«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v و این است خیانتی که به عشاقش کردند/2

چهارشنبه، 22 شهريور 1385

ادامه داستان به بحثهای دیگری میرسد. هدفم این بود که عشق پاک این مردم به اولیای طاهرین حتی مورد سوئ استفاده اجنبی نیز قرار گرفته است .

نظرتون را بفرمایید

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:15 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v گردو ، شیکستم

جمعه، 17 شهريور 1385

گردو....شيکستم

 

از دور برايت دست تکان ميدهم.لبخند ميزنی.لبخند ميزنم.باز مثل هميشه قند شادی ديدارت تو دلم آب ميشه.

سلام.

هنوز طوری نگام ميکنی انگار خيلی کوچيکم.هنوز طوری کنارم ما ايستی تا راحت تر از بالا نگام کنی.

راست ميگی!!!تو بزرگ شدی و من هنوز سرگرم شادی کودک درونم هستم.راست ميگی.تو يه آدم بزرگی چون نگاهت رو دنيا ثابت مونده.تو آدم بزرگی چون هميشه خسته ای.آدم بزرگي.چون منو نميبينی...

کاش من بزرگ نشم وکاشکی تو هم بچه بشی!

بگذريم...

کنارت قذم ميزنم.لبخند ميزنيم

بيا يه بازی بکنيم..

ميخندي.هميشه به حرفام ميخندی...

چه بازی؟

بازی؟زندگی خودش يه بازيه.ما هممون بازيگريم

ميگی:يه بازی که من رييس باشم

ميگم:بازی من رييس نداره

ميگی:يه بازی.که برنده اش من باشم

ميگم:برای برنده شدن تلاش کن!!!

باز هم مثل هميشه.عشق برنده شدن.عشق بزگ بودن.عشق اولين بودن...

گردو...شيکستم.چطوره؟

ميخندی.سر تکان ميدهی.شادی بازی تو دلم پر ميکشه.تو باز هم ميخندی.

مسرورانه ميدوم.در چند قدمی ات می ايستم.ميدونم ميخوای خودت شروع کننده بازی باشی.منتظر ميايستم

گردو...شيکستم....

قدم به قدم.لحظه به لحظه.رو در رو...نزديک ميشويم...گردو...شيکستم.

و باز هم نزديک تر...گردو....و نزديک تر...شيکستم.

آخر بازی نزديکه.ما هم به هم نزديکيم.اما...تو نگرانی.

نگاهم به نگاهت.نگاهت روی کفشهايمان ثابت مونده...

اين قدم آخره.اين قدمو که برداری با قدم بعدی من برنده ميشم.

آخ...سنگينيه پايت روی پايم حس ميکنم.به کفشم که زير پات خاکی شده نگاه ميکنم..

ولی تو تقلب کردی

ميخندی.باز هم ميخندی.

بهت ميگم:برنده شدن به هر قيمتی؟؟؟

باز طوری می ايستی که بلند تر جلوه کنی.تا بيشتر از بالا نگام کنی

انگار قانون جنگل تنها دليل خنده برای تو ست...

پام زير سنگينيه شکوه ننگين پيروزيت قفل شده...ولی آرام آرام بال هام از هم باز ميشن..بال ميگيرم.پرواز ميکنم...تو هم ديگه نميخندی...بهت زده به آغاز پروازم خيره شدی

بالا ميرم کمی بالا تر و باز هم بالا تر.دیگه از تو هم بلند ترشدم.حالا اين منم که از اوج  نگات ميکنم

خداحافظ رفيق.فکر کنم خيلی بزرگ تر از اين باشم که باهات گردو شکستم بازی کنم.من بال ميگيرم ميرم..تو بمون با دلخوشی کاذب زندگيت..تو بمون با حسرت يک دل پاک که پر گرفت...

 راستی!!!!اين چندمين همبازيت بود که پرواز کرد؟؟؟

مطالب بالا از وبلاگ خانم مهدیس صادقی امانت گرفته شده

گاهی اوقات تلخ مینویسه اما روحش شادتر از این حرفهاست...سر کلاس که اینطور بود!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:24 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (10) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v نماینده امام زمان یا مستر ویلیام ، این ماجرا واقعا در تبریز رخ داده است.

 تا حالا به یک هیات عزاداری آذری رفته اید؟عشق ترکها  و آذریها را به امام زمان ندیده اید؟ واقعا لذت میبرید از اینهمه احساس.این نکته از دید کسانی که سالها این ملت را استثمار کرده اند هم  پنهان نمانده است.

کتاب بسیار زیبایی چند سال پیش خوندم که درباره اتفاقات مشروطه بود در تبریز.همینجا بگم که من اساسا تاریخ بخون نبودم اما این کتاب چنان توجه من را به بحث تاریخ ۳۰۰ ساله اخیر ایران جلب کرد که بعدش با دوست عزیزم مهرداد افسری رفتیم کل آذربایجان را گشتیم و عکاسی کردیم ! اخیرا هم آقای مهدوی خلاصه تاریخ ایران از دوران مادها را تا الان برام فرستاده که بسیار فایل زیبایی است به شکل PDF در سی صفحه که بتونم تاریخ ایران را الگوریتمیک بخونم.

 

تبریز نماد مبارزات دوران مشروطه است و در این کتاب به نیکی مشهود است که دستجات متفاوت مردم از مذهبی گرفته تا بلشویک و ارمنی و ملی و...همه و همه برای آزادی و عدالت و نابودی استبداد در این خاک پرگهر چه عشقی را نثار کرده اند.

