«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v این مقاله در سال 2008 بهترین مقاله نشریه روانشناسی تحلیلی یونگ چاپ لندن شده است

شنبه، 23 آبان 1388

مقاله زیر با عنوان "چالش نهایی : پا به سن گذاشتن ، مرگ و فردیت " بهترین مقاله journal of analytical psychology و برنده جایزه مایکل فوردهایم از پیشگامان روانشناسی یونگ در دنیا شدهاست...بچه های مترجم هم دوبتره به ما لطف کنند و ترجمه ای خلاصه بفرستن برامون تا هم بعدا از خجالتشون دربیاییم هم ترجمه را در اختیار همه مردم قرار دهیم در همین سایت که ظاهرا بیننده تخصصی زیادی هم دارد
مقاله را از اینجا بردارید
یا مستقیما اینجا را کلیک کنید
دکتر شیری / لندن

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:15 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خاطراتی در حد رویا

جمعه، 22 آبان 1388

قبل از اینکه مطالب زیر را درباره مرحوم دکتر بهشتی بخونید برای اولین بار دوست داشتم خاطراتی را نقل کنم از مادرم که قبل از انقلاب در نخست وزیری کار میکرد و بعد انقلاب با دولت مرحوم آقای مهندس بازرگان  در دفترشخص  نخست وزیر شاغل بود  و در زمان مرحوم آقای  رجایی نیز ارتقا یافت و پستشون رابط پارلمانی دولت شد. روز انفجار دفتر نخست وزیری ، ایشون یکی از آخرین نفراتی بود که دفتر هیات دولت را به اصرار شهید باهنر ترک کرد و شخص ایشون  بهشون میگن که خانم اعلمانی ، شما دیگه خسته اید و تشریف ببرید خونه...مادر هنوز 100 متر از دفتر فاصله نداشتند که بمب منفجر شد و ...بعدا نیز دیگه نتونستن با مجموعه جایگزین ادامه دهند و بازخرید شدند!
گاهی ایشون خاطراتی نغز از مرحوم آقای طالقانی ، بازرگان ، بهشتی یا باهنر یا رجایی تعریف میکنند که مو بر تن آدم سیخ میشود.
مثلا در مورد مهندس بازرگان میگویند که ساعتها پس از وقت افطار در دفتر کارشون بودند و از غذای نخست وزیری میل نمیکردند و میگفتند میروم خانه افطار باز میکنم...مهندس بقدری باهوش بودند که وقتی  فامیلی  مادرم ( اعلمانی) را میشوند سریع به یاد می آورند که سالها قبل دایی من در یک پروژه ای کار اموز خودشون بوده اند.
مادر میگویند:
ورود و خروج دکتر بهشتی به نخست وزیری یک علامت مشهور داشت و آن بوی ادکلن ایشون بود که تمام کریدور اصلی را فرا میگرفت ( تصور کنید جوی که آن موقع بین بعضی افراد موسوم به حزب اللهی بود که پیرهنهای رو شلوار و یقه های کثیف و...) دکتر بهشتی از خوش پوش ترین روحانی های انقلاب بود ،به نحویکه همه کارمندان معترف بودند
دکتر بهشتی بسیار هم خوش مشرب بود.بعضی صبحها برای  تدبیر امور کشور به دفتر مهندس بازرگان می آمد و با هم گپ وگفت داشتند. قبل از خود جلسه در اتاق من مینشست و با من از مسائل مختلف حرف میزد و درد و دل میکرد. آنقدر که که بعضا مهندس بازرگان سرش را میکرد تو اتاق میگفت :  " سید! خانم اعلمانی هستند اینجا...تشریف بیارید جلسه شروع شده...مملکت منتظره !  " در نظر داشته باشید که همان موقع کسانی در نخست وزیری پستهای بالا داشتند  که با خانمها در یک آسانسور سوار نمیشدندو این را از شدت تقوای خود میدانستند .
خاطراتي از شیوه زندگي شهيد بهشتي(ره)
 
 
از پلکان حرام نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

***
از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

***
بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

***
به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***
الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

***
بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

***
همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

 
***
به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***
مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

***
گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***
رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

***
با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

***
اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت/ وبلاگ كشكول
من خودم از تابناک خوندم

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:38 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یکسال پس از قطع ارتباط با یک مرد متاهل

