. يهوديان را به سمت ايستگاه قطار می‌برند تا روانه اردوگاههای مرگ کنند.


توضيح و توجيه

در موردِ زمينه‌های بروزِ هولوکاست می‌توان بسيار نوشت. می‌توان مجموعه‌ای از عاملهای دينی و غيرِ دينی، کهن و جديد، فکری و اجتماعی، و اقتصادی و سياسی را برشمرد که هولوکاست را باعث شدند. با اين کار می‌توان نشان داد که طبيعی بود حادثه‌ها چه جهتی بيابند، اما نمی‌توان بر اين مبنا همه چيز را توضيح‌پذير پنداشت. عنصری وجود دارد که از فهمِ انسانی فراتر می‌رود، عنصری که در جريانِ پويش عاملها و ترکيبِ فاجعه‌آميز آنها ايجاد شده و با هيچ تحليلی نمی‌توان بدان رسيد. تحليل پاسخگو نيست، چون فاجعه نتيجه‌ی ترکيب است و ترکيب را نمی‌توان بازسازی کرد، جون بايد خود را در متن آن قرار داد و دريافت پيش‌برندگانِ فاجعه چگونه از آن معجونِ نکبت‌بار برای پيشبردِ کار نيرو گرفتند، و نمی‌توان خود را به قصدِ فهم به جای پيش‌برندگانِ فاجعه گذاشت، چون در اين صورت هم‌احساسی و به ناگزير همدلی و همفکری‌ای لازم می‌شود که در تصورِ انسانی با پرورشِ اخلاقیِ متعارف نمی‌گنجد. حادثه‌های معمولی را می‌توان فهميد، بی آنکه با مشکلِ اتهام به همدلی مواجه شد. جهان، تاريخ و بودشی غيرِ اخلاقی دارد و ستم و قتل و غارت در منطقِ آن می‌گنجند. می‌فهميم چرا فلان کس بهمان کس را کشت، می‌توانيم زمينه‌های آن را توضيح دهيم و با اين توضيح آن را موجه يا غيرموجه بدانيم. توضيح هميشه به ارزيابی از نظرِ موجه بودن منجر می‌شود. ولی فاجعه‌هايی وجود دارند که پيشاپيش اين ارزيابی را برنمی‌تابند و از اين نظر در مسيرِ توضيحی که بخواهد به پرسشِ توجيه راه يابد، قرار نمی‌گيرند. هولوکاست چنين فاجعه‌ای است.[۱۴] هولوکاست فاجعه‌ی فاجعه‌هاست چون فشرده‌ی مجموعه‌ای از رذالتهای پيشامدرن و مدرن است، دامنه‌ و عمقی بی‌سابقه دارد و مشخصه‌‌اش اين است که در آن گروهی از انسانها به خاطرِ نفسِ بودنشان محکوم به نابودی شدند، به خاطرِ نفس بودن، نه چگونه بودنی، که ممکن بود با تغيير در آن و با تسليم شدن به خواستی از سوی گروهِ کينه‌ورز از خطرِ نابودی رهايی يابند. قتلِ عامِ ارمنی‌ها يه دستِ ترکها فاجعه‌ای بزرگ است، ترکها اما ارمنی‌ها را از دم تيغ نمی‌گذراندند، اگر ارمنی‌ها به خواسته‌های آنان تسليمِ مطلق می‌شدند. در موردِ هولاکوست موضعِ دينی و فکری و سياسیِ يهوديان مطرح نبوده است. يهودی اگر مسيحی می‌شد و به عضويتِ حزبِ نازی هم درمی‌آمد، باز مشمولِ فرمانِ قتل بود. در هولوکاست ما با گسستی در جنسِ انسانی مواجه هستيم، نوعی از بشر می‌خواهد نوعی ديگر را از ميان ببرد، بی‌توجه به اين که آحادِ آن چه فکر می‌کنند، چه مليتی دارند، در چه سنی اند، در چه حالی‌اند. هولوکاست گسست در انسانيت است.[۱۵] از اين نظر موضوعی است مربوط به کلِ انسانيت. اين خطر، بروز کرده است و باز ممکن است بروز کند.



