«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v فرار از رنج بیهودگی

پنجشنبه، 30 آبان 1387

 
رسما رفته ای تو یه خونه تکونی...سخته ولی بد هم نیست...اصلا بعضی وقتها باید از کمد اتاقت شروع کنی تا برسی به انباری ، بعدش بری سراغ کتابها و سی دی ها و دی وی دی ها و توی کامپیوتر و ...کلی سبک کنی بارت را...بعدش میری سراغ اطرافیانت و لیست 360 و فیس بوک و رفقای مجازی و حقیقی و یه سریشون را که دیگه نه تو بدردشون میخوری نه اونها دیگه به فکر و روحت و سلیقه ات میخورن ، پاک میکنی
حالا سبک تر میشی...میری سینما، فیلم آواز گنچشکها را میبینی و زار زار میگریی و قاه قاه میخندی
***************
 
 
امروز دعوت شده بودم به پارکینگ یه خونه، میگی اینم شد پارتی؟ بچه های یه خیریه جمع شده بودند و داشتند واسه سی- چهل خانواده ، آذوقه تقسیم میکردند که فردا ببرن در خونه هاشون بدهند ، دلت نمیخواست خلوت صمیمیشون را با حضورت بهم بزنی ، دو سه تای دورت جمع شدند و از آینده و رشد و راههای کمک بیشتر و...حرف زدید...انگاری پرنده ای تو روحت زندونی شده باشه و یه مرتبه در قفسش را باز کنن، یه چیزی اون توی تو آزاد شد...یادت اومد که  نذری داشتی...واسه هر 5 شنبه...واسه یه قرار ...واسه یه شوریدگی بی دلیل...واسه فرار از رنج بیهودگی که هر عشقی را فرا میگیرد
انگاری فرشته ای صدات را شنیده باشه ، تو هیاهو و خنده های پسرهای دور و برت ، فرشته ای بهت چشمک زد و تو یادت آمد روزی عاشق بودی ، کمتر از امروز
************************
چقدر تنهایی تو وسیع است
 
داشتی از خیابون یوسف آباد از سفارت میرفتی خونه ، تو ماشینت که یه ذره قشنگه ، لم داده بودی و ناگهان برق نگاه چند نوجوان اونور خیابون تو ترافیک ، گرفتت. مثل اسلو موشن های شوهای تلویزیونی که دو تا نگاه بهم گره میخورد ، جلوی مدرسه ناشنوا ها پسرهای 15-16 ساله  که تازه تعطیل شده بودند، بهت لبخند میزدند ،همون عادت همیشگی پنهان بین مردان: پسران جوان وقتی مردان جوان را با  دختری زیبا یا ماشینی زیبا یا ...میبینند، با تحسین نگاه میکنند و همون اتفاق افتاد: انگاری داشتند تحسینت میکردند.تو هم خندیدی...براشون دست تکون دادی و تازه وقتی از اون ور فریاد زدند و به طور نامفهومی  گفتند " ای ول" فهمیدی ناشنوا هستند،دو دستی براشون بوسه فرستادی و مثل نظامی ها احترام با دست دادی...همه با هم خندیدیم...ظرف چند ثانیه ، ترافیک باز شد و تو رفتی
فرشته ای خندید...
**************
 
عذاب وجدان یا عشق، چرا نمیفهمیم؟
امروز تو اون خیریه ، یکی بهت دست داد ولی تو بغلش کردی ، خیلی وقت بود میخواستی این کار را بکنی ، اگه دستت میرسید یه فصل سیر فشارش میدادی تا آروم بشه...مردان گاهی به آغوش مردان احتیاج دارند...بعد از فوت استادم ، چقدر این آغوشم تنها مانده و چقدر تنهایی من وسیع شده...ندیدن 5 ماهه احسان  هم که کم کم داره پیرم میکنه...

