«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v بیخوابی ها،بی قراریها

جمعه، 13 مهر 1386

اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن
my room
با صدای تلفن از جام پریدم...از ایرانه...عباسه...با هادی از امامزاده زنگ زدن" دعای جوشن داره شروع میشه داداش ،یادتیم"
****************
کیمیاگر، کوئیلو، " نشانه هایی در زندگیتان هست...برای اینکه گم نشوید"
***************
تو همین نامه های هر روزه بود "سال سختی را گذراندم..  " آخرش انگاری که قلم را فرشته ای ازش یه ثانیه گرفته باشه، نوشته بود" اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن"
************
محمود آباد بهار 86

پس مانده غوغایی هستیم از حماقت دیگران

و پیشاپیش می اندیشیم به رویایی که همچنان رویا می ماند...

در این لحظه پست اکنون...

BBC داره باهام مصاحبه زنده میکنه درباره گرفتاریهای زنان طلاق...من در فکر خاله بیمارم هستم که سالهاست فکر میکند یک پری گمشده در زمین است و برای دفن رویایش هزاران هزار قرص به او داده اند تا یک مرده آدرس دار زمینی بی آزار بشود
*****************
به هزار سال خواب احتیاج دارم تا کمی فکر نکنم...اینهمه بیداری را چه سود...
دیگر از نوشتن نیز میهراسم وقتی میدانم قاتلم ، مشتری همین نوشته هاست و
خواننده همیشگیم شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید حیف !
*******************
از راست : من - هاتف - مهرداد - پویان/ بهار 86
ساعت 12 شده...ناقوس کلیسا...صدای رودخانه تایمز...
 
امشب شده ام تفسیر مجسم اذا مسه الشر جذوعا...یه نق نقو که خدا داره از شیر میگیرتش
حداقل امشب روم را کم کن از اینهمه پررویی که باز می آیم تو روت وا میستم میگم بده برم...به قول ترکها : ور...گدم.
________________________________________
عکسها را ازآلبوم رسول احدی عزیزم برداشته ام

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:59 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و خدایی در همین نزدیکی و من و محبوبم

يکشنبه، 8 مهر 1386

*******************************************************

دلت میگیرد..به همین سادگی.

میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...بد جوری روحت پیچ خورده است...

الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت میرسه به شیطان لعین.  اصلا دیگه این دل واسه ما دل نمیشه

بیرون بارون پودری می آد...از اونایی که دوس داری زیرش باشی ولی خب هوا سرده...خیلی هم نمیچسبه... یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی

یک مرتبه بند دلت میریزه!

صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....از این کارها بلد نبودی!

کیست که از درون من خسته با این آرامش با خالق به گفتگو برخاسته؟

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

*************************************

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را، قبل از تلنگر کائنات ، به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

*****************************************

در برابر دیدگانم بگذار این جمله طلاییت را که :

لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم الله

نه برای آنچه از دست دادید دق مرگ شوید و نه بدانچه به شما میدهد ذوق مرگ شوید

خدایا ! مگذار وقتی عزیزی را از دست میدهم یا ثروتی از کفم میرود ،در هم بپیچم.

************************************************

خدایا ! مگذار شهرت و محبوبیت مرا به حماقتی وسیع بکشاند که از یاد ببرم چقدر یک موریانه بزرگتر و بی نقص تر از من میزید و هرگز در موران ، فرعونها سر بر نیاورده اند.

************************************************

خدایا مگذار دغدغه ای زمینی زمینگیرم کند.

خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را به خاطر مشتی روزمرگی نگیر.

*****************************************************

خدایا ! اگر گریستم و از دردها و بغضهایم گلگی کردم ، حتی برای کسری از ثانیه، عفریت نا امیدی را با من تنها مگذار، اشکی که در انتها دلخوشی نداشته باشد ، مرداب است...و تو به من آموختی که رود باشم نه گنداب.

******************************************

خدایا ! دغدغه مرا کف زدنهای مردمی قرار نده که به اشاره ای تف به روی من می اندازند.مبادا از یادم ببری که حتی عشقهایشان نیز سرابیست که ما خواب زدگان بدانها دل خوش میداریم

********************************************

خدایا ! مگذار که پشت کردن انسانها از من ، فرو ریزدم.

مرا نزد خودت عزیز بدار که حسرت سراب محبوبیت بین زمینیان را نداشته باشم.

میگن تو قسم خوردی که  بنده هات وقتی مخلصانه صدات بزنن جوابشون را خود خودت میدی؟ نه؟

 جدا تو اینهمه پیامبر میگه نفرستادی که به ملت بگن عالم صاحاب داره؟

با مرام! اوس کریم !

