«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v دختر = پسر ؟؟!!!

سه شنبه، 31 مرداد 1385

 بحث زیر را  تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران  که اتفاقا دانشجوی من هم بودند و هستند                    راه انداخته اند . برام جالبه که دغدغه هاشون را به آوردگاه وبلاگ منتقل میکنند.کلی  بقیه را هم وارد گود کرده اند . اول صحبتهای موفو را بخونید

***************************************************************************

 حالا صحبتهای یاسین را بخونید

 

*************************************************

 حالا حرفهای خودم :

ابتدای بحث از حرکت جالب موفو و یاسین تقدیر میکنم و بقیه بچه هایی که این وسط اومدن و دارن حرف میزنن.
این بحثها اگر زود جمع بندی نشوند انرژی گیر میشوند و حتی موجب دلگیری و ... لذاست که باید موضوع اولا مشخصتر بشود و حتما محدود تر(حقوق زن از اون غارهاست که حالا حالا ها توش میشه جلو رفت...خیلی ها هم گم شده اند!)
ثانیا هدف گم نشود.هدف اگر بر هم زدن آرامش گورستانی موجود در فضای زنانه است ، به نظرم دیگه مدتیست که خبرهایی شده است.

تونی گرنت در کتاب زن بودن خود اشاره لطیفی دارد به اشتباهات زنان در احقاق حقوقشان، بحث بسیار زیبایی را طرح میکند و نتیجه میگیرد که اکثر جنبشهای دفاع از حقوق زنان به برابری مرد و زن میاندیشند در حالیکه برابری توهم است.این جنبش نهایتا زنان را مردانی لطیفتر میکند.شلوار پوشیدن ، اشتغال در مشاغل مردانه ، حقوق ماهیانه مساوی...یعنی غایتی که این زنان دارند مرد شدن است!


اما زن بودن خودش بحث مفصلی دارد. اول باید تبیین کرد که زن بودن چه چیزهایی نیست! مثلا زن بودن منظور کروموزوم xx در برابر xy  نیست صرفا.
کارل گوستاو یونگ ، روانکاو سویسی بحث را به جاهای باریکتری میکشاند.او با توجه به فلسفه هزاران ساله تائویسم(yin  & yang) و خیلی از منابع دیگر انسان شناسی مطرح میکند که ما   در هر پدیده ای ،انرژی زنانه (آنیما) داریم و انرژی مردانه (آنیموس)
آیت الله حسن زاده آملی نیز در کتاب فص فاطمیه خود به بحث زوج بودن ارکان عالم اشاراتی دارند.
خلاصه آنکه هر مردی واجد زنانگی نیز هست و هر زنی نیز واجد مردانگی.
با این رویکرد دیگر بحث تفکیک زن و مرد تبدیل میشود به ترکیب زنانگی و مردانگی و درجه و غلظت هر کدام.
با این رویکرد است که مسائل دو جنسیها و gays & lesbians تا حد زیادی تبیین میشود.
ما در بحث اخیری که در دوره "رازهای زنانگی " در خدمت دوستان داشتیم به تفصیل درباره این مقوله سخن راندیم - اتفاقا موفو در اونجا بوده و خودش به موقع با حفظ تعهدهای کلاسی  دراین باره سخن خواهد راند-
اما درباره وضع موجود جامعه ما
متاسفانه تک صدایی  بودن در جامعه ما حمایت میشود. شما در اوان جنگ34 روزه اسرائیل و لبنان واضحا میدیدید که کم نبودند نشریات  خود اسرائیل  که با شدت هرچه تمامتر دولت وارتش خود را زیر سوال میبردند و انگار نه انگار که شورای امنیت ملیشان بیاید و به آنها تذکر شرایط جنگی  بدهد و از  این ابزار صداخفه کن بهره ببرد !
در خود ایالات متحده عربها به نفع لبنانیها وارد تظاهرات شدند و  کسی بهشان چیزی نگفت و از اون ور ما هر روز میگیم که آمریکا ایالت اسرائیل است.خب پس چگونه است که جمعی از زنان ایرانی متفاوت اندیش در تجمع میدان هفت تیر مورد ضرب و شتم قرار میگیرند؟ فارغ  از اینکه بنده با نظر اون تجمع کنندگان موافق یا مخالف باشم ،سرکوب آنها را هرگز در شان یک دولت مهرورز نمیبینم!

*ظاهرا واقعیت این است که کشورهای زوردار دنیا بخشی از قدرت خود را از تکنولوژی و اسلحه های خود میگیرند و عمده  قدرتشان  را از حمایت مردم خود،ان هم نه بخشی از مردم خود بلکه همه مردم خود حتی منتقدین.
در جامعه ما به بهانه مصلحت نظام ریشه های نظام را دارند میزنند.
تنزل دغدغه نیروی انتظامی را ببینید تا چه حد تنزل کرده است:  به جمع آوری دیشهای ماهواره درحالیکه امنیت هیچ کسی در این کشور  حتی  اینقدر نیست  که حتی 5 دقیقه از ماشین خود با پنجره  باز دور شود !
کلی برو بیا و پلیس زن و تربیت نیروی انسانی برای روسری های مردم درحالیکه زنان در دادگاهای خانواده توسری میخورند!
ببینید ، زن هموطن من باید تمام آرزویش این باشد که به استادیوم برود . درحالیکه دختر هم سن و سال او در بسیاری از کشورهای دنیا از بهترین امکانات ورزشی به سهولت برخوردار است و بسیاری از جاهای دنیارا دیده است و نگاه بچگانه دختر ایرانی را به زندگی ندارد.او خود را با شوهر آینده اش identify نمیکند و این کم رشدی نیست!
نگاه جنسی به زن معلول خیلی چیزهاست...تازه این نگاه مگر به مرد نیست؟ مگر مردان را شکارچی جنسی قلمداد نمیکنند؟
میبینید؟ در تفکر مغشوش ، همه قربانی میشوند فارغ از جنسیتشان!
انصافا حرف زیاد است که مجالی  دیگر میطلبد

 


 در پایان عرائضم ، جمله ای استثنایی را نقل میکنم از استاد عزیزم دکتر عشایری  که میفرمودند  :
                         "حماقت وقتی جمعی میشود ،نا پیدا میگردد"

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:19 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (7) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کتب خیلی خوب برای بحث اسطوره شناسی و یونگ

دوشنبه، 30 مرداد 1385

شاهکاره این اثر ژوزف کمبل

***********************************************

**************************************************

********************************************************

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:22 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آنچه در رازهای زنانگی گفتیم (با تصویر)

رازهای زنانگی نام دوره جدید ماست.لطف خدا شامل من شد و  مباحث مرتبط را به وسیله ۷۱ اسلاید با فرمت جدید تقدیم حضار کردم. از نظر سنجیها چنین بر می آید که حرفها در عین دشواری ، مورد توجه دانشجویان قرار گرفته است و به ویژه موجب شده است که اکثر حضار از لایه های عمیق تر زنانگی استقبال کنند.

نکات این کلاس:

  • حضور دلنشین مادران بعضی از بچه ها به تلطیف فضای کلاس کمک کرد.
  • عکسهای یادگاری این دوره بیشتر بود و دقیقتر(ممنون از مهدوی)
  • بالاخره من تو این دوره تونستم بیشتر مثل همه معلمها، سر جام بشینم و هی تو کلاس راه نروم که اونم مدیون موس بی سیم بودم.
  • نگار از شاگردای خوب پارسالمون زحمت ضبط قسمتهایی از فیلم نرگس را در ارتباط با کاراکترهای درسی من ،کشید.

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v درگذشت یکی از دانشجویان فنی

شنبه، 28 مرداد 1385

هادی چیتگر برام خبر تلخی را داده که معین رحیم پور  از بچه های ۸۴ فنی دانشگاه تهران، به علت غرق شدگی در دریا از دنیا رفته و مراسمش در بابل برگزار خواهد شد.

دوستان و همکلاسیهایش تسلیت بنده را بپذیرند.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:24 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تسلیت به شهرام یاربیگی

سه شنبه، 24 مرداد 1385

 

0912۶613833

shahram613@yahoo.com

امروز با خبر شدیم که مادربزرگ شهرام یاربیگی از دانشجویان خوب من در دانشگاه تهران و از بچه های توانگری ، به رحمت الهی پیوسته اند.

مراسم بزرگداشت ایشون فردا ۴ شنبه در فردیس کرج برگزار میشود .

ساعت ۱۵ الی ۱۶:۳۰  فلکه ۴ فردیس مسجد جامع المهدی

دوستانی که امکان حضور در مراسم را ندارند میتوانند با e-mail و تلفن همراه ایشان مراتب همدردی خود را بروز دهند.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:49 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v پشت پرده مرگ پوپگ گلدره و اتفاقات داخل فیلم

دوشنبه، 23 مرداد 1385


پوپک گلدره - سریال نرگسسریال نرگس که این شب ها توجه خانواده های ایرانی را به خود جلب کرده، توانسته در شاخه های مختلف و در مسیرهای گوناگونی حرف های جدیدی را بزند. گرچه بررسی این سریال نیازمند پایان آن و تحلیل حرفه ای است، اما یک حادثه بزرگ در دل این سریال در شرف تکوین است.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، تغییر بازیگر نقش نرگس (پوپک گلدره) و آمدن بازیگر جایگزین حادثه کمی در این سریال نیست. با شکل گرفتن داستان و جا افتادن مرحومه گلدره در نقش خود، حالا برای آخرین بار، در قسمت سی و ششم که قرار است دوشنبه شب از شبکه سه سیما پخش شود، بیننده دیگر نرگس قبلی را ندیده و از تمام تصورات ساخته شده خود دور می شود. اما اتفاقاتی افتاده که روند این جریان را به طور کلی عوض کرده است.

به خلاف شایعه ها و خبرپراکنی های غیر حرفه ای که در مورد مرگ پوپک گلدره پخش شد، این بازیگر پس از گرفتن فرصت استراحت از مجموعه سریال، به شمال کشور سفر کرده و در بازگشت از مسیر جاده سیسنگان به نور، در حالی که مسافر یک خودروی پیکان بود، به دلیل انحراف به چپ راننده پیکان و برخورد مستقیم با یک پژو آر دی به شماره آمل، دچار ضربه مغزی شده و به کما می رود.

گرچه شایعه پردازان وی را راننده پاترول، سه روز در اعماق دره و در حالت نامتعادل معرفی کرده بودند، اما مرحومه گلدره به مانند 7 سرنشین دیگر این دو خودرو، در حال عبور از این محور بود، که در اثر سهل انگاری راننده پیکان 7 نفر در دم کشته و وی پس از ضربه مغزی راهی بیمارستان 17 شهریور شهرستان آمل می شود.

2 ساعت پس از این حادثه، مهران مهام و پدر پوپک در محل بیمارستان 17 شهریور حاضر شدند تا به امور پزشکی و قانونی وی رسیدگی کنند.

در ادامه براساس تقاضای پدر پوپک و به دلیل آشنایی با یکی از اطبای معروف مغز و اعصاب در تهران با تهیه یک آمبولانس با امکانات CCU، پوپک گلدره به رغم مخالفت کادر بیمارستان 17 شهریور آمل و اینکه وی در حالت کما به سر می برد، در شبی بارانی و پرحادثه که در میانه راه یک بار کوه ریزش کرد و بار دیگر اکسیژن همراه گروه پزشکی دچار نقص شد، راهی بیمارستان مهر تهران شد.

در مقابل، تهیه کننده سریال با بررسی پرونده منجر به قتل این تصادف در کلانتری سیسنگان، متوجه دلیل حادثه و حواشی آن شد.

با مصدومیت این بازیگر، گروه تولیدی این سریال دچار شوک بزرگی شد که منجر به تعطیلی این سریال گردید، ولی پس از 21 روز بالاخره شبکه سه و مسئولین این سریال تصمیم به جایگزینی بازیگر زن دیگری به جای پوپک گلدره گرفتند.

در پی دعوت از 4 بازیگر معروف زن، نه تنها هیچ کدام حاضر به بازی در این سریال و ادامه نقش پوپک نشدند، بلکه با غرور فراوان اصرار زیادی به حذف صحنه های تصویربرداری از او و جایگزینی بازی خود را در این سریال داشتند.

در این میان، ستاره اسکندری پس از قبول پیشنهاد ادامه بازی پوپک گلدره، با خواسته خود تهیه کنندگان و کارگردان این سریال را متعجب کرد. او برخلاف اخلاق حرفه ای و غرور دیگر بازیگران زن، انجام این کار را منوط به گرفتن اجازه از پدر و مادر پوپک و خود وی دانست!

این گونه بود که ستاره اسکندری در حرکتی جالب و به یاد ماندنی، با حضور در سی سی یو بیمارستان مهر تهران از پوپک اجازه گرفت تا به جای وی ایفای نقش کند. همین تصور و روحیه از سوی ستاره اسکندری، به گواه تهیه کننده این سریال موجب شد که تغییر زیادی در جا به جایی این دو بازیگر احساس نشود.

قرار است در قسمت سی و ششم، علاوه بر پخش آخرین حضور پوپک گلدره در این سریال، قسمتی به عنوان خداحافظی با وی که شامل مصاحبه با خانواده و همکاران وی است، برای بینندگان این سریال پخش شود.

شاید پوپک گلدره جز سریال «روياي شیرین دریا» و اثری کوتاه در «ساعت خوش» بازیگر پرکاری در تلویزیون نبود، اما آنچه از وی باقی مانده آنقدر زیاد بود که موجب شد، هزاران نفر بر سر مزار وی حاضر شوند و او را از خود بدانند.

پوپک گلدره متولد 1350 در تهران بود. وی كارشناسی خود را در رشته روانشناسي باليني از دانشگاه آزاد تهران گرفت. فعاليت هنري را با بازي در نمايش «پل» آغاز كرد و در سال 1375 در ويدئو كليپ «روياي زمين» ظاهر شد. او در مجموعه تلويزيوني ساعت خوش (1373) هم بازي كرده بود. ولی با مجموعه تلويزيوني « روياي شيرين دريا» به شهرت رسيد و با بازي در فيلم «موج مرده» توانايي خود را در عرصه سينما هم به اثبات رساند. او همچنین در فیلم های سینمایی «آخر بازی» و «سیندرلا» هم هنرنمایی کرده بود.

مطالب بالا از سایت بازتاب نقل شده است.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:47 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v سونیا

يکشنبه، 22 مرداد 1385

سونیا

اولین بار است که می بینمش. نیم نگاهی مشکوک به من و اولینا مترجم بلغاری می اندازد. خودمان را معرفی می کنیم. می گوید چند روزی است که دوباره به محله برگشته است. ده سال پیش روسپیگری را بعد از 15 سال کار در ویترین کنار گذاشته بوده و حال نیاز به پول او را دوباره به خیابان بازگردانده بود.
کلاه گیس بور و بلندی بر سر دارد و پوست صورتش زیر لایه ایی از کرم پودر که به طرزی ناهمگون مالیده شده پنهان شده است. اسمش سونیا است.
می گوید که زیاد وقت ندارد و باید هر جوری شده چند تا مشتری پیدا کند، که خرجش زیاد است.
- تنها زندگی می کنید؟
- نه با سگهایم. با 34 تا سگ زندگی می کنم.

chiens.jpg

- باید خانه بزرگی داشته باشید تا بتوانید با 34 سگ زندگی کنید.
- نه، خانه ام کجا بود، در یک کاراوان در حومه شهر NAMUR زندگی می کنم. سگهایم غذا ندارند بخورند. یکی هم مریض است و دیروز 92 یورو خرج ویزیت دامپزشکش و دارو شده است.
از کیفش پاکت عکسی را در می آورد و عکس چند سگ که به جز پوست و استخوان چیزی از آنها باقی نمانده نشانمان می دهد و می گوید که وقتی آنها را رها شده در خیابان یافته به این شکل بوده اند و حسابی دچار سوء تغذیه بوده اند و حالا بعد از مدتها مراقبت جان گرفته اند.
- سگهای رها شده را پیدا می کنم و از آنها نگهداری می کنم. دخترم مرا طرد کرده است. از دست من عصبانی است چون تمام پس اندازم را خرج سگها کرده ام و دیگر هیچ پولی ندارم. دخترم چهل سالش می شود و کار خوبی دارد. وضع مالیش خوب است و احتیاجی به من ندارد. به فکر سگها نیست. هیچکس به فکر سگها نیست.
- شما اصلیتتان کجایی است
ایرانی هستم و همکارم بلغاری هست.
-چه آدمهای عجیبی هستید شماها.
نمی دانم کجای ما عجیب هست، صحبت را ادامه می دهم.
- چطور شده که شما اینقدر به سگها علاقه دارید؟
- نمی دانم . از بچگی در خانه سگ داشتیم و من با سگها بزرگ شده ام. زندگی با سگها را به زندگی با آدمها ترجیح می دهم. سگها هیچوقت به آدم پشت نمی کنند. وفادارند. مثل مردها نیستند. آخریش هم مرا به محض اینکه پولی نداشتم تا خرجش کنم با این سن وسال گذاشت و رفت. آخر من سه تا بیست سال سن دارم.
-شصت سالتان است؟
- بله ، کلاه گیسم سنم را پایین نشان می دهد.
- پدر دخترتان چطور از او هم بی وفایی دیدید؟
- نه او آدم تحصیل کرده ایی بود . با او چند سالی در آفریقا زندگی کردم. آخر او آفریقایی بود. دخترم شش سالش بود که از پدرش جدا شدم. تمام عمرم کار کردم تا همه چیز برای او فراهم باشد. با من حرف نمی زند. فایده اش چه بود.
- می گویم پس شوهرتان هم عجیب بود.
-نه او آدم درست و حسابی بود. درس خوانده بود، آفریقای بود ولی درس خوانده بود.
به اولینا نگاهی می اندازم که مثل من تلاش می کند خنده اش را بخورد .
- به من زیاد نزدیک نشوید چون حسابی سرما خورده ام و سرماخوردگی ام را ممکن است به شما بدهم.
- بیمه دارید؟
- آره دارم، نه یعنی دارم ولی پولش را نداده ام.
- تمام چهارشنبه ها امکان مراجعه به پزشک را مجانا در موسسه ما دارید. می توانید در صورتی که مایل باشید فردا بین ساعت 2 تا 4 بعدازظهر بیاید.
- من به خاطر مشکل زنانگی لزومی نمی بینم بیایم.
- نه برای برای سرماخوردگیتان می توانید بیاید.
- نمی دانم شاید آمدم. دیگر نباید تعداد سگها زیاد شود. من توان نگهداری از این همه سگ را ندارم. مردم از مهربانی من سوء استفاده می کنند. وقتی می خواهند بروند مسافرت سگهایشان را میاورند پیش من می گذارند. آخر این سگها غذا می خواهند. من پول ندارم. مشتریها سراغ جوانها می روند. سراغ من کمتر می آیند.
- می توانید باز هم مشتری داشته باشید؟
- بله چون من به فلامان هم صحبت می کنم. این برای بعضی ها مهم است که با کسی بروند که به زبانشان صحبت می کند.
- اسمت چیست راستی؟
اسمم را می گویم
- یک زن ایرانی را به این نام می شناختم که طالع بین بود. سه سال پیش رفتم پیش او و کلی پول به او دادم. هر چیز که گفت غلط از آب درآمد. کلاه بردار بود.
اولین بار بود که ایرانی بودنم یکی را یاد یک کلاهبردار انداخته بود.
به او می گویم به طالع بین ها نباید اعتماد کرد، سگها بهترند.
می خندیم و از او دور می شویم.