چهارشنبه، 20 آبان 1388

بیست و سه چهار سالش بود که عاشق شده بود ؛ چراش خیلی پیچیده است چون خود عشق موضوع آسونی نیست...حداقل واسه بعضیها که عشق  چیزی بیشتر از چند نانوگرم تستسترونه
خیلی دختر خوش هیکلی نبود که واسش با سوادای شعر بلد غزل بگن یا یه صورت استثنایی نداشت که میخ کنه مردها را...سالها بود که  به این " درد دیده نشدن"  عادت کرده بود تا اینکه تو این هیر وویر یه مرد محترم  بهش احترام گذاشت، نوازشش کرد، در آغوشش گرفت و حتی....
. ازخیلی چیزها باهاش صحبت میکرد و به او این احساس را میداد که خیلی خاص است . دو سالی از این ارتباط گذشته بود که یهویی دختره بینوا فهمید که طرف زن داره !!! مثل این می مونه که...ولش کن؛ معلومه که خیلی چیز ضایعی بوده دیگه...مثال زدن نداره
بعدش متوجه شد هم عصبانیه از دست طرف ، هم متاسفانه نمیتونه ولش کنه...چندباری تلاشکی کرد..دوسه هفته ای تمس نگرفت ولی دید نمیتونه و برگشت  تو رابطه...به همین سادگی و گندی. خودش را متقاعد میکرد که من  فقط شنونده حرفهای او هستم ،من که نمثیخوام زندگیش را خراب کنم حتی شاید کمکی بشم براش تا رابطه بدش را با زنی که درکش نمیکنه ، بهتر کنم ( توهم مشترک همه کسانی که تو ارتباط با یه آدم متاهل هستن!)
***************
 یکسال پس از فهمیدن اینکه طرف زن داره ، رفتش دکتر ، بعد از مدتها کلنجار رفتن با وجدان درد نداشته و داشته و خدا و ماه رمضون و... بالاخره حرفهایش را زد و منتظر ماند ببینه دکتره چه عکس العملی نشون میده.طرف مکثی کرد وچندتا سوال  از رابطه او با پدرش، مادرش ، مردان زندگیش ، باورهایش ، کتابها و موسیقی ها و حتی آرزوهای سی سالگیش و...پرسید.دست آخر نگاهی بهش کرد و گفت :
 
- میدونی میخوای چی کار کنی؟
- آره...از این وضعیت خسته شده ام
- کافی نیست که خسته شده باشی...خروج از این رابطه و حسهای پشتش و عادتهای همراهش مثل زایمان درد داره...خطرناکه..خیلی ها سر ِ" زا " رفته اند.جوگیر چهارتا دست انداز عاطفی نشده باشی واسه این تصمیم؟
-  مهم نیست...دیگه نمیشه این وضع را ادامه داد...حس میکنم سرش جای دیگه هم گرمه و همون داستانها را برای بقیه نیز داره سر هم میکنه...حتی یه زنگ هم بهم نمیزنه ...میگه زنم شک کرده تا من را بپیچونه
- پس از هفته بعد تماسهایت را باهاش کم کن تا اینکه به صفر برسه. اون که بهت تماس نمیگیره زیرا براش دیگه دردسر شده ای...با حضور خود عفونت نمیشه جراحی کرد
****************
نه ماه گذشت...بارها مرد و زنده شد..حتی یکی دوبار زیرآبی رفت و طرف را دید.چند هفته یه بار میرفت پیش دکتره و با او هم کلنجار میرفت...دنبال یه راه حلی بود که هم طرف را داشته باشه هم  از خودش بدش نیاد .
آقای متاهل هم در جریان همه این کارها بودن!  هر از گاهی بهش یه تماسکی میگرفت...تو مایه های گوشت جلوی هاپو انداختن...خیلی روشنفکرانه در جریان سیر روانکاوی دختره بی نوا بود و از روی تمسخر کلمه ای میگفت و دختره را میفرستاد رو هوا : این کارها همش دکان داری دکترهاست..دکترها وآخوندهای ادیان میخوان با سیاه جلوه دادن ارتباط زن و مرد  ، به عشق خط سیاه بکشند...ادیان دشمن آزادی و عشقند.اینها را ساخته اند که نفسها را حبس کنیم..دهانت راذ میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
واقعا استاد مین گذاری روح دختران بود
دختره در برابر همه این درگیری های فلسفی  و اخلاقی و...داغون شده بود. از یک سو وضع تغییر نکرده خودش ، از یک سو خشم بی پایانش...تحلیل رفتار پدرش ، آزارهای جنسی دوران کودکیش...کاشک اصلا نرفته بوددکتر...قبلا حداقل یه آب باریکه ای داشت...هر ازگاهی  آغوشی مخفی و دوباره همان زندگی...حداقل از این وضعی که الان داشت بهتر بود
****************
رفت مکه و از خدا کمک خواست که خودش یه جوری همه چیز را درست کنه تا اگه قسمته ایندو دلداده به هم برسن ولی حواسش نبود که خدا اینقدر کارتونی رفتار نمیکنه . به هرحال تو اونجا یه کم حالش بهتر شد بود و غافل بود از اینکه اینها در بارگاه الهی و روان آدمی ، موقت اند. دوباره به شدت حالش خراب شد...همون نماز را هم گذاشت کنار...رسما به دکترش نیز کنایه های صریحش را آغازید که شماها فقط بلدید ژست  فهمیده بودن بگیرید و من بدبخت تو این وانفسای جنگ درونی تنها مانده ام...این داستان به کجا رسید؟
*************
چند وقت پیش برای دکترش نامه فرستاد...
دکتر یک سال گذشت و من متولد شدم...الان دیگه زنی شده ام  مسوول تر..خدایی دارم واقعی تر....حالا میفهمم وجدان درد نداشته ام به خاطر بریدن سرشاخه های حساس روحم بوده است.. از آن رابطه کاملا فاصله گرفته ام حتی درسهای عقب افتاده ام را  جبران کرده ام  ...با عشق ورزش میکنم تا از این بدهیکلی خلاص شوم .. خودم را بیشتر دوست دارم بدون اینکه نیاز داشته باشم در ارتباط با مردی شکارچی، " توهمی از خوب دیده شدن"  را تحمل کنم  حتی باید اعتراف کنم که .منی که فکر میکردم هرگز از هیچ مردی جز " او  " خوشم نخواهد آمد ، الان بلدم قلبم بلرزد...یعنی تازگیها بلدم بقیه را هم ببینم و فکر میکنم اینها یعنی تولدی دوباره
 در جوابش یک سطر نوشت : خیلی زحمت کشیدی...خیلی درد کشیدی و تا جاییکه من میدانم ، این عالم صاحبی دارد که به دردکشیدگان  ، پاداشی عجیب میدهد : قلب دوباره
 