میگه همین تو نبودی که ابراهیم را فرستادی تو آتیش تا برخلاف فکر نمرودیان  ؛ نه تنها نسوزه که دماغ هرچی ناسپاسه بسوزونه

اصلا قصه موسی میگه نوشته تو نبود؟ اون دعوای قبطی و سبطی و مشت موسی و مرگ یارو و دربدری موسی و مدین و دختر شعیب همه کار خودت بودن

من سالهاست دارم پرونده هات را میخونم...ردپا میذاری..با همه زرنگیت، تابلوئه که کار، کار خودت بوده

خودمونیم ، عاشقی موسی و دختر شعیب را خوب اومدی...چنانکه مادر شدن مریم هم از شاهکارات بود...رو کم کنی بود به نظرم

نمیدونم ...از اینهمه سال خدایی تو و آدم نشدن ما خسته نشدی؟

میدونم پسوورد اینترنت من را داری و نامه احمد را خوندی

اصلا مهم نیست که هکر همه صندوق پستی های دلم بودی / الم یعلم بان الله یری

میدونی چقدر گریه کردم بعد این نامه ؟ ما پارسال تو شب احیا خیلی بهت التماس کردیم که به خواهرش شفا بدی اونوقت ات میایی به فرشته هات میگی اون رو برن بهشت که شب چهلمش بیفته شب قدر؟؟؟ اینه با مرام؟؟؟

حتما میگی که بنده باید کار خودش را بکنه و تو هم کار خودت را ...زورت هم زیاده ...ما هم که مخلصتیم ولی خیلی دلم گرفته به عزتت قسم! تحمل ندارم یکی تو را صدا بزنه و جواب نگیره...افت داره برام...برا همه اوناییکه به شرافت اسمت دعا میکنن افت داره که حرفشون را زمین بزنی...به خاطر خودت میگم..

شنیدم تو خداها ، خیلی خدایی . فربی احمد شیء الی

تو قوی هستی درست...ما ضعیفیم درست

ما به یه غمزه یه معشوق زمینی میریم رو هوا درست...ما با یه بیماری نمازمون قضا میشه درست..ما با دونانوگرم هورمون میریم قاطی باقالی ها درست...ما بی معرفتیم درست...آخه تو اسمت را گذاشتی ارحم الراحمین..تو اسمت را گذاشتی غفار...ستار

حالا آبروریزی میکنی؟؟؟ بگم چندبار همین تو چه کسانی را از چه بلاهایی نجات دادی که اصلا قبولت نداشتن؛ اونوقت ما رو ضایع میکنی؟ ما را رسوا میکنی که خاطرخواتیم...حداقل اداش را که در میاریم...خدا هم خدای زمان یونس که او را از غم نجات داد و نجیناه من الغم

نازنینم ! صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟

به بهانه شبهای قدر 1386

و به یاد همه دوستانی که حتی وقتی دورند عزیزند و سالها در این شبها کنارشان بوده ایم و به حرمت ایشان خدا به ما نظری کرده

و به یاد خواهر احمدنازک تبار که پارسال برای سلامتیش دعای دسته جمعی کردیم

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آخرین نجوا

شنبه، 7 مهر 1386

خواب از سرم پریده است.

فکر مرگ درونم را میکاود.

روی تخت ICU افتاده ام.احتمالا حتی نمیتونم دست و پاهام را تکون بدم.زیاد اختیار این بدن  را  ندارم.اما هنوز میتوانم بیندیشم.پرستارها از روی انجام وظیفه می آیند و میروند.یکی لیدهای دستگاه الکتروکاردیوگرام را چک میکند و یکی دستگاه تنفس مصنوعی را و من هنوز چند دقیقه...یا ثانیه وقت دارم تا آخرین واژه های زمینیم را مرور کنم.

لقد خلقنا الانسان فی کبد / انسان را در رنج آفریدیم.

***************************************************************

دارم زندگیم را مرور میکنم.خیلی سریعتر از اونیکه درباره تجربه های نزدیک به مرگ خونده بودم. کودکیم، پدرم و مادرم و مدرسه و هم کلاسیها و دبیرستان و صفهای مدرسه و شبهای بمباران و پناهگاه و کنکور و دانشگاه و ترم یک و عاشق شدنهای  ناگهانی روزهای دانشجویی.

دوستانی که اومدند و رفتند.بعضیهاشون با عشق بعضیهاشون با نامردی.خیلیهایی که حتی تو orkut هم پیداشون نکردم.

