«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v خریت نه تنها علف خوردن است

سه شنبه، 30 تير 1388

 
دختری بود دانشجو که  از یکی از شهرستانها نامه زده بود ناشناس...16 صفحه بود و خوندنش مدتها ازم وقت برد
خلاصه اش تقریبا این بود که در 19 سالگی در انجمن هنری  دانشکده به دانشجویی سال بالایی  ( شاهین )علاقه مند میشود و مدتها خود خوری میکرده تا بالاخره بهش میگه و پسره نیز اولش تعجب میکنه و بعدش میگه خواهر برادر بشیم و بعدها  خواهرش(!) را دعوت میکنه خونه دانشجوییش . پسره مطالعات مذهبی هم داشته و گاهی رعد وبرقهای مذهبی هم میزده در ضمن و کم کم صحبت " ما مال هم هستیم و میام خواستگاریت و...  " هم میکنه و دختره هم بیشتر صمیمی میشه ( اعتماد میکنه !) الغرض کلی رفتارهای عشقولانه و خاطرات خوب و بد و کم کم تحقیر دختره که چرا قیافت اینطوره و چرا تیپت اینطوره و...الغرض بعد از 4-5 سال میاد با خانواده اش خواستگاری و بعدش کلی بهانه گیری و عیب و ایراد از دختره و خانواده بی نواش و همه چیز را به هم میزنه و دختره را رسما" 2 در  " میکنه...دختره هم بعد از سه سال برام نامه نوشته که درسته آخه؟...این حقه؟...چه کنم که الان پسره زن گرفته و شهرستانه و هرازگاهی میاد مثلا ناشناس برام تو بلاگم کامنت میذاره
 
 
سلام .
نامه ات را خواندم
وقتی  خیلی معصومانه و زلال رفتار میکنیم ، زندگی گرگهایی را سمتمان می آورد تا از این خامی و خوش خیالی بیرون بیاییم
 
تو 4 سال تجربه داشته ای...به خاطر عشق زمینی ات بسیاری از مرزهای خودت را گذاشته ای که دریده شود ، ایمانت ، عزت نفست ، شخصیت خانواده ات جزو سنگین ترین غرامتهایی بوده است که پرداخت کرده ای ، جبران اینها مستلزم اینست که اولا بپذیری که این شاهین نبود که تو را گول زد بلکه این اقتضای کیستی و شخصیت اشفته چنین مردانیست و  تو در جایی  که قلبت و روحت گواهی میداد داری اشتباه میکنی ،  اجازه دادی   ، باز پیش بروی و اسمش را گذاشتی عشق...البته این انتخاب تو بوده است،
 
