«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v خاطرات پشت پرده دانشگاه تهران

جمعه، 23 آذر 1386

این روزها که صحبت اسلامی شدن دانشگاهها مطرح است به نظرم رسیده که اساسا منظور آقای خامنه ای طوری درک شده که ریشه اسلام در دانشگاهها زده شود! شخصا در دانشگاه تهران تجربه عجیبی داشتم از این چماق! که شنیدنش خالی از لطف نیست.

به شهادت بسیاری از دانشجویان دانشکده فنی ، کلاس تنظیم خانواده ما در اون دانشکده از بهترینهای موجود بود که البته با نظرسنجی های مرکز انفورماتیک دانشگاه هر ترم تایید میشد. چیزی نبود که در دانش جنسی به بچه ها منتقل نکرده باشم و از این جهت بسیار به خودم میبالم که مهمترین درس زندگی زناشویی بچه ها را با بهترین امکانات علمی دنیا تدریس کرده ام .

دانشکده فنی دانشگاه تهران

یادمه تو این سه سال یه بار خانم مهندس ص  که مسوول فرهنگی دانشکده فنی بودند درباره کلاس من گفته بودند (( کلاسی مبتذل))

بچه های بسیج به من گفتند که ص حسابی علیه تو ایستاده و هر برنامه ای که از تو دعوت شده باشد برای سخنرانی، اجازه تحویل سالن را نمیدهد زیرا ایشون مسوول سالن هم بودند

عمره دانشجویی با حاج آقا رجبی دانشگاه تهران

عمره دانشجویی ۸۲ به عنوان هیات علمی رفته بودیم در معیت مرد بزرگ ، حجت السلام رجبی در این عکس امیرجسین نشاطی  سمت راست عکس  هم هست که به رحمت ایزدی پیوست ...یادشون به خیر

بچه های انجمن اسلامی نیز همین را گفتند که خانم ص به شدت با حضور تو در دانشکده فنی مخالف است! برای من بسیار عجیب بود زیرا اصلا ایشون را ندیده بودم و نمیفهمیدم که تدریس مباحث جنسی  چگونه میبایست میبود تا مورد پسند ایشون باشد!!!

دانشکده فنی

یه بار رفتم دفترشون و گفتم شما که اصلا من را نمیشناسی و حتی یک استاد نداری که بتونه مثل من با بچه ها رابطه برقرار کنه و درس هم بده ، چطور درباره کلاس من گفتی مبتذل؟؟؟ حرفی نزد و فقط گفت من حرفی نزده ام...همانطوری که میدونستم حقیر بود و حقیر...کسی که نونش و مقامش را از تهمت به انسانها بدست آورده بود

10

دانشکده فنی در نامه ای به وزارت خارجه ، ضمن ابراز رضایت کامل از تدریس من ، استقبال دانشجویان از تدریس من را بی نظیر خطاب کرده بود ولی این خانم با اعمال نقوذی که داشت از ادامه تدریس من جلوگیری کرد و اتفاقا وقتی به دانشکده هنرهای زیبا رفتم فرقی نکرد و باز هم دانشجویان دانشگاه تهران ریختند تو کلاسم

10

بهار امسال نیز در دانشکده علوم دانشگاه تهران کلاسی داشتم درباره رابطه عاطفی به مدت سه روز به دعوت انجمن علمی دانشجویی ریاضی.

من عادت دارم که  وقتی درباره قوانین زندگی حرف میزنم،  میگم که دانشجوها مراقب باشید با خدا شوخی نکنید...خدا بی پدر مادره! همه میخندند و من هم بعدش اضافه میکنم که خودش هم در قرآن میگه لم یلد و لم یولد...پس شوخی نداره خدا...میادا ظلم کنید...و معمولا رفع خستگی از بچه ها میشود.این شیوه را هم از نحوه صحبت آقای دولابی - خدا رحمتش کنه- یادگرفتم و البته کلمات را خودم برگزیدم. نگو اینبار که این حرف را زدم به مذاق یکی خوش نیومده و مثل یه بچه محصل دبستانی و نه مثل یک دانشجوی دانشگاهی به جای انتقاد از خود من  رفته بود واسه خود شیرینی پیش یکی از مسوولین  دانشکده که آهای!!! چه نشسته اید که به خود خدا در این دانشکده دارند توهین میکنند. .وقتی خبر به من رسید دیدم چنان خوابی دیده اند واسه ما که اون سرش ناپیداست. الغرض من هم در جلسه آخر اون بحث که اتفاقا اون مسوول هم اومده بود به دانشجوها رو کردم و پرسیدم که

 آیا شمااز حرفهای من  استنباط توهین به خدا کردید ؟؟؟ ۳۵۰ نفر در کلاس حتی یکی هم دستش را بلند نکرد. حتی خود اون منتقد بسیجی نما

بعدش پرسیدم که آیا شما بعد از این کلاس نگاه بهتری به معنویت پیدا کردید؟ کل کلاس دستش را بلند کرد!!!