فصلی از کتاب ماجرای بسیار تکان دهنده ای را نقل میکند که چگونه مردم تبریز برای فردی که خود را نماینده امام زمان میدانست جان نثاری میکردند و همه برای ظهور خود را آماده کرده بودند و دست آخر کاشف به عمل می آید که نماینده امام زمان این دفعه دیپلمات کارکشته انگلیسها از اب در می آید.

صفحات این کتاب را اسکن کردم که در دو پست میگذارم در سایت.

امید دارم که لیاقت شیعگی مردی بزرگ چون مهدی را بیابیم و با امیدی خردمندانه و نه معصومیتی احمقانه به ظهور عظیمش کمک کنیم.

حالا با تصویر کتاب توجه کنید . کتاب در جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است و چندین ترجمه از آن در بازار نشر موجود است.اگر مطلب این پست برای اندیشیدن شما کمک کرده است لینک بحث را به دوستان اهل فکرتان بدهید ، فراموش نکنیم که شوری که پشتش  یک شعور نباشد ، میتواند انحراف باشد.

*********************************************************

یک لحظه چشمانتان را ببندید و از ۱۰۰ سال قبل بیایید به ۱۳۸۵ و ببینید که الانم مردم خیلی فرقی نکرده اند

همین الان هم در هیاتهای ما بسیاری از مومنین در این فکرند که حضرتش بیاید و جبران تمام تنبلیها و عقب ماندگیها و بی غیرتیهای  ما ملت خوابزده  را کند که قرنهاست مرتکب میشویم.این نحوه نگریستن به صالح ال محمد کودکانه ترین اندیشه برای اصلاح امت است.فراموش نکنیم که تا وقتی که من طبیب بیسواد بازی در بیارم و دانشجوی من درس نخواند و مدیر من عقل تدبیر سازمانی نداشته باشد و دولت من به جای تزیین اندیشه مردم به فکر تزیین در و دیوار سیمانی هر باشد، حضرتش تشریف نمی آورند.

 

شما ببیندید که از یک قرن قبل جمعیت هیئات مهم بوده و پلو حضرتی نه اینکه چه کسی خرج میدهد یا چه کسی اساسا عزاداری میکند.واقعا قصه عزاداری قزاقها تکان دهنده هست.

 

 

ادامه این بحث را در پست بعدی دنبال خواهیم کرد که چگونه از احساسات مردم سوءاستفاده میکردند

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:25 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (6) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v دوره توانگری در لار برگزار شد(گزارش با عکس)

شنبه، 11 شهريور 1385

دانشجویان لاری من در دانشگاه تهران از ابتدای سال ۸۵ برنامه ای را با من در میان گذاشته بودند مبنی بر آموزش مبانی توانگری برای بچه های شهرشون.اصلا به مخیله ام خطور نمیکرد که اینقدر همت داشته باشند و خدا توفیق دهد که در این شهر گرم و مردم صمیمی و مهربانش ، دو روز تمام توانگری درس دهم.

همت کسانی مثل مصیب علیشیر و رستگار  به نمایندگی از انجمن سمپاد لارستان  و حمایت آموزش و پرورش و مرکز استعدادهای درخشان شهرستان و شهرداری و فرمانداری شهر همه و همه دست به هم دادند تا یکی از بهترین دوره های توانگری را در این منطقه برگزار کنیم.

خیلی این سفر که در معیت مادرم رفته بودم بهم چسبید.بچهای این شهر بسیار مهربانند. لار در ۳۰۰ کیلومتری جنوب شیراز قرار دارد و به همت مردم فرودگاهی بین المللی دارد.اکثر مردان منطقه در کشورهای حوزه خلیج به کار مشغولند و منطقه از نظر مالی غنیست.

شهر لار پس از زلزله ۱۳۳۹ تخریب شده و الان دو بخش دارد بخش قدیمی که پر است از برکه (آب انبار) های جالب و شهر جدید.

تفریح عجیب جوانان شهر موتور سواریست! در حدیکه به قول اقای عسگری زاده که رییس شورای حل اختلاف شهر است : کشته های موتورسواری لار از شهدای این شهر در جنگ۸ ساله بیشترند!

 

مسقطی ، سوغاتی خوردنی شهر لار است.

کار خیر و خیریه دادن از آداب رایج منطقه است در حدیکه دانشگاه و بیمارستان و چند مدرسه و مسجد شهر به همت یکی از خیرین لار برپا شده اند!( افرین به دولت خدمتگزار)

گویش لاری بسیار قدمت دارد : از اصطلاحاتی که من یاد گرفتم بشنوید:

گپ GAP= بزرگ

بئو و دما BAHOO & DAMA= داماد و عروس

خس بوسی : خسته شدین؟

سفری مفید بود و امید دارم که این دوره های توانمندسازی جوانان مناطق کشوری همچنان در تسری باشد.

در حال یادگاری نوشتن پشت کتابها

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:24 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (14) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v دوباره اومدیم(مهم)

دوشنبه، 6 شهريور 1385

 بعد از ۲ سال زحمتی که دوستان خوبم امیرجدیدی و محمد داراب پور برای طراحی و راه اندازی سایت کشیدند ،از تاریخ ۵ شنبه گذشته تصمیم بر این شد که اطلاعات سایت از شرکت پرندیس منتقل شود به سروری جدید: این نقل و انتقال باعث بسیاری مسائل شد از جمله اینکه سایت مدتی بسته شد و بنده هیچ نامه ای از کسی در ۴ روز گذشته دریافت نکرده ام. پس من را ببخشید و دوباره اگر نامه فرستادید بفرستید.

اگر کسی میتواند در طراحی جدید سایت کمکی به من کند، لطفا من را در جریان بگذارد.من مخلص ایده پردازان جدید هستم.

در ضمن ادرس زیر نیز در شرایط ضروری قابل استفاده میباشد:

doctorshiri@gmail.com

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:25 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.