 
رابرت استرنبرگ ، غول روابط عاطفی در دنیا ،  در کتاب نفیس " قصه عشق" میگوید انسانها 24  انتخاب برای شکل  عشق ورزیدن خود دارند، گو اینکه انتخاب شاهین نیز این بوده است : عشقهای بزرگ برای نرسیدن است ( از حرفهای شاهین به دختر این نامه )
دقیقا ضمن احترامی که برای ادبیات دارم ، قویا معتقدم و به همه شاگردانم توصیه کرده ام با ادبیات خود را حلق آویز نکنند
عشق ورزیدن زمینی مهارت میخواهد و کتابهای ادبیات ، به شدت در تبیین این مهارت ضعیفند زیرا به شکل جبرانی این ضعفها و ترسهای واقعی از شکستهای عاطفی را با کلمات پر زرق و برق و صتایع ادبی ، مخفی کرده اند
سرنوشت اکثر عشقهای محافل ادبی و هنری و...همین است: توهمی از تعهد و مسوولیت پذیری
تو پس از پذیرش خطای خودت لازم است طی آدابی از افسردگی عاطفی خارج شوی ( تا کی تو غمین باشی...)
در این زمینه کتاب "مرد ِ  مرد  "رابرت بلای بهت کمک میکنه
اما شاهین ؛
لازم به هوش زیادی نیست درک اینکه تستسترون هدایت گر اصلی او در این رابطه بوده منتها خودش سعی میکرده حتی به خودش بقبولاند که با بقیه متفاوت است...تعارض اصلی این است که شاهین  در بین  گزاره های اخلاقی متاثر از دین و مرشد ( شاهین گاهی از مرشدی میان سال در شهر خود حرف میزده و نقل قولی میکرده ) و ...و غریزه ورزی به ملغمه ای از اخلاقیات  من در اوردی و دین ورزی های من در آوردی روی آورده است و واقعش این است که گرچه تو او را امپراتور عشق میدیده ای اما او  حتی دربان ساده این بارگاه  نیز نبوده است !
داعیه درویشی و  فهم داشتن و احساس رسالت کجا و استثمار یک دختر شوریده بی نوا دور از خانواده اش کجا؟ ( شاهین در کنایه به دختر و عشق ورزی های کلامی او بهش میگفته من رسالتی بزرگ در زندگی دارم که با تو بدانها نمیرسم !!! )
امید واهی دادن به یک دختر و بعد مانند حقیران ، بهانه آوردن از دکوراسیون منزل دختر و لوستر و...کجا؟
شما در سایت من مقالات جالبی درباره مردان شکارچی میبینی...کسانی که با ژستهای روشنفکری در نت و محافل خاص دنبال زنان و دختران بی نوا میگردند و در واقع همان شهوت رانانی هستند که با ژست " متفاوت بودن" سراغ دختران میروند
الان تحلیل روانی شاهین  دردی از تو دوا نمیکند زیرا این چند سال بارها از این دست کارها کرده ای...اما مهم اینست که از توهم جدیدت بیرون بزنی..تیپ  شاهین تیپیست که خیانت خواهد کرد...احساس خفگی خواهد کرد در زندگی مشترک ، اوهامی خواهد داشت که نکنه دارم تقاص فلان دختر را پس میدهم....اینها همه دست بدست هم میدهند و باعث میشوند گاهی سراغی از تو بگیرد...همینقدر حضورش نیز یعنی تو قاطعیت لازم در دفاع از شخصیتت را نداشته ای و هنوز هم نداری... کامنتها و این لوس بازیهایش را نیز قطع کن تا یک بار هم که در زندگیش شده رشد کند...این را به احترام همسر بیچاره اش انجام بده
این کارها را که کردی ، خلائی نسبی در زندگی عاطفیت ایجاد میشه که ممکنه مردی مناسب را جذبت کنه
 
************************************************
بعد از این نوشتار خیلی نامه ها بهم میرسهُ یکیش واسه دختر خانمیه تحصیل کرده که صداقتی بیرحمانه دارهُ نوشته ای برای شکارچی خودش نوشته و اون هم جواب بهش داده :
و براتون ميل زدم يهو ياد اين نوشته م افتادم و اينو از آرشيو سال 82 بلاگ خاك خورده م بيرون كشيدم.
2 تا مطلبه. الان مي فهمم كه اولي از يك پرسفونيه كه خودشو نجات داده و دومي جواب دندان شكن جناب هادس! نگاه كنيد:

تو خيلي بازيگوشي!
 