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:59 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کاشکی یکی باشه که پیدامون کنه

سه شنبه، 28 آبان 1387

dr shiri

آدمها گاهی دوست دارند برن یه گوشه قایم بشن ،

مثل قایم موشک بازی بچگیشون

فقط کاشکی یکی باشه بیاد و پیداشون کنه

که مبادا واسه همیشه گم بشن...
*****************************************************************

رفته بودم بلاگ قره قروت را میخوندم که این مطلبش پهنم کرد رو زمین :

آقای دکتر نمی دونم چرا یه چند وقیته که همچین که
دستم لای در ماشین گیر می کنه، درد می گیره!
_ ببین! می گم بیا راجع به قبل از این چند وقت صحبت
کنیم!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:31 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v میشیم یه قناری در معدن ذغال سنگ

سه شنبه، 21 آبان 1387

نوشتن ، اونم از جنس مقاله و کتاب و ستون روزنامه و...نظم میخواد و کلی مقدمات ، ولی نوشتن تو وبلاگ ، دیگه مغزی صرف نیست ، دلیه، یا حداقل واسه من که اینطوره. .اینجوری نیست که بتونم هر وقت دلم خواست دست به قلم بشم ، بارها اصلا خواب بودم و رویایی دیده ام و بلند شده ام نصفه شبی نوشته ام، خیلی اوقات هم  این دل وقت نشناس جاهایی به من سیگنال میزنه که یاد زنهای زائو میفتم که ییهویی درد زایمانشون میگیره و باید یه قابله ای چیزی دم دست باشه تا بچه را سالم بگیره
حالا بلا تشبیه ، امشب درد زایمان فکریم گرفت ، کجا ؟ موقع دوچرخه سواری !
 
دکتر شیری
قصه از اینجا شروع شد که یه هفته ای هست خیلی دردم اومده، از ماه رمضونکه واسه برنامه ای اومدم ایران ، این هفته نامه شهروند امروز شده بود بلای جونم، وقتی میخوندمش - که هیچوقت همش را نمیتونستم هم بخونم- اینقده ذهنم باز میشد که کلی دست مریزاد میگفتم به تحریریه با همت و خوش ذوقش.  تو این 11 سال گذشته من و امثال من عادت کرده ایم مجله های مورد علاقه مون توقیف بشوند؛ مثل آدمی شده ایم که یکی میاد باهامون دوست میشه و تا میخوایم عاشقش بشیم ، تصادف میکنه میمیره...دیگه هر دلبر جدیدی میاد سمتمون از ترس دل بریدن آخر ، از همون اول نمیتونیم بهش دل ببندیم.اگه نگید علیرضا مخش تاب برداشته ، شبیه یه قصه دیگه هم هست: قصه دلبستگی نسل من به فوتبال ایران تو بازی ایران و استرالیا و ناکامی وحشتنکی که سر بازی ایران قطر برامون پیش اومد و دیگه از اون تاریخ نتونستیم به تیم ملی دل ببندیم، نه اینکه نتایج خوبی نگرفته باشه، نه!بلکه به این خاطر که تحمل اون شوک های هز ار گاهی را دیگه نداریم.
 
شهروند امروز در تاریخ 30 تیر87 یه مقاله داره صفحه باشگاه تحت عنوان " هشت درس ماندلا " که واقعا خوندنش بهم لذت داد و برای همه کسانی که براشون از ویژگیهای رهبران زئوسی صحبت کرده م توصیه میکنم بخونند این مقاله را:

شجاعت یعنی الهام بخشیدن به دیگران برای پشت سر گذاشتن ترس:در سال 1994، در جریان رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری، قرار بود ماندلا برای سخنرانی به منطقه‌ای برود كه محل قتل عام تعدادی از مردم توسط رژیم آپارتاید بود. ما با هواپیمایی كوچك عازم منطقه شدیم. هنوز 20 دقیقه تا فرود فاصله داشتیم كه یكی از موتورهای هواپیما از كار افتاد. همه به شدت ترسیده بودیم، اما فقط یك نگاه به ماندلا كافی بود كه آرام شویم. او در صندلی‌اش آرام نشسته بود و جوری روزنامه می‌خواند كه انگار بر صندلی راحتی‌اش در حیاط خانه تكیه داده است. فرودگاه برای فرود اضطراری ما آماده شد و بالاخره خلبان هواپیما را به سلامت فرود آورد. وقتی سوار یك BMW ضدگلوله شدیم تا به محل سخنرانی برویم، ماندلا به طرفم برگشت و گفت: “وای! چه ترسیده بودم!”او در جریان دادگاهی هم كه به حبس طولانی‌مدتش منجر شد ترسیده بود اما كسی این را نفهمید. او بعدا به من گفت: “معلوم است كه می‌ترسیدم. 

من نمی‌توانم وانمود كنم مردی قوی هستم، اما به عنوان یك رهبر نباید بگذاری ترس‌هایت را مردم ببینند. باید به دیگران روحیه بدهی.”

مطلب بعدیم هم ربط داره به همشهری جوان   این هفته که تنها مجله باقیمانده برای من است . مجله ای که چند بار با علاقه به عمده تحریریه اش تدریس مطالب یونگ و آرکتایپ کرده ام و تعدادی  از بچه هاش تو  کلاسهام میرن و میان:

کورت ونه گات

کورت ونه کات نویسنده ای ضد جنگ است که پارسال از دنیا رفت و او  با چشم خودش دیده است که چگونه  متفین  در درسدن آلمان ، در روزهای آخر مقاومت ژرمنها  135000 نفر از آلمانیها را سلاخی کرده اند! او نظریه ای دارد به اسم " قناری در معدن ذغال سنگ " که خیلی لطیفه :  "در روزگاران قدیم که تکنولوژی پیشرفتی نداشته ، کارگران در معادن ذغال سنگ قناری در قفس میگذاشته اند تا آواز بخواند و هر وقت گاز متصاعد شده از حد مجاز میگذشت اول قناری ساکت میشد وطفلی  زود خفه میشد در این صورت کارگرها از سکوت معدن و قناری میفهمیدند خطری در شرف وقوع است و سراسیمه معدن را ترک میکردند.ونه گات میگوید هنرمند مثل این قناری است، گازهای مسموم را خیلی زودتر از اینکه ملتی را به کشتن دهد ، تشخیص میدهد و این است که هنرمند مثل یک حسگر قوی عمل میکندو بحرانهای اجتماعی و تناقضها و خیانتها و قساوتها را خیلی سریع تشخیص میدهد...  "

ونه گات پرواضح است که هر چقدر بین دولتمردان آمریکایی مبغوض بود ، در بین دانشجویان و مردم محبوب بود

دلم برای قناریه سوخت و برای خیلی قناری های گمنام اما آزاده  ، به احترام ، بر میخیزم

************************************************

  • در وبلاگ "یک پزشک"  اطلاعات خوبی درباره ونه گات پیدا کردم
  • سایت انتشارات کاروان نیز یک صفحه مختصر و مفید درباره او اینجا دارد.
  • پیمان اسماعیلی با خود ونه گات مصاحبه کرده و اینجا فایل صوتیش را گذاشته!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:47 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v اسلایدها و عکسهای سخنرانی دکتر شیری در اختتامیه کنفرانس بین المللی روابط عمومی کل کشور

چهارشنبه، 15 آبان 1387

 