 البته این اکر من برای دفاع از حقوق دانشجویانی بود که همیشه یه دانشجونما میاد توشون و اونها را میخواد ضایع کنه...ایندفعه خودم مچش را گرفتم که آهای کسیکه جوجه بسیجی بعد از جنگی و میخوای به منی که نسل جنگ هستم از غیرت دینیت یاد بدی...این خبرها نیست...برو اول آداب مردی یاد بگیر ..بعد دانشجو شو و ادب مراوده با استاد یاد بگیر ...بعدش صداقت را بیاموز...بعدش بیا انتقاد کن...اونم به خودم و تو کلاس خودمون  نه اینکه بری حرف من را عوض کنی و نزد بقیه شیرین عسل بازی در بیاری.

دانشجو ی ایرانی لیاقت بهترین سرویس آموزشی را دارد و من تنها کاری که میکردم این بود که جدیدترین شیوه های درسی را با منابع عالی در اختیار بچه ها میگذاشتم.

سال آخر تدریسم از فرط استقبال دانشجوها سالن شهید چمران را در دانشکده فنی در اختیارمون گذاشتند و هنوز بسیاری از دانشجوها یادشونه که چقدر در اونجا علم و عشق رد و بدل شد.

ترم آخری که اسم من را از لیست اساتید برداشتند ، ۸۰۰ نفر با من واحد برداشته بودند!!!

در دانشگاه شریف رفته بودم برای ارائه رایگان درس ( زیرا هر ترم ۳۰ نفر می اومدند سرکلاسم در دانشکده فنی) که کلی دانشجویی که اصلا نمیشناختمشون اومدند دورم که آقا ما شما را میشناسیم...بیایید شریف)

اینا را ننوشتم که برای  خودم پپسی باز کنم...نوشتم که بگم در اون دوران به چه بهانه های احمقانه ای دانشجویان فهیم فنی را از اون تدریس ناب محروم کردند

حالا خوبه من شاگرد  مرد بزرگ فلسفه ایران ، آیت الله سید رضی شیرازی در فلسفه بودم...یا بارها با علامه حسن زاده و جوادی آملی مانوس بودیم و تلمذ کرده بودیم وگرنه انگ ضد دین هم میخوردیم و بیا و ثابت کن!!!

الان در انگلستانم و دانشگاه آکسفورد و میبینم که چه بهایی به علم و معلم ودانشجو داده میشود و چماق اسلامی شدن نیز بر سر استاد وشاگرد نیست و علم در حال پیشرفت است وبقیه اش را خودتون میدونید.

حرفهای اون آقا را خوندم که به وزیر علوم گفته بودند  دانشگاهها اسلامی نیست . حالا تعریف اسلامی بودن ایشون را نمیدونم ( گاهی اوقات که یادم میاد هر روز صبح ساعت ۵ در ۱۸ سالگیم پا میشدم و درس معارف اسلامی ایشون را از رادیو معارف گوش میکردم تعجب میکنم که چقدر یک عالم ممکن است عوض شود)

آقا ! از این بهتر نمیتونید در علم را در کشور ما ببندید...دین بچه ها را هم ازشون بگیرید و دو دستی ما را تجویل غرب بدهید!!! اگه سالها تربیت دینی شما باعث شده که اینهمه بی دین در دانشگاهها رتبه آورده باشه باید به شیطان تبریک گفت!

اما حرف من به دانشجویانم در کل ایران اینست که بهترین دینورزی را شما دارید که عقیده هایتان از عقده هایتان مصون مانده است .