 
سوختم! سوختم...
مي‌فهمی؟ آتيش گرفتم، شعله ور شدم، درست مثل چوب خشکی که روش نفت بريزن و بعد؛ فقط يه جرقه! می فهمی چی ميگم؟ نه! نميفهمی، هيچ وقت نفهميدی. همیشه، هميشه فرار کردی، دروغ بودی، پشت شخصيتای مختلف پنهون شدی... تو  بهترين جرقه بودی، يه جرقه کوچيک برای يه آتیش بزرگ؛ و بعد... من خاکستر شدم!
هيچ وقت، هيچ وقت نخواستی بفهمی، نخواستی بفهمی که من اون روزا، اون روزای سخت بعد از اينکه اون بيماری لعنتی بابامو زمين گير کرد چه حالی داشتم، چقدر تنها بودم، چقدر خسته بودم...
پشتم، کمرم شکسته بود... بابام، بزرگترين و استوار ترين تکيه گاهم حالا برای کوچک ترين کاراش نياز به ديگران داشت... و من... ديگه نميتونستم به اون تکيه کنم. تو اون روزای سخت، تو اون روزای تلخ، ديدن تو برام بهشت بود، يه هديه الهی بودی... می فهمی؟ ميفهمی؟ ميفهمی؟ من نياز به تکيه گاه داشتم. يه نياز بزرگ... يه خلا تو دلم بود، يه... تو برام شدی تکيه گاه، تو اوج روزای تلخم. وقتی ديدمت ، تو همون سکوت، تو همون لحظه های بی صدا؛ يه حس، يه چيزی قلقلکم داد... بعد خيلی آروم، مثل يه درخت... نه! مثل يه علف هرز رشد کرد، بزرگ شد، بزرگتر، بزرگتر... تو نديدی!
نفهميدی! تو دنبال آرزوهای خودت بودی، خواسته های خودت... تو هيچ وقت هيچی واست مهم نبود، يه کس يا يه چيز برای تو تفاوت چندانی نداشت، تو فقط يه وسيله ميخواستی، يه پل که تو رو به آرزوهات برسونه... مهم نبود که اين وسيله چی سرش مياد، برای تو، فقط آرزو های خودت مهم بود!
من بهت تکيه کردم، دورت چرخيدم، نوازشت کرم، بوسيدمت... ولی همشه از راه دور؛ با يه دنيا عشق، آرزو... رويای رسيدن، با تو بودن، با تو موندن...
تو هم منو بی جواب نذاشتی، ستونم شدی، نوازشم کردی، بوسيديم، از راه دور! ولی با يه دنيا حقه، فريب، دروغ! ... رويای تو چيز ديگه ای بود، چيزی که از من پنهان کردی، رويای تو من نبودم، من فقط وسيله تو بودم! فقط وسيله! و اينو نفهميدم...
اگه بدونی، اگه بدونی چقدر سخت بود، روزايی که تو اوج زمستون داشتم از سرما ميلرزيدم، پولی که مامان با هزار جون کندن از رخت شستنها و کف سابيدناش در آورده بود و به من داده بود تا برم و باهاش يه لباس گرم بگيرم... و من با اون پولا فقط برای تو گل و هديه ميخريدم، تا عشقمو بهت ثابت کنم. بگم دوست دارم، بگم عاشقتم... اگه بدونی! چه جوری اون چشمی که هيچ کس اشکشو نديد واسه تو سيل آسا باريد، وجودی که مغرورانه گام برميداشت، از تو عشق رو گدايی کرد، که باشی، که بمونی! ولی تو.. تو فقط به فکر روياهای خودت بودی! و هر چند وقت يک بار با چند تا کلمه عاشقانه وسيله تو روغن کاری ميکردی تا از کار نيفته... وسيله... وسيله... تو آدميزاد رو، قلبشو فقط يه وسيله ميدونستی، واسه پيش رفتن، پيروز شدن! تو عاشق بودی و از عشق ميگفتی... ولی نه عشق به من! عشق به روياهات.
مامان همه اميدش به من بود، که جلو برم، بالا برم، که مايه افتخارش بشم... فکر ميکرد هنوزم مثل قديما همه نمره هام بيسته، نفر اولم، عاشق هندسه و حساب و ... ولی من ديگه نميتونستم به مسئله های فيزيکم فکر کنم، حالا تمام وجودم تو بودی، فقط تو! تو! يه توی دروغين!
