|
... دختر خانمي بود ۲۳ساله و تحصيل كرده و مذهبي و اروپا دیده و روشن و با مطالعه، بسيار مورد توجه مردان اما سختگير ، موقعيت خانوادگي خيلي خوب هم به لحاظ فرهنگي هم به لحاظ اقتصادي، چهره خوب به سليقه اكثر مردان ايراني ، اهل شعر ادبيات عرفاني و ذوق
در نامه ای درباره رابطه عاطفی منتهی به درد تنهاییش نوشته بود:
یادم می آد اون مسیر طولانی رو ... اسفند رو ... یادم می آد لای اون همه تب چه طوریسوختم ... همه زندگی مو قمار کردم ... روزها و هفته های سختی رو پشت سر گذاشتم . ولی مگه باورم می شد ؟ از صبحش یه بند اس ام اس زده بودم بهش که : چرا ؟ من 5 روز پیش خونه تون بودم ... تو 5 روز پیش بهم گفتی دوست دارم ... همین 5 روز پیش بود که من بعد از این همه مدت برای اولین بار تو بغلت آروم گرفته بودم آخه من هیچ وقت دست هیچ پسری رو حتی با این همه محبت نگرفته بودم ... چه برسه به ... اصن همین پریروز بود که گفتی باید ظهر ببینمت ...
گفتی : من قبل از تو با یکی آشنا شدم که فکر می کردم به درد هم می خوریم ... ولی دختره گفته بود خیلی هم با هم سنخیت نداریم ... تا اینکه موضوع رو به اصرار من با خونواده هامون مطرح کردیم – اون با خونواده خودش ، منم با خونواده خودم – ولی بعدش من دیدم که واقعا به درد هم نمی خوریم ... گفتم تموم شه !!!
بذارین مخاطب رو عوض کنم :
گفته بودم : گذشته ی تو به خودت مربوطه ... به شرطی که تو گذشته باقی مونده باشه ... که جواب داد : من و تو ممکنه وارد فاز جدیدی از زندگی بشیم ،واسه همین دلم می خواد اینا رو تو بدونی ...
همه ی اینا رو به خاطرش می آوردم و می پرسیدم توی این یه روز چه اتفاقی افتاد که رفتی یه شب تا صبح گریه کردی و فرداش گفتی همه چی تموم ؟
زنگ زد گفت : چرا نداره ... اصن رابطه دوست دختری و پسری یعنی همین . هر رابطه ای یه روز شروع می شه ... یه روزم تموم می شه !
من ولی مگه باورم می شد که تموم شده باشه ؟
اینایی که می خوام بهتون بگم ؛ گفتنش دردی رو از من دوا نمی کنه ... به قول عین القضات : چون احوال عاشقان نویسم نشاید ... چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید ... و هر چه نویسم هم نشاید ... و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ...
من تو یه اداره ای مشغول به کار و با این آقا همکار شدم .. اونجا یه اطلاعاتی از خونواده بهم داده بود ... گفته بود که پدر و مادرش مذهبی ان ... که خودش ولی خیلی اعتقادی به این چیزا نداره ... یه حرفی زد که خیلی پررنگ یادم مونده : مامانم خوبی آدما رو بی جواب نمی ذاره ... اگه یه کاسه آش هم بیارن واسمون مامانم کاسه رو خالی برنمی گردونه ... منم عین مامانم هستم .
برای من همین کفایت می کرد ... که خوبی رو بفهمه ... که بی جوابش هم نذاره ... حالا می خواد نماز بخونه ... یا نخونه ...
این رابطه بعد از چند ماه پررنگ شد ... ولی نگو عین همون داستان رو که با اون دختره داشت ... با منم داره ... با این تفاوت که به اون صریح گفته بود که با پدر و مادرت صحبت کن ... ولی به من نگفته بود ... عوضش با عملش نشون می داد ... یه روز که رفته بودیم براش عینک بخریم ... منو برد طلا فروشی ... جواهر قیمت کرد ... وقتی دید با 3 تومن می تونه یه سرویس جواهر برام بخره ... کلی ذوق کرد که پس می شه یه کارایی کرد ... بعدم : بیا بریم تالارهای عروسی تو چه قیمتی ان ... من دوسش داشتم ... اونم دوسم داشت ... بی شک .