با تشکر از وب سایت دنیای من http://www.donyayeman.com/

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:32 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مدفوع قیمتی یک خانم !

داستان واقعی

مدفوع قيمتي

امروز اول وقت، سركارم تلفني داشتم از خانمي كه مي خواست به هر طريقي شده قرار ملاقاتي از ما بگيره. اداره من موسسه اي است واقع در بروكسل كه كارش رسيدگي به مشكلات زنان روسپي هست. قراري باهاش گذاشتم و طرف مربوطه موفق شد كه مدير موسسه را كه خانمي حقوقدان هست ملاقات كنه. بايد بگم كه معمولا افرادي كه به ما مراجعه ميكنند از گرفتاري هاشون ميگن . ولي جاتون خالي خانوم مراجعه كننده امروز با ديگران فرق داشت.
بايد جهت اطلاع بگم كه در بلژيك، خودفروشي آزاد هست و ايرادي بر آن وارد نيست ولي كساني كه از در آمد خودفروشي ديگري استفاده ميكنند به شدت تحت پيگرد قانوني قرار مي گيرند و تنبيه ميشودند. به خصوص اگر اين انگل ها چند نفر رو استعمار كنند.
خانم مورد نظر دو تا دختر جوون داشته كه براش كار مي كردنند، وقتي لو ميره محكوم به چهار سال حبس ميشه. حق فعاليت مجدد در زمينه خودفروشي هم ازش گرفته ميشه. اين خانوم كه معتاد هم هست و تنها از طريق خودفروشي ميتونه هزينه اعتيادشو تامين كنه، دست به دامن ما شده بود تا ماده اي رو تو قانون پيدا كنيم كه ايشون با استفاده از اون بتونه دوباره كار كنه.
در مورد نوع خودفروشي اش سوال كرديم« تعجب نكنيد چون در اروپاي ما اين كار انواع و اقسام داره» و فهميديم كه تخصص ايشون پراتيك سادو مازو «آزاررساني و مورد آزار قرار گرفتن» بوده و دريافتيم كه چرا خانوم ميخواد هر چه سريعتر فعاليتهاش رو شروع كنه. اگر يك نمونه از كارهاش رو بگم شايد بتونيد اهميت مسله رو بهتر درك كنيد.
اين خانم هرگز با مشتري رابطه جنسي نداشته و با آزار دادن‏، اونا رو ارضا ميكرده. يكي از مشتري هاي اين خانوم هرروز صبح به سراغش مياومده تا خانوم روش مدفوع كنه و بابت اين كار مبلغي حدود دويست يورو پرداخت ميكرده. حالا كه خانوم از كار بي كار شده چيزي كه براش غير قابل قبول هست اينه كه مجاني و مثل ديگران مدفوع ميكنه. قيافه ها تماشايي بود وقتي كه داشت با تاسفي غير قابل توصيف به ما ميگفت كه صبح ها با توالت رفتنش احساس ميكنه كه دويست يوروداره به خودش ضرر ميزنه.
امروز تنها روزي بود كه از نداشتن راه حل براي مراجعه كننده احساس ناتواني نكردم .

با تشکر از وب سایت دنیای من.

http://www.donyayeman.com

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:43 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آیا من حسودم یا مرد زندگیم مرا حسود کرده است؟

 زنانی که الگوی شخصیتی هرا دارند حسود هم هستند. حسادت هرا کار دستش میدهد. آیا راهی برای این نقیصه هست؟

مقاله من در روزنامه ایران در ایام قبل از توقیف ، بسیار مورد توجه زنان قرار گرفت. گفتم قبل از کلاس زن شناسی بد نباشه یک بار دیگه در اختیار عموم قرار بگیرد.

مقاله را اینجا میتونید کامل بخونید.

کلاس زن شناسی ۲۷ مرداد / تماس با آقای خردمند ۰۹۱۲۳۷۲۲۶۲۸

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:02 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کدام دختر شما را با مادری کردن خفه میکند؟

دخترانی هستند که تایپ شخصیتیشان دیمیتر است. دیمیترها از عروسک بازیشان گرفته تا شوهرداریشان مادری میکنند.این آدمها ویژگیهای مثبت و منفی دارند .

مقاله ای در این باب نوشته ام که خیلی  موقع چاپ در روزنامه ایران مورد استقبال قرار گرفت

اینجا میتونید بخونیدش .

جمعه ۲۷ مرداد کلاسی را برای آقایان و خانمها شروع میکنم که به طور مفصل درباره زن شناسی ،تدریس خواهم کرد.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:54 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v ما خفه میشویم ، شما بتازید

کورش علیانی با این نوشته اش مرا به آتش کشید. نمیشناسمش اما کم نیست دردهایی از او که من هم میکشم. به این خاطر مطلبش را اینجا اورده ام.سایت خودش هم حتما برید...حتما.

*****************************************************

چند شب پیش صحبت‌های سید حسن نصرالله را از تلویزیون می‌شنیدم. چیزی گفت نزدیک به این مضمون که من اعتراف می‌کنم اسرائیل در این روزها دو پیروزی بزرگ به دست آورده است. یکی قانا و یکی بعلبک. هم‌آن لحظه به نظرم رسید این طنز را اگر من می‌نوشتم چوبی فراخور آستینم می‌یافتند و ترتیبم را می‌دادند. اما حالا سید حسن می‌گوید و ایراد ندارد.
در هم‌آن صحبت‌ها وقتی سید حسن از مذاکره و ترک مخاصمه حرف می‌زد به دوستم گفتم «این که تلویحا وجود اسرائیل را پذیرفته است.»
دوستم در جواب گفت «اشتباه می‌کنی. تلویحا نیست.»
حال روزنامه‌نگاری در تهران می‌تواند حرفی مثل حرف رهبر حزب‌الله لبنان بزند؟ هنوز هیچ روزنامه‌ای مجاز نیست در تیتر مطالبش بنویسد «اسرائیل».

سیاست تلویزیون جمهوری اسلامی و فاکس‌نیوز مثلا درباره‌ی سید حسن نصرالله یکسان است. هر دوی این‌ها تعمد دارند از این آدم لب‌خند و شوخی و ملایمت پخش نکنند. تصویر غالبی که از این آدم نشان می‌دهند مشت گره کرده و فریاد است. در حالی که نصرالله اصلا آدم شوخی است. در صحبت‌هایش همیشه لب‌خند می‌زند. می‌خندد و چیزی می‌گوید که دیگران بخندند. اما این تصویر نصرالله غیر مجاز است.

نصرالله باید خشن باشد. باید النصر بالرعب باشد. یادم هست پخش مستقیم مراسم معاوضه‌ی اسیران لبنان و اسرائیل را تلویزیون خودمان نشان می‌داد. کسی هم‌زمان صحبت‌های نصرالله را ترجمه می‌کرد. همه را ترجمه کرد تا رسید به آزادی نسیم نسر. نسیم نسر یک یهودی لبنانی است که اسرائیل زندانیش کرده و آزادش نمی‌کند. او را و سمیر قنطار و یک نفر دیگر را نگه داشتند تا با رون آراد معاوضه کنند.
سید حسن گفت نسیم نسر هم مثل من لبنانی است و نسر است (مثل من که نصر ام) و مثل من از حقوق یک شهروند لبنانی برخوردار است و باید بتواند آزاد در کشور خودش زندگی کند. این صحبت چند دقیقه طول کشید و در تمام این مدت مترجم محترم هیچ کلمه‌ای از حرف‌ سید حسن را ترجمه نکرد. بالاخره تشخیص ایشان این بود که او بی‌جا می‌کند خودش را با یک یهودی مقایسه می‌کند و آبروی اسلام و مسلمین را به خطر می‌اندازد.
این سید حسن نصرالله را تلویزیون ما و فاکس‌نیوز نمی‌پسندند. سید حسنی را می‌پسندند که مشت‌هاش گره کرده باشد، صدایش خشن و گرفته و در حال فریاد زدن.

من رفاقتی با سید مرتضی آوینی نداشتم. هرگز ندیدمش. تنها یک بار با هم حرف زدیم. تلفنی. و او ناراحت و عصبانی شد. بی این که خداحافظی کند گوشی تلفن را گذاشت. این حکایت را همیشه برای کسانی تعریف می‌کنم که می‌خواهند من را از جنس او ببینند. من ممکن است از جنس او باشم یا نباشم اما یقینا اجازه نمی‌دهم از من امام‌زاده‌ی محترم و ناتوانی بسازند که هر چه خودشان دوست دارند از زبانم بشنوند. مطرود بودن برایم هزار بار بهتر از چون‌این وضعی است. مرتضی هم مطرود بود. مگر مقاله‌های کیهان و جمهوری را نخوانده‌اید که ازش خواسته بودند از خدا بترسد و به دامان اسلام برگردد؟

چرا آن‌ها که سید حسن را اخمو و عصبی و پرخاش‌جو می‌خواهند، از مرتضی آوینی تنها نوشته‌هاش را می‌شناسند و از نوشته‌هاش «حلزون‌های خانه به دوش» را دوست دارند؟ چرا می‌روند مقاله‌هایی را از مجله‌های قدیمی پیدا می‌کنند که خودش بارها گفته بوده دیگر قبولشان ندارد و ازش کتاب حکومت فرزانگان را چاپ می‌کنند؟ چرا از «هیچکاک همیشه استاد» آوینی خوششان نمی‌آید؟ چرا از دیدن عکس بی‌ریشش دلشان ریش می‌شود و از دیدن عکس بدن تکه‌پاره‌اش در فکه کیف می‌کنند؟ مگر نمی‌دانند که خانواده‌ی او بارها اعلام کرده‌اند که دوست ندارند و راضی نیستند این عکس‌ها را کسی ببیند یا منتشر کند؟ چرا مرتضی را که هرگز سیاسی‌کاری را ندانست و نفهمید و نخواست و تجربه نکرد به ادنا وجهش سیاسی می‌خواهند؟

نصرالله نه در زبان که در عمل نزدیک‌ترین کس به امام موسی صدر است. آن‌ها که امام موسی را دیپلماتیک می‌بینند یادشان رفته و دوست ندارند یادشان بیاید که اولین حرکت مقاومت مسلحانه را او در لبنان پایه‌گذاری کرد و نامش را امل گذاشت. آن‌ها که امام موسی را از نصرالله جدا می‌بینند ندیده‌اند که وقتی نصرالله از او صحبت می‌کند چه حالی می‌شود. آن‌ها که حزب‌الله را از امام موسی جدا می‌بینند یادشان رفته که سید عباس موسوی در معهد الدراسات پیش امام موسی درس خواند و بعد هم در عراق شاگرد محمد باقر صدر (پسرعموی امام موسی) بود.

از من روحیه‌ی معنوی و حماسی می‌طلبند. رجزی که خون دادنی پشتش نباشد لایق شیشکی است. مرتضی رجزش را خواند و خونش را هم داد. حضراتی که از پژو 206 شان و زانتیاشان و ماکسیماشان و سمندشان پیاده می‌شوند و می‌روند تظاهرات ضدصهیونیستی چه نسبتی با او دارند؟
خانم‌های جوانی که سر و صورتشان را در قتل گرمای مرداد تهران با چفیه می‌بندند و نیم‌ساعت یک‌بار چفیه‌هاشان را باز می‌کنند تا کرم ضدآفتابشان را تجدید کنند چه نسبتی با مقاومت لبنان دارند؟ یقینا من اهل این کارها نیستم. شرمنده.

این روزها می‌بینم که کسانی که با من دوست اند، و درد دین و داغ لبنان دارند، و شرکتشان هم می فرستدشان ماموریت فلان ‌و بهمان، در وبلاگشان شکایت می‌کنند که حیف که تهران نیستند که بروند جلوی سفارت تظاهرات. گمان کنم سوار آن ماشین‌ها شدن دردشان می‌آورد. در آن شرکت‌ها کار کردن دردشان می‌آورد. البته اهل حرام نیستند. این را یقین دارم. اما آخر قرارشان با خودشان بیش‌تر از نان و ماست زندگی دانش‌جویی و علی‌وار زیستن نبود. حالا می‌بینند آن‌جاها را کم گذاشته‌اند. دردشان می‌آید. فریادشان را بر سر انگلیس بلندتر می‌کشند که این‌ها را هم جبران کنند.
چند سال پیش روی دیواری دیدم نوشته بود «مرگ بر آمریکا و نفس اماره». با خودم گفتم رحمت به تو که دست کم نگفتی حالا که زورم به نفس اماره نمی‌رسد پس بلندتر بگویم مرگ بر آمریکا.

این رادیکالیسم همه جا هست. مگر آن‌ها که طرف‌دار اسرائیل اند و نمی‌دانند واحد پول اسرائیل چیست و نخست‌وزیرش کیست و در انتخاباتش چه گذشته است، در هم‌این احوال نیستند؟ مگر آن دوستانی که اکبر محمدی را نمی‌شناختند و الان مرثیه‌خوانش شده‌اند جز این اند؟ آقا موضع رادیکال پرستیژ می‌آورد، این را قبول کنید. آقا موضع رادیکال طرف‌دار آدم را زیاد می‌کند. آقا موضع رادیکال خیلی به طرز خوش‌آیندی رادیکال است.
طفلک مرتضی اگر می‌دانست فردا روزی خواهد رسید که صدایش به جایی نمی‌رسد و کسانی پیدا می‌شوند که عکس او را همه‌جای اتاقشان می‌چسبانند و هر حرکت و فکر عاقلانه‌ای را با برچسب «عقل معاش‌اندیش» به گند می‌کشند، قلمش را می‌شکست و نمی‌نوشت. گمان کرده‌اند آوینی لات عربده‌کش خیابان بود. گمان کرده‌اند آوینی سوار موتور می‌شده و چماق دور سرش می‌گردانده. گمان کرده‌اند آوینی سنگ به شیشه‌ی سفارت‌ها می‌زده.
خیر. بروید هم‌آن سوره را ببینید. در سال شصت و نه و هفتاد با کی مصاحبه می‌کرد؟ با کی میزگرد می‌گذاشت؟ شما الان حاضر اید با مسعود بهنود میزگرد بگذارید درباره‌ی ماه‌واره؟ حاضر اید بنویسید کسانی که رفته‌اند به خانه‌ی فلان هنرمند ریخته‌اند و دائرة‌المعارفش را به اسم صور قبیحه پاره کرده‌اند آدم‌های پرت و نادانی اند؟ حاضر اید بنویسید هر کس چیز خلافی نوشت ما درستش را می‌نویسیم و بی‌خود کردید در فلان نشریه را بستید چون فلان مطلب را چاپ کرده بود؟
بروید رفقا. من نسبتی با آوینی ندارم. نانی هم از قبل نسبت نداشته‌ام نمی‌خورم. اما شما هم لطفا او را به خودتان نبندید. حیف است. بگذارید در این دنیای تنگ و کثیف و تاریک جای پاکیزه‌ای هم بماند. شاید فردا هم‌این خود شما نیاز داشتید در سایه‌ای پاکیزه یک دم بیارمید.

یک نفر هست که در بچگیش در قم زندگی می‌کرده. صبح به صبح با کتک بلندش می‌کرده‌اند که نماز صبح بخواند. در هم‌آن کودکی مجبورش می‌کرده‌اند حدیث‌های طولانی حفظ کند، رساله‌ی عملیه حفظ کند، و هزار کار دیگر که نه لازم است و نه مفید و برایش جز عقده به ارمغان نیاورده.
بعد هم یکی از هم‌این نزدیکان و معلمان، لطف کرده و پیش‌رس‌ترین و دردآورترین تجربه‌ی جنسی ممکن برای یک پسربچه را برایش پیش آورده است. الان او از مذهب و از دین و اسلام و قرآن بی‌زار است. از هر چه درش صحبتی از این‌ها باشد بی‌زار است. پای هر مطلب من – بی این که اصلا من را درست بشناسد و بداند کی هستم – از سر عقده‌های فروکوفته‌اش صدها کلمه فحش می‌نویسد. دوست دارید یکیش را برایتان بفرستم تا ببینید و بهرا ببرید؟ توقع دارید بگویم او در فرهنگ مترقی شیعه بزرگ شده است؟ توقع دارید چیزی جز «محیط متعصب خرافاتی اسما شیعی» برای توصیف روزگار و زندگی این آدم به کار ببرم؟
شرمنده. شیعه‌ی دوست‌داشتنی برای من علامه طباطبایی است نه حضراتی که از یک انسان چون‌این هیولای بی‌چاره‌ای ساخته‌اند.

بروید و بگذارید ما هم‌آن سکوتمان را کنیم. روزگار روزگار فریاد شما است. صدای خسته‌ی تار شکسته‌ی ما را به پشیزی هم نمی‌خرند. فرمان‌رواییتان را کنید، پایتان را هم هر جا می‌خواهید بگذارید. فقط حواستان باشد اگر پا روی خرخره‌ام باشد کمی خرخر می‌کنم. دست خودم نیست. ببخشایید.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:09 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (5) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و این عکسها چقدر حرف دارند...


Near Kiryat Shmona, July 19, Reuters - Ronen Zvulun


Near Kiryat Shmona, Reuters - Ronen Zvulun


NYC, July 18, Reuters - Chip East


Kiev, July 19, Reuters - Gleb Garanich


Haifa, Reuters - Goran Tomasevic


Beirut, Reuters - Adnan Hajj

عکسها را از این وبلاگ آمریکایی  برداشته ام
Teheran, Reuters - Caren Firouz

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:02 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v گوسفند نباش!

همیشه اول کلاسهایم میگویم که با سرسپردگی در هیچ وادی علمی پا نگذارید زیرا اطاعتتان نیز بی ارزش است و یه جا گند خواهید زد. در امر مهمی مانند دین نیز به جز احکام شریعت که تخصص خاص خودش را دارد و چون و چرایش مال طلاب است ، تمام ارکان دین شناسی بر عقلانیت و تفکر بنا شده است...حرف زیاد است و خلاصه آنکه مقاله ای خواندم  زیبا که حیف دیدم خوانندگان این سایت نخوانند.حوصله کنید که نکاتی ظریف دارد.