 

dr shiri

مجتبی پیر علی که حکم اخوی بزرگ ما را دارند،۳ سال قبل به من توصیه کرد که دعوت  کنفرانس بین المللی روابط عمومی کشور  را برای یک سخنرانی خاص بپذیرم خلاصه این شد که سه سال است که  مفتخرم  که از ایران و خارج ایران واسه نیمه آبان یک سخنرانی در جمع روابط عمومی های ایران  داشته باشم

dr shiri

موضوع سخنرانی امسالم را در روز اختتامیه المپیک چین انتخاب کردم.نشسته بودم تو لندن و داشتم برنامه حیرت آور اختتامیه را میدیدم که یهویی متوجه شدم چه انقلابی از نظر روانشناسی در روابط عمومی های المپیک ۲۰۰۸ رخ اده و انگلیسیها نیز چه کارهای بزرگی دارند هم در اختتامیه هم همزمان در لندن انجام میدهند تا همه دنیا را آماده کنند برای ۲۰۱۲ لندن

حاصل اون فکرها را برای اقای باقریان شرح دادم و ایشون نیز که دبیرکل کنفرانس بودند زحمت دعوت و ...را کشیدند و الان این اسلایدها و این شمایی که شاید از این بحثها خوشتون بیاد

dr shiri &  PR in 2012 olympic

dr shiri &  PR in 2012 olympic

dr shiri &  PR in 2012 olympic

dr shiri &  PR in 2012 olympic

dr shiri &  PR in 2012 olympic

dr shiri &  PR in 2012 olympic

ادامه مطلب "اسلایدها و عکسهای سخنرانی دکتر شیری در اختتامیه کنفرانس بین المللی روابط عمومی کل کشور"

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:47 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یه نکته درباره بهداشت جنسی

يکشنبه، 12 آبان 1387

رابطه ج.ن.س.ی خوب رابطه ایست که حتی الامکان دعواها به اتاق خواب کشیده نشود و افراد سعی کنند طوری مشاجره نکنند که نتونن بغل هم دراز بکشند یا حالا چیز بیشتر

خیلی از مردها ا ز ۵ مرحله یک رابطه خوب  ( نوازش عشقولانه - عشق بازی ج.ن.س.ی - دخول- ارضا- رفتار پس از ارضا  )تنها دو مرحله وسط  را اعمال میکنند

خیلی از زنها هم منتظرند مچ مردان را بگیرند که تو فقط به فکر ارضای خودت هستی و انگار نه انگار که خودشان هم لذتهایی میبرند

داستان زیر را محمد آزارشی برام از تبریز فرستاده و خیلی چسبید، فکر کنم خوشتون بیاد :

dr shiri

يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال
وقوع حوادثي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من
حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني."
چي؟ يعني چه؟
و اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي
ما هستي!
و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب
بين من و تو اتفاق مي‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم
با افسردگي خوابيدم.
فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم
رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ
و مشغول خريد شديم.
چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش
گفتم
كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر
دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك
جفت گوشواره‌اي
الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد.. حتي فكر كنم سعي كرد من و
امتحان كه چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار
هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش
گفتم: "برشدار عزيزم."
در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزيزم فكر كنم
همين‌ها خوبه. بيا بريم حساب كنيم."
در همين لحظه بود كه گفتم: "نه عزيزم من حالش و ندارم."
با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟"
عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من
به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه."
و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم:
"چرا نمي‌توني من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات
مي‌خرم؟"
خوب امشب هم توي اتاق‌خواب هيچ اتفاقي نمي‌افته فقط دلم خنك شده كه فهميده
"هرچي عوض داره گله نداره.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v حالا خوب شد؟

 
حالا خوب شد؟ magnify
تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:57 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v پدر مسعود غفاریان درگذشت

سه شنبه، 7 آبان 1387

 با خبر شدیم که پدر مهندس مسعود غفاریان از شاگردان دوره های سال ۸۲ ارتباط موثرتر عاطفی ، دیروز به رحمت ایزدی پیوستند. دوستان حتما ایشان  را به خاطر دارند در مراسم افطار منزل مسعود ،

ضمن تسلیت به مسعود غفاریان ، بدینوسیله به سایر هم کلاسیهایش اعلام میدارد که مراسم بزرگذاشت مرحوم آقای غفاریان در مسجد حجت بن الحسن خیابان سهروردی روز ۵ شنبه صبح ساعت ۱۰ الی ۱۱:۳۰ برقرار است

 

ادامه مطلب "پدر مسعود غفاریان درگذشت"

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:07 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v شاید تو کری حواست نیست

دوشنبه، 6 آبان 1387

 
 
کتاب غذای روح در سایت دکتر شیری
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است....
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
 
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
 
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم ، شام چي داريم؟" اما جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  "عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:  مگه کري؟!  براي چهارمين بار ميگم خوراک مرغ !!  
 