این آدم بعد از اون همه ابراز علاقه برای چندمین بار منو دعوت کرد خونه شون ... منم بالاخره پذیرفتم ... و رفتم ... با چه ذوقی همه ی خونه ی کوچولوشونو نشونم داد و برام چایی دم کرد ... با خودم گفتم ... چه قذر راحت دست منو گرفت و بدون اینکه از داشته ها و نداشته هاش احساس شرم کنه ، آورد اینجا ... بعد از یکی دو بار وقتی خواست منو به آغوش بکشه و وقتی دید چندان تمایلی به این کار ندارم ... بهم گفت تو با من راحت نیستی ... تو گرمای آغوش منو حس کردی ولی خودت رو رها نکردی ... بعد از ازدواج ... خاطره این روزها ست که یاد آوریش برامون لذت بخش خواهد بود ...
می دونستم تو دفتر خدا تبصره ای هست برای اونایی که خیلی عاشقن ...
خوب منم دفعه بعد خودم رو سپردم به آغوشش ... خودم رو رها کردم ... چند روز بعد هم که من تب داشتم و هنوز از گرمای آغوشش می سوختم ... گفت همه چی تموم .
وقتی بهش گفتم تو که می دونستی تردید داری ... پس چرا ازم خواستی گه خودم رو رها کنم تو آغوشت ؟ گفتم من که نمی دونستم تو قبلاً هم با یکی به این شکل به هم زدی ... اگه می دونستم شاید محتاط تر می بودم ... شاید احساسم رو این همه خرج نمی کردم ...
جوابش این بود که: فکر می کنی اگه نمی اومدی خونه مون من می مردم ؟ خودت خواستی ... خودتم اومدی ... بچه دو ساله نبودی که گولت بزنم ...
می گفت : فکر کردی دختر دور و بر من کمه ؟ تو این دوره ای که هر کی با چند نفر دوسته... من فقط با تو بودم ! برو یکم با پسرا بگرد که بفهمی چه خبره ؟ آخه تو چرا این قدر بدبختی که نمی تونی از این موضوع بگذری ؟ آقا جون من اومدم باهات آشنا شم ... دیدم نه تو زن زندگی من می شی ... نه من مرد زندگی تو ... چرا نمی خوای اینو قبول کنی ؟
به روز خودش خیلی چیزا آ ورده این آدم ... من تحلیل رفتنش رو می بینم ... خالی شدنش رو ... از صرافت افتاده ... از صرافت همه چیز ... من موندم ... اون فرو ریخت ولی ... فرار کرد ... از دست های بخشنده و نوازشگرم ... می دونم دیگه هیچی آرومش نمی کنه ...
خوبی دید ... بی جواب هم نذاشت ...
اين مقدمه را گفتم كه فضا را بتوانيد تجسم كنيد...اين آدم چند وقت قبل از پسري خوشش مي آيد و به نحوي به پسر نزديك ميشود. آقا تحصيل كرده..همين و ديگر هيچ...بعلاوه يه قد بلند و قيافه معمولي و وضعيت خانوادگي پايينتر از دختر...
پسر ابراز علاقه و صميميت و نزديكي و ناگهان بعد از يه صميميت سنگين ، تشريف ميبرند غيب ميشوند به مدت 3 ماه و مشغول تفكر و مراقبه بودند كه به درد هم ميخورند يا نه!!!

ژستهاي پسرها هم از مد افتاده ...پسره ته خود كم بيني و دائم نق نق اينكه : تو در رفاه بودي و نميفهمي شرايط من و...خلاصه تصور كنيد كه حالا دختر خانم بدهكار هم شده اند كه در بازي شاهزاده و گدا ، دست آقا را گرفته اند و اقا طاقچه بالا گذاشته اند...الغرض دختر رفت رو هوا و به پسر اعتراض که يه فکري براي ارتباط کن و پسر هم با خيال راحت افاضات فرمودند که ما بدرد هم نميخوريم و البته معلوم شد که ايشون با ژست طبقه مستضعف تحصيل کرده ميره سراغ دخترهاي خوب طبقه خاص و بعد از ترس اينکه کنار گذاشته نشه پيش دستي هم ميکنه و...دخترهاي مختلف را رو هوا فرستاده...