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور
 خدا آشنای باورمندان است، ایشان را از تاریکی در میاورد به سمت به نور سوق میدهد

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:55 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v شما بودید فحش نمی دادید؟

 
تصویر اول :
تو ماشین پورشه پسردایی محترم نشستیم و لذت غریب ماشین فوق اسپرت را برای اولین بار حس میکنیم ( بیشتر البته از طریق قوه لامسه نشیمنگاه...فکر بد نکن تعطیل...بهترین توصیفی بود که میتونستم بکنم )الغرض در یکی از تقاطعهای شلوغ لندن نزدیگ گرینویچ ، چشممان میخ شد به یک بیل بورد بزرگ که توش دعوت کرده بود ملت شهیدپرور انگلیس بروند و زیباترین شهر چهان یعنی استانبول را ببینند اونم وسط این سرما اما عشق کردم با تبلیغاتشون...عین این تصویر را در وین نیز دیده بودم هفته قبل

تبلیغ TurkishAirways در خیابانهای اروپا برای دعوت مردم برای بازدید از استانبول
 
 میدونستنم community  ترکها در اتریش دهها سال است فعال است و اساسا دو سه میلیون ترک در آلمان و اتریش  حضور دارند و کلی منافع اقتصادی و فرهنگی وعلمی برای کشورشون به ارمغان آورده اند
تصویر دوم
خبری خوندم از احترام شدید ترکها به کمال آتاتورک و سکوت نمادین آنها در 10 نوامبر هر سال به احترام تاریخشان
ساعت 9:05 دقیقه صبح سه شنبه 19 آبان است. هوا در استانبول اندکی خنک است. تا دقیقه ای قبل در خیابان های استانبول انسان می جوشید اما به یکباره انگار زندگی در استانبول و ترکیه می ایستد!
ماشینها وسط خیابان، پل و کوچه ها می ایستند و راننده و مسافران در را باز کرده و سر پا می ایستند.
مردم عادی که در کوچه ها و پیاده روها در حال حرکتند به یکباره بی حرکت می ایستند.
در وهله اول این اقدام ترک ها بسیار تعجب آور است. شاید اگر روز سه شنبه 10 نوامبر در استانبول می بودید چشمانتان چهار تا می شد!
مردم بعد از یک دقیقه بی حرکت ماندن به حرکت خود ادامه می دهند. سالی یک بار اکثر مردم ترکیه رأس ساعت 9 و پنج دقیقه دهم نوامبر به مدت یک دقیقه به صورت سر پا بی حرکت می ایستند. ماشین ها متوقف می شوند. کارگران ساختمانی نیز از جای خود تکان نمی خورند و سکوت می کنند. به طوری که می توان گفت زندگی در ترکیه برای یک دقیقه می ایستد!
اما علت آن چیست: بعد از پرس و جو متوجه می شوم دهم نوامبر سالروز درگذشت مصطفی کمال آتاترک اولین رئیس جمهور ترکیه است و مردم ترکیه به احترام وی درست در ساعت 9:05 دقیقه دست از کار می کشند و به احترام بنیانگذار جمهوریشان می ایستند
.  "
 