دکتر شیری و دکتر الهی قمشه ای در منزل مادری

این حاطره را بخونید و فکر نکنید هم علما بد سلیقه هستند...خدا شاهد است در بدترین روزهای زندگیم خاطره محفل شیرین علامه حسن زاده املی در روستای ایرا یا خاطره ییلاق آقای جوادی آملی در دماوند است که باعث شده بتونم دوام بیارم. نذارید ما را با همه دانشمندان آخوند بد کنند.

hasanzade amoli

علامه جسن زاده آملی

 

8

آقای جوادی آملی

 

علامه طباطبایی

ناگفته ای از علامه جعفری

به روایت دکتر علی رضا مخبر دزفولی
فکر می کنم در آخرین سال حیات مبارک علامه بزرگوار، مرحوم علامه جعفری بود که این توفیق بزرگ را یافتیم که میزبان ایشان در سمیناری با عنوان «اسلامی شدن دانشگاه» در دانشگاه های اهواز باشیم.

در جریان سخنرانی ایشان در محل آمفی تئاتر دانشکده علوم در دانشگاه شهید چمران، به دلیل استقبال کم نظیری که از ناحیه اساتید و دانشگاهیان از این سخنرانی شده بود، تعداد زیادی از کسانی که به شوق دیدار حضرت ایشان به محل سخنرانی هجوم آورده بودند، پشت در های بسته مانده بودند. به توصیه اکید ایشان درهای سالن باز شد.

تعدادی از دانشگاهیان وارد شدند و در بین ردیف های صندلی های سالن نشستند ولی کماکان تعدادی در ورودی سالن به شکل متراکمی سرپا ایستاده بودند.استاد مشغول سخنرانی بودند. در گرماگرم صحبت، ایشان ناگهان فرمایششان را قطع کردند و فرمودند: من از دیدن این عزیزان معذّبم که با این فشار اینجا ایستاده اند. بعد به آنها اشاره کردند و گفتند بیائید روی سن بنشینید.

ناگهان استاد برخاستند و عبای سفید و پاکیزه خود را بی هیچ ترتیبی و تعارفی از دوش خود برداشتند و زیر پای دانشجویان انداختند و فرمودند: زمین کثیف است روی این بنشینید!

با اشاره استاد، همه کسانی که در آستانه در ایستاده بودند به روی سن هجوم آوردند و دور تا دور استاد نشستند.در آن لحظه من به چهره استاد خیره نگاه می کردم، لبخندی بر لب استاد نقش بسته بود که تا ملکوت خدا ادامه داشت. سپس ناگهان استاد برخاستند و عبای سفید و پاکیزه خود را بی هیچ ترتیبی و تعارفی از دوش خود برداشتند و زیر پای دانشجویان انداختند و فرمودند: زمین کثیف است روی این بنشینید!

باور کنید این حرکت استاد از هزار سخنرانی بر ذهن مستمعین موثّرتر بود.

وقتی از زبان فرزند ایشان شنیدم که می گفت پدرم هر آنچه را که می گفت خودش به آن عمل می کرد، یاد این خاطره افتادم و احساس کردم که شاهد خوبی بر این ادعای شگرف است و استاد به عنوان یکی از قله های رفیع و دست نیافتنی دین و دانائی و اخلاق و فضیلت نماد و نمونه ای از این دستور آسمانی بود که «مردم را به سوی خوبی ها با غیر از زبان خود دعوت کنید».

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:21 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v جایزه میدیم ربع سکه به کسیکه...

چهارشنبه، 21 آذر 1386

چند شب پیش بچه ها برام مطلبی فرستادند درباره یه پسری که د رمتروی نیویورک دختری را میبیند و خوشش می آید و گمش میکند و خلاصه با یه ابتکار بسیار عجیب اون را پیدا میکنه تو اون شهر بی صاحاب ( کل ماجرا را محمد کهربی دربلاگ مثبت من آورده با عکس)
نشسته بودم فکر میکردم که وقتی تولد معشوق آدم میرسه ( مثلا همسر  یا شوهر، دوست دختر یا دوست پسر یا نامزد تو) هممون دوست داریم یه کار خاصی انجام بدیم در کنار کارهایی که بطور معمول انجام داده میشود تا طرف کف کنه ( یعنی به ادبیات بهتر، جاودانه بشه براش)
خودم یه ایده هایی دارم اما یه لحظه به ذهنم رسید که شاید خوانندگان این نوشته ها هم بتونن بهم کمک کنند .بعدش گفتم چطوری؟ یکی از دوستام گفت فراخوان بده در سایتت یا بلاگت و ممکنه مردم ایده هایی بدهند که هم بدرد تو بخوره هم بدرد بقیه. یهو دیدم اگه کسی اینقدر معرفت داره که برای توسعه عشق در زندگی من و بقیه حاضره فکر کنه و دو کلام هم بنویسه واسه من ارسال کنه، ارزش داره ازش تقدیر هم بشه...نه البته تقدیری شایسته اینهمه زیبایی بلکه برای شیرینی خاطره اش.
 
