|

خیلی اگه داشت ۲۵ ساله بود...هر هفته مسوول این بود که من رو برسونه به کلاس هفتگیشون تو آجودانیه و برم گردونه ، آدمیکه میومد دنبالم ، بقدری زلال و صمیمی بود که خود این دنبال اومدنه شده بود یه دلخوشی ، کلاسشون درباره سفر قهرمانی بود و اونها هر کدام به خاطر تجربه های تلخ زندگیشون ، قهرمانانی بودند که نیاز به خیلی از بحثهای مقدماتی نداشتند بلکه تنها لازم بود یه نفر تجربه شون را براشون مرتب کنه و به زبانی تازه تر بیان کنه
دفعه سومی که اومده بود ، با یه حیای مردونه ازم پرسید :من هم میتونم با همه شکستهایی که تو زندگیم خورده ام ، موفق بشم ؟ اولش جا خوردم ، به خودم که اومدم ازش پرسیدم دقیقا منظورت از موفقیت چه؟ بحثمون پیش رفت و قرار شد یه کتاب از ناپلئون هیل بخونه تا هفته بعدش تو راه دوباره صحبت کنیم
هفته بعدبا کلی امید و آرزو بهم گفت ، محصولی برای لاغری گیاهی وارد کرده که خیلی مرغوبه و میترسه نتونه به مشتریاش این موضوع را درست منتقل کنه و میترسید رو دستش بمونه...جنس این ترس را میشناسم...همه توانگران چنین ترسی را تجربه کرده اند..مثل ترس توئه چند ثانیه قبل از رفتن رو سن برای دریافت جایزه شاگرد اولی...ترس خوبیه
یه بزن بزن علمی کاربردی (!) بین ما شروع شده بود و مثل یه مربی و بکسور شروع کرده بودیم به بازسازی یه مسیر موفقیت شخصی. اون حرفهای مربی را که تو مسیر و ترافیک گفته میشد و نه مبلهای مطب و دفتر (!) ، با دقت انجام میداد تا هفته بعد و گزارش بعد...پیشرفتمون به سرعت دلخواه من نبود ولی همچین بدک هم نبود...از برخوردهاش و زلال بودنش لذت میبردم...تو ۲۵ سالگی خودم کسی نبود که باهاش از زندگی و فلسفه و نیاز و عشق و...حرف بزنم
دیروز زنگ زد بهم ...(آدمهای معدودی تلفن شخصیم را دارن و به خاطر هماهنگی رفت و آمد شماره هم را داشتیم )
-دکتر سلام
- سلام آبتین...چه خبر؟
-نماز روزه ها قبول....مزاحم نیستم
-قبول حق باشه...کی گفته مزاحمی تو ؟
- صداش لرزید...دکتر! متاستاز کبدی یعنی چی ؟
با کمی تردید پرسیدم یعنی چی؟ کی متاستاز کبدی داره؟ از کی حرف میزنی ؟
- دیروز دکتر درباره دل درد مادرم گفته که سرطان روده داره با متاستاز کبدی
دنیا رو سرم خراب شد...بغض کردم ولی جلوی خودم را گرفتم ، بهش گفتم : فکر کنم باید امتحان بزرگی را پشت سر بذاری...ظرف چندماه آینده مادر عزیزت دردهایی زیاد خواهد کشیدُ لاغر خواهد شد و پاک پاک از این دنیای سخت ، عبور خواهد کرد

- امیدی هست ؟ میدونستم نمیتونم امید الکی بهش بدهم...به خودم لعنت فرستادم..به سوادم به کتابها به درسها به سلول به تومور به شیمی درمانی به همه چیزهایی که روزی آموخته بودم...اومدم بگم نه که یاد یه جمله افتادم : و من یتق الله یجعل له مخرجا ُکسی که تقوای الهی داشته باشد، خدا راهی براش باز خواهد کرد...بهش گفتم امید پزشکی نه و لی امید به صاحب هستی چرا .
با هم گریستم...بی صدا...انگاری هر دومون رومون نشه...هر مردی این نوشته را میخونه ، میفهمه گریه دومرد پای تلفن تجربه بسیار سنگینیه
- میتونم گاهی اوقات بهتون زنگ بزنم ؟
-آره عزیزم...حتی نیمه شب...تو داری قهرمان میشی و قهرمان خیلی اجازه ها داره
*********************************
اینقدر دلم گرفته...اینقدر بغض دارم که ابوحمزه ثمالی هم نتونه آرومم کنه...درد کمی نیست در میان این مردم راه رفتن و شنیدن دردهاشون و خود را به نفهمی زدن...یه سری تو همین حوالی ما هستند که مهارت نفهمیدن دارن...این روزها باورم شده مهارت دارن تو اصلا نفهمیدن
اللهم ما رو جزو نفهم های دینت و نفهمهای درد امتت قرار مده.
|