عکسهای مردم ترکیه در لحظه احترام به آتاتورک که به شکل عجیبی همه ایستاده اند
 
کلا ترکها خیلی روی ناسیونالیسم تاکید دارند و احترامشون به پرچمشون و حتی تشویقهای فوتبالشون ( مثلا طرفداران گالاتاسرای را تا حالا تو یوتیوب دیده اید؟) مثال زدنیه
از سویی ترکیه بقدری به لطف قدرت اقتصادیش ( صادرات ، پوشاک و مد و کفش و خشکبار- ترانزیت و بنادر و توریسم ) داره تو منطقه رشد میکنه که اخیرا  بازیهای سیاسی فرا منطقه ای را هم  اداره میکنند میانجی صلح حتی در افغانستان هم شده و میادین گازی ایران را بازاریابی میکنه...اینها فقط به خاطر عرضه وتدبیر حیرت آور مسوولین آنجا نیست بلکه بی عرضگی بعضی از مسوولین ما هم هست که اینقدر فرصتهای رشد ایران را به باد داده اند..
تصویر سوم
ترکها دسامبر امسال  هم باز صدها هزار ایرانی را برای دیدن مزار مولانا به قونیه دعوت میکنند...بقدری این سیستمشان قوی کار میکنه که مفاخر موسیقی ما برای بزرگذاشت مفاخر ملی ما مثل جناب مولانا ، در قونیه باید کنسرت برگزار کنند ( مثل استاد شجریان عزیز) زیرا مسوولین فرهنگی ما بعضا عقلشان نمیرسد که کاری عظیم برای بزرگداشت مولانا کنند و  البته من تجربه سفر  دوسال قبلم را براتون بگویم که 3.5 میلیون توریست را در عرض یکسال  به این شهر  ( پنجمین استان ترکیه )جذب کرده بودند و میشه حداقل چیزی حدود 4 میلیارد دلار جذب سرمایه ظرف ده روز و هر چقدر هم هتلهای بزرگ و مدرن ساخته بودند پولش یه ساله برگشت...به این میگن سرمایه گذاری در توریسم
تصویر چهارم
وای که چقدر سوزش ما تحت میگیرم از یادآوری داشتن شیراز و حافظیه و مقبره کورش و  نیشابور و همدان  و ابن سینا  و تبریز و قلعه رودخان فومن و....نداشتن عرضه جذب میلیاردها دلار پول برای مردم بدبخت در انتظار گدایی سوبسید و یارانه...خدا میدونه چه اشتغالی در قونیه راه انداخته اند ترکها به خاطر جذب این توریستها..بیشترینشان هم از ایران می آیند ولی دریغ از سرویسی حداقل به زبان فارسی به توریستهای ایرانی..حالا بماند جذب توریستی که در تابستان دارند ومیلیونها نفر را از روسیه و اروپا و ایران و...میکشن به سواحل مدیترانه ( همون آنتالیای سابق! و بدروم و کوش آداسی  )
تصویر پنجم
ترکها ضمن حفظ ارزشهای خود به موقع نیز از موثرترین تشکیلات سیاسی موثر در مسائل دنیای اسلام شده اند و میخواهم فقط یادآوری کنم که اینها ضمن حفظ ارتباط با رژیم اسرائیل ، چقدر به موقع سر مساله غزه جلوی اسرائیل ایستادند و قدمی عقب نشینی نکردند....یادتونه رجب اردوغان چطوری  به نشانه اعتراض ، کنفرانس مشترک با شیمون پرز را ترک کرد و علیرغم جوسازیهای رسانه های غرب ، شبش زنگ زد به اردوغان و ازش عذرخواهی کرد به خاطر ادبیات سخیفش...هرگز از یاد نخواهم برد که اردوغان قبل از ترک سالن به پرز هشدار داد که " آقا شما  دارید با رییس جمهور یک مملکت صحبت میکنید نه رییس یک قبیله" و این چنین بود که نامش را در ملتش جاودانه ساخت
 ترکها اخیرا کنفرانس همکاریهای افریقا و ترکیه راه انداخته اند و بزرگترین مقامات آفریقا را دعوت کرده اند و برو و بیایی راه انداخته اند....اینها یعنی توسعه فرهنگ یعنی ثروت یعنی اشتغال زایی...دولت ما کچاست؟؟؟
تصویر ششم
چندوقت پیش در یکی از سخنرانی هام برای دانشجویان ،درددلی کردم:
داشتم تو خونه لباس میشستم با این ماشین لباس شویی ال جی و یهویی گیر افتادم که کدام دکمه را باید بزنم و گشتم دنبال دفترچه ماشین و دیدم به هر زبانی توضیح داره غیر از فارسی...با تمام وجودم فحش میدادم ...این شرکتهای خارجی غلط زیادی میکنن در بزرگترین بازار منطقه ایشون یعنی ایران هم به قیمت بالاتر جنسشون را غالب میکنند هم  دریغ از یک توضیح ساده به زبان فارسی.این معنیش تحقیر من و ملتم است و آقای وزارت بازرگانی  خوش غیرت میبایست جلوی این استثمار را بگیرد زیرا ما با ندونستن توصیه های این دفترچه ها و تعاقبا درست استفاده نکردن از این وسایل ، داریم هزینه تعمیرات و ....زور به همین شرکتها میدیم...عامل ایرانی نماینده این شرکتهای کره ای و  چینی و...چه غلطی داره میکنه؟ میدونید چقدر پول ما داره به همین خاطر به جیب نوکیا و ال حی و سامسونگ و سونی ...( معدود مواردی دیده ام دفترچه فارسی هم ضمیمه هست ولی به خدا اگر همین اتفاق در فرانسه افتاده بود ، لباس زیر نماینده فرانسوی را پرچم کرده بودند مردم !!!)
ازتون میخوام تو وانفسای سیاسی این کشور ، به من بگید خیلی دارم  پرت میزنم یا شما هم با من و همراه منید ؟

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:40 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v انتشار کتابی بسیار اسرارآمیز از یونگ برای اولین بار درجهان در ابان ماه امسال و شرح سفرم به آکسفورد