******************************************************

مهارت تفکر نقاد


سارا اخيرا با پسري آشنا شده بود که به وي اعتقادكامل داشت و او را فردي پاك و كاملا قابل اعتماد مي‌دانست تا حدی كه مي‌تواند به او تكيه كند. پس از او خواسته بود كه از اين به بعد قرار ملاقات‌هاي خود را در محل كار او بگذارند. سارا هيچ گاه از خود سؤال نكرد كه دليل اين پيشنهاد چيست و به راحتي آن را قبول كرد. روزي كه به محل كار او رفت با ساختمان بسيار بزرگي در يكي از محلات قديمي شهر روبرو شد كه تقريباً خالي از سكنه بود. هيچ تابلويي كه نشان دهنده محيط اداري و شغلي باشد وجود نداشت. محيط به اندازه‌اي ترسناك بود كه سارا نتوانست بيش از اين جلو برود و برگشت. زماني كه سارا در اين مورد مشورت مي‌كرد، همچنان اعتقاد داشت كه آن پسر بسيار پاك و معصوم بوده و هيچ قصد بدي نداشته است.
* حسام جواني است كه دچار اعتياد تزريقي است و آلوده به ويروس HIV می‌باشد. كمتر از يك سال از ازدواج او مي‌گذرد و همسرش نيز از طريق او آلوده به همين ويروس شده است. او شروع مصرف مواد مخدر را بدين صورت تعريف كرد: من عموي جواني دارم كه بيشتر اوقات خود را با او مي‌گذراندم. او معتاد به هروئين بود. او مصرف هروئين را افتخار و شجاعت مي‌دانست و مي‌گفت كه هر كسي جرأت مصرف آن را ندارد. من هم نظر او را قبول داشتم و بتدريج به مصرف شيره و ترياك و پس از آن به مصرف هروئين تزريقی پرداختم. من همراه او در محافل گروهي اقدام به مصرف مواد مي‌كردم. گاهي در اين محافل براي نشان دادن احترام و عزتي كه براي يكديگر قائل هستند با يك سرنگ مشترك به تزريق مي‌پرداختند. حسام حتي يك بار از خود سؤال نكرد آيا واقعاً مصرف هروئين شجاعت است و اگر ديگران از اين ماده هراس دارند آيا اين هراس واقعي است يا نه؟

يكي از مهمترين مهارت‌هاي سالم زيستن، مهارت تفكر نقاد است. منظور از تفكر نقاد آن است كه فرد اطلاعات، گفته‌ها و نظرات و پيشنهادها را بررسي كند و هيچ انديشه، پيشنهاد يا نظري را بدون ارزيابي نه رد كند و نه بپذيرد. در اين شيوه تفكر براي دفاع و حمايت از هر عقيده‌اي شواهد و مدارك واقعي ارائه مي‌شود و براي پذيرش عقيده ديگران نيز مدارك و شواهد درخواست مي‌شود. در تعريف ديگري از تفكر نقاد گفته شده است كه اين نوع تفكر فرايندي است كه درستي و اعتبار اطلاعات و عقايد را ارزيابي مي‌كند. در جهاني كه بمباران اطلاعات وجود دارد و ديدگاه‌ها، عقايد و سليقه‌هاي متفاوت و متعددي به چشم می‌خوردكه بعضي از آنها ناسالم هستند‌، ضروري است انسان‌ها مجهز به توانايي‌هایی باشند كه به آنها كمك كند راه درست را از نادرست تشخيص دهند و دريابند كدام رفتار ناسالم يا پرخطر و كدام مسير سالم و بي‌خطر است.

چند تعريف اساسي از تفكر نقاد


• تفكر نقاد، تفكري منطقي است كه بر نحوه تصميم‌گيري تمركز دارد و بر عملكرد فرد اثر مي‌گذارد و تعيين مي‌كند كه فرد چه تصميمي بگيرد يا چه عملي را انجام دهد.


• تفكر نقاد، تفكري است كه براي قضاوت و نتيجه‌گيري به جستجوي شواهد، دلايل، و مدارك مي‌پردازد و يا براي دستيابي به چنين قضاوت و نتيجه‌گيري‌ها خواستار دلايل، شواهد و مدارك است.


• فرايندي كه به بررسي صحت، دقت و ارزش اطلاعات و دانسته‌ها مي‌پردازد.


• اين فرايند با جستجوي دلايل، راهكار‌ها و ارزيابي موقعيت‌ها و وضعيت‌ها آغاز مي‌شود و فرد بر اساس شواهد و مدارك عيني و واقعي ديدگاه خود را تغيير مي‌دهد و در نهايت تصميم‌گيري مي‌كند.


در واقع اين مهارت از فرد مي‌خواهد كه در مورد ابعاد زندگي خود و ديگران به صورت نقادانه فكر كند، و حتي در مورد تفكر خود بر اساس آنچه در تفكر نقاد به آن رسيده، عمل كند. آنچه در مورد مهارت تفكر نقاد مي‌توان گفت آن است كه نقاد بودن به اندازه تفكر ارزشمند است.
توجه و يادگيري مهارت تفكر نقادانه فقط يك بحث نظري نيست و كاملاً با زندگي روزمره ارتباط دارد. نكته مهمتر آنكه ضعف در اين مهارت مي‌تواند افراد را به بيماري‌هاي مختلف جسماني، رواني و آسيب‌هاي رواني اجتماعي دچار كند.

 

دليل آنكه امروز به جاي كنترل محض جوانان، پرورش قدرت تفكر نقاد توصيه مي‌شود آن است كه:
- هيچ كنترلي صد در صد نيست، بنابراين در مواردي كه علي‌رغم ايجاد محدوديت زياد، اخبار يا اطلاعات ناسالم در اختيار فرد گذاشته مي‌شود، وي قدرت و توانايي ارزيابي آن را ندارد و زماني كه محدوديت‌ها بنا به دلايلي از ميان برود، فرد در مقابل خطرات خلع سلاح مي‌شود. براي مثال دانشجويي كه خانواده‌اي سخت‌گير دارد زماني كه در خوابگاه دور از خانواده، در معرض اطلاعات و سليقه‌هاي مختلفي قرار مي‌گيرد، به سبب نداشتن اين مهارت توان تجزيه و تحليل آن‌ها را نخواهد داشت.

- در همه محيط‌ها احتمال آن وجود دارد كه جوانان در معرض پيشنهادهاي ناسالم قرار بگيرند: از طرف همكلاسي‌ها، افراد فاميل و اخبار و اطلاعاتي كه از طريق رسانه‌هايي همانند اينترنت داده مي‌شود. پس بهتر است كه جوانان قدرت تشخيص مطالب سالم از ناسالم را به دست آورند نه آنكه توسط ديگران كنترل شوند.


- تفكر نقاد فرد را از درون توانمند مي‌سازد، به همين دليل هميشه در مقابل وسوسه‌ها، پيشنهادهاي ناسالم و خطرات ايمن مي‌شود.

اصول تفكر نقاد


1) پيش از تصميم‌گيري يا انجام هر اقدامي به خود فرصت تفكر دهيد: به هنگام تصميم‌گيري يا انجام عملي تأمل كنيد. بدين منظور بهتر است با عجله تصميم نگيريد و فوراً اقدام نكنيد، بلكه به خود فرصت دهيد تا بتوانيد فكر كنيد. بهترين كار تأْمل و تفكر است. يعني براي مدتي تصميم‌گيري را به عقب بياندازيد تا در اين فرصت بهتر بتوانيد فكر كنيد.
2) جوانب مختلف موضوع را روشن كنيد

.
4) نكات مبهم و متناقض را بيرون بكشيد.


5) درباره هر يك از ابعاد مختلف موضوع پرسش كنيد: به عنوان مثال سارا مي‌توانست از خود بپرسد: اگر او فرد پاكي است، چرا در محلي بسيار خلوت كه هيچ نشاني از كسب و كار ندارد قرار ملاقات مي‌گذارد؟
حسام هم مي‌توانست بپرسد: آيا مصرف هروئين واقعاً شجاعت و افتخار است؟ اگر اين‌گونه است چرا نام اين افراد را در مجله‌ها و رسانه‌ها مطرح نمي‌كنند؟


6) افكار، عقايد، فرضيه‌ها و احتمالات ديگر را نيز مورد توجه قرار دهيد:
7) اطلاعات جمع‌آوري كنيد: .

 
8) ارزيابي كنيد: آنچه را كه بدست آورده‌ايد بررسي كنيد و ابعاد مختلف موضوع را بسنجيد. پيامدهاي مختلف هر يك از ابعاد موضوع را ارزيابي كنيد. براي اين كار روش تفكر «اگر… آن گاه …» بسيار كمك‌كننده است.
ارزيابي كنيد كه اگر اين كار را انجام دهم آن گاه آيا:
خودم آسيب نمي‌بينم؟ ديگري آسيب نمي‌بيند؟ جامعه آسيب نمي‌بيند؟ آيا به خانواده‌ام مي‌توانم بگويم كه چنين كاري كرده‌ام؟


اگر جواب يكي از سه سوال اول آري و جواب سوال آخر نه است، آن رفتار ناسالم و نادرست است. بنابراين بهتر است آن اقدام را انجام ندهيد. بر اساس نتيجه تفكر و بررسي خود تصميم بگيريد و اقدام مناسب را انجام دهيد.

نام نویسنده :مجيد پورسينا كارشناس ارشد روان شناسي


v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:35 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خودشیفتگی چیست؟


اختلال شخصیت خود شیفته


تو ز شادی خند خند و نیستـی آگــاه                              که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

خودشیفتگی :
شاید شما این کلمه را زیاد شنیده باشید و یا در مکالمات روزمره آن را در وصف دیگران به کار برده‌اید که فلانی فردی خودشیفته است.
خودشیفتگی به معنای عاشق خود بودن است. رفتار و احساس طبیعی این است که خود را دوست بداریم، پس عاشق خود بودن از هنجار و طبیعت خلق آدمی به دور است و یک بیماری شناخته مي‌شود.
خودشیفتگی اصطلاحی است که اولین بار فروید آن را به کار برد. اصطلاح خودشیفتگی برای بیان حالت آنهایی به کار مي‌رود که قدرت عشق‌ورزی آنها به جای گرایش به سوی دیگران، به سوی خویش مي‌باشد. این حالت بسیاری از کسانی است که نوروتیک یا سایکوتیک هستند، آنها منحصراً به خود مشغولند و باور دارند که بالاتر از دیگرانند یا دست کم مورد توجه همگان هستند.
لغت خودشيفته ترجمه لغت Narcissistic است كه از يك افسانه يوناني گرفته شده است. در اين افسانه مرد جواني به نام (نارسيسوس) عاشق عكس خود كه در آب افتاده، مي‌شود و داخل آب مي‌پرد تا فرشته‌اي كه در آب ديده است را بگيرد و غرق مي‌شود.
شخصيت خود شيفته :
مشخصه افراد مبتلا به اختلال شخصيت خودشيفته اين است كه خود بزرگ‌بينانه احساس مي‌كنند فرد بسيار مهمي هستند و از جهتي نظير ندارند. اين افراد عميقاً احساس اهميت و بزرگ‌منشي و بي‌همتا بودن مي‌كنند.
خصايص باليني :
افراد مبتلا به اختلال شخصيت خودشيفته، احساس خودبزرگ‌بيني مي‌كنند و خود را فرد مهمي مي‌پندارند. فكر مي‌كنند شخص منحصر به فردي هستند و بايد ديگران به طرز خاصي با آنها تا كنند. احساس استحقاق و برتري آنها كاملاً چشمگير است. تاب تحمل انتقاد را ندارند و از اينكه هر كسي به خود اجازه انتقاد كردن از آنها را مي‌دهد، عصباني مي‌شوند يا ممكن است بي‌اعتنائي كامل به انتقادها از خود نشان دهند. آنها فقط نظر خود را قبول دارند و اغلب در طمع كسب شهرت و ثروت بادآورده‌اند. روابط آنها شكننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار تن در نمي‌دهند، ممكن است خون ديگران را به جوش آورند. رفتار استثمارگرانه در روابط بين فردي آنها مسئله كاملاً پيش پا افتاده و رايجي است. اين‌ها نمي‌توانند همدلي از خود نشان دهند و تنها براي دستيابي به اهداف خودخواهانه خودشان تظاهر به همدردي مي‌كنند. اعتماد به نفس اين افراد شكننده است و آنها مستعد افسردگي‌اند. مشكلات بين فردي، مشكلات شغلي، طرد و از دست دادن محبت ديگران از جمله فشارهاي رواني شايعي است كه خودشيفته‌ها با رفتارشان براي خودشان ايجاد مي‌كنند و همين فشارها طوري است كه اين افراد نمي‌توانند از پسشان برآيند.
معيارهاي تشخيص براي اختلال شخصيت خودشيفته:


1. احساس بزرگ‌منشانه مبني بر مهم دانستن خود دارند.


2. اشتغال ذهني با تخيلات وضعيت، قدرت، استعداد زيربنايي و عشق ايده‌ال.


3. اعتقاد دارند كه فردي ويژه و منحصر به فرد مي‌باشند.


4. در روابط بين فردي استثمارگر هستند.


5. خود را تافته جدا بافته مي‌دانند.


6. احساس مبالغه‌آميزي دارند كه چقدر مهم‌اند.


7. عاشق خودشان هستند.


8. در شكل‌گيري ديكتاتوري‌ها نقش دارند.


9. غالباً نسبت به سايرين حسادت مي‌ورزند و يا بر اين اعتقادند كه ديگران به او حسادت مي‌كنند.


10. از تعريف و تمجيد سير نمي‌شوند.


برای توضیح بیشتر به مثالی مي‌پردازیم:


پروانه پس از دو سال زندگی مي‌گفت که هنوز به دوستش علاقه‌مند است. هر چند مشخص است آنچه که او علاقه مي‌نامد، معجون عجیبی از ترس و رنجش است. کافی است که دوست او کمی دیر از شهرستان به خوابگاه برگردد و او خیال کند، نکند طعمه حادثه‌ای در راه برگشت به محل زندگی شده است. او گریه مي‌کند، به لرزه مي‌افتد و به درگاه تمام معصومین دعا مي‌نماید. حال آن كه وقتی دوست او به آستانه در مي‌رسد به جای آن که خوشحال شود وی را سرزنش نموده، او را مسئول تمام دردهای چند لحظه پیش خود مي‌شمارد. یا وقتی که هم اتاقی خود را قربانی حادثه‌ای مي‌پندارد، هرگز درباره رنج او فکر نمي‌کند بلکه تنها درباره خودش مي‌اندیشد؛" اگر من تنها شوم، بر من چه خواهد گذشت؟".
اگر مادر يا پدرش نگران وضعیت وی بوده و به او سر بزنند، به خاطر مزاحمت ایجادشده، از آنها گلایه مي‌نماید و اگر سراغی نگیرند از بی‌توجهی آنان دلگیر می‌شوند.
برای جلوگیری این فرد از ناخشنود ساختن خود(كه با تمام این توقعات، باز ناخشنود است)، جلوگيري از ناراحت کردن تمام آنهایی که مورد علاقه او هستند و بالاخره جلوگيري از تباه ساختن خانواده‌اش، ضروری است که به او آموزش داده شود که چگونه عشق‌ورزی نماید و صحبت کودکانه‌اش را که ناشی از خودشیفتگی است، فراموش نماید.

منابع


1- روان‌شناسی عشق ورزیدن، اینیاس لپ، ترجمه کاظم سامی و محمود ریاضی


2- دكتر بنيامين جيمز سادوك، دكتر ويرجينيا آلكوت سادوك- خلاصه روان‌پزشكي(كاپلان و سادوك)- ترجمه دكتر حسن رفيعي دكتر خسرو سبحانيان


3- نوقابی احمدعلی. کیقبادی سیف اله- بهداشت روان(2) - نشر بشری 1379 تهران.


نام نویسنده :ندا آسیم کارشناس پرستاری - مرکز بهداشت و درمان دانگشاه صنعتی اصفهان

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:20 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v هر آنچه درباره کلاس زن شناسی میخواهید بدانید

جمعه، 20 مرداد 1385

 کلاس زن شناسی به رازهای زنانگی میپردازد که هر زنی با شنیدنش بسیار به فکر فرو خواهد رفت.هر مردی هم بسیار در هم می پیچد.این کلاس پر است از نکات کاربردی.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:21 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برنامه حلقه فیلم توانگری آغاز شد.این هفته جمعه ساعت 17

پنجشنبه، 19 مرداد 1385

با خرسندی به اطلاع میرسانیم که برنامه حلقه فیلم توانگری با شاهکار رابرت ردفورد ۲۰۰۰ شروع میشود

افسانه بگرونس LEGEND OF BAGGER VANCE

بازی مت دیمون و ویل اسمیت و چارلز ترون در این فیلم استثناییست. فیلم را از دست ندهید.

خانواده خود را در عصر جمعه به یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما بیاورید تا هفته ای عالی را اغاز کنند.

برای رزرو جا  به آقای مهدوی تماس بگیرید :۰۹۱۲۱۹۶۲۶۰۴

ظرفیت سالن ۵۰ نفر است . طبیعتا اولویت با شاگردان توانگری می باشد و خانواده های ایشان.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:43 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بلایی که سفارت سر زنان میهماندار ژاپنی تو ایران در آورد!

مهمانداران ژاپني

مهمانداران ژاپني


به اين خانم  هاي مهماندار  ژاپني که برای اولين بار  عازم ايران بودند ازطرف سفارت ايران در توکيو و سفارت خودشان در تهران گفته بودند بايد  لباسي يکدست و سياه بپوشند
ازطرفي از  آنجا که در مورد ضخامت جوراب، چيزي به اين خانم ها نگفته بودند نتيجه اين شد که مي بينيد.
بعد از ورود به ايران که اين خانم ها پوشش خانم هاي ايراني را از نزديک در فرودگاه ديدند متوجه شدند هر دو سفارت حرف بي موردي به آنها زده اند.
خانم "ميساوا" که اين عکس را گرفته معتقد است، رفتار سفارت ايران در ژاپن به اندازه مردم ايران دوستانه نيست.
به نظرم با برگزاری نمايشگاه" ريحانه" در توکيو، در آينده ازبروز چنين مشکلاتي پيشگيري خواهد شد!

اصل مطلب اینجاست
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:11 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آقا قضیه کلاس جمعه اینجوری شده....

چهارشنبه، 18 مرداد 1385

روز جمعه به علت مسافرت بسیاری از دوستان توانگری و التماسهای مکتوب، از برگزاری کلاس شرمنده شدیم و لذا در بدر دنبال جا میگردیم برای زن شناسی. اما خبرهای خوبی در راه است و قضیه انجام شدنیه

امشب تاریخ دقیقش را اعلام میکنم.

سعید نازنینی تعطیل ما را سر کار گذاشته با این بازی پنگوئنش :http://www.irmetal.com/1/bazi.htm

راستی من ۳۲۳ را رکورد زدم...خود سعید ۳۲۰ زده

کتابهای خلاقیت را برای همه mailکرده ام.حتما بحث خلاقیت را دنبال کنید با این کتابها

در ضمن کوه پنجم از پائلو کولیو را خوندم...اخراش جملات جالبی داشت.یادتونه که آقای باقری سر بحث تقدیر  در مورد این کتاب یه مطالبی گفتن؟؟؟؟

 تو تعطیلات تعطیل نباشید!

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:43 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بدون دست ،بدون پا ،بدون دلهره

 
 
نامهء از نيک ژوويسک

با خوندن اين مطلب مو بر اندامم راست شد و فکر کردم چقدر ناشکر و ناز نازی هستم.
اين نوشته برگرفته شده از مجله پاپيروس است که از طريق ايميل ارسال ميشه.

نامه نيک ژوويسک
به نام خدا
سلام
امروز ايميلي از گروه باور به دستم رسيد که باور کردني بود. معرفي يکي از معلولين توانمند به نام نيک ژويسک. البته با اجازه از گروه باور!!! نه بدون اجازه!!! چون ديگه خودم هم يک باوري شده ام.


clip_image002.jpg


زندگي شگفت انگيز الهام بخش
در زندگي به سمت مستقيم و راست پيش برو ... هميشه و در هر راهي.