من مردود شدم، مردود، ميفهمی؟ فقط به خاطر تو! بخاطر دروغای تو... دروغايی که کم کم ميفهميدم فقط به من نگفتی، جمله های عاشقونه ای که شنيدم به ديگران هم گفتی، حرفا، کارها، زندگی ای ميکردی! حالی ميبردی! تو معشوق هزار نفر بودی و همه فقط طعمه بودن! طعمه هاتو با دقت انتخاب ميکردی، خيلی ماهرانه و با احتياط جلو ميرفتی! تو يه دروغ گويی! يه دروغ گوی حرفه ای! کلمه به کلمه، واژه به واژه ... هر کدوم... يه داستان جديد! يه قصه خيالی جديد... و بيچاره من... و من هايی مثل من! هيچ چيز برات مهم نبود، و هيچ کس!
دلم فشرده شد، شکستم... ميفمی؟؟ ميدونم که نميفهمی! که نميخوای بفهمی، چون واست مهم نيست، چون هيچی واست مهم نيست! تو به هيچ چيزی پايبند نيستی... تو سياهی، تو دروغی!
من گريه کردم، خون گريه کردم... ميدونم! ميدونم که واست فرقی نداشت.
من کاغذهايی رو ديدم که نوشته های توش، خط به خط، جمله به جمله، عين حرفای تو بود ولی دست يکی ديگه، يه آدم ديگه، يه وسيله ديگه، يه طعمه ديگه...
تو خيلی بازيگوشی! اينو ميدونستی؟ ميدونم، تو از بازی کردن لذت ميبردی، منتها بازيهای تو با بازی های ما خيلی فرق داره؛ باز های تو خيلی سرگرم کنده تره، هيجان انگيز تره... و همه اينها رو فقط و فقط مديون مهره های جادويي‌ت هستی، مهره های جادويی، گوشتی... مهره های تو مثل مهره های ما پلاستيکی نيستن، جون دارن، عقل دارن و مهم تر از همه اينکه احساس دارن... ولی برای تو فرقی ميکنه؟! معلومه که نه! تو با اونا مثل همون مهره های پلاستيکی رفتار ميکنی، با زرنگی تموم، توی يه دور بازی چند تا رو با هم وارد ميکنی و خيلی ماهرانه هدايتشون ميکنی! بعد هم هر وقت از هرکدومشون خسه شدی، خيلی ساده، خيلی ساده، مثل همون مهره پلاستيکی از بازی پرتش ميکنی بيرون و يکی ديگه رو جايگزين ميکنی، يه دور جديد! تو خيلی ماهری! خيلی ماهر!
ولی مواظب باش، خيلی مواظب! روزی رو ميبينم که آههای من، و من هايی مثل من، مثل آوار رو سرت خراب شن... و روياهات، و آرزوهای قشنگت مثل يه خوره بيفتن به جونت، مثل يه سرطان، ميدونی چی ميگم که؟ بعد هم همون دروغات از پا درت بيارن... يادته که؟
من ديگه هيچ وقت به تو فکر نميکنم، تو دروغی، يه سرطان بزرگی... تو وجودی خارجی نداری، چون از بودن ميترسی، هميشه پشت چهره ها و اسم‌های مختلف پنهون شدی، قصه های مختلف ساختی، هميشه دروغ گفتی... تو ذهن من، و دل من، تو مردی! مرگ خيلی وقت پيش، عوض من، و من هايی مثل من تو رو در آغوش گرفته! و تو فقط خيال ميکنی که داری زندگی ميکنی عزيزم  ...
اين اسمش زنده‌گی ئه، نه زندگی...
ديدی همه ميوه ها، حتی خوشمزه ترين و خوشرنگ ترينشون، حتی سيب و گلابی و ليمو و آلبالو ، يه روزی میپوسن؟ تو هم مثل همون ميوه های خوش آب و رنگ يه روزی میپوسی، نابود ميشی... و ديگران، و من، و من هايی مثل من فقط از بوی گندت فرار ميکنيم... ميفهمی چی ميگم؟؟؟؟
 