الغرض :مسابفه ای ترتیب میدهم در این بلاگ با عنوان
" هدیه را وا نکرده پس فرستاد !   "
موضوع مسابفه :
1-چه هدیه یا چشم روشنی (سورپرایز) یا کار خلاقی برای تولد معشوقت در نظر میگیری؟
2- دوست داری طرفت چه هدیه ای به تو بدهد؟یا چه کاری برای تو بکند ؛ خیلی خوشت میاد ؟
نام و نام خانوادگیت و سنت را در نامه بگذار تا بتونیم جایزه را برات بفرستیم
جوابهای خودتون را میتونید برای ما میل بزنید( ما یعنی من و ؟؟؟)
ایده های عالی شبیه هم هر کدام زودتر ارسال شده باشه جایزه میگیره
مهلت مسابفه :10 روز تا شب یلدا
به بهترین ایده ای که انجام دادنی باشه ، عشقولانه باشه ، خلاق باشه ، خیلی گرون نباشه جایزه میدهم در روز 1 ژانویه2008:
لازم نیست ایده فقط یک کار باشد ...میتونید ترکیبی از کارها را بنویسید اما یکی را خودتون به عنوان گل سرسبد مشخص کنید
جایزه ها

یک ربع سکه بهار آزادی یا

حضور افتخاری در یک دوره آموزش بهداشت جنسی به تدریس خودم + پروفسور مجد ،که هزینه ثبت نام 200 هزار تومان دارد

یا حضور افتخاری در یک دوره روانشناسی ارکتایپی به تدریس خودم با موضوعیت : مرد شناسی یا زن شناسی به ارزش ثبت نامی 1700000 ریال

در ضمن برای اینکه خیالتان راحت باشد که جایزه قطعا داده میشود ، من موسس خانه توانگری ایران هستم و شعبه بریتانیا هم داریم...جایزه را میدهم مردونه !
این روزها مشغوله...منتظر ای میلها هستم چون کامنت اینجا بسته است

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:35 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یبوست عاطفی

يکشنبه، 11 آذر 1386

گاهی آدمها دچار یبوست عاطفی میشوند...هیچ ورود و خروجی در مجاری احساسیشون انجام نمیشود .

اونوقت بعضی ها مسهل مصرف میکنند یعنی میروند دچار الکی خوشی و علافی و با این و اون ولگردی و چریدن در علفزار تستسترون و استروژن
بعضی ها هم آلو خیس میکنند و صبر میکنند تا کم کم مزاجشان متعادل شود..با دردشون یکی میشوند و یه چیزی اون ته مه ها در میارن اسمش رامیذارن خرد
راه سومی من سراغ ندارم.
منظورم اینه که این یبوست واکنش جبرانی روح است به بعضی بی بند و باری ها پس باید بذاریم که روح خودش با خود درمانی ،خودش را تنظیم کنه
معمولا یه خلوت لازمه...مقداری معنویت و ریاضت...دوری گزینی از بعضی آدمهای اطرافمان

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:35 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v وقتی استاد ، شاگردش را شرمنده میکند !

دیروز استادم پروفسور برنیستون دعوتم کرده بودند منزلشان
خونه ای خوشگل و صمیمی در شهر آکسفورد ،
ساعت 14 با یه کتابخونه استثنایی
ابتدا صحبت آنیما و جنبه های زنانه روح انسان صحبت کردیم بعدش صحبت سایه های شخصیتی را کردیم.شب قبلش واسه خود شیرینی جلوی استادم هم که شده کتاب "خاطرات ،اندیشه ها و رویاها" ی یونگ را خونده بودم و تموم کرده بودم و کلی سوال داشتم ازشون
برام هنوز هم عجیبه که چرا یه دونه از خوابهای عجیبی که یونگ و شاگردانش و بیمارانش دیده اند من نمیبینم...هرچند خوابهای خودم هم عجیبند اما اینقدر پر از اسطوره و رمز و راز نیستند! باید ترجمه خوب این کتاب را که خانم فرامرزی کرده اند  آستان قدس منتشر کرده بخونید تا بفهمید چی میگم.
حرف جالبی ازوشون شنید که سایه ها black / white دارند یعنی آدم بسیار بد میتونه بخشهای سابه ای شده خوبی داشته باشه
بعد از یک ساعت ازشون اجازه گرفتم که برم نماز بخونم...بعدش به همراه خانواده اش پذیرایی خوبی برگزار کردند : چای +  تست + مربا + پنیر
 