سه شنبه، 19 آبان 1388

ساعت 3 بعد از ظهر لندن را به مقصد آکسفورد ترک میکنم برای دیدن استادی عزیز در آکسفورد و حضور در سمینار Anima & Self ،
*  ایستگاه padington یه بلیط رفت و برگشت 20 پوندی به مقصد شهر سرد و کوچک اما قدیمی آکسفورد
* از ایستگاه قطار تاکسی میگیرم 10 پوند تا خونه استاد. خودش و همسرش در نور کم سوی اتاق نشسته اند، از پنجره میبینمشون...مکثی میکنم در را میزنم و با خوشرویی در را باز میکنند. همان قانون قدیمی: اتاق سرده و باید کاپشنت را در نیاری...درست عین خودشون.. یک انگلیسی قدر انرژی را میدونه( البته اینجاش را اصلا نیستم...با کاپشن چطور میشه تو خونه نشست و اندیشه هم کرد...ما که اینکاره نیستیم ! )
استاد داره متن سخنرانیش را ادیت نهایی میکنه...اندرو به واقع یکی از بهترین مشوقهای من در آغاز مطالعاتی در حوزه مشترک تصوف اسلامی و روانشناسی یونگ بوده است و خیلی از مطالعات دو سال اخیرم را مدیون او هستم ،وقتی ایران برگشتم توسط دانشجویی عزیز به نام خانم ریحانه تاجیک ( دانشگاه الزهرا) به حجت الاسلام ادبی آشنا شدم که تحقیقاتی خوب درزمینه ابن عربی کرده بودن و از طریق ایشون با مردی بزرگ در عرصه هنر و عرفان آشنا شدم به نام استاد حمید عجمی و ایشان لطفی کردند و اجازت فرمودند هر ازگاهی از محضرشون لمحاتی ازمعرفت اسلامی را بیاموزم.
بگذریم.... از ایران براشون سوغاتی آورده ام، خشکبارمخلوط بعلاوه انواع خشکبار عسلی یزد...کلی احساس میکنیم با شخصیتیم جلوی استادمون .
همین که نشستیم دیدیم یه کتاب بزرگ قرمز رنگ در یک جایگاه مخصوصی قرار داده شده است ( کلا این خونه یعنی کتاب و کتاب متفاوت از بقیه کتب، باید معنای خاصی داشته باشه )
استاد همینکه داشتن مشغول بقیه متن سخنرانی امروزشون میشدن به من اجازه دادند کتاب قرمز را با احتیاط تورقی بکنم
یونگ روانکاو مشهور سویسی است که این روزها در دنیا خیلی از بزرگان به آثار او تاسی میکنند
red book in iran
 
کتاب قرمز یونگ RED BOOK ماجرای عجیب و اسرار آمیزی داره و تقریبا بعد از 100 سال در اختیار جهانیان قرار گرفته است زیرا یونگ میترسیده انتسار این نوشته ها باعث بشه دیگران علمی بودن سیر دانش او را به بهانه این مطالب زیر سوال ببرند
دکتر شیری، اندرو و همسر عزیزش
یونگ 1875 بدنیا میاد.سال 1907 فروید را میبینه و مدت 5 سال با او مراوده بسیار نزدیکی داشته تا جاییکه در بین آنالیستها تا ولایتعهدی امپراتور( فروید) پیش میره ولی به دلیل اختلاف نظر علمی بعد از سفر آمریکایی که با هم داشتند از هم جدا میشوند واین جدایی منجر به لطمه شدید روانی به یونگ میشه و سالها از افسردگی رنج میبره. در این مدت که او اسمش را CREATIVE ILLNESS بیماری خلاق میگذارد یا " دوران رویارویی آگاهانه با ناخودآگاه " اتفاقات عجیبی برای او رخ میدهد و او بعدها نظریه خود موسوم به انسان فردیت یافته را به دنیا هدیه کرد و مفاهیمی مثل آرکتایپ را خلق کرد
فاصله 1914 تا 1930 دورانیست که یونگ مطالب اصلی این کتاب را نوشته و از بقیه مخفی کرده است و بارها اشاراتی به " کتاب قرمز" کرده بوده است.
The years… when I pursued the inner images, were the most important time of my life. Everything else is to be derived from this. It began at that time, and the later details hardly matter anymore. My entire life consisted in elaborating what had burst forth from the unconscious and flooded me like an enigmatic stream and threatened to break me. That was the stuff and material for more than one life. Everything later was merely the outer classification, scientific elaboration, and the integration into life. But the numinous beginning, which contained everything, was then.
 
کتاب هرگز در اختیار عموم قرار نگرفت و تاریخ نویسان روانپزشکی ( سونو شمداسانی ) و شاگردان یونگ به شدت دنبال خواندن این کتاب بودند و به جز معدودی موفق به این مهم نشده بودند تا اینکه نوه یونگ، اورلیخ هورنی ، اجازه انتشار عمومی کتاب را داد و در تاریخ 7 اکتبر 2009 یعنی کمتر از یکماه قبل کتاب در اختیار جهانیان قرار گرفت.
 
از چپ  پیتر و اندریاس یونگ  و نفر راست نوه بزرگتر یونگ است اولریخ / عکس در منزل شخصی یوگ در سوییس گرفته شده است
 
اصل کتاب در موزه هنر رابین  نیویورک برای دو ماه ( تا ژانویه ۲۰۱۰) به نمایش درآمده است
 