به تحليل شخصيت پسره الان کاري ندارم اما درباره دختر خانم بايد بگم اتفاق ديگري هم رخ داد.
او در تمام باورهاي خود شک کرد و ايمانش فرو ريخت زيرا تمام معنويت خود را گرو گذاشت تا رابطه اش با پسر خوب شود و هستي ظاهرا جوابي به او نداد.
اين قمار خطرناک را دقت بايد کرد...دختري با اين هه ويژگيهاي مثبت ، چه اشتباهي کرد؟ آيا اساسا اشتباهي در عشق و تهور عاشقانه هست؟
البته!
********************************************

داستان عشقي دختر باغباني بود...يعني به قول استرنبرگ آدم بياد يکي را درست کنه و بشه پرستارش...خب معلومه که دو حالت بیشتر پیش نمی آید یا وقتي طرف ترميم شد ميذاره ميره يا هميشه بيمار ميمونه که تو تيمار داري بکنيش
داستان پسر ما البته بازي اين بود که به قول اريک برن : بيا به من اردنگي بزن
او از هر فرصتي ميخواست استفاده کنه که ثابت کنه دختر داره به او ترحم ميکنه و همه دنبال منافعشون هستند و از ان خود را به بلاهت زدنهاي از مد افتاده
الان اين دختر نماز نميخواند زيرا ميگويد خداييکه نا شنواست بدرد من نميخورد...

من خشم او را درک ميکنم...در این مرحله ، اميد عرفاني نبايد به اين آدم داد...توصيه تخصصي ام به خوانندگانم اينست که در شرايطي که کسي تا اين حد در هم ميشکند اميدهاي بسيار غير مذهبي به او بدهيد و سعي نکنيد مثلا بهش بگيد: درست ميشه...امتحان الهيست...خودش سزاي کارش را ميبينه..بلاخره خدايي هست... يه بار من فلان شده بودم و خدا فلان لطف را به من کرد....در واقع تمام اين حرفها که مادربزرگهامون بهمون ميگويند در اين case ها ميتونه کهير بزنه.
بهترين کار همگامي است:
حرفهاش را گوش کنيد و دردهايش را تصديق کنيد...ادا در نياريدها...خودتون را بذاريد در شرايط اين افراد و خيلي بالغ تصديق کنيد جراحتهاي روحشون را...مدتي ميگذرد و اين افراد با خشمهاي خود روبرو ميشوند و کم کم خردهاي دردهاشون را استخراج ميکنند...خدا- اگر باشه که گویا هست - خودش بلده چطور به موقع بره و اونها را در آغوش بگيره
رحمتي وسعت کل شيي
لطفا دغدغه دينيتون باعث نشه طرف از هرچي خداست متنفر بشه.

نظراتتون را برام به فارسی لطفا بفرستید به mail
dr@doctorshiri.com
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سحر / تهران/ ۱۹ ساله
salam doctor,mikhastam dar morede maatlabetun darbareye dardhaye bozorg va darmanhaye abaki begam ke eshgh durughe,dus dashtan dudrughe,tu in donya hame be fekre khodeshun hastan,be fekre manafee khodeshun,harki mige duset daram bazam be khatere khodeshe,be khatere inke ehsasate khodesho baraye ye moddate movaghat erza kone,hishki be khatere to vo vujude to nemige duset daram,be khatere kkhodesh,faghat khodesh.