سی سال قبل این زن و شوهر نازنین در یک فضای مشترک مطالعاتی با هم دوست شده اند و بعدش هم ازدواج کرده اند.با اینکه خانوم تحصیلات آکادمیک نداشته اند اما بقدری درباره انسان شناسی باسوادند ، آدم به تحسین واداشته میشه.
ساعت 16 اینجا شب میشه و بارون شدیدی هم میومد...به قدری هم سرد بود که توی خونه هم با کاپشن نشسته بودند خودشون !
در قسمت دوم این دیدار بحث ابن عربی و یونگ و سایه ها را ادامه دادیم . کلی کتاب خوب لطف کردند و بهم معرفی کردند .یه کتاب هم دادند که بخونم درباره عرفان اسلامی ابن عربی
فرصتی بشه نکات بیشتری خواهم نوشت ...دارم میترکم از هیجان  روانکاوی عمقی !
برنیستون با یک واسطه با خود یونگ مرتبط بوده است .در اتاقش عکس یک مهاریشی را نصب کرده و برای او ارزش زیادی قائل است.
 
 
ساعت ۱۸ خود استاد تا دم ایستگاه اتوبوس بدرقه کردند و بهم یاد دادند که چقدر یه آدم میتونه بی ریا باشه و بی تکلف .
بعد اینهمه مطالب سنگین جای خوانندگان خالی رفتم یه رستوران با گوشت حلال یه دونر کباب اساسی زدیم تو رج(!)
پا شدیم اومدیم شهرمون لندن یه کم دلمون هپی شد...( راستی تو فارسی چی میگید؟؟؟!!!)
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:28 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تو نمیفهمی...هزار ساله که نمیفهمی

پنجشنبه، 8 آذر 1386

چند روز پیش یه متن نوشتم که حاشیه دار شد...پشت صحنه اش را  مینویسم ذخیره قبر و قیامتمون بشه!

********************************

 اینکه تو تیتر نوشتم " تو نمیفهمی" معنیش این نیست که من میفهمم ...من تازه فهمیده ام نفهمی خودش خیلی فهم میخواد !

****************************

قصه از کجا شروع شد؟

من خوابیده ام و خواب میبینم که نصفه شبی از خواب پریده ام (احتمالا به خاطر بیدار شدن دختر خردسالم) و همسرم در بسترم آروم خوابیده و  بلند میشم دخترم را از تو تختش بر میدارم و بغلش میکنم تا خوابش ببره و برمیگردم تو تختم و با خانومم که بیدار شده و دنبالم میگرده حرف میزنم و وقتی بیدار میشم از این خواب ، حرفهام را مینویسم ...تو می ایی تو سایتم میخونی... صدها نفر دیگه هم میآیند و میخونند و برای من هم بعضیهاشون مینویسند...خیلی ها فقط گریه کردند...ازم نپرس چرا...میگه دست من بوده که نوشتم؟

یه نفر هم باهاش برام یه کلیپ قشنگ پاور پوینتی درست کرد که هدیه داد بهم اما خب حجمش بالاست ونمیتونم بذارمش تو این صفحه

خیلی ها نوشتند "پکیدند"...عینا همین تعبیر...فکر میکنی من از دردهاشون ذره ای میفهمم؟ نه...مبگه تومیفهمی من چی میکشم که رویاهایم اینطوری پر میشه از طوفان ؟

چند نفر هم عصبی شدند...خب میگه اشکال داره؟ تو که دوست دخترت یا دوست پسرت به سرتاپات...کرده، حق داری لجت در بیاد...خودم بهت حق میدم که واسه همچین آدمی نتونی از عشقی حرف بزنی که چین و چروک صورت محبوبش را مثل آیه های تورات  و صدای فریاد یونس در تاریکی ،مقدس میدونه...تقدس چیه وقتی اینقدر له شدی. ولی دیگه شورش را در اوردی...نه؟