 
سارا کوربت در نیویورک تایمز مینویسد که بقدری این کتاب اسرارآمیز است که دوسال قبل بعد از 23 سال برای اولین بار اجازه می یابد که آنرا ببیند و او مستقیما از بوستون به زوریخ میرود و پس از ورود به بانک مرکزی سویس ، پس از 23 سال ، برای اولین بار صندوق امانتی باز میشود که حاوی چمدانی است که داخل چمدان این کتاب بزرگ حفظ میشده است !!!
دوستان انگلیسی سارا به او گفته اند که از چند روز قبل که کتاب انتشار جهانی یافته است ، بعضا یک نفس کتاب را خوانده اند و نفسشان از عظمت آن بند آمده است !
داخل این کتاب اسرارآمیز چه هست؟
من شخصا کتاب را در خانه استادم  در اکسفورد دیدم و  ورق زدم و فرصت کردم کمی بخوانم  (و سفارش دادم تا با خودم به ایران نیز بیاورم.(100 پوند خداییش زیاده ولی می ارزه ))
کتب به شکل حیرت اوری حاوی 205 صفحه نوشته + نقاشی های مدیتیشنی رازآلود شخص  کارل یونگ است . البته نقاشی که چه عرض کنم، کل ACTIVE IMAGINATION ها و ماندالا های خودش را که در مدیتیشن های عمیقش از ناخودآگاهش دریافت میکرده است اینجا کشیده و زیرش با المانی توضیح نوشته است ! بقدری این نوشته ها منظم هستند و انگاره ها دقیق ترسیم شده اند که میتوان فهمید یونگ هنرمند بزرگی نیز بوده است علاوه بر اینکه روانکاو بزرگی بوده است.حتی شماره هر نکته با رنگی جدا نوشته شده است . باز یادآوری میکنم این تصاویر از ناخودآگاه مردی می امده است که روح و روان و ادبیات و هنر را خوب میشناخته است
red book by c.g.Jung in iran
 
 
  red book by c.g.Jung in iran
red book by c.g.Jung in iran
نقاشی ها بسیار اسرارآمیز هستند .تنها بعضی هاش را یونگینها تاکنون میشناختند مثل تصویر فیلومن
یونگ در نوشته های خودش نقل میکند که در مدیتیشنهای فعال خود توسط دو نفر بازدید میشده است که همراهشان ماری سیاه نیز بوده است ( یا دو تصویر دریافت میکرده از ناخودآگاهش)
  • یک مرد به نام الیجاه( که بعدا تغییر یافت به فیلومون یا پیرمرد خردمند بالدار در نقاشیهایش)
  • یک زن به نام سالومه که بعدها مفهوم آنیما ( بانوی درون مردان) را برای او متبادر کرد
red book by c.g.jung
تصویر فیلومن / یونگ این چنین کشیده است
 
فکر کنم با انتشار این کتاب تحولی عظیم در درک مفاهیم یونگی در دنیای علم ایجاد شود و خوشحالم که جزو پیشگامان معرفی این کتاب به دانشجویان عزیز ایرانی هستم( اینقدر از خوندن و دیدن کتاب ذوق کرده بودم که فی المجلس زنگ زدم به سهیل رضایی عزیز که آقا دارم با دست پر میام پیشتون )
شمداسانی میگوید یونگ یک پیام مهم از طریق این کتاب به جهانیان میدهد :
قدر دنیای درون خود را بدانید
 
سمینار
صدای سمینار را بزودی میگذارم در گروه اینترنتی مطالعات یونگ  ولی از نکات جالبی که امروز یادگرفتم این بود که  یونگ در سفرمشترکش همراه فروید به آمریکا  ، دیداری داشته با ویلیام جیمز مشهور ، روانشناس دینی برجسته آمریکایی و بسیار موانست نیکویی بین این دو حاصل میشود و در تکوین دیدگاه یونگ نسبت به مفهوم خدا تاثیر داشته است.
برگشتنی هم به یاد ماه رمضون 2007 رفتم رستوران چند تا کشمیری مسلمان و گوشت خوشمزه حلال خوردیم و خسته جسمی و پر از نشاط درونی برگشتیم لندن...الان ساعت 3 صبحه و باید علی الاصول بیفتیم
به امید ایرانی سرفراز که امید مردمانش از آزادی به عدالت سوق داده شود

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:26 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v ماجرای عجیب النا ( با عکس)

پنجشنبه، 14 آبان 1388

این مطلب را هدیه میکنم به بزرگ مردان و بزرگ زنانی که در خیریه های ایران کار میکنند ، مثل محک، مثل بهنام دهش پور، مثل پیام امید؛ به ویژه آنهاییکه برای کودکان سرطانی کار میکنند
  نوامبر 2009 خبری در دنیا به آرامی منتشر شد که خیلی ها را تحت تاثیر قرار داد
 
Elena Desserich
.
دو سال قبل دختر کوچولویی 6 ساله به نام النا دستریخ با تشخیص تومور مغزی بستری شد  و اطبا تخمین زدند که 4.5  ماه  زنده بماند ( 135روز) که البته 255 روز شد ؛ بعد از مرگ او ( اگوست ۲۰۰۷) پدر و مادر النا (بروک و کیت ) صدها یادداشت کوچک از او پیدا کردند که روشون نوشته بود  یا نقاشی کرده بود: مامان، بابا دوستتون دارم و در کمد لباسها، توی قاب سی دی ، توی کتابخونه جا بجا پنهانشون کرده بود.
 
