«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v تو نمیفهمی...هزار ساله که نمیفهمی

پنجشنبه، 8 آذر 1386

چند روز پیش یه متن نوشتم که حاشیه دار شد...پشت صحنه اش را  مینویسم ذخیره قبر و قیامتمون بشه!

********************************

 اینکه تو تیتر نوشتم " تو نمیفهمی" معنیش این نیست که من میفهمم ...من تازه فهمیده ام نفهمی خودش خیلی فهم میخواد !

****************************

قصه از کجا شروع شد؟

من خوابیده ام و خواب میبینم که نصفه شبی از خواب پریده ام (احتمالا به خاطر بیدار شدن دختر خردسالم) و همسرم در بسترم آروم خوابیده و  بلند میشم دخترم را از تو تختش بر میدارم و بغلش میکنم تا خوابش ببره و برمیگردم تو تختم و با خانومم که بیدار شده و دنبالم میگرده حرف میزنم و وقتی بیدار میشم از این خواب ، حرفهام را مینویسم ...تو می ایی تو سایتم میخونی... صدها نفر دیگه هم میآیند و میخونند و برای من هم بعضیهاشون مینویسند...خیلی ها فقط گریه کردند...ازم نپرس چرا...میگه دست من بوده که نوشتم؟

یه نفر هم باهاش برام یه کلیپ قشنگ پاور پوینتی درست کرد که هدیه داد بهم اما خب حجمش بالاست ونمیتونم بذارمش تو این صفحه

خیلی ها نوشتند "پکیدند"...عینا همین تعبیر...فکر میکنی من از دردهاشون ذره ای میفهمم؟ نه...مبگه تومیفهمی من چی میکشم که رویاهایم اینطوری پر میشه از طوفان ؟

چند نفر هم عصبی شدند...خب میگه اشکال داره؟ تو که دوست دخترت یا دوست پسرت به سرتاپات...کرده، حق داری لجت در بیاد...خودم بهت حق میدم که واسه همچین آدمی نتونی از عشقی حرف بزنی که چین و چروک صورت محبوبش را مثل آیه های تورات  و صدای فریاد یونس در تاریکی ،مقدس میدونه...تقدس چیه وقتی اینقدر له شدی. ولی دیگه شورش را در اوردی...نه؟

تازه به تو هم حق میدم که ۵ تا ارتباط عوض کردی ، هنوز ته دلت میسوزه به خاطر اینکه یکی نفهمید چقدر دوسش داری و رفت با یه عوضی دیگه...فکر میکنی نمیفهمم چقدر پیر شدی تو این چند وقت و هی ادای باحال بودن در میاری...؟

به تو هم حق میدم که وقتی این متن را میخونی از هر چی مرده لجت در بیاد...واسم نوشتی که چرا اینقدر زور باید زد واسه دریافت عشق یک زن...من زوری نزدم...تو اذیت میشی چون قربانی هستی...هزار ساله که قربانی هستی...قربانی فرهنگی که مردها را از ابراز احساسات محروم کرد ، مردای بیچاره ای که خیلی شکننده تر شدیم بعد از این ظلم تاریخی. با فیلم و ادبیات نوین هم خرمون کردن...از همون روزی که  خواستند مثل یه مرد بارمون بیارن ، ریشه هامون را خشکیدند...سالهاست که خشکیده ایم...میدونی کجا ها معلوم میشه؟ وقتی تو عشق مثل خر تو گل گیر میکنیم و واسه ۵ دقیقه صدای هایده ، چه ها که نمیکنیم.

اما دلم نمیاد نگم که من اولین باره که نوشته خودم را بارها خوندم...نه اینکه واسه خودم بخوام نوشابه سفارش بدم...! به نظرم هممون یه بخشی داریم درونمون که هر چند هزار ساعت یه بار میاد یه چیزی بهمون میگه و میره...وقتی این بخشت را میبینی هیجان زده میشی.