من نيک ژوويسک هستم . گواه خداوند هستم براي لمس هزاران قلب در دنيا!بدون هيچ دست و پاي متولد شدم در حالي که پزشکان هيچ تجربه پزشکي براي اين " نقص مادرزادي " نداشنتد، همانطور که تصور مي کنيد با موانع و چالشهاي بسياري روبه رو بوده ام.


clip_image001.jpg


" هر زمان با ناملايمات متعدد روبه رو مي شويد ، با مسرت رفتار کنيد " ( آيه اي در انجيل)
در شمارش دردها و سختي هايم آيا جايي براي شادي و مسرت مي ماند ؟زماني که پدر و مادرم مسيحي بودند و پدرم کشيش کليسايمان ، آنها اين آيه را خوب مي شناختند. اگر چه، در يک روز صبح 4 دسامبر 1982 در ملبورن( استراليا) " پروردگارا تو را سپاس" تنها کلماتي بود که مي توان از آنها شنيد.
اولين فرزند پسري آنها بدون دست و پا متولد شد ! هيچ هشداري که آمادگي آنها را در برداشته باشد وجود نداشت .پزشکان از اينکه هيچ پاسخي براي آن نداشتند در حيرت بودند!! هنوز هيچ دليل پزشکي دال بر چرايي اين اتفاق وجود ندارد و نيک در حال حاضر برادر و خواهري دارد که مانند هر نوزاد معمولي ديگري بدنيا آمدند.

 


تمام عالم مسيحيت از تولد من افسوس مي خوردند و والدينم که بسيار گيج و مبهوت از من بودند. هر کسي مي پرسيد " اگر خداوند ، خداي عشق است " ، پس چرا خدا مي بايستي اجازه دهد چنين اتفاق بدي نه براي هر کس ديگر ، بلکه براي مسيحيان ايثار گر افتد ؟ پدرم تصور مي کرد من براي ساليان طولاني زنده نخواهم ماند ، ولي آزمايشها نشان مي داد که من يک نوزاد کاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا.
همانطور که قابل فهم است ، والدين من نگراني عميق و ترس آشکاري داشته اند ، از آن نوع زندگي که من به دنبال خواهم داشت .خداوند به آنها استقامت ، دانش، و شجاعت عطا کرده بود ، در سالهاي اول زندگي و سالهاي بعد وقتي که آنقدر بزرگ شدم که بتوانم به مدرسه بروم . قانون استراليا به دليل معلوليت جسماني ، اجازه رفتن به مدرسه عمومي را نمي داد .خداوند معجزه اي کرد و قدرتي به مادرم تا در برابر آن قانون مبارزه کند و سرانجام آن را تغيير دهد . من يکي از اولين دانش آموز معلولي بودم که در آن مدرسه به تحصيل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم اين بود که که مانند هر فرد عادي زندگي کنم ، ولي اين مربوط به سالهاي اوليه مدرسه بود تا زماني که به دليل تفاوت فيزيکي با احساس طرد شدگي و غير – طبيعي بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرايط بسيار برايم مشکل بود ، ولي با حمايت والدينم ، شروع به رشد نگرشها و ارزشهايم کردم که براي روبه رو شدن با موقعيتهاي چالش بردار بسيار مفيد بود.


clip_image005.jpg


من بر اين مسئله واقف بودم که تفاوت دارم وليکن از سوي ديگر من شبيه هر فرد ديگر بودم . بارها اتفاق افتاد که من احساس حقارت داشتم به طوري که نمي توانستم به مدرسه برم ، فقط به اين دليل که نمي توانستم به توجه هاي منفي آنها روبه رو شوم .با کمک والدينم تلاش مي کردم آنها را ناديده تصور کنم و بتوانم براي خود دوستاني بيابم.
به محض اينکه دانش اموزان متوجه مي شدند من هم دقيقاً مثل انها هستم موهبت الهي شامل حالم مي شد و با آنها دوست مي شدم .
بارها شده که من احساس افسردگي و عصبانيت داشتم ، چرا که من نمي توانستم راهي را که در آن قرار داشتم تغيير دهم، و يا هر کسي را به خاطر آن سرزنش مي کردم . من به مدرسه يکشنبه ( براي آموزش )مي رفتم .
آموختم که خدا ما را بسيار دوست دارد و مراقب ماست . فهميدم که بچه ها را بسيار دوست دارد. ولي اين را نفهميدم که خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اينگونه آفريد ؟ آيا دليلش ان بود که از من اشتباهي سر زده است؟

clip_image006.jpg

انديشيدم که بايستي اين گونه باشم زيرا در مدرسه ، من تنها فرد غير طبيعي بودم . سرباري بودم براي همه افرادي که در کنارشان بودم . سر انجام بايستي مي رفتم اين بهترين کاري بود که بايد انجام مي دادم . مي خواستم به همه دردهايم و به زندگي ام در سن جواني پايان دهم . اما دوباره شکر گزار والدين و خانواده ام هستم که هميشه براي آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند.
خداوند شرح مصيبت هاي عيسي را در زندگي من نهاد تا ازآن تجربيات براي ارشاد ديگران استفاده کنم براي آنکه بر مشکلات فائق آيند و همواره شکرگزار خدا باشند .نيروي خداوند الهام بخش زندگي شان باشد و اجازه ندهند هيچ مسئله اي بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤياهايشان قرار گيرد.
و همه ما بر اين امر واقفيم که خداوند بهترين ها را انجام ميدهد براي کساني که او را دوست دارند
اين ايه با قلب من صحبت مي کند و مرا به اين نقطه مي رساند که من مي دانم اتفاق هاي بد در برابر خوشبختي ، شانس يا توافق هيچ است . من به نهايت آرامش رسيدم، همينکه آگاه شدم از اينکه خداوند اجازه نخواهد داد ، هيچ چيزي اتفاق افتد در زندگي مان مگر اينکه او هدف خوبي در آن قرار داده باشد در سن 15 سالگي زندگيم را کاملاً وقف کليسا کردم بعد از اين که در انجيل خواندم عيسي فرمود:دليل آنکه فرد نابينايي به دنيا مي آيد آن است که "خداوند از طريق آنها قدرتش را اشکار مي کند "
من به راستي اعتقاد دارم خداوند به من سلامتي خواهدبخشيد ، چه بسا که من بتوانم گواه عظيم او باشم از قدرت بهت انگيز او .
بعد ها بنابر درايتم متوجه شدم که اگر ما براي خواسته اي به درگاه خداوند دعا کنيم، اگر او بخواهد اجابت خواهد شد . و اگر او نخواهد که اجابت شود ، مطمئناً امر بهتري در آن بوده است .مي دانم شگرفي خدا در اين است که مرا به کار گيرد فقط در ايت هيأت و نه در شکل ديگر .
در حال حاضر 21 ساله هستم. کارشناس بازرگاني در رشته حسابداري و برنامه ريزي امور مالي. يک سخنور قابل هستم و اميد آن دارم که به خارج بروم و داستانم را براي ديگران تعريف کنم . مباحثم را به سمت تشويق دانش آموزان و جوانان امروزي سوق دهم . همچنين در گروه هاي جمعي سخنراني مي کنم . من شرح حال مصيبت هاي عيسي هستم براي جوانان . و خودم را براي مشيت الهي و آنچه که او مي خواهد و آنچه که به او منجر مي شود قرار داده ام .
رؤيا ها و اهدافي که در سر دارم را دنبال مي کنم . مي خواهم بهترين گواه عشق و اميد خداوند باشم. و يک سخنور الهام بخش در خدمت مسيحيان و غير مسيحيان .
در صدد هستم که در سن 25 سالگي به استقلال مالي برسم و با سرمايه گذاري هاي جدي به توليد ماشيني بپردازم که بتوانم با آن رانندگي کنم . نوشتن چندين کتاب پر فروش از ديگر رؤيا هاي من است و اميدوارم در پايان امسال اولين نوشته ام را با عنوان
" بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره "به اتمام برسانم .
ويولت: با خوندن همچين زندگينامه هايي عميقاً از خودم خجالت می کشم که چطور خيلی مواقع تو گرداب ناتوانی هام غرق ميشم و احساس عجز ميکنم و چه بسا حتی از ادامه مسير هم پشيمون می شم و دلم می خواد در لحظه خودم رو سربه نيست کنم.
واقعاً کجای اين زندگی وايستاديم يک کم بيشتر فکر کنيم بياييد دغدغه های زندگيمون رو با همچين آدمی مقايسه کنيم! به چه نتيجه ايي می رسيد؟

با تشکر از سعید بختیاری برای ارسال این لینک

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:58 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v اخبار عجیب از لبنان

جمعه، 13 مرداد 1385

پ.ن.۱ دیروز که تو ساحل بیروت قدم میزدم حجم بالای آوارگان شیعه جنوب برام قابل توجه بود. با وجود اینکه برق پایتخت به طور کامل قطعه و شهر در ظلمات محض فرو رفته ولی ساحل دریا پر بود از این دسته مردم که با حالتی از حجب و حیا و خجالت در ساحل قدم می زدند.
پ.ن.۲ یکی از دوستانم که از منزل خود آواره شده بعد از یک هفته جستجو در یک منطقه مسیحی نشین در دل کوه خانه ای دو اتاقه را اجاره کرده که برای هر اتاق شبی پنجاه دلار پرداخت میکنه. امروز میگفت نکته جالب اینه که این خانه ها به دلیل اینکه در منطقه توریستی لبنان قرار داره توسط توریست ها اجاره شده بود و آنها سه ماه اجاره را پیش پرداخت کرده بودند و اکنون صاحبان خانه ها حاضر نیستند که به آوارگان در قبال حداقل قیمت این خانه ها بدهند. یعنی به این ترتیب از یک اتاق کوچک سه در چهار دو بار اجاره گرفته اند.
این همون همزیستی و مقاومت مردم لبنانه که شما میشنوین. برای باقی مذاهب و طوائف لبنان اونچه که مهم ماهی گرفتن از این آب خون آلوده نه مقاومت ... 

 نیروهای اسرائیلی روز گذشته در یک عملیات کماندوئی سربازان خود را در شهر شرقی بعبلک وارد کرده و هفت نفر را از بیمارستان الحکمه ربودند. مسئولان اسرائیلی عنوان کردند که این هفت نفر از اعضای حزب الله هستند و این امر از سوی مقاومت تکذیب شد. ظهر امروز اسرائیل اعلام کرد که این افراد هیچ ارتباطی با حزب الله ندارند و صرفا یکی از آنها به نام حسن نصرالله شباهت "اسمی" به دبیرکل حزب الله دارد.

مطالب بالا را یک ایرانی ساکن لبنان مینویسه در وبلاگ استثنائیش به نام کاریز.

*****************************************************************************

دیشب داشتم کانال BBC را میدیدم که ناگهان خبر فوری BREAKING NEWS  داد که یکی از مسوولین ارتش اسرائیل میخواد پیام بده درباره علت حمله اسرائیل به غیر نظامیها .

طرف با یونیفورم آبی بلند شد و در برابر پرده ا یستاد که روش تصویر ماهواره ای جاسوسی اسرائیلیها از لبنان پخش میشد. باور کنید نفسم گرفت وقتی دیدم به چه وضوحی دارند همه اتفاقات داخل لبنان را میبینند.وضوح تصویر در حد دیدن افراد بود بدون چهره. یه چیزی  بسیار قویتر از  google earth .

در فیلمی که پخش میشد وانتهای حامل کاتویشا را نشان میداد که داخل منازل میرفتند و اسرائیلیها در همان لحظه هدف قرارش میدادند.کاملا صحنه ها مستند و تکان دهنده بود . اسرائیل با بهترین امکانات جاسوسی و پدافندی و...که خودش دارد و سرویسهای امنیتی  غرب در اختیارش قرار میدهند ، هر جنبنده ای را در لبنان هدف قرار میدهد و بنازم به نیروی مقاومت حزب الله که علیرغم همه این قدرتها ،همچنان به اسرائیل موشک میزند و حسابی حال ارتش کلاسیک او را گرفته است.

در ضمن اینها همه در کنار نظر شخصیم هست که کاشک حزب الله در این شرایط با اسرائیل درگیر نمیشد. جنگ وقتی به قیمت نابودی پایگاه شیعیان در لبنان تموم بشه و تقویت موضع عربستان(اهل تسنن) و سوریه( دروزی ها) انتخاب خوبی نبوده است.

در ضمن یک چیز درباره سید حسن نصر الله

ادبیات او در پیامهایش بسیار از موضع عزت نفس و ایمان است . سراسر احترام به سایر اقوام لبنان و از موضع اتحاد است. توهین نمیکند.ادبیات لمپنی و چاله میدونی ندارد. قامت رهبری را دارد و دقیقا برای رهبری زئوس تایپ توانمندی دارد.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:42 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خلاقیت در تجارت و پول یابی

اولین لینک درباره خلاقیت است

Thanks to the success of US television shows like Extreme Makeover, plastic surgery is fast becoming the norm. The latest advertising campaign for Canadian surgery ‘Toronto Plastic Surgery’ takes it one step further. Ad agency DDB Canada dreamt up this clever idea – allowing consumers to test-drive a new nose shape while drinking their coffee. We love it.

اولین تصویر متعلق به انجمن جراحان پلاستیک تورنتو هست که در تلویزیون تبلیغ کرده است.

موسسه پیتزا فروشی  پاپا جونز پرو برای این تبلیغ جایزه the recent Cannes International advertising awards را برده است.حقش است نه؟

اینم  آدیداس

Is there no stopping Adidas and the world cup? On the ceiling of Hauptbahnhof train stain in Cologne, Germany, sits a work of art reminiscent of the sistine chapel. Michael Angelo would be proud

* فرزانه یک لینک جالب برام فرستاده است درباره اثار اعتیاد که کارتونی است و بسیار دیدنی.خودتون انتخاب میکنید کدام موش از تو مهمونی ببرید آزمایشگاه چکش کنید!!!!!

* توی این لینک هم برید وسط گروه موسیقی و صفا کنید.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:30 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v زن مشت خورده بر دهان ، قاضی دادگاه ، نیکی کریمی

پنجشنبه، 12 مرداد 1385

صدای نیکی کریمی در گوشم هست : ما درد فرهنگ داریم...فرهنگی که تمرین مدارا نکرده....

پدرم وکیل برجسته ای هستند.با تاسف برام از یک پرونده میگفتند امروز که  شوهری زنش را با مشت به نحوی زده که دماغ دختر بیچاره شکسته و بستری و...

در  پیگیری شکایتی که از این آقای مرد سال شده ، قاضی به دختر میگوید:

شاهدی هم داری که ایشون شما را زده؟؟؟!!!!!!!!!!!

آخه قاضی درس خونده باهوش! نصفه شبی کی تو خونه این دو نفر بوده که حالا بیاد شهادت بده که زنه لت و پار شده؟

دلم میسوزه...مرکز تحقیقات بیمارستان امام خمینی شاهکار کرده و در یک طرح تحقیقاتی با سلولهای شوان تونستن پیوند عصبی بدن که خبر امیدبخشی برای بچه های قطع نخاعی هست.اصلا یک ولوله ای بینشون افتاده....رفتم تو سایتشون تا برای یکی از دوستام درخواست کمک کنم. دیدم اخر صفحه نوشته اند که بیماران لبنانی را در اولویت گذاشته اند.باید قیافه  عمگین رفیقای نخاعیم را میدیدید تا بفهمید بعضی شعارهای تبلیغاتی آقایون چقدر میتونه حساسیت جانبازها را بر بیانگیزه....یا به عبارتی دردشون را تازه کنه.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:46 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (6) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مصاحبه رادیو گفتگو با بنده درباره تحلیل روانی فیلم- گوش کنید قسمتی را

چهارشنبه، 11 مرداد 1385

عزیزانی که به برنامه های هنر و روانشناسی علاقه مندند ، ساعت ۲۳ روز ۴شنبه این هفته و هفته بعد در برنامه سینما و روانشناسی ،گفتگوی

اقای حسنی نسب با من را خواهند شنید

بخشی از مصاحبه  را اینجا بشنوید با کمی صبر

 رادیو گفتگو

موج FM   ردیف ۱۰۳:۹Hz

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:21 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v روابط قبل از ازدواج را بعد از ازدواج قطع کنید