تازه به تو هم حق میدم که ۵ تا ارتباط عوض کردی ، هنوز ته دلت میسوزه به خاطر اینکه یکی نفهمید چقدر دوسش داری و رفت با یه عوضی دیگه...فکر میکنی نمیفهمم چقدر پیر شدی تو این چند وقت و هی ادای باحال بودن در میاری...؟

به تو هم حق میدم که وقتی این متن را میخونی از هر چی مرده لجت در بیاد...واسم نوشتی که چرا اینقدر زور باید زد واسه دریافت عشق یک زن...من زوری نزدم...تو اذیت میشی چون قربانی هستی...هزار ساله که قربانی هستی...قربانی فرهنگی که مردها را از ابراز احساسات محروم کرد ، مردای بیچاره ای که خیلی شکننده تر شدیم بعد از این ظلم تاریخی. با فیلم و ادبیات نوین هم خرمون کردن...از همون روزی که  خواستند مثل یه مرد بارمون بیارن ، ریشه هامون را خشکیدند...سالهاست که خشکیده ایم...میدونی کجا ها معلوم میشه؟ وقتی تو عشق مثل خر تو گل گیر میکنیم و واسه ۵ دقیقه صدای هایده ، چه ها که نمیکنیم.

اما دلم نمیاد نگم که من اولین باره که نوشته خودم را بارها خوندم...نه اینکه واسه خودم بخوام نوشابه سفارش بدم...! به نظرم هممون یه بخشی داریم درونمون که هر چند هزار ساعت یه بار میاد یه چیزی بهمون میگه و میره...وقتی این بخشت را میبینی هیجان زده میشی.

تازه نکته خوبش اینجاست که نباید یادمون بره همسر ما که اینگونه ستایشش میکنیم ، هنوز ضعفهای انسانی داره...دهنش گاهی بوی خوبی نمیده...بی حوصله میشه...دهن بین میشه...عقلش گاهی نم میکشه(!) اما لا مصب عشقه دیگه...عشق میاد که همین گندها را  بی خیال بشیم دیگه نه؟

دست همه اونهایی را میبوسم که اومدن  مطلبم را خوندن و برای من هم دو خط نوشتن حالا چه خوب چه بد...مهم اینه که  باید عاشق شد و رفت...یا شاید ماند.

لندن ۱۱ شب ۲۹ نوامبر

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:16 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای تمام همسران ، به نمایندگی از همه مردان زمین

يکشنبه، 4 آذر 1386

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 

آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده

 

اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.

******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

مردی که منیتهایش تویی ، منم

لندن-یکشنبه ۲۴نوامبر 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:46 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چند تا کتابی که خوشم اومد

شنبه، 3 آذر 1386

مدتی بود که وقتی کتابهای پائلو کوییلو را میخوندم  کاملا رد تفکرات یونگ را در نوشته هاش حس میکردم اما برام بیشتر ان مهم بود که از متن لذت ببرم و از چیزای دیگه ای که بلدم استفاده کنم تا بیشتر منظور نویسنده را در بیابم اما اخیرا دیگه  این نویسنده مشهور برزیلی ، واضحا از یونگ تو نوشته هاش اسم میبره. این چند تا کتاب را تو این ۲-۳ هفته خوندم .و بسیار به درک زنانه از عالم کمک کرد

اون دسته از خوانندگان این نوشته های من که با بحث آرکتابپ زنانه آشنا هستند و با مهن الگوی مادر و ایزدبانوان آشنایی کمی هم داشته باشند اساسا با نوشته های اخیر کوییلو خیلی کیف خواهند کرد

۱- ساحره پورتوبلو    

 

 

 

                                           

۲- بریدا : این کتاب را بارها دیده بودم و میخواستم بخونم تا اینکه دوست خوبم ایوب متانی بهم میل زد و تاکید کرد که این کتاب ، نکات خوبی داره درباره کهن الگوهای زنانه.شخصا وقتی کتاب را خونم خیلی لذت بردم...منهای بعضی تفاوتهای فرهنگی که باعث میشه عرفان های غربی برامون نا مانوس باشه× جنبه های مختلف زن شناسی در لابلای بحثهای کتاب نهفته است. توضیحات زیر را از سایت نشر کاروان برداشته ام :