 

من بازيگوشم؟ ... تو خودت مهره من شدی!
در جواب نوشته قبلی: ( شکارچی عزیز جواب داده اند :)
 
باز که يه طرفه به قاضی رفتی! هر چی خواستی گفتی؟ آخرش همه تقصيرا افتاد گردن من؟
همچين حرف ميزنی که هرکی ندونه فکر ميکنه تو معصومی و من پست ترين آدم روی زمين!
ببين يه جرقه، هر چقدر هم که خوب باشه هيچ وقت نميتونه آهن رو آتيش بزنه، جرقه فقط ميتونه چوبو بسوزونه، کاه رو، علف خشک شده رو... ميفهمی؟
تو ميگی فقط اين ور قضيه مقصره؟ فقط من؟ طعمه چی؟ اون تقصير نداره؟
ببين! من همينم؛ همين قدر کثافت، همين قدر احمق، همين قدر لجن! حالا بيا با من دعوا کن، داد بزن سرم، جای همه دخترايی تا بحال... اينطوری راضی ميشی؟
اصلا ميدونی چيه؟ به من چه ربطی داره؟ خودتون ميخواين، تو و امسال تو! خودتون دل ميبندين و من هر چی ميگم، گوش نميکنين. خيال ميکنين تحفه ای هستم، اما نيستم. من بهت گفتم، نگفتم؟ به تو... و تو هايی مثل تو! اما گوش نکردی! منم باهات موندم، بدون سوء استفاده؛ ‌حالا ميخوای درس بخون، ميخوای نخون! ميخوای شاگرد اول شو، ميخوای مردود شو... حتی اگه ميخوای خودتو بکش! ديگه من مقصر نيستم! برای من سوء استفاده فقط يعنی سکس! احساستون به من ربطی نداره، احساس تو، و تو هايی مثل تو دست خودتونه، به من هيچ ربطی نداره. ميتونين کنترل خودتونو داشته باشين؛ من که نيومدم التماست کنم، يا اسلحه بذارم پس يخه ت، فقط چون باهات صاف بودم و احساس کردی بحث سوء استفاده از جسمت نيست... و اين تقصير من نيست، هست؟
اگه گفتم دوست دارم، دروغ نگفتم، علاقه واقعيه! من واقعا همتونو دوست دارم، از صميم دل، اما فقط در حد خودتون... شما ها خودتون هستين که منو ميکنين بت، عشق! من فقط يه دوست ساده‌م... يه کسی که آدم ها رو دوست داره، همين! اما شما منو عشق ميبينين... و رويا بافی ميکنين... و اين تقصير من نيست، هست؟
بهتم گفتم، گفتم که خيلی ها باهام دوست هستن، خيلی ها دوستم دارن و من هم خيلی ها رو دوست دارم، نگفتم؟
من آدمی هستم که امثال تو رو تا خودکشی ميبرم جلو، چی ميخوای؟ بهم بگو لجن، ‌بگو کثافت، بگو گم شو! هرچی ميخوای بگو! ... ولی اينو بدون، من کاری نميکنم، اين تو هستی که اين کارو ميکنی، تو و توهايی مثل تو! تويی که ميخوای اينجوری بشه، نه من!
ببين، واسه من هيچی مهم نيست! نه خودتون، نه احساستون، گور بابای همتون! به من چه؟ خودتون ميخواين، ميتونين نخواين... آدم حق داره تصميم بگيره، مگه نه؟ ميتونستی يه تصميم دوست بگيری، ميتونستی خيلی زودتر از اينا ولم کنی! يعنی خودت نفهميدی داری بازی ميخوری؟ که بازيچه شدی؟
اينام تقصير منه؟ اينکه تو ساده ای، احمقی، زود دل ميبندی به کسی که هيچی ازش نميدونی... اينا تقصير منه؟ آره؟
ببين حتی اگرم نفهميدی که داری بازی ميخوری، به من ربطی ندره! من مشکلات خودمو دارم! دور و برم پر از اين و اونيه که دوستم دارن... يکی کمتر، يکی بيشتر... مگه نه؟ امثال من هميشه دستاشون پره... اينو توی گوشت فرو کن!
ببين تو... و توهايی مثل تو، همتون خرين، احمقين! هرچی بگم، بازم مياين، بازم التماس ميکنين، بازم بازيچه ميشين! انگار دوست دارين، انگار خوشتون مياد، دلتون ميخواد تحقير بشين!
تازه! گاهی خيال ميکنم من احمقم که از جسمتون هم استفاده نميکنم، حقتونه که يه حال حسابی هم... ميفهی که؟ حيف که اهلش نيستم ولی خب نبايد هم بد باشه!
اسم خدا و پيامبر رو هم جلوی من نيار! اسلامم کجا بود؟ هرچی گفتم بريز توی سطل زباله! گور بابای پيامبر... اون ظاهر حرفه، باطن چيز ديگه ست... پيامبر منم! شما هام مريد های من! بگم بمير، ميميرين... بگم بيا، مياين... بگم بخواب، ميخوابين! ميبينی؟ من خدام، خوده خدا ... و شما احمق های الاغ بازيچه من!
خنده هامو ميبينی؟ ولی شما نميخندين... شما گريه ميکنين... و هميشه اين منم که پيروزم! ميفهمی که چی ميگم؟
ببين حق باتوئه! من بازيگوشم ولی اين خود تو بودی که خواستی مهره بازی من بشی!
مهم نيست زنده ‌گی کنم يا زندگی! مهم اينه که من اين راهو انتخاب کردم و به تو هم هيچ ربطی نداره... حتی اگه بپوسم و بوی گندم همه جا رو بگيره... ميفهمی چی ميگم؟؟؟؟
 