تازه نکته خوبش اینجاست که نباید یادمون بره همسر ما که اینگونه ستایشش میکنیم ، هنوز ضعفهای انسانی داره...دهنش گاهی بوی خوبی نمیده...بی حوصله میشه...دهن بین میشه...عقلش گاهی نم میکشه(!) اما لا مصب عشقه دیگه...عشق میاد که همین گندها را  بی خیال بشیم دیگه نه؟

دست همه اونهایی را میبوسم که اومدن  مطلبم را خوندن و برای من هم دو خط نوشتن حالا چه خوب چه بد...مهم اینه که  باید عاشق شد و رفت...یا شاید ماند.

لندن ۱۱ شب ۲۹ نوامبر

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:16 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای تمام همسران ، به نمایندگی از همه مردان زمین

يکشنبه، 4 آذر 1386

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 

آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده

 

اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.

******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

مردی که منیتهایش تویی ، منم

لندن-یکشنبه ۲۴نوامبر 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:46 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بیخوابی ها،بی قراریها

جمعه، 13 مهر 1386

اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن
my room
با صدای تلفن از جام پریدم...از ایرانه...عباسه...با هادی از امامزاده زنگ زدن" دعای جوشن داره شروع میشه داداش ،یادتیم"
****************
کیمیاگر، کوئیلو، " نشانه هایی در زندگیتان هست...برای اینکه گم نشوید"
***************
تو همین نامه های هر روزه بود "سال سختی را گذراندم..  " آخرش انگاری که قلم را فرشته ای ازش یه ثانیه گرفته باشه، نوشته بود" اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن"
************
محمود آباد بهار 86

پس مانده غوغایی هستیم از حماقت دیگران

و پیشاپیش می اندیشیم به رویایی که همچنان رویا می ماند...

در این لحظه پست اکنون...

BBC داره باهام مصاحبه زنده میکنه درباره گرفتاریهای زنان طلاق...من در فکر خاله بیمارم هستم که سالهاست فکر میکند یک پری گمشده در زمین است و برای دفن رویایش هزاران هزار قرص به او داده اند تا یک مرده آدرس دار زمینی بی آزار بشود
*****************
به هزار سال خواب احتیاج دارم تا کمی فکر نکنم...اینهمه بیداری را چه سود...
دیگر از نوشتن نیز میهراسم وقتی میدانم قاتلم ، مشتری همین نوشته هاست و
خواننده همیشگیم شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید حیف !
*******************
از راست : من - هاتف - مهرداد - پویان/ بهار 86
ساعت 12 شده...ناقوس کلیسا...صدای رودخانه تایمز...
 
امشب شده ام تفسیر مجسم اذا مسه الشر جذوعا...یه نق نقو که خدا داره از شیر میگیرتش
حداقل امشب روم را کم کن از اینهمه پررویی که باز می آیم تو روت وا میستم میگم بده برم...به قول ترکها : ور...گدم.
________________________________________
عکسها را ازآلبوم رسول احدی عزیزم برداشته ام

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:59 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و خدایی در همین نزدیکی و من و محبوبم

يکشنبه، 8 مهر 1386

*******************************************************

دلت میگیرد..به همین سادگی.

میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...بد جوری روحت پیچ خورده است...

الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت میرسه به شیطان لعین.  اصلا دیگه این دل واسه ما دل نمیشه

بیرون بارون پودری می آد...از اونایی که دوس داری زیرش باشی ولی خب هوا سرده...خیلی هم نمیچسبه... یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی

یک مرتبه بند دلت میریزه!

صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....از این کارها بلد نبودی!

کیست که از درون من خسته با این آرامش با خالق به گفتگو برخاسته؟

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

*************************************

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را، قبل از تلنگر کائنات ، به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

*****************************************

در برابر دیدگانم بگذار این جمله طلاییت را که :

لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم الله

نه برای آنچه از دست دادید دق مرگ شوید و نه بدانچه به شما میدهد ذوق مرگ شوید

خدایا ! مگذار وقتی عزیزی را از دست میدهم یا ثروتی از کفم میرود ،در هم بپیچم.

************************************************

خدایا ! مگذار شهرت و محبوبیت مرا به حماقتی وسیع بکشاند که از یاد ببرم چقدر یک موریانه بزرگتر و بی نقص تر از من میزید و هرگز در موران ، فرعونها سر بر نیاورده اند.