ESHGH DURUUUUUUGHEEEEEEE . . .
hame ham diga ro gul mizanan,hame be ham durugh migan,bad az ye moddat ke azat sir shodan duret mindazan!aslsn in donya arzeshe zendegi kardano nadare!man ke tasmim gereftam ta akhare omram hishki ro dus nadashte basham,che resad be inke asheghesh beshamo che resad be inke bekham khodamo tu aghushesh raha konam!
man zarbe khordam,ye bar,dige bassssssssssssssssssssssssseeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هدی
ba arze salam. dar morede in mozo man fekr mikonam adami ke rabetiye ghablisho inghad rahat tamom karde va belafasele bad khodesho be ye dokhtare dige nazdik mikone.in aslan nabayad ghabele etemad bashe. va nokteye dige az nazare man ine ke age adama vase inke bekhan ba ham ehsase rahati dashte bashan va rahe residan be in rahati in bashe ke khodeshono to aghoshe ham raha konanan va... injori ke az sobh ta shab kare adama mishe raha kardane khodeshon dar aghoshe ham.khili mamnon az vaghti ke vase khondane in mail gozashtin.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با سلام و درود به شما و تشكر از محبت هاي بيشمارتان .
نميدونين اين مطالبي را كه ميذارين و كساني كه درد شون اينه ميخونن چقدر براشون مفيده ، وقتي آدم ميبينه كه خيلي اشخاص ديگه هم مثل خودش دچار اين درد هستن و از توي اين نامه ها و نظر ها و راهنماييهاي شما چقدر راهكار هاي خوبي پيدا ميشه ، در مورد دردهاي بزرگ و درمانهاي آبكي هر كس طبق شرايط روحي و خلقي كه داره جلو ميره ، و براي خيلي ها نسخه مادر بزرگ ها اتفاقا آبكي نيست و دنبال اميد هاي عرفاني ميگردن، حتي آدم دلش ميخواد از زبون بقيه هم بشنوه كه خداي جاي حق نشسته و انتقامتو ميگيره، درد خيلي بزرگه و اصلا اولش نميتوني بطور منطقي حلش كني نميتوني كلاهتو قاضي كني نمي توني نقش خودتو ببيني ، اول نياز داري كمي آروم بشي ، كمي زمان بگذره و كم كم درمان هاي اساسي را شروع كني، در تمام مدتي كه از درون ميسوختم و به كسي نميتونستم حرفي بزنم تنها اميدم خدا بود كه انتقاممو بگيره چون اين زخم عميقي است و واقعا فكر ميكني كه از دست كسي كاري بر نمياد و فقط اون شاهده و ميتونه بفهمه كه چه گذشته ، ميرفتم حرم و از امام رضا ميخواستم كه كاري كنه آروم بشم ، كمي فراموش كنم و هر بار سبك ميشدم... و واقعا آروم شدم.سپردمش به خدا و بعد اومدم تو اينترنت دنبال مطالبي مشابه خودم كه شايد راهكار هايي پيدا كنم و اتفاقا سايت شما رو ديدم و خيلي خيلي به من كمك كرديد كتابهايي كه معرفي كردين مثل مرد مرد ومطالب روزانه كه در اين موارد رو سايت ميذاشتين و ...... از شما ضمن تشكر خواهش ميكنم خيلي در اين مورد كار كنين چون واقعا اين آگاهي كه الان دارم اگر اون موقع ميداشتم هرگز نمي ذاشتم اين ماجرا ها پيش بياد واقعابايد براي نوجوان ها اين مطالب را جزو دروس اصلي در دانشگاه ها يا مدارس از طريق كارشناسان آموزش داد مهارت زندگي و مراقبت از خود درسي كه توي خانواده ها درست ارائه نميشه ، در خونه هميشه به من ميگفتن حق با ديگران است ، همه خوبن و همه را دوست داشته باش... با اين افكار كه بزرگ بشي توي اين جنگل خيلي زود مي درنت و داغونت ميكنن .در مورد مطلبي كه سحر نوشته : سحر عزيز عشق دروغ نيست فقط بايد آگاهانه مديريتش كرد ايراد ما اينه كه بدون فكر و تامل اعتماد ميكنيم جلو ميريم تا سرمون به سنگ بخوره بعد تازه ياد ميگيريم كه چكار كنيم اينه كه غلطه ، ما بايد توانايي هامونو بشناسيم و باور كنيم و خودمونو دوست داشته باشيم و اجازه نديم كسي بهمون آسيب برسونه ، دوست داشتن آگاهانه با اعتماد به نفس و هدايت درست . حداقل آسيب كمتري ميبينيم به اميد روزي كه اين موارد را هرچه كمتر ببينيم و با تشكر مجدد از زحمات شما كه واقعا هيچ جور نميشود جبران كرد . اجرتون با خدا