Elena Desserich in iran blogs
 
 بقدری این رفتار النا  ،این پدر و مادر را تحت تاثیر قرار داد که نوشته ها و نقاشی ها او را در کتابی چاپ کردند به نام " یاداشتهای به جای مانده notes  left behind  " و درآمد این کتاب را نیز صرف تاسیس یک انجمن غیر دولتی مبارزه با سرطان مغز اطفال  کردند به نام  "درمان آغاز میشود...the cure starts now"
 
 
مادر النا میگوید : پیدا کردن هر یادداشت مثل این بود که النا بغلم میکرد و میگفت هنوز کنارتان هستم
 
Elena Desserich in iranian bloggers
 
Elena Desserich in iranian bloggers
 
فیلم النا را اینجا ببینید
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:50 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v وین ، فروید ( عکس)

VIENNA BY DR SHIRI
وین ، شهری در شمال شرقی اتریش است و خیلی نزدیک به مجارستان و چک و از طریق رود دانوب میتوان با کشتی هر سه تای اینها را سریع دیدن کرد. در مدت کوتاهی که من در این شهر بودم کنفرانس دین و سایکوآنالیز برگزار شد ( موزه فروید) و بسیاری اتفاقات هنری که روح ساکنان این شهر از آن تغذیه میشود
برخورد مردم بسیار گرم بود و با طیب خاطر تو را راهنمایی میکردند که مثلا فلان آدرس را پیدا کنی...انگلیسی را اکثر مردم صحبت میکردند.

یک دانشجوی خوب ایرانی به نام متین که  در فرودگاه امام باهاش شنا شدم ،  بهم کمک کرد تا غریبی در شهر نکنم و بقدری معرفت داشت که در انتخاب هتل و مسیر راحت به شهر و طرز استفاده ارزان از سیستمهای شهری و استفاده از تلفنهای خوب همراه و...کلی کمکم کرد ..اسمش متین بود و انصافا آقا بود.متین اولین کسی بود که دیدم کلکسیون کلاه ورزشی دارد...صد و سی کلاه !!!

خانه متین در قلب وین با یه دکوراسیون ساده بسیار زیبا و ویترین کلاهاش دست چپ من

 
DR SHIRI IN VIENNA
اکثر رستورانهای متوسط شهری توسط ترکها اداره میشد و اینجا نیز مثل آلمان ، جمعیتهای ترک قدرت خوبی دارند
راننده ها نیز عرب و ترک بودند البته خوانده بودم که ایرانی ها این شغل را در اختیار دارند ولی شخصا ندیدم
در راه فرودگاه ، راننده مصری ( محمد ) وقتی دید عربی بلدم یه هوا ، ازم پرسید که درمان یک عشق قدیمی چیه؟
هم خنده ام گرفته بود که انگاری رو پیشانی من نوشته سرم درد میکنه واسه این حرفها هم سعی کردم براش توضیح بدهم که در 47 سالگی ، پرداختن به یک عشق قدیمی چقدر میتونه متفاوت باشه با همین کار در سی سالگی...5 تا بچه داشت و مال یه روستا در مصر بود و همه را برگردونده بود مصر زیرا اعتقاد داشت تربیت بچه هاش داشت دچار انحراف میشد .
دوری از وطن، کار زیاد ، دوری از خانواده اینقدری سخت هست که کارگران را دچار انواع مسائل روحی کند...ولی به جرات میتوانم بگویم که بقدری این مرد خوش برخورد بود و خندان که خستگی همه را از تن بدر میکرد...حتی کارمندان اتریشی پذیرش هتل نیز با شوق بهش زنگ زد تا بیاد دنبال مثلا من مسافر
 
 

     منزل زیگموند فروید در وین

فروید 45 سال در این خانه ( تصویر بالا ) زندگی میکرد و مجبور شد به خاطر جنگ و فشار نازیها روی یهودی ها ،  از این شهر رحل اقامت برفکند و برود لندن. این خانه الان شده موزه فروید در وین و کلی بازدید کننده دارد که میتونن محل نشو نمو فکری یکی از بزرگترین متفکرین قرن گذشته را ببینند و پرواضح است که من به تفکر او احترام میگذارم و نه همه افکار او و معتقدم به قول دوستم مصور شیرزاد  ، هر فکری را باید در بستر زمانی خودش بررسی کرد و من اضافه میکنم که باید بستر مکانی آنرا نیز دید. این شهر با این عظمت هنری ،  با انهمه مجسمه با داشتن موتسارت و اشتراوس و سایر موزیسینهای بزرگ تاریخ باید هم  متفکر نربیت کند و محصول کشورهای هند ومصر و ترکیه و  ایران و...که قرنها استبداد داشته اند ، قهرمان است. اگر کسی میخواهد دانشمندان بزرگ تاریخ ایران را یادآوری کند باید عرض کنم همین افراد در یک سیستم درست  جامعه شناختی چه بسا مردانی بزرگتر هم میشدند. جوامع شرق قهرمان میزایند...غرب الان حتی یک نفر هم مثل علامه بزرگوار حسن زاده آملی ندارد ( که خدا حفظشان کند ) ولی به واقع نیازی هم به چنین خورشیدی ندارد.ما سالها به خود بالیده ایم که فلانی را داریم یا داشته ایم و فکر کرده ایم با این نحوه گفتگو با غربیان کلی ایشان را کنف کرده ایم ولی غافل از اینکه غرب بنیادش را طوری بنا کرده است که یک روح عمومی متوسط کل کارها را پیش میبرد. غرب به نخبگان نیاز خاصی ندارد زیرا جامعه کودک نیست و اکثرا بالغ است. نخبگان در شرق فراوانند و شرق اتفاقا آنها را میراند بسوی غرب...اتفاقی که سر نخبگان علمی ایران در ۱۵ سال گذشته رخ داد و مدتیست سر نخبگان فرهنگی و هنری این کشور نیز دارد میرود
 