۰۶ کودکان يهودی در گتوی ورشو


باز بودن باب پژوهش

با وجودِ کنکاشهای فراوان از زاويه‌های گوناگون، هنوز بابِ پژوهش در موردِ هولوکاست باز است، نه فقط در زمينه‌ی تفسيرِ داده‌ها، که کاری است هميشگی و هيچ نسلی و دورانی بی‌نياز از پرداختن به آن نخواهد بود، بلکه در زمينه‌ی کشفِ داده‌های تازه و پردازشِ دقيقترِ داده‌های پيشين. بحث ميانِ کاردانانِ علومِ انسانی در موردِ هولوکاست همواره گرم بوده است. در عرصه‌ی بحث ميان آنانی که حيثيتِ برشناخته‌ی علمی دارند، در دانشگاههای معتبر تدريس می‌کنند و مقاله‌هايشان در نشريه‌های معتبر و کتابهايشان توسطِ انتشاراتی‌های معتبر چاپ می‌شوند، هيچ سخنی از انکارِ واقعيتِ هولوکاست در ميان نيست. بحثها عمدتاً می‌روند بر سرِ تعيينِ وزنِ حادثه، ديدگاه يا فرد و گروهی خاص در آن توازنی که فاجعه‌زا شد و رخدادها را در مسيرِ شناخته‌شده‌ی‌شان انداخت. تفسيرِ کلِ فاجعه از ابتدا موضوعِ اختلاف بوده است. به‌عنوانِ نمونه در بحثی که در نيمه‌ی دومِ دهه‌ی ۱۹۸۰ در آلمان بالا گرفت و زيرِ عنوانِ مشخصِ چالشِ مورخان شهرت يافت، موضوع اين بود که هولوکاست را بايد بر چه زمينه‌ای نشاند، آيا بايستی آن را حادثه‌ای يگانه ديد و ضمنِ توجه به پيشينه‌ی آن ذاتش را کنشِ مطلق دانست، يا آن که بايد آن را در ارتباط با رخدادهای ديگر گذاشت و آن را به‌عنوانِ واکنش ديد. بحث را ارنست نولته[۱۶] مورخِ آلمانی برانگيخت با طرحِ اين نظر که هولوکاست واکنشی بوده است از سرِ وحشت به فاجعه‌‌ای ديگر با انگيزه‌ی تماميت‌خواهِ مشابهی که در اردوگاههای استالينی تجسم يافته بوده است. سخنِ نولته از دلِ راستِ آلمان برمی‌آمد. نخستين واکنشِ پربازتاب در مقابلِ آن از آنِ يورگن هابرماس بود که راستگرايان را متهم به رفعِ بلا کرد از طريقِ تلاشی که به خرج می‌دادند که هولوکاست را واکنش بنمايند و صرفاً پاسخی بدانند به آفتی که به پندارِ آنان از آسيا می‌آمد و در آن خِطّه پيشتر فاجعه‌آفرين شده بود. همه‌ی کسانی که بر اين محور پيش رفتند، بر مسؤوليتِ تاريخیِ ملت آلمان تأکيد می‌کردند و اين که واکنشی جلوه دادنِ جنايتهای هيتلر مقدمه‌ای است بر انداختنِ مسؤوليت بر دوشِ ديگران. در استدلالهای آنان تأکيد بر بی‌همتايیِ هولوکاست جای برجسته‌ای داشت. راستگرايان در عوض به نمونه‌های ديگری از نسل‌کشی اشاره می‌کردند، مثلا به نمونه‌ی قتلِ عامِ[۱۷] ارمنيان به دستِ ترکان. چپ در تلاشِ راستگرايان برای آوردنِ نمونه‌های مشابه عادی، جلوه دادنِ فاجعه را می‌ديد.[۱۸] نمونه‌ی ديگرِ از اين بحثها بحثی است که کتابِ دانيل گُلدهاگن، سياست‌پژوهِ تاريخ‌نگارِ آمريکايی در پايانِ دهه‌ی ۱۹۹۰ برانگيخت. کتابِ گلدهاگن، کارگزارانِ اراده‌مند هيتلر[۱۹] نام دارد و نويسنده در آن می‌کوشد ثابت کند که کارگزارانِ رژيم آدمهای بی‌اراده‌ای نبوده‌اند که فقط دستورِ بالا را اجرا کنند؛ آنها از خود مايه می‌گذاشته و با ميل و علاقه "جهودکُشی" می‌کرده‌اند. گلدهاگن برای اثباتِ نظرِ خود يک گردان از پليسهای هامبورگ را که در لهستانِ اشغال‌شده مستقر شده بودند، برمی‌رسد و با استناد به نامه‌هايی که اعضای آن برای خانواده‌هايشان ‌فرستاده‌اند، روحيه‌ی کاریِ آنان را بازمی‌نمايد. به نظرِ گلدهاگن هولوکاستی را که نازيسم برانگيخت، با يهودستيزیِ عمومیِ رايج در اروپا نمی‌توان توضيح داد؛ آلمانی‌ها يهودستيزیِ خاص خود را داشته‌اند و با جديتی که خاص خود آنهاست، اين ستيز را پی گرفته و به حدِ آدم‌کشیِ صنعتی‌شده رسانده‌اند. در برابرِ گلدهاگن استدلال شده است که يهودستيزیِ آلمانی تفاوتی ذاتی با يهودستيزیِ رايج در اروپا از سده‌های ميانه ندارد و جديت در آدم‌کشی را هم در آلمانی‌ها می‌توان ديد و هم در همدستانِ آلمانی‌ها از مليتهای ديگر در منطقه‌های اشغال‌شده. به نظر منتقدان ريشه‌ی فاجعه‌ی آلمانی را بايد در پويشی يافت که عاملهای فاجعه‌انگيز در آلمان در موقعيتی خاص يافتند. موضوعِ ديگری که کتابِ گلدهاگن آن را به بحثِ همگانی تبديل کرد، موضوعِ تقصيرِ همگانی بود. در موردِ اين موضوع حتا پيش از سقوطِ نازيها بحث آغاز شده است. بحث بر سر اين است که آيا رواست در هنگامِ داوری درباره‌ی هولوکاست کلِ يک ملت را مسؤول و مقصر دانست.[۲۰]



۰۷ به سوی اردوگاههای مرگ سوار بر واگنهای مخصوص حمل حيوانات


در اين مدتی که از سقوطِ نازيها می‌گذرد، نيازِ سياسی و فرهنگی به چيرگی بر گذشته[۲۱] باعث شده است که در آلمان بحث در موردِ گذشته هيچگاه قطع نشود. در اين کشور بر خلافِ ژاپن، که متحدِ آلمان در جنگِ جهانیِ دوم بود و فاجعه‌های بزرگی در آسيا برانگيخت، خطِ فراموش کردنِ گذشته‌ها غالب نشد و فرهنگِ ياد‌آوری[۲۲]‌ای پرورانده شد که احترامِ جهانی را برانگيخت. يکی از ستونهای استوارسازِ دموکراسیِ جديدِ آلمانی اين فرهنگ است.