به معلمانم.خانم کلاس اول و دوم و....به سه شنبه ها که مادرم میومد دنبالم و پیاده میرفتیم تا تعاونی های شهر و روستای سر حافظ که با بمباران با خاک یکسان شد....

**************************************************************************

انما الحیات الدنیا لعب و لهو / زندگی دنیا بازی و سرگرمی شماست.

عاشق میشدی و میگفتی که دیگه خودشه...چقدر گذشت تا فهمیدی هر کس آمده بود بخشی از تو را به تو باز نمایاند...و تو چقدر نفهمیدی.

بیچاره مادر و پدر که تحملت میکردند.دعواهای تلفنیت...انتظاراتت واسه یک زنگ تلفن و بد اخلاقیهات و....

معلم ادبیاتت تو دبیرستان،دکتر شکیبا،که پسرش شهید شده بود...یک بار سر کلاس خیلی دیر رسید.تا رسیدش و نگاهش را دیدی ، بند دلت پاره شد.میدونستی که دیشب یاد پسرش بوده که دیر پا شده...اول درس گفت : عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری .اینقدر سر کلاس گریه کردی که خودش بغلت کرد و ازت خواست آروم بشی...رفتی توی نمازخونه و چقدر سنگین بودی و عمیق! شاید الان هردوشون پیش هم باشن....

**************************************************

محمد بزرگ :انت مع من احببت/ : تو با کسی محشور میشوی و هستی که دوستش داری.

به عشق در زندگیم نگاه میکنم.فرصتی نیست.هر لحظه مرگ نزدیک و نزدیکتر میشود. به عشق نوجوانی و بعدش دانشگاه و بعد که وارد زندگی شدی.

چقدر برنامه ریزی میکردی که سر راهش سبز شی تا شاید با دیدنت بیاد جلو و خودش اصلا ازت بپرسه که چته؟؟!!!هزار بار این دیالوگ اون لحظه را تو مغزت مرور کرده بودی و شیرینی اون دیدار دونفره را تو تخیلات و رویاهات چشیده بودی...

وقتی بدستش می آوری ، در روزمرگی این زندگی موفق یادت نره که بزرگترین نعمت بعد سلامتی و ایمان ، عشق است...عشق گلیست که باید هر روز آبش بدهی...گول نخور...باید بیدار بود

********************************************************

اشتباه میکردی...اسمش را میگذاشتی تجربه ولی الان که خودتی و خودت و پرونده اعمالت، دردش را حس میکنی.چقدر هم گزنده است!

الم یعلم بان الله یری؟آیا انسان نمیداند که خدا دارد میبیند؟

******************************************************

چهره مریضانت دارد میاد جلوی چشت...اکثرا مهربونند .ساعاتی که باهاشون نشستی چقدر نورانیند؟؟؟!!!! تو سبکی...اونها برایت شمعی نگه داشته اند که صورت فرشته مرگرا نورانی تر ببینی.

 یکی دوتا از شاگردانت پشت در بخش مراقبتهای ویژه دارند توسل میخونند: یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله.

از اون همه هیاهو و شکوه دوران تدریست فقط خاطره ای مانده و بزرگداشتی.الان خودتی و خودت و قلبت.شادیها و کف زدنها میگذرند.تنها عشق است که میماند.

******************************************************

داره تموم میشه...پس مرگ اینجوری میاد.آهان شما باید فرشته رهایی من باشید.چقدر خسته ام!!!بهم سلام میده...میاد نزدیکم.

میتونم خنکی و نورانیتش را حس کنم.نفسش بوی بهشت میده...

نترس و غمگین نباش.

همین را میگوید.سبک میشوم...مثل بوسیدن روی ماه است.دارم از بدنم فاصله میگیرم.مثل فیلم city of angels شدم...از این بالا دارم به زمین و خودم و عمرم مینگرم.چند ساعت بیش نبود....

ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه/ ای انسان تو به سختی بسوی پروردگارن رهسپاری تا او را ببینی

*******************************************************

پیامبران راست میگفتند . باید عاشق شد و رفت

******************************

  1. نام این نگاشته از اشعار مرحوم م. سایه اخذ شده بود
  2. این نگاشته بر اساس احساسی نوشته شد که در اثر دیدن فیلم my life در بنده ایجاد شد.فکر میکنم مونولوگم ، گفتمان هر کسی با آخرین ثانیه هایش میتواند باشد...لزومی ندارد از فردیتمان در لحظه های خروجمان از جسم بترسیم.
  3. در سحر ماه رمضان در لندن سرد این نوشته قدیمم را خوندم و گذاشتم اینجا...دیگه مفزم بهم چیزهای جدید نمیده

*******************************************************

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:22 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.