با احترام
ا-ع |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام جناب آقای دکتر. پست دردهای بزرگ و درمانهای آبکی شما رو خوندم. تمام خاطراتم جلوی چشمم لحظه به لحظه زنده شد. جریان من هم خیلی شبیه این دختر خانم هست. من دختری 25 ساله هستم . تو سن 24 سالگی با پسری آشنا شدم که از بسیاری جهات شبیه هم بودیم. از نظر رشته تحصیلی، سطح تحصیلات، وضعیت مالی ، ظاهر و قیافه .این اولین تجربه من تو زندگیم بود . تا قبلش تو هیچ رابطه ای درگیر نشده بودم. از اول تکلیفم با خودم روشن بود. اما تو این مورد از اونجایی که تو شرکت همکار هم بودیم قضیه فرق کرد. دیگران خیلی از این آدم تعریف می کردن چون ظاهر خوب و آقایی داشت و در ضمن حرف زدن فوق العادش افراد زیادی رو جذب می کرد. با تمام تعریف های دیگران و البته علاقه خودم وارد یک رابطه جدی با این فرد شدم. روز اولی که با هم تنها رفتیم بیرون بهش گفتم که من تو رابطم قید و بند دارم و خانواده من هم خانواده بی توجهی نیستم. اگه نمی تونی ادامه نده که گفت من تجربه های زیادی داشتم این محدودیت ها مهم نیست.مهم خود تو هستی. این رابطه از لحاظ احساسی خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر می کردم پیش رفت. تا این حد که حتی در مورد خونه، میزان مهریه و سر کاررفتن یا نرفتن من و هزار تا موضوع دیگه صحبت شد و تمام این موضوعات برای بار اول از جانب طرف من مطرح می شد. من هم به خاطر علاقه زیادی که داشتم تقریباً در برابر تمام خواسته هاش کوتاه میومدم. تا اینکه بعد از یک ماه یک دفعه بعد از اینکه یک روز به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم دیگه با من تماسی نگرفت و بعدشم گفت من می خوام تنها باشم و ما اصلاً به در هم نمی خوریم.خانواده تو خیلی محدود هستن. من اومدم جلو چون فکر می کردم تو همونی هستی که من می خوام اما دیدم نیستی و ... .
اینقدر یک دفعه ای بیان شد که من تا چند وقت از خودم بیخود بودم
بعد از یک ماه برگشت و من هم دوباره برگشتم . دوباره بعد از 2 ماه یک شب زنگ زد و گفت که می خوام با یک نفر دیگه آشنا
بشم و تو برای من مثل یک دوست معمولی میشی. اونجا دیگه گفتم که نمی خوام ادامه بدم
اولش خیلی ناراحت شدم که چرا من؟ من که حتی یک بار با هاش بد حرف نزدم. با تمام کمبودهاش ساختم.
اما فهمیدم که ایراد خود من بودم به چند دلیل :
اول :من از خودم گذشته بودم. از تمام آرزوها و خواسته هام گذشته بودم . وقتی من از خودم می گذرم مشخصه که فرد دیگه ای هم دلش میاد از من بگذره
دوم : این من بودم که همیشه حامی طرفم بودم. من همیشه محکم بودم. من همیشه اونو درک می کردم. همین موضوعات یک مرد و عذاب میده. حس اعتماد به نفسشو میگیره. شاید لازم بود بعضی اوقات من هم گریه کنم. ناله کنم . شکایت کنم که اون یه فرصتی پیدا کنه منو آروم کنه. پشتم باشه.
سوم: خیلی از نشانه ها در فرد مورد نظر من مشخص بود. من بعد از مدتی خیلی از دروغهاشو فهمیدم . خیلی از رفتارهاشو با دوست دخترهای قدیمیش شنیدم . اما تو رابطه موندمو طرفمو توجیه کردم. با واقعیت روبرو نشدم فرار کردم اون هم به بدترین شکل ممکن. یعنی توجیه کردن طرفم
و یه سری دلایل دیگه ...