انکار

يادآوری در برابرِ دو گرايش می‌نشيند: يکی فراموشی و ديگری انکار. تا دو دهه پس از پايانِ جنگ گرايش به فراموشی در آلمان بسيار قوی بود. کمتر کسی مسؤوليت می‌پذيرفت و کمتر کسی پيشقدم می‌شد تا تصويرهای گذشته را در برابرِ چشمِ همگان بازبگشايد. اکثريت می‌گفتند: نمی‌دانستيم، نبوديم، نقشی نداشتيم، نديديم، نشنيدم؛ "اصلاً به ما چه مربط؟" با جنبشِ دانشجويی ۶۸ و خيزشِ فرزندان عليهِ پدران و مادران، پرده‌ی فراموشی دريده شد.[۲۳] دانشجويان رو به نسل گذشته کردند و گفتند: شما مسؤول بوده‌ايد، حتا در اين که اگر به راستی نديده‌ و نشنيده باشيد. اين دوران، دورانِ رويکرد به انديشمندانِ انتقادگر است. در آن نسلِ تازه‌ای از انديشمندان پروريده شدند که به استوارگردیِ انديشه‌ی انتقادیِ آزاديخواه نه تنها در آلمان بلکه در کلِ جهان ياری رساندند. انديشمندی چون يورگن هابرماس پروريده‌ی اين دوران است. فکرِ او فرآورده‌ی فرهنگِ يادآوری و پيشبرنده‌ی آن است.



۰۸ در گتوها انسانها دسته دسته می‌مردند، بر اثر گرسنگی و بيماری‌های همه‌گير


در اين پهنه حاشاگران نيز حضور دارند. در اينجا طبعاً ديوارِ حاشا بلند است، چون طبعِِ قضيه می‌طلبد بلند باشد. انکارِ حادثه‌ای که اين همه شاهد داشته است، نشان می‌دهد که جهانِ مشترکِ انسانی تا چه حد شکننده است. می‌توان دو قسمتش کرد و گفت آن قسمت دروغ است و اين قسمت راست. وقتی بنا بر انکار باشد، ديگر هيچ استدلالی کارگر نيست. استدلال در اين حوزه‌ها معمولاً برای شکسته‌بندی کردنِ جهانِ مشترک است. آن را از بيخ و بن نمی‌پذيرد هر آن کسی که نفسِ اشتراک را نمی‌پذيرد. منکران نفعی در انکار دارند. در آلمان نيز مثلِ بقيه‌ی جهان منکرانِ نامدار همان مجرمانِ نامدار ‌اند.[۲۴] در جاهای ديگر انگيزه‌ی نسلِ اولِ منکران اشتراکِ نظر و در موردهايی اشتراکِ عملی بود که با نازی‌ها در يهودستيزی داشتند. گروههای نئونازی، يعنی آنهايی که بر آن اند از نو نظامِ نازی‌ها را برقرار کنند، آن جايی که بنا را بر انکار می‌گذارند، پا در جای پای منکرانِ نخستين نهاده و حرفهای آنان را تکرار می‌کنند. آنان اما معمولاً افتخار کردن بر گذشته‌ی هيتلری‌ را بر انکارِ آن گذشته ترجيح می‌دهند. اکثريتِ اعضای گروههای نئونازی را جوانانی تشکيل می‌دهند که دارای کمترين آگاهی از گذشته هستند. به آنان ايدئولوژی‌ای تزريق می‌شود که جانمايه‌ی آن ستايش از نفرت و خشونت است. آنان می‌آموزند که از خارجيان، رنگين‌پوستان و گروههای دموکرات و چپ نفرت داشته باشند. در اروپا خشونت و نفرتِ آنان در درجه‌ی نخست روکرده به کسانی است که از آسيا و آفريقا آمده‌اند. مسلمانان به طورِ ويژه موردِ نفرتِ اين گروهها هستند. آن کسانی که به مسجدهای مسلمانان حمله می‌برند، همانی‌اند که متعرضِ گورستان‌ها و مکانهای عبادی و اجتماعیِ يهوديان می‌شوند.



۰۹ بر بالای دروازه آوشويتس اين شعار نصب شده بود: "کار آزاد می‌کند". نصب اين جمله‌ی بی‌شرمانه ابتکار فرمانده هُوس به تقليد از نمونه‌ی داخاو بوده است.