SMS راز جنايت‌ هولناك‌ را فاش‌ كرد

ارسال ‌ sms از سوي‌ جوان‌ عاشق‌ براي‌ زن‌ مورد علاقه‌اش‌ راز يك‌ جنايت‌ هولناك‌ را فاش‌ كرد. حدود ساعت‌ 16 بعد از ظهر روز سه‌شنبه‌ هفته‌ گذشته‌ ماموران‌ كلانتري‌ 145 ونك‌ از وقوع‌ يك‌ جنايت‌ در خيابان‌ ملاصدرا باخبر شدند و پس‌ از حضور در محل‌ حادؤه‌ دريافتند مقتول‌ جواني‌ به‌ نام‌ بهادر است‌ كه‌ در يك‌ شركت‌ كار مي‌كرده‌ و هنگام‌ خروج‌ از محل‌ كارش‌ مقابل‌ در شركت‌ از سوي‌ فرد ناشناسي‌ با چاقو مورد حمله‌ قرار گرفته‌ و از پاي‌ در آمده‌ است‌. بررسي‌هاي‌ اوليه‌ پليس‌ نشان‌ داد از آنجا كه‌ هيچ‌ سرقتي‌ از مقتول‌ انجام‌ نشده‌ به‌ احتمال‌ زياد انگيزه‌ اين‌ جنايت‌ انتقام‌گيري‌ يا تسويه‌حساب‌ شخصي‌ بوده‌ است‌. ماموران‌ در ادامه‌ متوجه‌ شدند اين‌ قتل‌ بسيار سريع‌ اتفاق‌ افتاده‌ و يك‌ رهگذر، قاتل‌ را هنگام‌ فرار ديده‌ است‌. سرانجام‌ با پايان‌ يافتن‌ تحقيقات‌ اوليه‌ جسد بهادر به‌ پزشكي‌ قانون‌ انتقال‌ يافت‌ و به‌ دستور ولي‌الله‌ حسيني‌، بازپرس‌ دادسراي‌ جنايي‌ تهران‌، كارآگاهان‌ اداره‌ 10 پليس‌ آگاهي‌ ماموريت‌ يافتند قاتل‌ كارمند جوان‌ را شناسايي‌ و دستگير كنند. كارآگاهان‌ در نخستين‌ مرحله‌ از كاوش‌هاي‌ خود به‌ بازجويي‌ از اعضاي‌ خانواده‌ بهادر پرداختند و دريافتند همسر مقتول‌ به‌ نام‌ «س‌» قبل‌ از ازدواج‌ با پسري‌ به‌ نام‌ وحيد دوست‌ بوده‌ و رابطه‌ داشته‌ است‌. با افشاي‌ اين‌ موضوع‌ «س‌» دستگير شد و تحت‌ بازجويي‌ قرار گرفت‌. وي‌ در اعترافات‌ خود گفت‌: سال‌ها پيش‌ قبل‌ از ازدواج‌ هنگامي‌ كه‌ در شهرستان‌ دانشجو و مشغول‌ تحصيل‌ بودم‌ از طريق‌ اينترنت‌ با وحيد آشنا شدم‌ و دو سال‌ پيش‌ با بهادر ازدواج‌ كردم‌ اما به‌ رابطه‌ خودم‌ با وحيد نيز ادامه‌ دادم‌ و ارتباط‌ ما از طريق‌ ارسال‌ لقل يا مكالمات‌ تلفني‌ بود. اين‌ زن‌ افزود: وحيد اكنون‌ در شاهرود زندگي‌ مي‌كند و من‌ مدت‌ها است‌ كه‌ او را نديده‌ام‌ و از علت‌ قتل‌ شوهرم‌ هم‌ اطلاعي‌ ندارم‌. كارآگاهان‌ پس‌ از شنيدن‌ حرف‌هاي‌ همسر مقتول‌ به‌ وحيد مظنون‌ شدند و دستگيري‌ وي‌ را در دستور كار خود قرار دادند. در شرايطي‌ كه‌ پليس‌ به‌ دنبال‌ ردپايي‌ از وحيد بود روز جمعه‌ يك‌ sms به‌ تلفن‌ همراه‌ «س‌» ارسال‌ شد و از آنجا كه‌ موبايل‌ زن‌ جوان‌ در اختيار كارآگاهان‌ قرار داشت‌ آنها با مطالعه‌ اين‌ پيام‌ كوتاه‌ متوجه‌ شدند sms را وحيد براي‌ «س‌» ارسال‌ كرده‌ و در آن‌ نوشته‌ است‌: من‌ اين‌ كار را بخاطر تو كردم‌ و هنوز هم‌ در شوك‌ هستم‌. كارآگاهان‌ پس‌ از خواندن‌ اين‌ پيام‌ كوتاه‌ موضوع‌ را به‌ بازپرس‌ حسيني‌ اطلاع‌ دادند و به‌ دستور وي‌ از طريق‌ مخابرات‌ به‌ رديابي‌ لقل پرداختند و دريافتند اين‌ پيام‌ از يك‌ تلفن‌ همراه‌ در تهران‌ ارسال‌ شده‌ است‌. با افشاي‌ اين‌ موضوع‌ و مشخا شدن‌ اينكه‌ «س‌» به‌ دروغ‌ ادعا كرده‌ بود وحيد در شاهرود است‌ پليس‌ از همسر مقتول‌ خواست‌ تا با پسر جوان‌ قرار ملاقاتي‌ ترتيب‌ دهد. به‌ اين‌ ترتيب‌ ماموران‌، در يك‌ عمليات‌ ويژه‌ محل‌ قرار را به‌ صورت‌ نامحسوس‌ زير نظر گرفتند و زماني‌ كه‌ وحيد براي‌ ملاقات‌ با «س‌» به‌ يكي‌ از ميادين‌ شهر مراجعه‌ كرد او را به‌ دام‌ انداختند. با دستگيري‌ وحيد وي‌ صبح‌ ديروز از سوي‌ بازپرس‌ حسيني‌ تحت‌ بازجويي‌ قرارگرفت‌ تا ساعت‌ ورود وي‌ به‌ تهران‌ و ساعت‌ وقوع‌ جنايت‌ با يكديگر تطبيق‌ داده‌ شود، اما از آنجا كه‌ اين‌ متهم‌ در صحبت‌هاي‌ خود به‌ ضد و نقيض‌گويي‌ پرداخت‌ بازپرس‌ پرونده‌ وي‌ را بازداشت‌ كرد. بنابراين‌ گزارش‌ هم‌اكنون‌ تحقيقات‌ پليس‌ آگاهي‌ از وحيد ادامه‌ دارد.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:13 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v دو عکس عجیب .ازدواج مرد 55 ساله و دختر 11 ساله

يکشنبه، 8 مرداد 1385

این عکس از نیویورک تایمز در نشریه گروه مبین درج شده که ما در سایت میگذاریم

پدر و دختر نه...زن و شوهر!

محمد ۵۵ ساله و زنش روشن ۱۱ ساله

این عکس را هم مجتبی پیرعلی پیدا کرده فرستاده

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:20 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و آیا این سرنوشت من است؟( از بیاواک)

وبلاگ بیوواک گاهی طوفان میکنه

برید  بقیه عجیب این مطلب را ازوبلاگش بخونید...خیلی عمیقه.

******************************************

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:17 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v اسلایدهای سخنرانی خانم نیکی کریمی و عکس جلسه

...   اون بالا داشتم درس میدادم و خانم کریمی هم اسلاید به اسلاید با من همراهی میکردند که رسیدیم به یک اسلاید که کاریکاتور نیکی کریمی بود. یه مرتبه  ترسیدم! گفتم نکنه ترش کنه!  نمیدونستم اسلاید را پخش بکنم یا نکنم . بگذریم خیلی این دختر  با جنبه بود...خیلی....تازه یادم افتاد که این دختر دهها جایزه جهانی گرفته و هنوز که  خودشه و بی ادعاییش.

**************************************************۸

آقای نیما حسنی نسب  ،منتقد سینما و چهره رادیویی تلویزیونی بحثهای سنگین نقد هنر ،رایزنی هایی را به عمل آورد که سرکار خانم کریمی برای ایراد بحثهای موفقیت فردی در ایران در جلسه ۹ توانگری به ایراد بحث پرداختند.

نیکی کریمی قطعه ای از فیلمی را که خود گارگردانی کرده بود در اختیر سالن گذاشت که جای تقدیر دارد.

این است بعضی از اسلایدهای سخنرانی او:

 

راستش وقتی میخواستم این اسلاید را بذارم ترسیدم نیکی کریمی ترش کنه اما ادم با جنبه ای هست...

به هر حال به خیر گذشت.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:47 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خبرهای لبنان را دسته اول از وبلاگ توی بیروت بخونید

آزاده عبدالغنی وبلاگ کاریز را برامون معرفی کرده که خیلی خوندنیه درباره لبنان.

۱ـ ولید جنبلاط روز گذشته در مصاحبه ای مستقیم با شبکه المستقبل گفت: اسارت دو سرباز اسرائیلی به دست نیروهای حزب الله فقط و فقط به منظور منحرف کردن انظار عمومی از پرونده هسته ای ایران بود. وی افزود: اگر دقت کنیم متوجه می شویم که دو روز قبل از عملیات مذکور مذاکرات لاریجانی و سولانا شکست خورد و لاریجانی به طور غیرمنتظره و در سفری کوتاه وارد دمشق شد که این موضوع بیانگر دست داشتن مستقیم ایران و سوریه در عملیات مذکور می باشد. جنبلاط در بخش دیگری از سخنان خود گفت: سید حسن نصرالله در این جنگ پیروز شد ولی این پیروزی قرار است به چه جهتی هدیه شود؟

۲ـ حزب الله روز گذشته پنج موشک از نوع "خیبر ـ ۱" را به سمت اسرائیل شلیک کرد. پرتاب این موشک های جدید در بیانیه مقاومت به عنوان "آغاز مرحله بعد از حیفا" قلمداد شده است. موشک های خیبر ـ ۱ با عبور از حیفا و در ده کیلومتری آن به شهر "عفوله" اصابت کرده و موجب زخمی شدن ۵۰ اسرائیلی شدند.

۳ـ اسرائیل پس از پرتاب موشک های خیبر در ابتدا این موشک ها را ساخت ایران خوانده و چندی بعد با تغییر موضع خود آنها را سوری دانست. مسئولان اسرائیلی عنوان کردند که از پرتاب این موشک ها دچار شگفتی نشده اند.

۴ـ موشک های خیبر ـ ۱ هشت متر طول داشته و کلاهکی حاوی صد کیلوگرم مواد منفجره با خود حمل میکنند.

۵ـ نیروهای اسرائیلی از جنوب لبنان عقب نشینی کردند. ارتش اسرائیل اعلام کرد که عقب نشینی مذکور یک حرکت تاکتیکی بوده است و این در حالیست که مقاومت این عقب نشینی را ناشی از ضعف و شکست ارتش اسرائیل دانست.

۶ـ راجح الخوری تحلیلگر مطرح لبنانی روز گذشته در مقاله ای نوشت: نظاره گر بودن صرف ایران در جنگی که در لبنان جریان دارد باعث شگفتی بیش از حد تمامی طوائف لبنانی شده است.

۷ـ سه آمبولانس اهدائی جمهوری اسلامی ایران به مردم لبنان روز گذشته به بیروت رسید!

۸ـ وزارت بهداشت لبنان اعلام کرد که مشکل اصلی در شرایط کنونی بحث آوارگان می باشد. یک میلیون و صد هزار نفر لبنانی که از مناطق جنوبی آواره شده اند در تمامی لبنان منتشر شده و برخی از آنها که در مکان های نامناسبی سکنی گزیده اند دچار بیماری های پوستی و سوء تغذیه و همچنین ناراحتی های گوارشی حاد شده اند. وزارت کشور نیز اعلام کرد که با شروع فصل بارندگی (بارون های اینجا سیل آسا هست واقعا) به این مشکلات افزوده خواهد شد و علاوه بر این شروع مدارس باعث آواره شدن مجدد بسیاری از مردمی می شود که در مدارس سکنی گزیده اند.

۹ـ یک هواپیمای شناسائی و بدون سرنشین اسرائیلی در شرق لبنان سقوط کرد. جنگنده های اسرائیلی بلافاصله منطقه سقوط هواپیمای مزبور را بمباران کردند.

۱۰ـ شورای امنیت سازمان ملل به ایران تا ۳۱/۷/۲۰۰۶ فرصت داد تا پاسخ نهائی خود را به بسته پیشنهادی غرب ارائه دهد. شورای امنیت از لحن تندی در قبال ایران استفاده کرده و همراهی روسیه با دیگر اعضای دائمی جالب توجه بود.

۱۱ـ کوندالیزا رایس امروز وارد بیروت خواهد شد و بعد از ظهر بیروت را به مقصد تل آویو ترک میگوید. گفته می شود که رایس راه حلی را برای انتهای بحران به همراه دارد به خصوص اینکه وی در سفر چندی قبل خود به بیروت عنوان کرده بود در صورت مهیا شدن راه حلی برای آتش بس و حل و فصل بحران به بیروت باز خواهد گشت. حضور همزمان وزرای خارجه ایران و آمریکا در مالزی این احتمال را وارد میسازد که ایران به منظور حل بحران قصد همکاری داشته یا مقداری از مواضع خود عقب نشینی کرده است.

۱۲ـ نماینده دبیرکل سازمان ملل در بیروت روز گذشته عنوان ساخت: جنگ میان اسرائیل و لبنان هنوز به نقطه اوج خود نرسیده است. تحلیلگران می گویند پس از سفر رایس به بیروت یا اعلام آتش بس خواهد شد و یا اینکه جنگی خانمانسوز و شدیدتر از قبل در خواهد گرفت.

آخرین خبر ـ اسرائیل با آتش بس مخالفت کرد.

---------------------------
پ.ن.۱ دیروز یه بار دیگه عازم لبنان گردی شدم. در بیروت از یکی از آوارگان پرسیدم "چه خبر از جنگ؟" و وی در پاسخ شرح مفصلی از آخرین تحولات را به من داد. دو ساعت بعد در یک منطقه دور افتاده مسیحی نشین در دل کوه و در آرامشی شگفت انگیز و زیبا همان سوال را پرسیدم. جواب شنیدم "جنگ هنوز ادامه داره". تفاوت میان شخصی که در دل جنگ است و شخصی که جنگ براش فقط یه کلمه هست. تفاوت میان دو گروه از مردم و نحوه برخوردشون با جنگی که در جریانه. تفاوت میان یک آواره و شخصی که در خانه اش زندگی میکنه بدون اینکه صدای انفجار بشنوه یا جسدی ببینه. شخصی که با نشون دادن اسکناس های قدیمی لبنانی از دوران عزت و ارزانی لبنان یاد میکنه و تنها گله اش گرانی کنونی (نسبت به سی سال قبل) و خالی شدن کشور از توریسته. قلبم گرفت ...
پ.ن.۲ معتقد به دموکراسی هستم و آرزو دارم روزی در تمام دنیا اجرا بشه. دلیل نگرانی من به مسائلی شخصی برمیگرده که ترجیح میدم برای خودم بمونه.
پ.ن.۳ برای کامران عزیز در دیوار غربی هم آرزوی موفقیت دارم. همه ما از یک جنس هستیم و قربانی تصمیمات نابخردانه بزرگترا ...
پ.ن.۴ دچار تغییرات زیادی شدم. وقتی نگاه میکنم به یک ماه قبل که با چه شادی و راحتی خیالی زندگی میکردیم و چه برنامه هائی برای آینده داشتیم و مقایسه میکنم با الان احساس بدی بهم دست میده. یه عده آدم اون بالابالاها نشستن و برای من و تو تصمیم میگیرن. اگه موفق شدن که تختشونو بالاتر می برن و اگه شکست خوردن صداشو در نمیارن. این وسط من و تو هستیم که قربانی میشیم و همه زندگیمون به هم میریزه. آیا در چنین شرایطی سکوت و ادامه زندگی به شیوه قبلی و خندیدن و رقصیدن و شادمانی جایزه؟ آیا باید طوری زندگی کنیم که انگار هیچی ندیدیم؟ چه باید بکنیم؟
پ.ن.۵ سارا این چه کاری بود کردی؟ البته باید بگم من به دلیل این شرایط احمقانه ای که توش دارم زندگی میکنم دیگه فرصت نکردم ظرف ده روز اخیر به شماها سر بزنم و برای همین از این درگیری ها خبری ندارم ولی اینجوری هم که نمیشه! کلی حالم گرفته شد ...

اول به سراغ یهودى‌ها رفت
ـ ‌من یهودى نبودم پس اعتراضى نکردم
پس‏ از آن به لهستانى‌ها حمله برد
ـ من لهستانى نبودم‌ پس اعتراضى نکردم
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آورد
ـ ‌من لیبرال نبودم‌ پس اعتراضى نکردم
سپس‏ نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضى نکردم
سرانجام «او» به سراغ من آمد
هر چه فریاد زدم
کسى نمانده بود که اعتراضى کند.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:24 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بفرست برای کسی که دوستش داری ، شک نکن.

یک شعر خوب از محمدرضا فشاهی یک عکس شاهکار از احسان مشرف یک حال خوب در صبح یکشنبه و کلی خواننده گل...باعث شد که این تصویر را طراحی کنم. احتمالا حرفه ای نیست اما احساس پشتش حرفه ای ۱۰۰٪ است.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:33 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v من با این 12 خط گریستم (نوشته ای در سایت نیمکت)

این چند خط را تو سایت نیمکت خوندم...به همین سادگی تمام بغضهای مرا این محمد حسین رو قلم آورده...سایر نوشته های نیمکت را هم بخونید

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:14 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v واین است که سوئد اینگونه رشد میکند و ما درجا میزنیم( حتما بخونید)

جبهه اى بدون خرج و مهمات، سيروس و سوسن تسليمى از وضعيت فرهنگ سازى در سوئد و ايران مى گويند، شرق