ارادتمند ف.ک

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:49 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کلاس شخصیت شناسی آرکتایپی زنانه و مردانه برای عموم، جمعه 2 مرداد ساعت 15

 

روز جمعه 2 مرداد ساعت 15  ،  مقدمات آرکتایپها بعلاوه سه آرکتایپ تدریس میشود
زئوس :مردانی قدرت طلب ، با عرضه ، بی رحم
پوزیدون : مردانی عاطفی ، قدرتمند که به اهدافشان نمیرسند و همیشه دردسر میسازند
هرا : زنانی همشسر الگو که بدون تکیه گاه عاطفی مردانه نمیتونند زندگی کنند ،
ویژگیهای هر تیپ کاملا توضیح داده میشود و نقایص هر یک و ره برون یافت از ان تدریس میشود
هر مساله مالی که داشتید با مسوول ثبت نامتان مطرح کنید تا هماهنگ شویم...به خاطر مشکل مالی هیچ کس از کلاسهای خانه توانگری باز نمانده است مگر اینکه خودش مطرح نکرده باشد

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:19 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v به برکت بغضهای تو

دوشنبه، 29 تير 1388

دکتر هومن وقتی میتونه آتیش به جون ما بزنه ، همینجوری میشه دیگه...داشتیم زندگیمون را میکردیم که یهویی نوشته اش واسمون رسید...خوندیم...بغض کردیم...گریستیم
 

خیلی وقت بود که اصلا حال نوشتن نداشتم. یعنی حال هیچ کاری رو نداشتم. احنمالا شما هم نداشتید. داشتم توی نوشته هام همین طوری نگاه می کردم، یکهو برخوردم به این نوشته ام که به مناسبت هفته بسیج توی کارگزاران چاپ شد. یک اتفاق واقعی. یادمه وقتی خودم داشتم مینوشتمش، و یاد این مرد می افتادم اشک در چشمانم حلقه زده بود. الآن هم که دوباره داشتم می خوندمش اشک در چشمانم حلقه زد، اما این بار به دلیل دیگری بود. خوب میدونم قهرمان داستان من و تمام بسیجیان واقعی از اتفاقات اخیر ناراحت و خشمگینند. بخوانیم با هم ...

ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم.با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم  خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف  کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود.پرسیدم صاحبش کجاست, مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهلمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی  نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی  شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم،  همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».

با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.

آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».

عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش  نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.

نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»

لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».

وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».

 نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».

- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».

برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.

حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».

-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر  برای نجات سگ شما سر پا بودند».

سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.

 

اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».

خودش بود. با پاکتی در دست.

وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».

من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول  کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».

حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».

-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم  که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».

بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.

 

موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و  لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک  قرآن جیبی دارم که هنوزهم از آن بوی باروت می آید.