خوراکِ فکریِ کادرهای رهبری‌کننده‌ی اين جريانها را افزون بر نوشته‌های رهبرانِ نسلِ اولِ فاشيسم، مجموعه‌ای از نوشته‌ها در قالبِ مقاله و کتاب تشکيل می‌دهد که برخی از آنها به بيانِ تاريخ می‌پردازند. تاريخ‌نويسیِ نئونازی‌ها معمولاً شرحِ عظمتِ دستگاهِ هيتلر و توانِ نظامی آن است. جريانِ اصلیِ راستِ متمايل به فاشيسم اما بيشتر طالبِ نوشته‌هايی است که گذشته را پاک بنمايند و برای مشکلهای سياسی و اجتماعیِ جهانِ معاصر راه‌حلهايی در مسيرِ فاشيستی پيش بنهند که چندان از طبعِ روز دور نباشند. در ميانِ اين نوشته‌ها آثاری وجود دارند که زيرِ عنوانِ تاريخ‌نويسیِ انکارِ هولوکاست دسته‌‌بندی می‌شوند. نويسندگانِ قريب به اتفاقِ آنها کسانی‌اند که در تاريخ تحصيلِ دانشگاهی نداشته و در مجمع‌های علمی فاقدِ نام به‌عنوانِ مورخ هستند. معدود تحصيل‌کرده‌ای که در ميان اين گروه به چشم می‌خورند، با انگيزه‌های مختلفی به انکارِ جنايتِ بزرگ رو آورده‌اند. نفسِ انکار شهرت‌آور است و در محفلهايی که انکار را می‌پسندند، منکر را دارای نام و شخصيت می‌کند. انکار طبعاً کاسبی نيز هست.

گروهی از منکران خود را "تجديدِ نظر طلب" می‌نامند. ادعای بازنگرش‌گری برای دادنِ ظاهری علمی به مشیِ انکار و توجيه است. به تک‌تکِ ايرادهای به اصطلاح "بازنگرش"‌گرِ آنان پاسخ داده شده[۲۵]، با وجودِ اين، انکار ادامه دارد، چون دعوا بر سر حقيقت نيست و چون بر سر حقيقت نيست، نمی‌توان آن را با دليل و شاهد حل کرد.



۱۰. آوشويتس. جسدها را به آتش می‌کشند.


جنبه‌ی نخست انکار

برای انکار بخشِ بزرگی از واقعيت را ناديده می‌گيرند و سپس ترکيبی در برابر می‌گذارند از حقيقتهای پيش‌ِ‌پاافتاده، نيمه‌حقيقت‌ها و انبوهی دروغ. منطقِ ساده‌ی بداهت می‌گويد که هزاران تن شهادت داده‌اند، اثرهای جنايت فراوان‌فراوان به‌جا مانده‌اند و کوهی از پرونده پيش و پسِ فاجعه را مستند کرده‌اند، پس بايستی پذيرفت وجودِ اين زخمی را که بر جانِ جهان دهان گشوده است. بحث با کسانی که اين منطقِ ساده را نمی‌پذيرند، بی‌فايده است. برای آنان نفسِ جنايت مهم نيست، مهم نتيجه‌گيری‌هايی است که اينک می‌شود و آنان نمی‌خواهند اين نتيجه‌ها را بپذيرند. از حادثه طبعاً می‌توان برداشتهای مختلفی داشت[۲۶] و با تفسيرِ آن به نتيجه‌های مختلفی رسيد. نتيجه‌گيری‌ها در يک چارچوبِ عمومیِ پذيرفتنی قرار می‌گيرند، اگر به انکارِ نفسِ موضوع راه نبرند و با اراده‌ای به مخالفت برنخيزند که می‌خواهد مانعِ تکرارِ فاجعه شود.



۱۱. آوشويتس. جسدی را به داخل کوره‌ی آدم‌سوزی می‌فرستند. خود زندانيان را مجبور به اين کار کرده بودند.

انکار دو جنبه دارد: جنبه‌ای از آن به نفسِ موضوع مربوط می‌شود و جنبه‌ی ديگر به آگاهی و اراده‌ای که در برخورد با موضوع برای ممانعت از تکرار آن شکل گرفته است. جنبه‌ی نخستِ انکار، ناديده گرفتنِ فاجعه‌ای است که نه فقط گسستی تمدنی، بلکه گسستی در انسانيت است. آنسان که پيشتر گفته شد منظور از گسست در انسانيت شکافی در جنسِ انسان است، از اين راه که نوعی از انسان خواسته است نوعی ديگر را به طورِ کامل از پهنه‌ی گيتی بزدايد. اين گسست از يک کينه‌توزیِ معمول و مرسوم در تاريخ برنخاسته است. آن را مجموعه‌ای از پيشداوری‌ها، فکرهای پليد، حسادت‌ها، دژخيمی‌ها، جاه‌طلبی‌ها و — فراموش نکنيم — حرصِ چنگ انداختن بر مال و منالِ قربانيان[۲۷] برانگيخته است، اما واکاستنی به اين مجموعه نيست. انکارِ آن محروم کردنِ جهانيان از ادراکِ آن پويشی از ترکيبِ عاملهای فاجعه‌‌انگيز است که می‌تواند از بحرانهای سياسی، خشونت، از خشونتهای گسترده گسست‌های تمدنی و از گسست‌های تمدنی گسست در انسانيت بسازد. نازی‌ها به کودکانِ خردسالی که روانه‌ی اتاقِ گازشان کرده‌اند، کينه‌ی مشخصِ شخصی نداشتند. فکر می‌کردند که آنان نبايد زنده بمانند، چون زنده‌ماندنشان زنده‌ماندنِ ذهنهايی است که به ياد می‌آورند، به ياد می‌آورند انسانهايی، حادثه‌هايی و گذشته‌‌هايی را. انکارِ هولوکاست نيز به نحوی تکان‌دهنده مخالفت با يادآوری است. بايستی گفت، آن هم با وحشت، که جنسِ هر دو نوع مخالفت يکی است. آگاهی بر اين امر بايد هشداری باشد در اين مورد که فاجعه می‌تواند تکرار شود. جريانی از آن، جريانِ مخالفت با يادآوری، هم اکنون ادامه دارد. اين جريان هيچ‌گاه از جاری بودن بازنايستاده است.