 
وقتی رسیدم اینجا ساعت ۱۷ بود و میدانستم ۱ ساعت وقت دارم راحت موزه را ببینم ولی غافل از آنکه از آخر اکتبر ، ساعت کار موزه خانه فروید یک ساعت جلو آمده و شده دقیقا 17  ! خانمی که مسوول موزه بود تقریبا داشت ترک میکرد محل کارش را که در را برای من باز کرد و وقتی با قیافه ناله من روبرو شد ، اجازه داد موزه را ببینم...عکسها و تندیسهای بدوی ملل و اقوام و محل کار و کتابخانه و...ازش اجازه گرفتم و چند تایی عکس گرفتم
به هر حال این موضوع غیر قابل انکار است که فروید ، امپراتور روانکاوی است و یونگ و آدلر و  هورنای و ...همه و همه وامدار او هستند هرچند با او اختلافاتی جدی دارند اما ای بدین معنی نیست که سهم استادشان را  در طرز فکر آنالیتیک آنها کم بینگاریم .

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:00 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v قابل توجه دانشجویان دانشگاهی دکتر شیری

يکشنبه، 10 آبان 1388

چنانچه قبلا نیز به استحضار رسیده بود ، کلاسهای دانشگاه و غیر دانشگاهی دکتر شیری در فاصله ۱۰ ابان الی ۲۹ ابان تشکیل نخواهد شد( سفر کاری به وین )

اداره آموزش دانشگاه در جریان میباشد و جلسه بعدی به لطف خدا  در هفته اول آذر تشکیل خواهد شد

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:47 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خاک بر سر ملتی که...

چهارشنبه، 6 آبان 1388

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند
ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟
شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند 
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت
خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
************************************************
 
فرستنده این نامه : سرکار خانم  زهرا کمالی از بچه های کلاس سایه های شخصیت که جمله زیر را نیز نوشته
یادم افتاد  در دوره دانشگاهم دوستای زیادی داشتم که دکتر بودند استاد بودند هنر مند و موسیقی دان یا نقاش و شاعر  به نامی بودند ولی هیچی نبودند چون از درون همیشه یکی بهشون می گفت که تو هیچی نیستی.
و من یه لیست بلند بالا دارم از این آدما که رازشونو  خودشونم نفهمیدن. و هنوزم دارن با خودشون رنج می کشن. 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:05 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آفتابه لگن هفت دست، شام ونهار هیچی

سه شنبه، 5 آبان 1388

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد
 
یک کشیش  او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
 
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
 
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
 
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
 
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
 
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
 
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
 
یک تقویت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
 
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
 
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
 

قالبهای پیش فرض بدرد نخور همینه ها...

doctorshiri.com

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:58 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v پاسخ خدا به ایوب ،چه میتواند باشد؟

شنبه، 2 آبان 1388

پاسخ به ایوب

مرد، دختر را می بوسد. نوازشش می کند و می گوید« خیلی خوشگلی...می دونی تو پاسخ خدایی به ایوب...خدا به ایوب می گه ببین من هرچند کارای وحشتناکی می کنم اما می تونم از اینا- اشاره به دختر- هم درست کنم. ایوب کمی فکر می کنه و می گه خیلی خوب خدا قبوله، تو بردی»

مانهاتان- وودی آلن

*******************************

از نوشته های امیرحسین کامکار/ وبلاگ تلخ مثل عسل

از آدمها و مرزها

آدم هایی که می دانند چه می خواهند را دوست دارم. آدم هایی که مرز دارند، که نه گفتن بلدند، که می توانند بگویند چه چیزی را می خواهند و چه چیزی را نمی خواهند. آدم هایی که تو را در هزار توی ابهام و حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم گرفتار نمی کنند. آدمهایی که...

آدم هایی که مرزشان مشخص است، زندگی را راحت می کنند. نگاه می کنی می بینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است، چیزی که می خواهد را می شود به او داد، چیزی که می خواهی را می توانی بگیری و...که اگر نشد نه کسی احساس قربانی بودن می کند، نه حس فریب دارد، نه بار دین خویش را بر شانه دیگری می گذارد. 

 آدم هایی که مرز دارند غنیمتند. شفافیت شان، شفافیت می آورد، نه گفتنشان، نه گفتن را آسان می کند؛ خودشان هستند و می گذارند خودت باشی، بی قضاوت، بی دلخوری، بی رنج...آدم هایی که می دانند چه می خواهند دوستان خوبی می شوند!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:05 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آنچه بر سر تو آمده است

 
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .
 
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟ 
  
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .  
خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو .
. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
 
.جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.
 
با تشکر از گروه اینترنتی کاریزماکو
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:06 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


 

آشنايی و ارتباط:

نوشته های اخير:

آرشيو موضوعی:

آرشيو زمانی:

Powered By: MovableType 2.661
Hosted & Designed By:

هرگونه کپی برداری از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر مأخذ مجاز می باشد.