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد... ممنونم از جعفر برای ارسال این میل استثنایی

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:48 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تو به روح اعتقاد داری ؟؟؟

شنبه، 4 آبان 1387

بعضی ها میگن من باهوشم یا حداقل اینطوری فکر میکنند ، بعضیهایی مثل خانواده و مراجعینم و دانشجویانم و استادام ؛ حالا اشاره ای نمیکنن به کدام هوش از هوشهای 9 گانه (شخصی؛ عاطفی؛ معنوی؛ کلامی ؛...) راستش خودم فکر میکنم هوشم متوسطه)115( ولی احساسی که (بخونید جوی که ) مردم تو این 34 سال بهم داده اند  باعث شده یه هوا بفهمم " باهوشها" چه جوری دنیا را میبینند. و از طرفی با خیلی از باهوشها نشست و برخاست داشته باشم و الان هم مشاور کلی  باهوش هستم  تا حداقل بفهمم چی میگن یا چجوری فهمیده نمیشن.
اینا رو نوشتم تا یه نکته مهمی را از توش در بیارم
بعضی ها باهوشند...واقعا باهوشند. در نوشتن نابغه اند در مخ زدن نابغه اند. متاهلند ولی میشینند تو نت و وبلاگها و...مثل یه شکارچی منتظر  ؛تا  دختر شکار کنند منتها چون میدانند که " به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را" نمیان عکس فاشن و مو سیخ سیخی و هیکل کات و فیت بذارن واسه مخ زنی ؛ در عوض کامنت واسه بلاگش میذارن بعد حرفهای فلسفی پیش میکشند و از تهی بودن آرزوهای نسل جدید میبافند .و همه مردها -ما ها- را  تهی از فکر و الکی خوش معرفی میکنند و با این ژست یاس فلسفی می ان و همگام میشن با روحیات لطمه خورده دختر بدبختی که مثلا فلان شعر را تو بلاگش گذاشته و از دوری معشوق ناله ای زده
بعد از هماهنگی هم  نوبت همراهیه دیگه - اگر NLP راست گفته باشه- دختر احساس میکنه یه آدم متفاوت اومده تو زندگیش که حاصل دعا ها و  تحمل دردهاییست که تو رابطه مزخرف قبلیش داشته ، بعد شماره ردوبدل میشه و  تلفن بازی .پسر همچنان ژست " بی اعتنایی" به ظاهر دختر را حفظ کرده تا دختر را impressed کند ؛ تحت تاثیر قرار دهد که من مثل بقیه دنبال بدنت نیستم ولی متاسفانه همه داشته ای این شکارچی چند نانوگرم تستسترونه و ذخیره لغوی خوب واسه مخ جمع کردن
این شکارچی ها گام بعدیشون ژست " مرد تنها" ست ، lonely man و اینطوری دخترهای سیندرلا را به راحتی تو تله می اندازند چون سیندرلا ها دخترهایی هستند که فکر میکنند نقش نجات دهنده را در زندگی باید بازی کنند و آدمهای زخم خورده را نجات دهند و غافلند که ببر خودش را به زخمی بودن زده تا تو بیایی سمتش و شکارت کند. وقتی دختر داره باهاشون حرف میزنه شکارچی آه میکشد و سکوتهای معنا دار میکنه که مثلا عمق نداشته اش را نشون بده به دختر.کلی حرفهای خوب از نیچه و کافکا و پاش بیفته از ائمه معصومین هم ردیف بلدند تا مخ بزنند. خیلی هاشون نیز در یاس فلسفی نمایشی شون ، ژست عجیب ضد دین و مذهب میگیرند تا نشون بدهند ادیان ، بندهایی هستند تا انسان فردیتش را پیدا نکند و گوهر درونش را خرج کشیشها کند !
 