در يكى از سفرهاى مختلفى كه براى ديدار خواهرم سوسن تسليمى به سوئد رفته بودم به يك مهمانى از سوى دوستان سوئدى اش دعوت شدم.
ميزبانانمان يك زن و شوهر سوئدى بودند. شب با سوسن و همسر سوئدى اش (پيتر ميلتسى) به طرف وعده گاه رفتيم. (اين فاميلى همسر سوئدى خواهرم هم از عجايب جهان است. چون تمام حروف تشكيل دهنده تسليمى بدون كم و كاست در ميلتسى پس و پيش شده است.) در طول راه از پر (مخفف پيتر) شنيدم كه اين زن و شوهر جوان (ميزبانمان) در انستيتويى كار مى كنند به نام «انستيتوى حمايت و حفاظت از هنرها و هنرمندان در حال انقراض جهان.» غير از ما و ميزبانانمان سه زوج سوئدى ديگر هم دعوت شده بودند كه همه در تئاتر سلطنتى سوئد كارگردان و تهيه كننده بودند و با سوسن و پر نمايشنامه هاى مختلفى را بر روى صحنه برده و در حقيقت به نوعى دوستان گرمابه و گلستان همديگر محسوب مى شدند. در لابه لاى بحث ها براى آنكه احساس غريبه بودن نكنم، سوئدى ها از من هم سئوال هايى مى كردند كه بيشتر مربوط به اوضاع سينما، تئاتر و به ويژه وضعيت حقوق بشر در ايران بود كه من هم جابه جا از رشد سينما و تئاتر ايران مى گفتم و سوسن با امانتدارى كامل ترجمه مى كرد.جالب است كه ما آدم هاى به اصطلاح فرهنگى- هنرى تا وقتى در ايران هستيم از زمين و زمان بد مى گوييم (كه البته اغلب هم بى راه نيست) ولى همين كه به خارج از كشور پا مى گذاريم و به خصوص به محفلى چنين به اصطلاح روشنفكرى و فرهنگى دعوت مى شويم رگ غيرت ايرانى بودمان متورم مى شود و نه تنها نمى توانيم كلمه اى بد بگوييم كه هيچ همه چيز را عالى توصيف مى كنيم. و اما اصل مطلب در اواسط مهمانى از سوى ميزبانمان بحثى پيش آمد كه از ميميك و واكنش بقيه مهمانان و به ويژه سوسن فهميدم بحث جذاب و مهمى است. بعد از آنكه صحبت زوج ميزبان و انستيتويى ما تمام شد سوسن وقت خواست تا مطلب آنها را برايم ترجمه و تشريح كند.
قضيه آن بود كه از سوى «انستيتو حمايت و حفاظت از هنرها و هنرمندان در حال انقراض جهان»، به اين زن و شوهر جوان ماموريت داده بودند تا به كشور مصر رفته و در روستاى كوچكى واقع در ۴۰ كيلومترى قاهره يك پيرمرد مصرى در حال موت و فقير را مجاب كنند تا ساختن و نواختن سازى را كه اختراع كرده بود به شاگردان داوطلب رشته موسيقى دانشگاه هنر قاهره، بياموزد! البته اين ماموريت خلق الساعه نبود، بلكه رايزن فرهنگى سوئد در قاهره، يك سال قبل به طور اتفاقى اين پيرمرد و صداى خوش ساز او را كشف كرده و به انستيتو... گزارش داده بود.
كاركنان انستيتو هم در چند سفر متناوب فهميده بودند كه اگر آن پيرمرد فوت كند، صداى ساز او براى هميشه- در جهان- خاموش شده و از ميان خواهد رفت. زيرا در كل آن روستا و حتى در كل كشور مصر نه كسى مى توانست آن ساز را بسازد و نه مى توانست ساخته شده آن را بنوازد.
وقتى از تعجب شاخ درآوردم كه سوسن در ادامه گفت ساز اختراع شده آن پيرمرد روستايى فقط يك پيت حلب خالى روغن است و چند سيم كه رويش وصل شده و با يك آرشه دست ساز صداى خوشى را ايجاد مى كند! در شرح باقى ماجرا سوسن گفت كه البته انستيتو تا اين مرحله بيش از يك ميليون كرون براى اين پروژه هزينه كرده است ولى هزينه هاى اصلى و بعدى را اين زن و شوهر مى پردازند، چون بايد دانشجويانى را براى يك دوره سه ماهه انتخاب و استخدام كرده تا آنها با فراغ بال بتوانند در آن ترم فشرده ابتدا ساختن اين ساز را بياموزند و سپس نواختن آن را! و البته راضى كردن پيرمرد جهت آموزش هم جاى خود را داشت چون تا آن تاريخ قانع نشده بود و يكى از كارهاى اصلى ميزبانانمان در اين ماموريت، مجاب كردن پيرمرد بود براى آموزش دادن به دانشجويان هموطنش. حال چرا مجاب نشده بود خود حديث ديگرى دارد كه بحث اصلى ما نيست. البته سوسن افزود كه صرف اين بودجه در مصر فقط بخش ناچيزى از كل بودجه اين انستيتو است و سوئد، انستيتوهاى بشردوستانه و فرهنگى زيادى شبيه به اين دارد، با بودجه هاى بيشتر. مثل انستيتو فيلم سوئد كه سوسن در دو دوره متوالى دوساله به انتخاب وزير فرهنگ سوئد عضو هيات امناى پنج نفره آن بود و بعد براى فيلمسازى استعفا داد. اينها را داشته باشيد تا روى ديگر سكه اين ماجرا را تعريف كنم.
سفر آن سال من در قبل از ماه ژانويه رخ داده بود؛ ماهى كه مجلس سوئد سخت درگير بررسى و تصويب بودجه سال آينده دولت بود. سوئدى ها از جهت مطالعه در دنيا مقام اول را دارند. معمولاً سوسن مطالب مهم آن روز مطبوعات سوئد را برايمان ترجمه مى كرد و بحث مهم و داغ آن روزها در سوئد اين بود كه پادشاه تقاضاى افزايش چند ميليون كرون به بودجه سالانه كاخ سلطنتى را به دولت ارائه داده بود و هم زمان نخست وزير سوئد هم به مجلس نامه اى نوشته و تقاضا كرده بود حقوق ماهانه اش اضافه شود، چون با آن حقوق نمى توانست آپارتمان بزرگترى براى خود و خانواده اش اجاره كند كه هم در شأن نخست وزير سوئد باشد و مهمتر از آن او بتواند در آن آپارتمان از نخست وزيران و همسران ساير كشورهايى كه به سوئد مى آمدند، پذيرايى مى كند. بعد سوسن، عكسى از آپارتمان مسكونى نخست وزير سوئد در يك روزنامه را، نشانم داد كه يك آپارتمان معمولى بود، با چند اتاق، آن هم در يك مجتمع مسكونى!! و باز عكس ديگرى كه پادشاه سوئد را در كنار يك دوچرخه نشان مى داد كه رفته بود به شهر تا از يك سوپر ماركت خريد كند. (همانگونه كه وزير امور خارجه شان رفته بود از فروشگاه خريد كند كه دو سال قبل توسط يك بيمار روانى ترور شد.) در آن يك هفته اى كه از سفرم باقى مانده بود تيتر همه روزنامه ها و بحث تمام دبيران سرويس هاى سياسى و اقتصادى مطبوعات سوئد، راجع به چگونگى افزايش يا كاهش بودجه شاه و نخست وزير بود و همه در دو گروه موافق و مخالف روى هر كرون اين افزايش يا كاهش، جنگ و بحث و جدال قلمى داشتند. من هفته بعد به ايران برگشتم و بالاخره نفهميدم آن بودجه مورد تقاضا در مجلس سوئد تصويب شد يا نه.ولى اين تضاد رفتارى، اين بودجه بندى عجيب همواره به يادم ماند و ماند تا امروز كه بحث فرهنگ و سينما داغ شده است به صرافت افتادم آن را برايتان بنويسم.به راستى چه حس، سياست، عامل و انگيزه اى باعث مى شود كه همين مطبوعات و مجلس سوئد، منتقد اختصاص صدها ميليون كرون بودجه به انستيتويى كه كارش حفاظت از هنرهاى در حال انقراض جهان!! يا شبيه آن است، نباشند ولى همين منتقدين براى افزودن درصد ناچيزى به بودجه پادشاه و نخست وزير كشورشان شاكى شده و آن را به بحث و كنكاش گسترده مطبوعاتى بكشانند.
موضوع وقتى برايم جالب تر شد كه شنيدم شبيه اين انستيتو كه وظايفشان صرفاً دفاع از حقوق فرهنگى، هنرى و كلاً حقوق بشرى است، الى ماشاءالله در ساير كشورهاى اسكانديناوى و اروپايى و به تعداد فراوان وجود دارد (آمريكا را نمى دانم) و نكته مهمتر اين است كه مثلاً سوئدى ها نه چاه نفت دارند، نه گاز، نه منابع زيرزمينى و نه حتى موقعيت ژئوپولتيكى و جغرافيايى مناسب، حتى زمين هاى خوب و حاصلخيز كشاورزى شان هم در ۶ ماه از سال يخ بندان مطلق است. آنها مردمى هستند كه هر كرون خود را از راه تلاش و كوشش توان فرسا و از طريق رقابت صنعتى با تمام جهان به دست مى آورند و در مجموع پول بادآورده اى ندارند كه به انستيتوهاى مدافع حقوق بشرى و انسانى بدهند. پس چرا اين كار را مى كنند؟ به خصوص كه در پى جهانى كردن مسلك و مرام خود هم نيستند و اصولاً هيچ نوع داعيه رهبرى سياسى- عقيدتى و فرهنگى در جهان و منطقه را نه دارند و نه تبليغ مى كنند. اين راز در چيست؟ مطالعه كه كنيم مى بينيم، راز اين برخوردهاى دوگانه، فقط و فقط دوست داشتن انسان در هر نقطه زمين است و خوشبخت بودن انسان در كل كره خاكى، در كل دهكده جهانى زيرا اروپائيان پس از پشت سرنهادن دو جنگ وحشتناك جهانى پى بردند كه در واقع بنى آدم اعضاى يك ديگرند و در سرنوشت هم شريك و سهيم.
حال من باب مقايسه عرض مى كنم كه ما در اين سوى كره خاكى همه منابع انسانى و طبيعى خدادادى را داريم و در ضمن سياستمداران ما در پى جهانى كردن روش، مرام و عقيده خود (حداقل در كل كشورهاى اسلامى) هستند ولى وقتى به بودجه فرهنگى مى رسند دست و دلشان مى لرزد. بحث بودجه فرهنگى در مجلس كه ناچيز بودنش فرياد و فغان دوستان كميسيون فرهنگى را هم درآورد و تيتر همه مطبوعات شد را فراموش نكرده ايم و بالاخره هم تعطيلات خوش نوروز آمد و كسى نفهميد اين بودجه ارتقا يافت يا نه. حتماً ارتقا نيافته، چون در سينما كه خبرى نيست، در تئاتر هم كه همه هنرمندان از دولت طلبكارند، در نقاشى هم كه تابلوها روى دست نقاش ها باد كرده است. هنرهاى ديگر را نمى دانم اما در سينما كمبود بودجه اظهرمن الشمس است. همه يا بايد دنبال پرداخت وام فيلم هاى فرهنگى و نفروش شان به فارابى باشند (وامى كه در اروپا بلاعوض مى دهند و حتى برخى از فيلمسازان ايرانى هم سوراخ دعا را يافته و به فراوانى از آن استفاده كرده اند) يا در پى دريافت سهم فيلم از سينما. جالب اينكه - اتفاقاً - برخى از نهادها، فرهنگسراها و سينماهاى وابسته به دولت از همه بدحساب ترند و سهم قانونى فيلم ها را يا نمى دهند، يا كم مى دهند و البته هيچ وقت هم تو نمى فهمى كه اين سهم واقعى فيلم بوده است يا نه، از بس كه كارت ها را پيش فروش كرده اند. از طرف ديگر همه فغان از كمبود فضاهاى فرهنگى، هنرى و نمايشى داريم ولى همه نوع تاسيسات شهرى از بزرگراه، مترو، تونل، برج و بارو و... ساخته مى شود جز همين فضاهاى مورد احتياج تر از نان شب كه فضاهاى نمايشى و فرهنگى باشد. اينها را نمى گويم كه مثلاً آنجاها كشور خوبى است و اينجا بد. آنها هم مشكلات خاص خود را دارند. اينها را مى گويم كه فرهنگ مهم است. انسان فرهنگى و متفكر، فرزندان هوشمند و بهترى به جامعه تحويل مى دهد و اين فرزندان بهتر، كشور بهترى را براى آيندگان مى سازند. اينها را مى گويم كه تاثير شگرف يك فيلم، يك نمايشنامه، يك آهنگ و حتى يك تابلوى نقاشى بسيار بيشتر از مثلاً نو بودن آسفالت و سبز بودن پارك و... در فرهنگ سازى است. (نه كه آنها را نداشته باشيم آنها باعث رفاه و آسايش شهروندان است.)


 

باورمان شود كه در شرايط حاضر اين امر (رشد واقعى) اتفاق نمى افتد چون نه بودجه فرهنگ سازى اش را اختصاص داده ايم، نه فضاى نمايشى اش را و نه آزادى طرح مسائل و مشكلات واقعى مردم را. باورمان شود كه ما غنى ترين و دوست داشتنى ترين كشور جهان را داريم، فقط و فقط به شرطى كه همديگر را با هر مرام و عقيده اى دوست داشته باشيم. به فكر و انديشه هم احترام گذاريم و بدانيم كه به واقع همه ما در يك قايق نشسته ايم. يك قايق قديمى، كهن و حسرت برانگيز براى همه جهان وكلاً قايقى كه قابليت هاى تبديل شدن به يك كشتى عظيم و پرشكوه را دارد. فقط فرهنگ را دريابيم و هزينه اش را پرداخت كنيم. بايد باور كنيم غيرخودى ترين هنرمند مسلمان ايرانى از همه آنهايى كه براى جوانانمان- خواسته يا ناخواسته- فرهنگ سازى مى كنند، خودى تر، شرافتمندتر و دلسوزتر است. بايد خودمان را باور كنيم... باور.


*سيروس تسليمی، تهيه كننده و برادر سوسن تسليمى بازيگر قديمى سينماى ايران

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:39 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کار خارق العاده نیکلاس کیج

نيكولاس كيج Nicolas Cage هنرپيشه فيلم‌هاى هاليوود و برنده جايزه اسكار، دو ميليون دلار، يعنى حدود يك ميليون و ششصد هزار يورو، به سازمان عفو بين‌الملل هديه داد تا اين سازمان به كسانى كمك كند كه در كودكى از آنها به عنوان سرباز استفاده شده است.

قرار است با اين كمك مالى بنيادى تاسيس شود كه كارش ايجاد مراكز توانبخشى براى كودكان سرباز سابق و نيز تامين هزينه درمان بيماری‌هاى جسمى و روحى آنها باشد. اين بنياد زير نظارت شاخه امريكاى سازمان عفو بين‌الملل كار خواهد كرد.

نيكولاس كيج در سالهاى اخير از فعاليتهاى سازمان عفو بين‌الملل بسيار پشتيبانى كرده است، بخصوص از آن گروه از فعاليتهاى اين سازمان كه با شعار ”كنترل اسلحه“ بوده است.

در سراسر جهان بيش از ۳۰۰ هزار كودك مجبور مى‌شوند به عنوان سرباز در جنگ شركت كنند. سن اكثريت اين كودكان بين ۱۵ تا ۱۸ سال است. برخى از آنان هنگام سربازگيرى تنها ۷ سال دارند. به كودكان سرباز وظيفه‌هاى مشخصى را مى‌دهند:
برخى در خط اول جبهه مى‌جنگند، برخى مين‌هاى پنهان شده زير خاك را خنثى مى‌كنند، از ديگران به عنوان جاسوس و خبرچين استفاده مى‌شود يا براى عمليات جنسى. بخشى از اين كودكان را به زور مشروبات الكلى يا مواد مخدر آماده شركت در جنگ مى‌كنند. همه كسانى كه در كودكى به عنوان سرباز در جنگ شركت داشته‌اند سراسر عمر از پيامدهاى جسمى و روحى بيرحمى‌هايى رنج مى‌برند، كه به خود آنها شده است يا شاهد آن بوده‌اند يا خود به ديگران روا داشته‌اند.

سازمان عفو بين‌الملل از اتحاديه اروپا و شوراى امنيت سازمان ملل متحد به تاكيد درخواست مى‌كند كه ممنوعيت استفاده از كودكان در جنگ را سرانجام به اجرا درآورد. سوء استفاده از كودكان زير ۱۸ سال به عنوان سرباز جنايت جنگى است كه مى‌توان عليه آن به دادگاه جزايى بين‌الملل شكايت كرد.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:10 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و چنین بود که 10 جلسه از توانگری گذشت

 توانگری فعلا به اتمام رسید.

دوره ای که بسیار بیشتر از انچه خودم فکر میکردم تاثیرگذار بود.

از بچه های توانگری خواهش دارم که به چند نکته توجه کنند:

حتما مطالب را مرور کنید و اسامی را یاد آور بشید تا دیگه با این سیستم فکر کنید:

  • اصل نگهداری/ اصل جبران/ اصل خلا / اصل جذب و تشعشع / اصل فراوانی
  • سیستم علی - معلولی در عالم
  • دعای توانگرانه / قانون افزایش/ جبر و اختیار
  • نحوه کار توانگرانه
  • خلاقیت 
  • معرفی خود در کوتاهترین زمان ممکن
  • مدیریت مالی
  • اولویت بندی / هدف بندی
  • استقلال روانی از والدین
  • استقلال روانی از رابطه عاطفی

کتابهایی که گفته شد بخونین / دهها مثالی که براتون زده شد را یادتون بیارین

۶ هفته آینده برای شما و من بسیار مهم هست.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:28 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آقا ما پاک معتاد شدیم رفت!

پنجشنبه، 5 مرداد 1385

محسن برام یه بازی فرستاده که خودم را کشتم بعد از ۲۰دقیقه رکورد۳۹ثانیه زدم.

از نظر طراح بازی،کسیکه بالای ۱۸ ثانیه بیاد اوضاعش بسیار خوبه.

ما هم با ۲۱ثانیه بیشتر کلی ذوق مرگ اینا شدیم.

بچه هایی که بالای ۴۰ ثانیه رکورد بزنن( نه با ۲ روز تمرینها...!) احتمالا  حال ما رو رسما گرفته اند!

http://www.iol.ie/~dluby/escape.htm

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:59 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کلاس روز جمعه توانگری ساعت 14 شروع میشود نه 8

چهارشنبه، 4 مرداد 1385

به لطف خدا هم حجت الاسلام واحدی و هم خانم کریمی از سفر برگشته اند و برای روز جمعه در خدمتشان خواهیم بود.

ساعت کلاس نیز با همکاری فرهنگسرا مناسب تر شد و به ۱۴ الی ۲۱  تغییر یافت ( از بس گفتید صبح نمیتونیم پا شیم و...) پا نشید صبح برید سالن!!!!!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v فرشته ها وقتی نزدیک میشوند


سپیده دمی در بهار بود
باران به شدت می بارید
رعد و برق غوغایی برپا کره بود
فرشته ای در باران می دوید
بال هایش خیس آب شده بودند
بعد از مدتی بالاخره رسید
به خانه ای با شکوه
در زد
یک نفر در را باز کرد
فرشته بدون معطلی به داخل پرید
به طبقه بالا رفت
همه فرشته ها جمع شده بودند
نفسی راحت کشید
به موقع رسیده بود
انسانی روی مبل نشسته بود
فرشته ها کنارش حلقه زده بودند
فرشته نزدیکتر شد
انسان داشت اشک میریخت
بسیار شدیدتر از باران بیرون
در آخرین لحظات عمرش بود
ناگهان در اتاق به شدت باز شد
فرشته مرگ با شکوه هر چه تمامتر وارد شد
انسان داشت توبه میکرد...زمزمه ای غم اگیز
و فرشته ها هم می نوشتند
فرشته مرگ به جلوی انسان آمد و....
زمزمه اش پایان یافت
فقط صدای قطرات باران که به شیشه پنجره ها برخورد میکردند میآمد
انسان جسمش رو ترک کرد
روح انسان داشت با تعجب فرشته های دور صندلی اش را نگاه میکرد
فرشته لبخندی بهش زد
هنوز از موهای زیباش آب میچکید
در اتاق با دیگر به شدت باز شد
مسئول حمل و نقل جهنم بود
فرشته خیس بال هایش را چلوند و خشک کرد و با اخم به نگهبان گفت
باز هم یادت رفت در بزنی
نگهبان با حالت مسخره ای ادای فرشته را درآورد ...باز هم یادت رفت
در بزنی! آه مرا ببخشید اعلا حضرت!!!
و بعد به زحمت کالسکه پشت سرش رو وارد اتاق کرد
عجب نسیم بد بویی باهاشون وارد شد
همه جا رو کثیف کردن
نگهبان با بی ادبی فرشته ها را کنار زد
دست انسان رو گرفت و همراه خود به طرف کالسکه کشید
انسان میترسید از ترس یک بار دیگه بمیره!
فرشته فورا رفت جلوی اونها و راهشون رو بست
نگهبان خنده زشتی کرد و دستش رو به دماغش کشید
گفت : برو کنار باید زودتر این انگل زشت رو ببرم جهنم!
فرشته ابروهاشو برد برد بالا و گفت : نکنه مقررات رو فراموش
کردی؟!....نمیخوای نامشو یه نگاه بندازی؟...البته تو سوادت به این
چیزا نمیرسه...خودم میخونم...
نگهبان دهانش رو باز کرد و گفت : ما خیلی وقته منتظرشیم...اسمش تو
جهنم ثبت شده...
بوی دهانش حال آدمو به هم میزد!
فرشته بدون توجه به حرف های نگهبان ادامه داد : این انسان در آخرین
لحظات عمرش توبه کرد و ... بخشیده شد...
تمام گناهاش...بجز اذیت و آزاری که به پدر و مادرش رسونده..که اونم
حسابش معلومه...
حبس و سرگردانی در زمین و ...بقیه رو هم که میدونی...حالا با فرض
اینکه درخواستم رو رد نمیکنی از تو میخوام فوری اینجا رو ترک
کنی....
نگهبان که از تعجب و خشم قیافش خنده دار شده بود...تفی جلوی پای
انسان انداخت و با خشم سوار بر کالسکه اش شد و از آنجا رفت.
فرشته بار دیگر لبخندی به انسان زد و در یک لحظه کالسکه ای سفید و
با شکوه جلویشان ظاهر شد..
انسان که محو زیبایی آن شده بود داشت میرفت سوارش بشه که فرشته
جلوشو گرفت و گفت : هنوز وقتش نرسیده....
باید مدتی اینجا بمونی و به بدیهایی که به پدر و مادرت کردی فکر
کنی...وقتی از ته دل پشیمون شدی و اونها تو را بخشیدن و دیگه شاکی
نداشتی میام می برمت.....
بعد رو به کالسکه چی گفت : خواهش میکنم در موارد خاصی که پیش
میاد منو جا نذار...آب و هوای زمین با بال های من سازگار نیست...
کالسکه چی سری به علامت مثبت نشون داد و فرشته ها سوار شدند و
کالسکه به طرف آسمان پرواز کرد و و در افق سپیده دم ناپدید شد.