 
دکتر هومن عزیزم
بغضی به جون ما انداختی با این نوشته هات که گاهی فکر میکنم فرشته ها جات تایپ میکنن
کجایند مردان بی ادعا؟؟؟؟
به شرفت قسم بقدری این روزها بغض کرده ام و درد کشیده ام از تاراج میراث قهرمانانی چون شهید ناظم یا شهید کریمیان یا...مردانی که چقدر افتاده و عظیم بودند...الان یه نوجوون که دو بار کمیل خونده و دو بار شور هیات گرفته به خودش اجازه میده دست روی مردم بلند کنه و اگر مردم رعایتش را میکنند از روی عزتشون ، توهم بر میداره که هیبت اسلامیش مردم را گرفته...آخ!
حسی که نوشته آخرت بهمون داد شبیه حسی بود که تو بیست و چند سالگیم تو سینما " از کرخه تا راین" بهم دست داد...
بغضهایت با برکت باد
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آغاز دوره های سه گانه شخصیت شناسی دکتر شیری/ یکشنبه و دوشنبه 28و29 تیر

پنجشنبه، 25 تير 1388

سلام
اگر از من بپرسند مهمترین بخشهای روان شناسی کدامند میگویم سه تا
1- شخصیت شناسی
۲- شخصیت شناسی
3- شخصیت شناسی !!!
همه این قصه ها و داستانهایی که روان شناسان به ما میگویند برای این است که شخصیت سالمتر داشته باشیم که هم خودمان مثل آدم زندگی کنیم هم زندگی چهار تا آدم را به گند نکشیم ؛ الغرض  یکساله قول داده ایم  دوره شخصیت شناسی مون را که مورد لطف مردم هست ، برگزار کنیم. اتفاقاتی طی خرداد و تیرماه افتاد که حرمتی نه برای دانشجویان ماند و نه برای مدرسان و لذا قولمون به شاگردان بزرگوارمون ، وفا نشد و این مهم افتاد به هفته آخر تیرماه .
دوره شخصیت شناسی در خانه توانگری شامل سه کلاس میشود:
  1. مقدمات ( آنیما- آنیموس )  یکشنبه ۲۸ تیر و دوشنبه ۲۹ تیر
  2. آرکتایپهای یونگ - بولن : ۲و۵و۷و۹و۱۲ مرداد
  3. سایه ها : هفته آخر مرداد

***********************************************

 مقدمات/ آنیما آنیموس  که یکشنبه28  تیر شب مبعث رسول اکرم  و دوشنبه   29 تیر عصر  برگزار میشود و شامل 6 سمینار است و طوری طراحی شده که وقت جشن و میهمانی شب و روز تعطیلی مردم گرفته نشد

* آرکتایپهای یونگ- بولن :در این دوره 15 تیپ شخصیتی شامل 7 تیپ زنانه و 8 تیپ مردانه تدریس میشود و شما حتما یکی از این 15 دسته هستید و برایتان بسیار جالب است که بدانید چقدر ظرافتهای رفتاری با شما وجود داشته که هر کس رعایت کرده ، دلتان را تسخیر کرده و انانکه رعایت نکرده اند چقدر جراحت بهتان زده اند . دانشجویان دوره های قبل دوره آرکتایپ ، این دوره را یکی از بهترین آموزه های زندگی خود میدانند و بسیاری از مسائل عاطفی ، تعاملات محیط کاری و حتی مشکلات ارتباطی خود با والدینشان را از این طریف بهبود بخشیده اند، دوره آرکتایپ شامل 5 جلسه است :جمعه3 مرداد/ دوشنبه 5 مرداد/  چهارشنبه 7 مرداد /جمعه 9 مرداد / دوشنبه 12 مرداد
* سایه personality Shadow : یکی از سنگین ترین دوره های ما ؛ همین بحث سایه هاست.خودم معتقدم بعد از رویارویی با سایه های خودم بود که فهمیدم سایه چقدر میتواند خطرناک باشد...سر کلاس سایه است که حقیقتا شاگردان و معلم ، زیباترین صحنه های رویارویی با درون را خلق میکنند. کارگاه سایه نیز در دو هفته آخر مرداد برگزار میشود
در انتهای دوره سوم مدرک  اتمام دوره شخصیت شناس خانه توانگری را دریافت خواهید کرد
*****************************************************************
 
 

مقدمات  ( آنیما- آنیموس )  کاربردی شخصیت شناسی در سیستم  دکتر    یونگ Jung

یکشنبه   28 تیر ( از ساعت 16 الی 20:30 )