 
حالا دختر میماند و مردی با دردهای عظیم ، لطمه خورده از زنان بد دیگر و اینجاست که پروسه شکار تمام میشود :مرد شروع میکند به بی اعتنایی و دختر هی دنبالش می افتد و هنوز نمیداند که دهها دختر بیچاره دیگه دنبال شکارچی خود دارند میدوند
تو بازی  مرد متاهلهای خائن چیزهای دیگه ای هم هست " زن من بهم بی توجه...زن من سنتیه...به خاطر خانواده ام ازدواج کردم که سنتی و مذهبی اند ، من فهمیده نمیشم تو منو میفهمی...من دنبل یک هم صحبتم و دنبال حیوانیت نیستم...   "
بازی کثیفیست نه؟
رفته بودم بلاگ یکی از این شکارچی ها را میخوندم و لذت میبردم از زیبایی و ترکیب بندی و اشارات زیبای ادبی و فلسفیش ، چون بنا بود گوسفند نباشم حین خوندن اون عبارات و در این اندیشه بودم که چند تا ب ب ئی دارن  به این گرگ پا میدن؟؟؟ یه جمله ای یادم افتاد که در بلاگ خانم تقوی نژاد  خونده بودم :
"گاهی اوقات آدم ها همانطوری که استفراغ می کنند اعتراف می کنند، می خواهند صرفاً یک چیزی را بالابیاورند تا دوباره بتوانند جایش را با همان چیز پر کنند
 پی نوشت 1 :راستی یکی از اسمهای روز قیامت هست " یوم تبلی السرائر" روزی که سر درون افراد آشکار میشود
پی نوشت 2 : کلی شکارچی و قربانی این مطالب را میخونند و بنده به فرد خاصی نظر ندارم
پی نوشت 3 : به قول دوست خوبم محمود ثامنی نویسنده : "  لطفا گوسفند نباشید "

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:14 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خوش به حالت که خیلی چیزهای قشنگ را هنوز ندیده ای

جمعه، 3 آبان 1387

رفته بودم بلاگ بچه های ۳۶۰ ام را بخونم که مطالب بهمن خیلی به دلم نشست...حیفم اومد در اختیار همه نگذارمش

قطعی برق باعث شد تا دو ساعت بدون اینکه زنگ تلفن، سریال تلویزیون و ... حواست رو پرت کنه بشینی با خانوادت چند کلمه حرف بزنی ... بعد بفهمی که با وجود اینکه کنار هم هستین ولی از حال هم خبر ندارین
قطعی برق باعث شد تا نتونی بشینی پای کامپیوتر و بری تو اینترنت واسه خودت بچرخی یا هدفون بذاری گوشت و وقتی صدات می کنن نفهمی قطعی برق باعث شد تا بفهمی چه سر و صداهایی دور و برت هست که گوشت به شنیدنشون عادت کرده بود و چه صداهایی هم بوده که نمیشنیدیشون ... البته اینو اگه شب زنده داری کرده باشین هم ممکنه حس کرده باشین
قطعی برق باعث شد تا چون کاری نداشتی بکنی یا نمی تونستی بکنی بری سازت رو برداری و در تاریکی بنوازی ... و حس کنی همه وسایل اتاقت هم مثل تو کاری ندارن و دارن به ساز تو گوش میدن
قطعی برق باعث شد تا لذت مطالعه زیر نور لرزان شمع رو حس کنی و بدونی که شمع هم با تو همون کتاب رو صفحه به صفحه داره می خونه و اگه تند ورق بزنی شعله اش می لرزه و شاید به تو اعتراض میکنه که من هنوز این صفحه رو تموم نکرده بودم!
قطعی برق به من نشون داد که شمع ها هم همدیگه رو دوس دارن واینو وقتی دوتاشون رو کنار هم روشن کردم (کاری که هیچ وقت فکر نمی کردم نیازی به انجامش باشه!) بهش پی بردم
 