پیمودن جاده سانتیاگو، الهام بخش پائولو کوئلیو در رمان کلاسیکش "کیمیاگر" بود و پیمودن جاده رم، الهام بخش "بریدا"، داستان دختر ایرلندی جوانی که می خواست جادوگر شود. بریدا ناچار است میان دو سنت کهن یکی را برگزیند: سنت ماه مکتبی اسراری است که برای دست یافتن به آن، باید تمرین های دشوار و آئین های گوناگون را به کار برد. سنت خورشید سنت هزاران ساله بشر برای دست یافتن به معرفت است و در آن تنها یک اصل حاکم است: اعتماد به شب تاریک ایمان؛ و تنها یک تمرین وجود دارد: نیایش به درگاه خدا، با قلب و روح. بریدا باید دریابد که عطیه روحانی اش او را به حرکت در کدام یک از این دو سنت وا می دارد. به باور کوئلیو، یگانه راه کشف ماهیت راستین خویشتن، عشق است
آدم‌ها به‌ هم‌ گل‌ می‌دهند، چون‌ معنای‌ حقیقی‌ عشق‌ در گل‌ها نهفته‌ است. کسی‌ که‌ سعی‌ کند صاحب‌ گلی‌ شود، پژمردن‌ زیبایی‌اش‌ را هم‌ می‌بیند. اما اگر به‌ همین‌ بسنده‌ کند که‌ گلی‌ را در دشتی‌ بنگرد، همواره‌ با او می‌ماند. چون‌ آن‌ گل‌ با شامگاه، با غروب‌ خورشید، با بوی‌ زمین‌ خیس‌ و با ابرهای‌ افق‌ آمیخته‌ است.

۳- عادت میکنیم از زویا پیرزاد.                                       

قطعا خوندن این کتاب را مدیون امیرحسین تقوی هستم .توی هواپیما از تهران تا لندن کتاب را شروع کردم و به اتمام رساندم. به قدری حال و هوای خوبی بهم داد که حیفم اومد به خوانندگان این صفحه سفارشش را نکنم. جون میده واسه کادو دادن به یه خانم بالای ۳۵ سال. بهترین کادو به مادرزن جوون! مکالمات زنانه این کتاب استثناییست و بسیار به  یه مرد کمک میکنه تا درک کنه یک زن به چه نوع مردی احتیاج دارد. شخصیت مرد در این داستان بسیار ظریف مطرح میشود و این طرح هوشمندانه را فقط عطش قدرتمند مردها میتونه تشخیص بده...به هر حال امتحانش کنید.نقدهای کتاب را هم بعد خوندنش امتحان کنید.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:58 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v فیلمی استثنایی درباره بحث سایه ها

جمعه، 2 آذر 1386

دیشب تلویزیون  انگلستان یک فیلم استثنایی به نام  «چرخکار» پخش کرد که خاص بودنش برام به این خاطر بود که بحث سایه ها  shadows in personality را به زیبایی به تصویر کشیده بود . بحث سایه ها را کارل گوستاو یونگ روانکاو به زیبایی در آثار خود مطرح کرده است و دیپاک چوپرا در کتاب اکسیرو خانم دبی فورد در کتاب نیمه تاریک وجود درباره آن صحبت کرده اند . چرخکار من را یاد فیلم IDENTITY یا فیلم FIGHT CLUB  انداخت. هر دو فیلم در نگاه بیننده عادی بسیار مزخرف به نظر میرسند اما کافیست اطلاعات مختصری درباره سایه ها داشته باشید تا ناگهان همه چیز برایتان عوض شود و به عظمت کار کارگزدان پی ببرید. بارها عرض کرده ام که در هزاره ای از دانش به سر میبریم که دیگر فرصت خواندن همه کتابها وجود ندارد؛بلکه باید بسیاری از دانشها را با فیلم دیدن آموخت. به قول دوستم مهرداد افسری حتی چه بسا دوره فیلم دیدن هم گذشته باشد و باید کلیپ ساخت و دید. یادمه این جمله را در یک حلقه مطالعاتی سه نفره که پارسال با او و مهندس شیرزاد در منزل ما برگزار میشد ، بهمون گفت

فیلم محصول ۲۰۰۴  آمریکاست و برادآندرسون آنرا ساخته. کریستین بیلی که نقش اصلی را ایفا کرده است به خاطر این فیلم ۲۸ کیلو گرم وزن کم کرده که تقریبا در تاریخ هالیوود بی نظیر است