۱۲. صنعتگری آلمانی. کوره‌های جسدسوزی در آوشويتس (کوره شماره‌ی ۲)

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:45 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (5) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v واکسی ، قالیباف ، (2)یک نامه تکان دهنده از یک شاگرد ساکت

 
********************************************************
راستی رفتم سراغ واکسیه تو ولیعصر ، دیدم اسبابش را بهش پس داده اند و دوباره بساط کوچکش را پهن کرده و به کسب روزی مشغوله...خدا وکیلیش نیاین برام از اهمیت شهر سالم بگین و فلسفه بافیهای مدرنیته را برام مرور کنین!!!!
 بیست سالش بود و بچه مشهد بود و مدتیست بعد از خدمت داره کار میکنه که با درآمدش  به عشقش برسه .وقتی منو دید کلی با یک نجابت خاصی ازم بابت قضیه لنگه کفشم عذرخواهی کرد ...کلی با هم گپ زدیم و اجازه داد عکسی از خنده هاش بگیرم.
این نامه را دختری نوشته  که حضور ساکتش در کلاسهای من همیشه مغتنم بوده...دردهایش را برای من نوشت و ازش اجازه گرفتم  و بهم اجازه داد که با بعضی حذف ها  نامه رادر سایت درج کنم...خودش احتمالا این مطلب را در سایت خواهد خواند و نظرات شما را نیز با دقت پیگیری خواهد کرد....
سلام اقای دکتر
امروز تو سایت مطلب واکسی رو خوندم نظرات بچه ها رو هم دیدم
نمی دونم بچه ها چقدر به حرفهایی که میزنن معتقدن
خیلی ها عادت دارن قشنگ شعار میدن به سرعت این وقایع رو تحلیل میکنن و نتیجه میگیرن
من کمتر سعی میکنم وارد این قضایا بشم
شاید چون خیلی زود حالت تهاجمی می گیرم
یعنی سریع به یاد دوران سختی میافتم که بالاخره تموم شد
هر چند خاطراتش تا ابد در ذهنم مونده ونمیخواد رهام کنه
خیلی وقتا از همکلاسیهام ودوستهام میشنوم که میگن کاشکی دوباره برگردیم به بچه گی هامون
اما من دوست ندارم حتی برای یک لحظه به بچه گیهام برگردم
بابای من یه معتاد بود
مامان سه بار بابا رو ترک داد اما فایده ای نداشت
بابا به خاطر سردرد هاش دوباره معتاد میشد
سن سی ویک سالگیش فهمیدیم تومور مغز داره
مامان با همه وجودش باز هم واسه بابا همه کار کرد
اما بابا تو سن سی وچهار سالگی فوت کرد
مامان موندوشش تا بچه
من وبرادرهام
 مامان با فروش اسباب خونه که چیزی هم نبودند
با گرفتن وام و این جور چیزها
ما رو از خونه ای که با عموهام داشتیم کشید بیرون
وبار یک زندگی هفت نفره رو خودش تنها به دوش کشید
مامانم زن باسوادییه
بهترین هدایایی که مامان برام میخرید کتاب بود
هنوز هم همینطوره
بهترین هدیه خدا به من مادرم بود
تلخ ترین واقعیت زندگی من اینه که مرگ بابام برای ما بزرگترین شانس زندگی شد
شاید باورتون نشه اگر بابا زنده بود احتمالا الان یکی دو تا بچه هم داشتم
توی فامیل بابام من بزرگترین دختری هستم که هنوز ازدواج نکرده
تو کل فامیل هم اولین دختری هستم که رفت دانشگاه انهم دانشگاه دولتی وروزانه
با زحمات مامان زندگی شدیدا بحرانی ما سروسامانی گرفت
وقتی بابا رفت من هشت سالم بود
بزرگترین برادرم چهارده سالش بود
الان سه تا از برادر هام ازدواج کردن
مشکلات مالی خانوادمون با همت خودمون حل شده
وزندگی ما چند سالییه  
به یک ارامش نسبی رسیده
 اما خاطرات تلخ کودکی های من همیشه با منه
روزهای لبریز از امتحانهای سخت خدا به من خیلی چیزها یادداده
قدرت تحمل من برای سختیها خیلی زیاده
چون خیلی چیزها رو به چشم دیدم
الان هم خیلی خوب حرفهای بچه های یتیم   را درک میکنم
وشاید بیشتر از دیگران درد از بین رفتن وهدر شدن صدقات هنگفتی رو دارم
که میبینم چطور براحتی از بین میره
من هیچوقت حرفهایی رو که الان براتون گفتم برای هیچ کس نگفتم
همیشه از اینکه به ریشه های گندیده ی کودکیهام دست بزنم میترسم
خیلی دوست دارم بابا رو به خاطر همه ی کارهاش ببخشم
اما نمیتونم شاید هم نمیخوام
نمیدونم
همیشه میترسم کابوسهای کودکیم بعدها زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده
یا جایی توی زندگیم بین من و دیگران فرقی گذاشته بشه
وقتی بچه بودم از ترحم متنفر بودم
الان هم از اینکه کسی از گذشته من چیزی بدونه وبخواد
برای بچه گی هام دل بسوزونه بدم میاد
برای شما راحت حرف میزنم
چون میدونم مثل بقیه ادمها فکر نمیکنید
به نظر شما تو این ادمها با این همه شعارهای قشنگ چندتاشون 
تو خیابونها از پسربچه ها ودختر بچه های گلفروش گل  خریدند
یاکبریت
یا جوراب
یا هر چیزدیگه ای
........
تازه این بچه ها گدا هم نیستند
دارن کار میکنن
چند تا از ماها تو خیابون باهاشون حرف میزنیم
رفتار دولتمردان ما بااین قشر ازمردم افتضاحه
رفتار خودمون هم همین طور
این ادمها قربانی هستن
قربانی ندونم کاری والدینشون
به نظر شما چند نفر مثل من شانس مییا رن
که مادری مثل مادر من داشته باشن
دکتر خیلی زیاده کویی کردم
ببخشید وقتتون رو گرفتم
 