*****************************************
یادمه یه روز یکی از دوستام که عشق آهنگای خالتور بود بهم گفت فلان آلبوم رو شنیدی تازه درومده؟ ... گفتم نه! .. کاره جدیدی اون یکی رو چی؟ ... اونو شنیدی؟ ... گفتم نه! ... کنسرت آخر کی کی رو که دیگه همه دیدن ... ندیدی؟ ... گفتم نه! ... انتظار داشتم الان بهم بگه برو بمیر! .. ولی بهم گفت خوش به حالت!!! ... گفتم چطور؟؟ .. گفت آخه خیلی چیزای قشنگ هست که هنوز نشنیدی و این کلی انگیزه میتونه باشه واسه آدم... و این دوست خالتور من بدون اینکه بدونه درس بزرگی بهم داد ... احساس میکنم چیزهای جدیدی هست برای یاد گرفتن که تا حالا دنبالشون نبودم ... و این کلی انگیزه میتونه باشه واسه آدم
********************************************
" گاهی اوقات آدم ها همانطوری که استفراغ می کنند اعتراف می کنند، می خواهند صرفاً یک چیزی را بالابیاورند تا دوباره بتوانند جایش را با همان چیز پر کنند
 
فروزین تقوی نژاد  مطلب جدید بلاگش را اینطوری نوشته که ارزش داره بخونیمش

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:08 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بعضی عشقها مثل قصه موسی هستند ، دور که میشی یه گوساله جاتو میگیره

پنجشنبه، 2 آبان 1387

یه جایی رفتم یه مطلبی خوندم درباره عشق ورزیدن و ربطش به قصه انبیا

به دلم نشست و کمی بسط دادم و شد این

تقدیم به تو خواننده خوبم که اهل عشقی

  • بعضی عشقها مثل حضرت آدم هستند ، فقط اولی هستند
  • بعضی عشقها مثل نوحند، وقتی هزار بار به طرف میگیف به گوشش نمیره
  • بازم بعضی عشقها مثل کشتی نوحند که وقتی عاشق طرف میشی و همه به ریشت میخندند که تو کجا و اون کجا ؟ یاد نوح میفتی که تو بیابون کشتی میساخت و مردم به ریشش میخندیدند اما وقتی آب از زمین جوشید معلوم شد عشق ورق برمیگردونه آقا
  • بعضي عشقها مثل حضرت موسي اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه
  •  بعضی عشقها ، اسماعیلی هستند وقتی همه چیزت را باید پای تیغ بذاری و بگذری
  • بعضی عشقها عیسوی هستند ، نزدیک ترین کس بهت خیانت میکنه و تو دیگه جایی تو زمین برات نمیمونه یا باید بری رو صلیب یا بری تو آسمون
  • بعضی عشقها ایوبی هستند وقتی همه ولت میکنند و تو میمونی با هزار "چرا" ی پاسخ داده نشده
  • بعضی عشقها یونسی هستند وقتی تو دریا می افتی و نهنگ  بی کسی و تنهایی،  تو را در هم میکشد و اونجا تو  تاریکی غم  ،یه اعتراف بزرگ به خودت و هستی  باید بکنی تا خلاص شی و بشنوی  "و نجیناه من الغم"
  • بعضی عشقها محمدی هستند وقتی هم تنهایی هم یتیمی هم امپراتوری هم مهربانی هم صبوری هم بی قرار...محمد جمع همه اضداد میشه وقتی پای عشق میاد وسط

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:48 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.