وبلاگ زندگی بچه  فرشته ها 

? نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 2:14 توسط پریسا | پیوند | 3نظر

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:46 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v گفته ای عمیق از یکی از بزرگترین شخصیتهای زن ایرانی(دیروز برای یکی از بچه های کلاس گفته)

این نوشته را از وبلاگ امیر حسین تقوی از دوستای خوب و بچه های کلاس ۸۲ کش رفتیم.

کشتی شکسته

خودخواهي و 

...ديشب خسته از کار روزانه عنان ارابه به دست در بزرگراهي به سمت منزل ميرفتم که ناگهان پيرزني با انرژي عجيبي که از خود ساطع ميکرد نمايان شد و في المجلس پاي بنده به روز ترمز لغزيد.(بنده کاملا به انرژي آدمها معتقدم و به نظر من حتي با فاصله اي بيش از هزاران کيلومتر هم ميتوان انرژي کسي را درک کرد) القصه اين خانم نشسته و ننشسته شروع کرد به چند زبان زنده مثل فرانسه و آلماني و عربي و انگليسي از من تشکر کردن و بنده هم به شيوه هاج و واج مشغول تعويض کانالهاي ذهنم براي درک مفهوم حرفهايش بودم که گفت: من دکتر شيوا کاوياني هستم و دستش را براي آشنايي دراز کرد.

هر چه توي ذهنم هندل زدم که اين اسمو کجا شنيدم افاقه نکرد. لختي هم کلامي بيش از کفايت بود تا بفهمم که اي بابا اين خانم قطعا يک محقق يا دانشمند برجسته است. از همه گپهايي که با هم زديم که بگذريم (که در اين اثنا من فهميدم اين خانم جزو سفراي صلح سازمان ملل و عضو حزب سبز آلمان هم هست) ميرسيم به دليل نوشتن اين نوشته آنجا که از ايشان پرسيدم به نظر شما سرنوشت ايران چه خواهد بود و کي اين اوضاع درست ميشود؟

جواب ايشان بسيار جانسوز تر از آن بود که فکر ميکردم(نقل به مضمون با سعي در حداکثر امانتداري):

"تا زماني که مردم ما فرهنگ خودشون رو در همه زمينه ها بالا نبرن تا زماني که بهم دروغ ميگيم تا زماني که به جاي فکر مردم به لباسشون بها ميديم تا زماني که آشغال تو خيابون ميريزيم تا زماني که ريا شده همه زندگيمون هيچ فرقي نميکنه که حکومت دست کي باشه. مشکل امروز ايران در يک چيز خلاصه ميشه

فرهنگ

تا وقتي که مردم فقط به خودشون فکر ميکنن و منافع فرديشون رو بر منافع ملت ترجيح ميدن هر گز اين سر شوريده به سامان نخواهد آمد."

متاسفانه يا خوشبختانه اين دقيقا همان چيزي است که من در يادداشتم با عنوان "فرهنگ سازي" نوشته بودم و صادقانه بگم از اينکه تحليلم با تحليل خانم کاوياني يکسان بود خوشحال و ناراحت شدم. خوشحال از اين جهت که دليل ديگري بر درستي تصميمي که مدتهاست مشغول عملي کردنش هستم پيدا کردم و نارحت براي اينکه عمق اين فاجعه را درک ميکنم. احساس فعلي من از ايران، وطنم، کشورم اين است:

مثل يک کشتي بزرگ و گرانقيمت که به آرامي مشغول غرق شدن است و سرنشينان اين کشتي بي خبر از همه جا درگير جنگ بر سر صندلي بهتري هستند. بيچاره عرشه نشيناني چون ما که همه چيز را ميبينند و هيچ راه فراري هم ندارند.

خانم کاوياني به همان سرعتي که آمده بود رفت و فقط وقتي رفت تيتر روزنامه جامعه در خرداد 1377 به يادم آمد.

"شيوا کاوياني جامعه شناس ايراني در بين 500 محقق برجسته قرن"

این نوشته را از وبلاگ امیر حسین تقوی از دوستای خوب و بچه های کلاس ۸۲ کش رفتیم.


 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:42 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v این فیلم را ببینید، استثناییست در سینمای ایران

سه شنبه، 3 مرداد 1385

 فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ در نوع خود در سینمای جنگی ، استثنایی است زیرا نه احمق نمایی عراقیها را در پیش گرفته نه بچه های جنگ را خیلی مقدس و اسمانی جلوه داده است.فیلم سعی دارد مفاهیم دم دست انسانی را به سهولت در بیننده بیدار کند و فکر کنم به همین خاطر است که جوایز زیادی برده است.فکر کنید یک فیلم تنها با ۴ بازیگر و یک لوکیشن! باید خلاق باشی تا بتونی بیننده را نگه داری.

من که  خوشم اومد...راستش بازی فرخ نژاد استثنایی است.هی یاد عروس اتش می افتادم مال خسرو سینایی.به این علت این مطلب را تو سایتم نوشتم چون حیف است که سینمای متفاوت را  ترویج نکنیم ! بالاخره خوانندگان سایت من افرادی خاص هستند.حتی اوناییشون که مرا بعضا فحش میدهند هم خاص اند!!!

 

سینماهای نمایش دهنده فیلم
نام سینما تلفن سئانس ها درجه تعداد صندلی قيمت بليط (به تومان)
ایران 3  77538711    ممتاز  300  1000 
فرهنگ 2  22601205    ممتاز  350  1200 
موزه سینما  22719002  11-13-15-17-19-21-23  درجه 1  700   

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:17 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v سیگنال دوست داشتن شما چگونه است؟(کمی عجیب)

دوشنبه، 2 مرداد 1385

قبل از خوندن این مقاله که از سایت مردمان انتخاب شده است باید متذکر بشوم که کل این مقاله از نظریه عشقی استرنبرگ اتخاذ شده است.                                        ما در اردیبهشت ۸۵ طی ۶ روز تمام نکات کاربردی این تئوریسین بزرگ را با دانشجویان محترم مرور کرده ایم (اینجا را بخوانید)کتبی در بازار هست که مطالعات شما را عمق ببخشدمثل عشق یک داستان است. توجهتان را به متن مقاله جلب میکنم :

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا   امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور   غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت   داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از  جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. 

  اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد:      صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:32 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مصاحبه کوتاه اما خوندنی خانم شهبندی از خبرگزاری علوم قرآنی با دکتر شیری

يك‌شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵   ۱۵:۵    شماره‌ خبر : 59615
يك مشاور بهداشت ـ روان و مدرس دانشگاه:
بهداشت روان بدون «بهداشت معنوی» حاصل نمی‌شود

گروه اجتماعی: وقتی مفاهيم دينی به طور خاص و نه به شكل كلی وارد زندگی روزمره می‌شوند و زبان و بيان آنها آشنای زندگی امروز و مقتضيات آن می‌شود مردم بهتر با مفاهيم ارتباط برقرار می‌كنند.

دكتر شيری، مشاور بهداشت و روان، و مدرس دانشگاه در مصاحبه با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) ضمن بيان مطلب فوق گفت: توجه به بهداشت معنوی را از ضرويات زندگی است. در جامعه‌ی ايران معنويت اسلام بازنمايی نمی‌شود بلكه نوعی اسلام ايدوئولوژيك مدام تكرار می‌شود.

 بازنمايی معنويات دين
توجه به معنويت بيان شده در اسلام و بازنمايی آن در جامعه باعث می‌شود جوانان نيازهای خود را در همين دين اسلام بيابند.

لذا معنويت هندی و سرخ‌پوستی و پائلوكوليويی و كارلوس كاستاندايی ترويج می‌يابد. نه اينكه معنويت ايشان، توهم باشد بلكه معنويت را بايد در بستر جامعه مولد آن، فهميد. معنويت بوديسم انسان را به جبرگرايی و پذيرشی محض دعوت می‌كند و رويكردی پويا مانند معنويت اسلامی ندارد لذا در ايران، فرد جستجوگر اين نوع مرام تشنگيش به معنا پابرجا می‌ماند!

اين عضو پژوهشكده علوم شناختی ايران معتقد است خلأ معنوی جامعه بايد مورد توجه قرار گيرد، البته در كنار مخاطب و درك نيازهای آنان. وبلاگ دكتر شيری در امتداد اين ديدگاه شكل گرفته است كه مفاهيم بهداشت روان در بستری از بهداشت معنوی طرح شوند و البته بستری نيز برای حضور ساير مخاطبان، با دادن لينك و عكس و...فراهم آيد.

 دينداری و خطر خدای ثابت
مفاهيم قرآن در همه زمينه ها حرف دارد. اما خطر در دينداری، عدم تفكيك بين اين مراحل از هم و خدای ثابت برای همه دوران زندگی است.

دكتر شيری، مدرس دانشگاه از طريق وبلاگ به عنوان يك استاد ارتباط بهتری با دانشجويان و ديگر مخاطبان برقرار كرده‌است می‌گويد: نمی خواهم دانشجويان من را فقط به عنوان دكتر شيری بشناسند.

وی ضمن نقد نوع دينداری جامعه ما است گفت: انسان به تعبير دانشمند بزرگ روانكاو سوييسی كارل گوستاو يونگ چهار مرحله را در زندگی خود طی می‌كند.:

1.خود ـ والدين،

2.خود ـ دنيا،

3.خود ـ خود

4.خود ـ خدا
پيشنهاد می كنيم نگاهی به سايت دكتر شيری بياندازيد تا زيبايی اين تعابير ظريف را دريابيد

كه فهم و دريافت از خدا در اين مراحل متفاوت است.جالب اين است كه قرآن در همه اين مراحل چهارگانه حرف دارد. اما خطر در دينداری، عدم تفكيك بين اين مراحل از هم و خدای ثابت برای همه دوران زندگی است.

آنچه توجه را در مصاحبه با دكتر شيری جلب می‌كند گريز از دين به روان‌شناسی و از روان‌شناسی به دين و پيوند بين اين دو است.

دكتر شيری مشاور بهداشت  روان در پايان گفت: بهداشت روان بدون بهداشت معنوی حاصل نمی‌شود. قرائت و خوانش از دين در اين ميان بسيار مهم است.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:49 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بهترین جوایز جام جهانی را چه کسانی بردند ؟ باور نمیکنی؟

     

 
       
 

موضوع: طنز

 

نويسنده: هيوا روشنگر

   
     
جایزه فردین طلایی: به الیورکان به دلیل روحیه دادن به دشمن شماره یکش ینس لمن و خودشیرینی برای به دست آوردن دل کلینزمن
   

 

 

 

کمیته فنی تحقیق و تجسس غیر استراتژیک فیفا اندکی پس از پایان یافتن مسابقات جام‌جهانی دست به اقدامی خود جوش زد و برترین بازیکن‌های جام 2006 را به انتخاب مردم کوچه و بازار مورد بررسی قرار داد:

جایزه بادکنک طلایی: به رونالدو به دلیل هیکل وزین! و مانکنی که باعث حسودی ورزشکاران رشته استکباری پاتیناژ شد ( شایان ذکر است برای حمل و نقل رونالدو از تراکتور استفاده می‌کردند).

جایزه قوچ طلایی: به زین‌الدین‌زیدان به دلیل کله فنی و بسیار اصولی و خودمانی در جریان بازی فینال

جایزه پلنگ طلایی: به مارکو ماتراتزی به دلیل خالکوبی بر روی دست، پا، پشت گردن، زیربغل، کف پا، مردک چشم و اثنی عشر (به عنوان مثال بر روی مردمک چشمش خال #%@$$^$$%*&^%$$## که در ایتالیای باستان به معنای «ایتالیای مهرورزی به بندگان خدا» می‌باشد کوبیده است).

جایزه پدرژپتوی طلایی: به استاد علی دایی به دلیل حضور مکرر در تیم‌ملی از زمان صفویه تا حال (لازم به ذکر است این بازیکن در مراسم ختنه‌سوران حشمت مهاجرانی حضور فعال داشته است).

جایزه مادرزن طلایی: به فابیو گروسو به دلیل زن ذلیلی در جریان بازی‌ها و بوسیدن حلقه ازداوج در مراسم شادی و تقدیم کردن پیروزی‌ها به زن و بچه‌اش (البته کاندیداهای این جایزه به تعداد بازیکنان جام زیاد بود!).

جایزه فردین طلایی: به الیورکان به دلیل روحیه دادن به دشمن شماره یکش ینس لمن و خودشیرینی برای به دست آوردن دل کلینزمن (کاندیدای دیگری برای این جایزه وجود نداشت!)

جایزه استاد اسدی طلایی: به رضا عنایتی به دلیل خوش‌تیپی بی حد و اندازه ( گمانه زنی‌ها نشان می‌دهد در جریان بازی‌ها دوازده نفر از طرفداران فوتبال با دیدن عنایتی به صورت داوطلبانه جان به جهان آفرین تسلیم نموده‌اند).

جایزه جیگرطلایی: یه کریستیانو رونالدوی پرتغالی به دلیل ایجاد حس‌های ویژه در تماشاگران زن و حتی مرد مسابقات! (او در این میان رقیبانی مانند کاناوارو ورافائل مارکز هم داشت)

جایزه بازی آقا‌منشانه (همان جوانمردانه): به اسکولاری مربی پرتغال که با استفاده از تحریک بازیکنانش برای مشت و مال حریف، شیرجه‌های جانانه در محوطه جریمه و حرکات شهرستانی بازیکنان تیمش باعث جذابیت مسابقات شد ( البته از مارکوماتراتزی هم به خاطر فحش خارمادر به زیدان تقدیر به عمل آمد).

همچنین تیم ملی ایران به دلیل روحیه تیمی، مشارکت عمومی، انفورماتیک، لوطی‌گری، شمع محفل و حس میهن‌دوستی به عنوان تیم نمونه انتخاب شد.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:59 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v عکسهایی بسیار جالب و جدید با توضیح از حاشیه جام جهانی

هوادارن و حاشيه‌های جام‌جهانی

جمعه، 23 تیرماه 1385

     

 
       
 

موضوع: گزارش تصويری

 

نويسنده: بابک مريخی

   
     
هوادارن فوتبال در جام‌جهانی با قيافه‌های عجيب و غريب و حاشيه‌هايی که می‌سازند از جمله جذاب‌ترين بخش‌های جام‌هستند. اين هواداران گاهی آنقدر جذاب می‌شوند که عکاسان را وادار می‌کنند با رها کردن جريان بازی‌های جام‌جهانی مشغول عکاسی از آنها شوند!
   

 

 

 

هوادارن فوتبال در جام‌جهانی با قيافه‌های عجيب و غريب و حاشيه‌هايی که می‌سازند از جمله جذاب‌ترين بخش‌های جام‌هستند. اين هواداران گاهی آنقدر جذاب می‌شوند که عکاسان را وادار می‌کنند با رها کردن جريان بازی‌های جام‌جهانی مشغول عکاسی از آنها شوند!
عکس‌های اين صفحه گلچينی از عکس‌های مربوط به هواداران جام‌جهانی است که در طول برگزاری مسابقات توسط عکاسان رسمی مسابقات و عکاسان خبرگزاری‌های روبترز، فرانسه و AP گرفته شده است و از سايت اين خبرگزاری‌ها يا سايت رسمی مسابقات جام‌جهانی برداشته شده است.

طبق معمول جام‌های گذشته رنگ کردن صورت به رنگ پرچم تيم مورد علاقه از جمله اقدامات عادی هواداران تيم‌ها بود. اين شش هواداران پرچم‌های کشورهايشان يعنی ايران، کره‌جنوبی، سوئيس، آلمان، ايتاليا و استراليا را روی صورت‌شان رنگ‌کرده‌اند.

مدل جديدی که در اين جام مد شده بود مدل کله‌توپی بود و برخی هواداران موهايشان را به شکل توپ فوتبال آرايش می‌کردند.

البته بعضی به رنگ کردن سر و صورت راضی نمی‌شدند و کل بدن‌شان را به رنگ پرچم کشورشان درآورده بودند! مثل اين دو هوادار تيم غنا و هوادار تيم توگو.

البته برعکس اين دسته قبلی بعضی‌ها حتی حال و حوصله رنگ کردن صورت‌شان را هم نداشتند و فقط بخش خاصی از صورت‌شان را رنگ کرده بودند. مثل اين آقای اکوادوری که سيبيل‌هايش را رنگ زده يا اين خانم فرانسوی که پيشانی و لبانش را به رنگ پرچم کشورش درآورده است.

بعضی هم عروسک‌ نمادهای کشورشان را ورزشگاه آورده بودند. مثل اين سه هوادار تيم‌های استراليا، هلند و فرانسه.

البته بعضی‌ها که جوگير شده بودند به عروسک بسنده نکرده بودند و خود نماد را به ورزشگاه آورده بودند. مثل اين هوادار فرانسه که خروس به ورزشگاه آورده است. حالا تصور کنيد اگر هواداران استراليا هم جوگير می‌شدند و می‌خواستند کانگرو به ورزشگاه بياورند چه اتفاقی می‌افتاد!

اين هوادار ژاپنی ظاهرا از آن هوادار فرانسوی هم جوگيرتر است و خودش را به شکل سامورايی‌ها در آورده و برای هواداران حريف شمشير کشيده است!

اينها هم اوباش جام‌جهانی هستند که بخش جدايی‌ناپذير فوتبال شده‌اند. تصوير سمت چپی يکی از اوباش لهستانی است که پس از ايجاد اغتشاش توسط پليس آلمان دستگير شده اما عين خيالش هم نيست و به دوربين زبان‌درازی می‌کند!
تصوير سمت راستی هم اوباش معروف انگليسی هستند که برای تمسخر پليس کشور آلمان، لباس پليس را به تن يک سگ کرده‌اند و سگ را روی موتور پليس قرار داده‌اند!

 

اين هم هوادران خوش‌خيال و مغرور آلمانی هستند که قبل از بازی با ايتاليا مطمئن از پيروزی‌شان اين پلاکارد را به ورزشگاه آورده بودند که «فرينگز تو را در فينال می‌بينيم!»
البته همانطور که ديديد ايتاليایی‌ها خوب حالشان را توی قوطی کردند و برای ديدن فرينگزشان در فينال بايد حداقل چهار سال ديگر صبر کنند.

اين هم شادی به سبک هواداران ايتاليا پس از بازی فينال و کسب جام است. هواداران ايتاليا تابوتی را روی دست گرفته‌اند که روی آن نوشته شده است: «خداحافظ فرانسه ۲۰۰۶»

از جمله ابتکارات جالب فيفا در اين دوره از مسابقات انتخاب "Fan Of The Match" يا همان بهترين هوادار هر بازی بود. در هر يک از ۶۴ بازی جام‌جهانی يک تماشاگر به عنوان تماشاگر برتر انتخاب شد که البته در هيچ‌کدام از سه بازی ايران تماشاگر انتخاب شده از ايرانی‌های حاضر در ورزشگاه نبود و از هوادارن تيم حريف بود.
برای هر تماشاگر برتر يک صفحه در سايت فيفا ساخته می‌شد و عکس و توضيحی در مورد هر تماشاگر ارائه می‌شد. کاربران سايت می‌توانستند به هواداران برتر رای دهند تا بهترين هوادار جام انتخاب شود.
کاترينا گرابنر هوادار برتر خوش‌شانسی بود که در پايان مسابقات توانست عنوان "FAN OF THE TOURNAMENT" را از آن خود کند. کاترينا اهل اتريش در بازی بين تيم‌های ساحل‌عاج و صربستان و منتنگرو به ورزشگاه آمده بود و تيم صربستان را تشويق می‌کرد.