*******************************************************************
شما نیز نظرتان را برام بنویسید

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:10 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v جای مانا در زندان نیست !

جمعه، 12 خرداد 1385

*به عنوان مدرس جمعیت شناسی و دانش خانواده در دانشگاه های کشور ، مناسب دیدم که چند نکته را درباره رفتارشناسی مردم و مسوولین درقبال پدیده طنز ، بیان کنم تا چه بسا جلوی بعضی اشتباهات را ولو در حد حرف زدن گرفته باشیم.

********************************************

آمارهای جمعیتی ایران طبق آمار مرکز آمار ایران به ترتیب زیر است:

 از  از ماجرای روزنامه ایران ۲ هفته ای گذشته است . برخوردهای مسوولین قضایی محدود شد به دستگیری سردبیر و کاریکاتوریست روزنامه ایران و توقیف موقت روزنامه.در شهرهای ترک نشین آشوبهای متعددی رخ داد که منجر به خسارات فراوان مالی و جانی شد.

 کاریکاتور در بخش اطفال روزنامه جمعه چاپ شده که خواننده زیادی ندارد . به خود کارتون هم که نگاه میکنی میبینی که یه نفر داره با یه سوسک صحبت میکنه و سوسکه میگه : نمنه؟

به نظر شما اگر سوسکه میگفت : چی ؟  یعنی یک کلمه پارسی به کار میبرد ،باید  تمام ۵۰٪ جمعیت فارس ایران تظاهرات میکردند و اعتراض میکردند و مسوولین با انها ابراز همدردی میکردند؟؟؟؟

اینجوری باشه اساسا باید فقط  به کاریکاتورهای بدون شرح  اجازه پخش داد .

قضیه مهمتر این وسط این است که مردم عزیز آذری زبان   از جوک شنیدن درباره خود ناراحت میباشند. باز به نظرم میرسد که انگاری جوک ساختن ،توهین به ملیت و هویت کسی میباشد.درحالیکه لطیفه ها ریشه جهانی دارد و عین بسیاری از جوکهای را که ما درباره ترک و رشتی و لر و مشهدی و...میشنویم ، بنده در انگلستان به نحو دیگری شنیدم که دوستان انگلیسیم با  لهجه ولزی و scottish و irish و انگلیسی ، برای طنزهای  مختلف به کار میبردند. هدف معمولا اقوام نیستند بلکه رفتار خنده دار انسان است و این انسان میتواند هر قوم و نژادی داشته باشد.

ما عین این موضوع را در ایران در عرصه فیلم سازی نیز داریم.فیلم شوکران که پخش میشدُجامعه پرستاران اعتراض کرد که به ما توهین شده است.

بنابراین ما اطبا نیز باپخش فیلم خیلی دور خیلی نزدیک که تصویر یک جراح بوالهوس و مشروب خوار را نشان میداد باید اعتراض کنیم . مطبها را ببندیم و....

ما را چه میشود؟ 

از منظر روانشناسی ، وقتی کسی با هویتی یا شغلی یا عنوانی یا شهرتی یا اعنقادی هویت سازی میکند (IDENTIFICATION) و خود را جدای از عنوانش تعریف نمیکند، در زندگیش وابستگی شدیدی به آن هویت پیدا میکند به نحویکه با کوچکترین آسیب به آن شغل یا عنوان ،کل هویت خود  را در خطر میبیند.هویت سازی یا همانندسازی یا یکتاگری مکانیسمی دفاعیست که در مراحلی از زندگی انسان باعث رشد او میشود.اما خطرش نیز قابل توجه است.

  •  هویت سازی  با نژاد را در حزب نازی میبینید که اساسا جامعه یهودیان را انگل بشریت میدید و چنان در فضای توهمی نسبت به  نژاد ژرمن فروغلتیده بود که نسل کشی وسیعی براه انداخت .مثال دیگر برای بعضی هم وطنان ماست که  با ایرانی بودن خودش چنان آمیختگی پیدا میکنند که اگر جایی درباره ایران حرفی بزنند ، به بهانه غیرت ملی هر کاری را با گوینده آن حرف روا میدارند.             چنانکه رفتار بعضی از  پان ایرانیستها ناشی از چنین هویت سازی میباشد .
  • هویت سازی  با دین  را در گروههای افراطی دینی مثل القاعده میبینید .
  • هویت سازی با شغل را در مثالهای فیلم شوکران و  برخورد جامعه پرستاران ردیابی کنید.