اما الان به رابطم فقط به چشم یک تجربه نگاه می کنم. بعد از اون خیلی موقعیت های دیگه پیش اومدن که خیلی راحت به نامناسب بودن رابطم پی بردم که اگه تجربه گذشته پشت ذهنم نبود دوباره تو همون روابط و شاید به شکل خیلی بدتری می افتادم. البته قبول دارم که این شکست ها خیلی رو ذهنیت و اعتماد افراد اثر داره و نیاز به بازسازی در طی زمان داره اما باور دارم
که یادگیری از تجربه اش به سختی رابطه می ارزه
با تشکر از شما و وبلاگ زیبایتان.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز طبق عادت معمول و از اونجاییکه خیلی دلم گرفته بود رفتم یه سرکی به سایت شما هم کشیدم و در واقع وقتی اون پستی که مربوط به دختر خانم بیست و سه ساله ای که قصه اش رو تعریف کرده بود خوندم دوباره دگرگون شدم و به فکر همون چیزهایی افتادم که گذاشته بودمشون برای یه وقتی که سرحالترم. تقریبا می تونم اون فضا و دردهایی که ایشون داشتند رو حس کنم اما عمیقا فصل مشترک خودم با این داستان رو که همون علامت سوال بزرگی که گاهی به بدترین وجه ممکن خودش رو به ما نشون میده و آدم باورش نمیشه که چرا من؟؟؟؟؟ رو درک می کنم. تقریبا راحت بگم که این اواخربه دلیل شرایط نا به سامان اجتماعی و جامعه مدنی که هممون رو بدرد آورد خیلی دنبال رد پای خدا در زندگیم گشتم و شدیدا نیاز داشتم و دارم که چگونگی وجود خدا رو بتونم معنی کنم. وقتی اتفاقات جبری میفته که از این قبیل ناکامی ها در زندگی رخ میده واقعا از کجا باید دونست که خدا رو چه طور میشه از لابه لای این همه آموزه های غلط و بعضا خرافی و دل خوش کنک پیدا کرد؟ آدم از کجا باید بدونه که باید مبارزه کرد و توکل بر خدا رو هم بهش افزود؟ و با اینکه هی به در بسته می خوره تشخیص بده که هستی بالاخره یه جایی درست جوابش رو میده؟
اینها رو میگم که اضافه کنم خودم در حال حاضر درد بیرون اومدن از یه رابطه ای که خیلی هم براش زحمت کشیدم و کشیدیم رو دارم البته طرف من نه شکارچی بود نه بی عرضه و دست و پا چلفتی که بخواد ژست بگیره ما متاسفانه چون گزینه ای نداشتیم مجبور به این کار شدیم. اما حالا یه آرزو دارم که ایکاش قبل از اینکه وارد این فصل شده بودم بلوغ عاطفی ام رو تکمیل تر کرده بودم که حالا وبعد از یکسال و اندی به خاطر عدم تحمل یه سری از مسائل مجبور به ترک عشقم نشم.
عمیقا دلم می خواد که مبارزه کنم چون حالا می دونم که از بهشتم بیرون افتادم اما به خاطر این فکر که دیگه نمی تونم فرد ایده آلم رو در آینده داشته باشم بغض راه نفسم رو می بنده و متاسف می شم که ایکاش شروع این سفر با ترک این رابطه همراه نبود.
پاسخ دکتر :
وقتی درد میکشیم خدایی را پیدا میکنیم که بیرون بهشتمان هم هست...چون قبلا توی رابطه و وسط خوش خوشانش ، خدا را از وسط بهشت میدیدم...حالا از این بیرون نیز حقایقی دیگر برایمان هویدا میشود...کتاب مرد مرد رابرت بلای در این زمینه کمک بزرگی بهتون میکنه ولی اینکه نوشته ای کاشک بلوغ عاطفی بهتری پیدا میکردم و بعد وارد رابطه میشدم ، حرف درستی شاید نباشد زیرا سفر قهرمانی در متن این تجربیات رخ میدهد نه در لوله آزمایش ذهن و کتابخانه پر از کتاب ما.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|