 

سیستم کامنت این مطلب بسته است.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:42 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v اتفاقی دلنشین

يکشنبه، 1 مرداد 1385

ژيلا بنی يعقوبژیلا بنی یعقوب

در باز شد و ما به سرعت داخل شديم، داخل اتاقی بسيار کوچک که به زحمت ما چهار نفر درونش جا می‌گرفتيم. يکی از مردان هراتی جلوی در به مراقبت ايستاد که يک وقت کس ديگری داخل نشود...و حالا مقابل چشمان ما يک قبر بود، با سنگی کم‌نظير و زيبا، با تراش‌هايی مسحورکننده و چشم‌نواز

 

از همان روز اولی که وارد هرات شدم، بارها و بارها اين نام مرا به خود مشغول کرد: «خواجه عبدالله انصاری».
من در شهر پير هرات بودم، عارفی که بسياری از ايرانی‌ها حداقل در دورة دانش‌آموزی‌شان، پاره‌ای از مناجات‌های او را در کتاب‌های درسی خوانده‌اند و هر ايرانی برای يک بار هم که شده نام او را همراه با مناجات‌های زيبا و عارفانه‌اش از راديو و يا تلويزيون شنيده است.
چند هفته‌ای از بودنم در هرات می‌گذشت و من هنوز نتوانسته‌ بودم، خودم را بر مزار خواجه عبدالله برسانم، او که در دوران مدرسه و دبيرستان، سخنانش برايم زمزمه عشق بود و بی‌تاب‌کننده. حالا در هرات نغمه‌های دردمندانه و عاشقانه‌اش همراه با برانگيختن احساس نوستالژی، در دلم آشوب به پا می‌کرد.
در هرات راه می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: «خواجه روی همين خاک گام برمی‌داشت، در همين هوا تنفس می‌کرد، در همين شهر به کشف و شهود می‌پرداخت، به وقت اندوه می‌ناليد و به هنگام شادی ترنم می‌کرد."

و نمی‌دانم چرا بيش از همه مناجات‌هايش، اين يکی در ذهنم طنينی مکرر داشت:
«الهی، از بخت خود، چون پرهيزم؟
و از بودنی کجا گريزم؟ و ناچاره را چون آميزم؟
و در هامون در کجا گريزم؟
گاه گويم: خاک بر سر خود ريزم
و گاه، چون غرقه‌شدگان،
از هر چوب، می‌ درآويزم،
من چه دانم؟
از بر خود آتش انگيزم،
يا بر سزای خود افسوس می‌بازم،...»

يک استاد ادبيات در دانشگاه هرات که از شيفتگان خواجه عبدالله انصاری هم بود، دربارة مناجات‌های او برايم بسيار حرف زد:
«يک ويژگی مهم نثر خواجه عبدالله، سادگی و روان بودن آن است و ديگری آوردن سجع. عبارت‌هايش در مناجات‌ها با وزن دلپذيری همراه است و گاه به شعر موزون تبديل می‌شود و به قول يکی از استادان ادب فارسی در ايران، دل مشتاقان زيادی را صيد کرده است.»
اين استاد معتقد بود که زبان هروی پيرهرات در مناجات‌هايش، زبان گفت‌وگو‌ی مردم هرات در آن روزگار (قرن پنجم) است.

«ذبيح‌الله صفا» نيز در تاريخ تحول نظم و نثر فارسی در همين باره نوشته است:
«.... اگر نگوييم اکثريت مردم کوچه و بازار و محلات هرات با اين زبان سخن می‌گفته‌اند، می‌توانيم ادعا کنيم که حداقل قشر آگاه و دانسته هرات با اين زبان گفت‌وگو می‌کردند، بنابراين اگر تاريخ خواجه ابوالفضل بيهقی بهترين سند زبان درباره غزنين به شمار می‌رود، «طبقات الصوفيه» (خواجه عبدالله) انصاری خوب‌ترين نمونه زبان و لهجة دری هروی در قرن پنجم است و پير هرات با اين تقديرات خويش بنيان سبکی را ريخته است که بعدها توسط سعدی شيرازی به کمال رسيد.»

***
شب از ساعت ۱۲ گذشته بود که يکی از دوستان افغانی‌ام که هم روزنامه‌نگار است و هم دانشجو و روز قبل دقايقی طولانی دربارة خواجه عبدالله با هم حرف زده بوديم، به من تلفن زد و گفت: «اين وقت شب زنگ زدم که فقط بگويم، تازه باخبر شده‌ام که اين شب‌ها درويش‌ها در «خواجه عبدالله» برنامه دارند، اگر علاقه‌مندی، می‌توانی بروی. ]مردم هرات به اختصار مقبرة خواجه عبدالله انصاری را «خواجه عبدالله» می‌نامند.[
پرسيدم: «بر مزار خواجه، در فضای باز؟ مطمئنی تو؟
گفت: «صوفی‌ها آن‌جا يک خانقاه دارند که فکر می‌کنم نامش هم خانقاه پير هرات باشد، برنامه‌شان را آن‌جا اجرا می‌کنند.»

من که از شنيدن اين خبر به هيجان آمده بودم، سؤال‌پيچش کردم که «مطمئنی درويش‌ها الان آن‌جا هستند؟ فکر نمی‌‌کنی تا به آن‌جا برسيم، برنامه‌شان تمام شده باشد و...» با خنده‌ای گفت: «نترس، آن‌ها تا صبح مشغول مناجات و نيايش هستند.»
گرچه رفتن به مراسم درويش‌های هرات برايم شوق‌برانگيز بود اما شوق اصلی‌ام رفتن به مزار خواجه بود، آن هم در سکوت بی‌پايان شب هرات.
فقط مانده بودم که همراهم را راضی کنم که کار سختی نبود، او هم مثل من مشتاق بود، اما خيلی زود يادمان آمد که پيدا کردن يک تاکسی در اين وقت شب در هرات کار ساده‌ای نيست، اين دشواری فقط مخصوص نيمه‌شب‌ها نبود، که اصلاً با تاريک شدن هوا پيدا کردن هر نوع وسيلة‌نقليه در هرات نيز مثل هر شهر ديگری در افغانستان، مشکل و حتی غيرممکن می‌شد. اما انگار يک روزنة کوچک وجود داشت، هرچند که مطمئن هم نبوديم. به تازگی يک تاکسی سرويس در هرات بازگشايی شده بود؛ تنها و نخستين آژانسی که در اين شهر فعاليت می‌کرد؛ تاکسی تلفنی برادران کاظمی نام داشت. اما ما مطمئن نبوديم که شب‌ها هم سرويس می‌دهند. با دستپاچگی کيفم را به دنبال کارتی که همين چند روز قبل از اين آژانس به دستم رسيده بود، جست‌وجو کردم. شادمانه و با صدای بلند آنچه را که رويش نوشته بود، خواندم: «با موترهای مدرن و پيشرفته به‌طور شبانه‌روزی در خدمت شماست.»
(افغانی‌ها به اتومبيل می‌گويند موتر).
...و ساعتی بعد ما با يکی از همين موترها جلوی مزار خواجه عبدالله انصاری بوديم. مقبرة خواجه در محوطة بزرگی که زيارتگاه شيفتگان پير هرات است، قرار داشت. فضای باز و پهناوری در برابرمان گشوده بود که رانندة تاکسی می‌گفت: «انتهايش مزار خواجه است.»

بايد از ميان قبرهای زيادی عبور می‌کرديم تا به آنجا برسيم.
ما جايی بوديم که به آنقدر از شهر فاصله داشت که بتوان آن را حومة شهر ناميد و آن‌قدر قبر داشت که می‌شد به آن يک گورستان بزرگ اطلاق کرد و سکوتش آن‌قدر بی‌انتها بود که باعث ترس شود؛ اما من کمترين احساس‌ ترسی در خودم نمی‌کردم، نه اين که فکر کنيد خيلی شجاع هستم. نه! شايد به خاطر اشتياق زيادم بود برای رسيدن به مزار پير هرات و شايد هم به خاطر چراغ‌های متعدد برق بود که به سياهی دلهره‌انگيز شب، نور می‌پاشيد.
روی يخ‌های شکننده قدم برمی‌داشتم و مراقب بودم يک وقت ليز نخورم. آب‌های روی زمين از سرمای زياد يخ بسته بود. از همين سرما بود که من تمام سر و صورتم را به جز چشم‌هايم با يک شال بزرگ پشمی بسته بودم و هر لحظه دست‌هايم را بيشتر توی جيب اورکتم فشار می‌دادم، اما همچنان از سرما می‌لرزيدم.

... پس درويش‌ها کجاها بودند؟ همراهم گفت:‌ «خوب گوش کن، صدای ياهو را می‌شنوی.»
هر چه جلوتر می‌رفتيم، صدا بلندتر می‌شد، آن‌قدر بلند که توانستيم جهت آن را دنبال کنيم و به خانقاه برسيم. خانقاهی که در همان نزديکی مزار پير هرات بود. از پله‌های تنگ و تاريک بالا رفتيم، حالا ديگر صدا را شفاف‌تر و بلندتر می‌شنيديم: «ياهو، ياهو،...» پشت در که رسيديم، همراهم گفت: «نکند دراويش تو را به مجلس‌شان راه ندهند؟»
سؤال‌برانگيز که نگاهش کردم، گفت: «شايد خانم‌ها را نپذيرند.»
اما درويش‌ها با گشاده‌رويی‌ ما را به محافل انس‌شان پذيرفتند.
تعدادی از آن‌ها که شايد به استراحت در گوشه‌ای از اتاق نشسته بودند، به ما چای داغ تعارف کردند، يک نوشيدنی گرم بعد از تحمل آن سرما چقدر می‌چسبيد.
درويش‌ها در ميان اتاق دايره‌وار می‌چرخيدند و خم و راست می‌شدند و يکسره می‌گفتند:‌ «ياهو، ياهو»
بعضی‌هاشان آن‌قدر ياهو گفتند که از خود بی‌خود شدند و بر زمين افتادند.
ياهو همچنان نغمه‌های عاشقانه‌ای بود که به آن‌ها هم حال بسط می‌داد و هم حال قبض. فضا انگار هم پر از نغمه بود و مويه و هم پر از آواز و آهنگ.
گاه اندوهگين و درمانده می‌شدند، گاه شادمان و بانشاط. به قول پيرشان، خواجه: «انگار بر نسيم، باد شادی می‌پيمودند و خبر خود از دل‌ها می‌جستند و عيب خود در گام خود...»


***
بار ديگر، ظهر يک روز جمعه بود که من به خواجه عبدالله رفتم.

درخشش خورشيد ظهرگاهی آن‌قدر به محوطهء بزرگ مقبرهء خواجه گرما بخشيده بود که تعداد زيادی از علاقه‌مندانش می‌توانستند ساعت‌ها در آن‌جا بنشينند و دعا و نيايش بخوانند.

مقبرهء پير هرات همچون يک زيارتگاه ساخته شده و افراد پيش از ورود به آن، سلامی می‌کنند و تعظيمی.

همين که می‌خواستم وارد حياط بزرگ مقبره شوم، کسی که لابد از خادمان آن‌جا بود، به من نهيب زد: «با کفش نمی‌توانيد وارد شويد."

از همان جا نگاهی به داخل انداختم، حياطی که با سنگ‌های بزرگ مرمر سفيد و خاکستری فرش شده و فقط در بعضی قسمت‌ها با موکت پوشيده شده بود.

چاره‌ای نبود، بايد بدون کفش و پای برهنه روی سنگفرش‌راه می‌رفتم. همهء مردم که قوانين آن‌جا را خوب می‌دانستند، بدون نياز به هيچ تذکری کفش‌ها را سريع از پا می‌کندند و به دست متصدی نگهداری کفش می‌سپردند و آن‌چنان راحت و سبکبال بر سنگفرش‌ها قدم برمی‌داشتند که انگار سرمای سنگ‌ها را اصلا احساس نمی‌کردند.

زايران بر گرد مقبرهء پير هرات که همچون ضريحی می‌مانست طواف می‌کردند، سر بر آن می‌ساييدند و زير لب چيزهايی می‌گفتند. کسانی هم با صدای بلند و خوش، اشعاری را دکلمه می‌کردند.

بسياری به نماز ايستاده بودند و کسانی هم در خلوتی نيايش می‌کردند.

تصوف اسلامی در طول تاريخ پيروان زيادی در هرات داشته و شايد به خاطر آزادی زيادی که صوفيان در اجرای مراسم خود در اين خطه داشتند، خانقاه‌های متعددی در اين‌جا بنا کردند که مهم‌ترين‌شان عبارت بودند از: خانقاه دارالسياده، خانقاه پير هرات، خانقاه شيخ چاووش، خانقاه سلطان خاتون، خانقاه سبز خيابان و خانقاه امير فيروزشاه.

تصوف آن‌چنان درهرات گسترش يافته بود که «شيخ بزرگ مکه ابوالحسن سيروانی به مريدان خويش توصيه می‌کرد تا به زيارت و ديدار پيران و مشايخ به آن‌جا (هرات) بروند.» (طبقات صوفيه، تصحيح محمد سرور مولايی، نشر توس.)

"طريقت صوفيه در هرات با خواجه عبدالله انصاری به بار نشست و گل داد و آن چنان گسترش يافت که آرام‌آرام در ميان همهء اقشار جامعه از جمله اصناف و کشاورزان نيز نفوذ کرد و به اندازه‌ای رسيد که بيشتر مردم هرات يا خود صوفی بودند و يا به صوفيان احترام و ارادت قايل بودند.» (هرات شهر آريا، فاروق انصاری، انتشارات وزارت خارجه)

ميراث گرانقدر

يکی از خادمان خواجه عبدالله که فهميد ما ايرانی هستيم و از راهی دور به ديدن مقبرهء پير هرات آمده‌ايم، به شوق آمد. شايد به خاطر اين شوق بود و شايد هم می‌خواست رسم مهمان‌نوازی به جای آورد که با لهجهء شيرين هراتی‌اش به ما گفت: «آرام‌آرام پشت سر من حرکت کنيد، تا يک ميراث گران‌قدر را به شما نشان بدهم. جوری که توجه کسی به ما جلب نشود» و ما که گويی درحال انجام يک کار مخفی اما مهم بوديم، پاورچين‌پاورچين به دنبال او حرکت کرديم، تا اين‌که جلوی يک اتاق ايستاد، اتاقی با يک قفل و زنجير بزرگ. حالا ديگر يکی ديگر از کارکنان هراتی مقبره به ما پيوسته بود و به همکارش کمک می‌کرد تا قفل و زنجير را بی‌صدا باز کند. در همين حال به ما يادآور می‌شدند که «کاری نکنيد که يک وقت کسی متوجه ما شود.» با خودم گفتم: «يعنی توی اين اتاق چه خبر است؟"

در باز شد و ما به سرعت داخل شديم، داخل اتاقی بسيار کوچک که به زحمت ما چهار نفر درونش جا می‌گرفتيم. يکی از مردان هراتی جلوی در به مراقبت ايستاد که يک وقت کس ديگری داخل نيايد.

...و حالا مقابل چشمان ما يک قبر بود، با سنگی کم‌نظير و زيبا، با تراش‌هايی مسحورکننده و چشم‌نواز.

مرد افغان با حرارت و هيجان زياد توضيح می‌داد: «اين سنگ متعلق به ۷۰۰ سال پيش است، می‌بينيد چقدر زيباست. اگر قرار باشد هرکس وارد اين اتاق شود و به آن دست بزند که کم‌کم خراب می‌شود و چيزی از آن باقی نخواهد ماند."

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کامی نیک صالحی اسرار موفقیت خود را بیدریغ در اختیار دانشجویان توانگری گذاشت( عکس و اسلاید)

۲۹ ساله است .خوش تیپ و انگار نه انگار که این مهندس  خجالتی جوان شاعر پیشه  ،نابغه خلاقیت اینترنتی در ایران است.کسی که نوشته های سایتش را روزی حداقل ۱۰۰ هزار نفر میبلعند ، با حیایی دلنشین از سیر موفقیت خود در ایران برای شاگردان کلاس توانگری سخن راند. به لحاظ اخلاق فردی ، پشتکار روزی ۱۴ ساعت دارد و ۶ نفر از دوستان و اطرافیانش کمکش میکنند و حقوق میگیرند تا این سایت عظیم نیکصالحی سرپا بماند. اهل خلاف نیست(الکل/ دود) تعلقات مذهبی دارد و اشعار بسیار زیبایی برای حضرت حجت سروده است.

۴۵ دقیقه استثنایی را با اسلایدهای زیر دنبال کردیم که شما را به دیدن آن دعوت میکنم:

مصاحبه روزنامه جام جم

جمعیت سالن سخنرانی

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:33 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v حضور ازاد افراد در جلسه جمعه 6 مرداد /جلسه آخر توانگری/ با سخنان جناب واحدی و خانم نیکی کریمی

جمعه ۶ مرداد از صبح تا ساعت ۱۴ کلاس توانگری برگزار خواهد شد.

موضوع بحث :

  1.  میخواهم جا نمونم و درجا نزنم، چگونه؟(آخرین تکنیکهای خلاقیت )
  2. شخصیت شناسی یونگ درباره مردان زئوس تایپ / آپولو تایپ / هرمس تایپ
  3. اصل فراوانی(بسیار تاثیرگذار )
  4. چگونه کار را بقاپم؟ آیا با ۳ دقیقه فرصت میتونم خودم را به بهترین شکل معرفی کنم؟
  5. سخنرانی جناب حجت الاسلام واحدی( اگر از مکه پرواز برسد)

    1. روحانی / فوق لیسانس حقوق بین الملل / از مدیران موفق نظام/ خلبان/ بحث multipotentiality
  6. سخنرانی سرکار خانم  نیکی کریمی

    : هنرمند سینمایی / مولف / مترجم/ کارگردان/ دارای جوایز متعدد جهانی و داخلی

  7. اعلام کلاس زن شناسی دکتر شیری
  8. اعلام کلاس TAکودک/بالغ / والد- در فرهنگسرای نیاوران دهه اول شهریور

*****************************************************

کسانی که مایل به حضور در این برنامه ها هستند با توجه به محدودیت فضای سالن لطفا با اعلام اسامی همراهان خود جهت صدور کارت ورود، هماهنگی لازم را بامسوولین ثبت نام به عمل آورند .

آقای فرزاد ۰۹۱۲۳۱۳۴۸۶۰

آقای مهدوی ۰۹۱۲۱۹۶۲۶۰۴

هزینه حضور :

  •   متقاضیان آزاد :نفری ۱۵۰۰۰ تومان
  • والدین دانشجویان فعلی توانگری  رایگان
  • همراهان دانشجویان فعلی توانگری  ۷۵۰۰ تومان
  • دانشجویان سابق توانگری / MEC  / استرنبرگ نفری ۷۵۰۰ تومان

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:48 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.