مثلا یک معلم با اختلال هویت سازی ، در برابر انتقادی  ساده از سوی همکاران یا دانش آموزانش ، چنان جبهه ای میگیرد که انگار جانش در خطر است.

  • هویت سازی با معشوق یا  همسر : این افراد چنان غرق در زندگی زناشویی و عشق و عاشقی میشوند مثل او فکر میکنند یا حرف میزنند  لذاست که در صورت مرگ همسر یا طلاق یا چیزهای از این قبیل ، هویتشان را از دست میدهند و چنان در علائم ترک اعتیاد عشقی فرو میروند که چه بسا خودکشی کنند.

اگر بگردیم ، رد هویت سازی را در بسیاری از رفتارهای پیرامون خود میبینیم . شما چقدر و کجا از این مکانیسم استفاده میکنید؟

**********************************************

متاسفانه برخورد با مقوله طنز در کشور ما از جایگاه والد انتقادی یا سرکوبگر انجام میشود. از دیدگاه تحلیل رفتار متقابل TRANSACTIONAL ANALYSIS یا بحث کودک / بالغ / والد انگار در برخورد با کاریکاتور روزنامه ایران  باید بچه ای گستاخ را ادب کرد . کاریکاتوریست برای خلق یک اثر هنری آنهم در قالب طنز باید در کودک خود فرو رود و نمیتوان با جدیت و بالغ بودن به سراغ طنز رفت.نقش طنز پردازان در تاریخ این ملت برای انتقاد از کژیهای دوران پهلوی را در نشریه توفیق به یاد آورید .در قضیه کلینتون و مونیکا نیز این طنزپردازان بودند که واقعا کمر دموکراتها را در این افتضاح خم کردند. کایکاتوریست سرمایه این ملت است .

برخورد با نیک آهنگ کوثر و ابراهیم نبوی که هر دو از افراد صاحب سبک در عرصه طنز بودند باعث شد که هر دوی این افراد بعد از خروج از زندان ، فضای کشور را برای زندگی خود نا مناسب ببینند و مهاجرت کنند . ما ملتی هستیم که بهترینهای خود را همیشه قربانی کرده ایم و میکنیم! از مسوولین قضایی استدعا دارم که درباره برخورد با مانا نیستانی که از بزرگان عرصه کاریکاتور هست ، دقت به خرج دهند . مانا طنز ملتش را باز مینمایاند.اصطلاح نمنه؟؟؟ به قدری در بین  همه مردم رایج است که استعاره معروفیست برای اینکه شنونده بالکل منظور گوینده را درک نکرده است.زبان طنز و کاریکاتور ، زبان استعاره و کنایت است.کجای نوشته های عبید زاکانی و فصول آخر گلستان سعدی از این زبان خاص بی بهره است؟

مانا را آزاد کنیم

کسی به ملت آذری توهین میکند که با آموزش زبان ترکی و دستور زبان آن در استانهای ترک نشین مساله دارد و این  کار را زمینه استقلال طلبی آذری ها می انگارد .کاسه کوزه ها را سر یک کاریکاتوریست خالی نکنیم.

از کسانی که با بنده در نگارش این مقاله موافقند خواهش دارم که نظرشان را برایم بنویسند و این مقاله را برای سایرین بفرستند تا جلوی رواج فرهنگ خشونت و تعصبات مخرب گرفته شود.

 منابع برای مطالعه بیشتر :

  1. مکانیسمهای دفاع روانی - دکتر محمدعلی باوند - انتشارات بامداد
  2. بازیها - اریک برن - برگردان اسماعیل فصیح
  3. تحلیل تبادلی نوین - این استوارت ون جونز - برگردان ثریا سفید پر - انتشارات کیافر
  4. وضعیت آخر - تامس هریس - اسماعیل فصیح - نشر فاخته

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:20 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (12) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v واکسی ، قالیباف ، پاناسونیک