در ضمن من ID یاهو خودم را بسته ام و معنیش اینه که دسترسی  به ۲۵۵ دوست خوبم در یاهو ومحصولاتش نیز کنسل شد برام.گرچه بسیار متاسفم از این بابت اما دوستانی که مایلند از طریق یاهو ؛ پیگیر مطالبم باشند لطفا میل بزنند به من  . همینجا باید عذرخواهی کنم از دوستانی که از طریق یاهو مسنجر دوست دارن با من در ارتباط باشند...نه وقت چت دارم نه  شور و حالشو...انگاری هر چیزی سنی داشته باشه دیگه!

   

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:42 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چند نکته جالب درباره یونگ و دانشمندان ایرانی

 
دیروز در دانشگاه آکسفورد اتفاق جالبی افتاد
 
استادم پروفسور برنیستون درباره هانری کربن و یونگ و ابن عربی و سهروردی صحبت میکردند.برای خودم من خیلی جالب بود بحث به ویژه اینکه مدتی قبل فصوص الحکم ابن عربی را ورق زده بودم .یونگ تعبیر جالبی دارد تحت عنوان اساتید معنوی یا چیزی شبیه آن که اساسا تجربه ای مادی دارند. من یاد استادی افتادم به نام سید جلال صادقی که ۱۴ سال افتخار داشتم که باهاشون مانوس بودم.برای کلاس درباره تجربه ایشون صحبت کردم که دانش کیمیا را از شیخ بهایی متوفی آموخته بود و دانش برگرداندن طلا به ماهیت قبلی خود را نیز از دانشمندی دیگر که او هم مرده بود آموخته بود. در عرفان نمونه های متعددی داریم که روحهای قرنها قبل به یاری سالک می آیند و او را در عبور از یک مرحله یاری میکنند.
اساسا هم کلاسیهایم نه تنها انکارم نکردند بلکه بسیار هم استقبال کردند ازم به عنوان تنها مسلمان و تنها ایرانی کلاس که این تحربه خود رابراشون در میان میگذاشتم.
در فرصت استراحت کلاس هم سوهان قم برای دوستان انگلیسیم برده بودم که خیلی خوششون اومد.
شاید براتون حالب باشه که از دانشمندان معاصر ما دکتر شریعتی و علامه طباطبایی با آثار یونگ آشنایی عمیقی داشته اند.علامه حتی درباره تائوئیسم و کتاب دائو ته چینگ هم گفته بودند
(( اثر بسیار عمیقیست.))
کیف میکنم وقتی میبینم در رده های بالای دانش دیگه اثری از اختلافات احمقانه مذهبی نیست.
هر چی جلوتر میرم بیشتر به زیبایی اندیشیدن یونگ پی میبرم و این اصلا بدین معنا نیست که دارم در یونگ ذوب میشوم...نه...دارم به همین سادگی که میخونی ، ازش لذت میبرم.
دوستان خوبم که تخصصیتر دارند درباره یونگ مطالعه میکنند میتونند کتاب "انسان نورانی در تصوف اسلامی" از هانری کربن را بخونند که در ایران چاپ شده است.
اصلا راحتتون کنم، همون حرفی که بارها گفته ام :
اگه میخواهی روان یک انسان را درک کنی باید فلسفه بلد باشی...عرفان بلد باشی...دین بلد باشی...فیلم زیاد دیده باشی ،حتی باید کارهای دارابونت و فینچر و شرک ۳ ....را هم  دیده باشی...باید موسیقی کلاسیک بلد باشی...حتی اخیرا رسیده ام که باید فلسفه رقصیدن را بلد باشی ( اینو نوشتم تا یه سری تعطیل همینجا تو تله قضاوت گیر کنند و برن از این صفحه بیرون...همونهاییکه فقط بلدند با یه انگ قشری دینی تکلیف خودشون را با همه متفکرین روشن کنند..درست مثل اونیکه صدای آسمانی استاد شجریان را بد میدانست چون او مثلا دو تا زن گرفته...حالم بهم میخوره از این تیپها...اسمشون را باید بذارم تیپهای زن الهام دولت که الحق و الانصاف اسکیزوفرن است)
 
یه شب بارونی تولد حضرت رضا ، لندن

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:27 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.