 سمینار اول  : 16 الی   17 ( رایگان )/  سمینار دوم : 17/15 الی 18:30 / سمینار سوم  : 18/45 الی 20:30

·                     انرژی روانی زنانه در مردان ( Anima ) 5 دسته مرد

·                     انرژی روانی مردانه در زنان ( Animus )- پنچ دسته زن

·                      فرافکنی میکنید یا  واقعا عاشق شده اید ؟

·                      لایه های 4 گانه آنیما در مردان  ( sex object / beauty )

·                     چرا جذب مردانی  قدرتمند میشوید ؟

·                     رابطه عاطفی در مرد سن بالا

 

---------------------------

دوشنبه 29 تیر ماه 15 الی 20:30

·        سمینار اول  15 الی 17 / سمینار دوم 17:30 الی 20

·                     زنان 4 انرژی روانی دارند : مادر /آمازون/ معشوقه / بانو

·                     تاثیر آنیموس زن در رابطه او با مردان

·                     مردان جذب کدام انرژی زنانه میشوند ؟

 ثبت نام دور مقدماتی آغاز شد:

 

ثبت نام واریز مبلغ 50 هزار تومان تا  شنبه 27  تیر  ساعت 15  به حساب  سپهر بانک صادرات به شماره

1/611490/7 یا واریز  کارت به کارت  به شماره 6037/6910/7327/1710

ثبت نام پس از  شنبه 27 تیر،  به شکل حضوری 60 هزار است

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:52 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v انجماد روحی

شنبه، 20 تير 1388

در 8 سال گذشته هیچ وقت دوران ننوشتنم اینقدر طول نکشیده بود ، نه تنها من بلکه بسیاری از همفکران و دردمندان این دیار این گونه اند
.ما در این روزها  چیزهایی دیدیم که نباید میدیدیم ، کسانی که شانه به شانه ما در حرم حضرت عبدالعظیم ، شبهای جمعه ، کمیل و "یا نور و یا قدوس "خواندند ، کارهایی در این روزها کردند که هضمش برای ذائقه خسته مان سخت بود ...
 سهم نگفتنیهای من اینقدر زیاد شده که گفتنی هایم  اندک شده اند، دانشجویان من هنوز سردرگم اند ،  ابراهام مازلو میگوید وقتی امنیت آدمها تامین نشود ، صحبت از شکوفایی روانی و... طنز است !  بیش از 4 هفته است که استاد من ، از تدریس گلشن راز شیخ محمود شبستری ناتوان است ؛ هفته پیش از محضرشان خواستم دوباره درس بگویند...لبخندی بیش نزد
متاسفانه رفتارهای اصلاح طلبانه جای خود را به اقدامات انقلابی و شورش گونه داده است .نسل من تلخ ترین طنز است: در کودکی انقلاب، در نوجوانی جنگ ! در جوانی به بهانه سازندگی سکوت ! در دانشگاه شاهد درگیری ایدئولوژیک جنگ رفته ها با جنگ نرفته ها ! اصلا نسل من نفهمید ارامش و امنیت و برنامه ریزی یعنی چه. یادمه روزی آقای فتاحی که از صنعتگران و توانگران برجسته مملکت بودند سر کلاس درس توانگری در پاسخ به کنایه دانشجویی که هوش او را با هوش بیل گیتس مقایسه کرده بود ، به طنز گفت : بیل گیتس اگر بیاد ایران برای سرمایه گذاری و تجارت ، قول میدهم بعد از یک ماه به التماس بیفتد که در دفتر من کار منشی گری کند! همه ما خندیدیم اما اقای فتاحی راست میگفت .ما در ایران دهها برابر هم سن و سالان خود در اروپا وآمریکا باید تلاش کنیم تا بتوانیم بمانیم و این چقدر تلخ است  . قصد تلخ گویی ندارم ، وظیفه من به عنوان یک معلم و طبیب ، پیشگیری از به خطر افتادن امید مردمم است...من این روزها سخت میکوشم منجمد نشوم و شاید  این تنها وظیفه است
راستی این روزها نهج البلاغه خوندن چقدر مهمه ...

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:10 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.