چهارشنبه، 10 خرداد 1385

  • ۲ سال پیش مراجعی داشتم برای مشاوره که دختر خانمی ۲۴ ساله بود که در خانه پدری زندگی میکرد و در ارتباط عاطفیش دچار ابهام شده بود . یکی از چیزهایی که در ارتباط با ایشون توجه من را جلب کرد این بود که پول تو جیبی او در ماه یک میلیون و هشتصد هزار تومان بود که معمولا قبل از بیستم ماه مصرف میشد و ده روز آخر ماه را ایشون با سختی طی میکرد.
  • دیروز تو خیابان بلوار راه میرفتم که یک واکسی ۲۴ ساله دیدم و کفشهایم را دادم که واکس بزند.طفلک یه تیکه سایه پیدا کرده بود و با چه وسواسی کارش را تمیز انجام میداد.درحین کار بهم گفت که میخوای پاشنه کفشت را عوض کنم و من هم گفتم آره .داشت پاشنه را عوض میکرد که یک نفر آروم نزدیک بساط کاریش شد و نگو اون یک طرف از شهرداری است و همه ما یملک این بیچاره را برداشت و انداخت تو وانت و جوون بدبخت یه لنگه کفش من بدست دنبال وانت بهت زده میدوید و من هم سر جام پا برهنه با کت و شلوار واستاده بودم و هم به کل شهرداری فحش میدادم هم از وضعیت خودم خنده ام گرفته بود!
  • ۳ سال قبل در اینترنت میگشتم یک دوربین خوب پیدا کنم که بالاخره پس از مرارت فراوان دوربین پاناسونیک مدل GS50 را برگزیدم .قیمت جهانی دوربین ۵۰۰ دلار بود ولی نمایندگی پاناسونیک در ایران که مال یک ایرانی باغیرت(!) است با کمال آرامش ار حماقت و بی زبونی ملت من و بی عرضگی دولت نظاره گر من با ۱۳۰ دلار بیشتر دوربین را ۶۳۰ دلار میفروخت.من هم که راه دیگری نداشتم و لذا دوربین را خریدم و ۲ ماه بعد که شارژرش گم شد ، ۸ ماه طول کشید که نمایندگی عریض  و طویل و بی خاصیت پانا سونیک برام شارژر پیدا نکرد و خودم از دوبی آوردم!
  • دانه درشتهای اقتصادی با هزار مافیای تودرتو با آرامش به مکیدن خون ملت مشغولند و شهرداری ظاهرا به وظیفه اش عمل میکند و ۱۳۷ زده و به پاکسازی شهر مشغول است.از خودم سوال کردم که یک واکسی که غیرت دارد و کار میکند اولا کجای این شهر باید برود؟ واکسی یعنی بساط تو خیابون.اگه زورش میرسید که مغازه میزد! شهردار احساس خوبی دارد ول دیشب اون پسر نمیدونم چگونه خوابید و  چگونه در برابر وسوسه انجام کارهای دیگه از جمله  قاچاق و سی دی مبتذل فروشی و...مقاومت کرد؟
  • کارهای قالیباف را دوست دارم.راست میگفت که میخواد یه کارهایی بکنه.آدم خلاق هر جا بره تحول ایجاد میکنه.با شخص قالیباف کاری ندارم   اما خلاقیتش برام جذابه.تو ناجا اون همه تحول ظاهری و درونی ایجاد کرد در شهرداری  هم که اومده ،طرحهای جالب داشته تو سازمان فرهنگی هنری .نمونه اش همین آموزش بهداشت جنسی و مهارتهای زندگی به زوجهای جوان.کم کسی این ریسک را میکرد اما این تیم انجام داد.وقتی داشتم این متن را مینوشتم فکر کردم نکنه دارم تبلیغ سیاسی میکنم اما حقیقت اینه که هر کی برای مردم کار میکنه تو هر لباس و فرقه و جبهه و هیات ،برام مغتنمه.
  • شما هم نظری دارید؟

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:48 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (12) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v توضیحات خواندنی سردبیر روزنامه ایران قبل از بازداشت

يکشنبه، 7 خرداد 1385

توضیحات مهرداد قاسمفر، سردبیر بازداشت شده ایران جمعه، آفتاب

آفتاب: مهرداد قاسمفر سردبير بازداشت شده نشريه "ايران جمعه" قبل از اين كه بازداشت شود متني را در توضيح اتفاقات اخير در آذربايجان و مسايل مرتبط با "ايران جمعه" نوشته است.اين نوشته ساعاتي قبل از بازداشت نگاشته شده . قاسمفر نوشته است : در هفته گذشته از چند بابت قابل تأمل بود: پايان نوزدهمين نمايشگاه بين المللى كتاب، بزرگداشت حكيم و شاعر همه دورانها فردوسى و بالاخره روز جهانى موزه و ميراث فرهنگى.


اما آنچه كه موضوع اين نوشته است نكته ديگرى است كه بايد توضيح داد. بخش كودك و نوجوان ايران جمعه، معمولاً با حال و هوايى طنزآلود و طراحى ها و كارتون هاى نسبتاً زياد خود، فضايى متفاوت از باقى صفحات ايران جمعه دارد.

در شماره دو هفته قبل مطلبى در صفحه اول اين بخش آمده بود كه در همان قالب طنز و با همان كاراكترهاى آشناى هميشگى اش - سهيل و سارا و... - سوژه اى را دستمايه قرار داده بود با اين عنوان؛ «چه كنيم كه سوسكها سوسكمان نكنند؟» و سپس در طنزى مكتوب و البته كارتونى، به سوسكها و به اصطلاح زندگى سوسكى و نيز كاراكترهاى خود پرداخته و شوخى كرده بود.

در صفحات بعدى نيز مطالبى جدى و "علمى ،آموزشي" درباره زندگى طبيعى اين حشره آورده شده با نيت آشنايى بچه ها.در همان صفحه اول نيز كه حداقل ۱۲ طرح كوچك كاريكاتوروار آمده در يكى از اين طرح ها سوسكى در جواب سهيل كلمه "نامانا" را به كار مي برد كه با حروف به اصطلاح" فينگليش" نوشته شده و در باقى طرح هاى همان صفحه، سوسك ها و قورباغه ها به «زبان فارسى» با همان سهيل «سخن» مى گويند.

علاوه بر آن در صفحه چهارم همين بخش كودك، مجموعه اى كاريكاتور مى بينيد كه بچه اى و سوسكى به «زبان فارسى» دارند «گفت وگو» مى كنند. در هيچ كجاى متن يا صفحات اين بخش هم، هيچ واژه يا سطرى كه دال بر اشاره ب