************************************************

خدایا مگذار دغدغه ای زمینی زمینگیرم کند.

خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را به خاطر مشتی روزمرگی نگیر.

*****************************************************

خدایا ! اگر گریستم و از دردها و بغضهایم گلگی کردم ، حتی برای کسری از ثانیه، عفریت نا امیدی را با من تنها مگذار، اشکی که در انتها دلخوشی نداشته باشد ، مرداب است...و تو به من آموختی که رود باشم نه گنداب.

******************************************

خدایا ! دغدغه مرا کف زدنهای مردمی قرار نده که به اشاره ای تف به روی من می اندازند.مبادا از یادم ببری که حتی عشقهایشان نیز سرابیست که ما خواب زدگان بدانها دل خوش میداریم

********************************************

خدایا ! مگذار که پشت کردن انسانها از من ، فرو ریزدم.

مرا نزد خودت عزیز بدار که حسرت سراب محبوبیت بین زمینیان را نداشته باشم.

میگن تو قسم خوردی که  بنده هات وقتی مخلصانه صدات بزنن جوابشون را خود خودت میدی؟ نه؟

 جدا تو اینهمه پیامبر میگه نفرستادی که به ملت بگن عالم صاحاب داره؟

با مرام! اوس کریم !

میگه همین تو نبودی که ابراهیم را فرستادی تو آتیش تا برخلاف فکر نمرودیان  ؛ نه تنها نسوزه که دماغ هرچی ناسپاسه بسوزونه

اصلا قصه موسی میگه نوشته تو نبود؟ اون دعوای قبطی و سبطی و مشت موسی و مرگ یارو و دربدری موسی و مدین و دختر شعیب همه کار خودت بودن

من سالهاست دارم پرونده هات را میخونم...ردپا میذاری..با همه زرنگیت، تابلوئه که کار، کار خودت بوده

خودمونیم ، عاشقی موسی و دختر شعیب را خوب اومدی...چنانکه مادر شدن مریم هم از شاهکارات بود...رو کم کنی بود به نظرم

نمیدونم ...از اینهمه سال خدایی تو و آدم نشدن ما خسته نشدی؟

میدونم پسوورد اینترنت من را داری و نامه احمد را خوندی

اصلا مهم نیست که هکر همه صندوق پستی های دلم بودی / الم یعلم بان الله یری

میدونی چقدر گریه کردم بعد این نامه ؟ ما پارسال تو شب احیا خیلی بهت التماس کردیم که به خواهرش شفا بدی اونوقت ات میایی به فرشته هات میگی اون رو برن بهشت که شب چهلمش بیفته شب قدر؟؟؟ اینه با مرام؟؟؟

حتما میگی که بنده باید کار خودش را بکنه و تو هم کار خودت را ...زورت هم زیاده ...ما هم که مخلصتیم ولی خیلی دلم گرفته به عزتت قسم! تحمل ندارم یکی تو را صدا بزنه و جواب نگیره...افت داره برام...برا همه اوناییکه به شرافت اسمت دعا میکنن افت داره که حرفشون را زمین بزنی...به خاطر خودت میگم..

شنیدم تو خداها ، خیلی خدایی . فربی احمد شیء الی

تو قوی هستی درست...ما ضعیفیم درست

ما به یه غمزه یه معشوق زمینی میریم رو هوا درست...ما با یه بیماری نمازمون قضا میشه درست..ما با دونانوگرم هورمون میریم قاطی باقالی ها درست...ما بی معرفتیم درست...آخه تو اسمت را گذاشتی ارحم الراحمین..تو اسمت را گذاشتی غفار...ستار

حالا آبروریزی میکنی؟؟؟ بگم چندبار همین تو چه کسانی را از چه بلاهایی نجات دادی که اصلا قبولت نداشتن؛ اونوقت ما رو ضایع میکنی؟ ما را رسوا میکنی که خاطرخواتیم...حداقل اداش را که در میاریم...خدا هم خدای زمان یونس که او را از غم نجات داد و نجیناه من الغم

نازنینم ! صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟

به بهانه شبهای قدر 1386

و به یاد همه دوستانی که حتی وقتی دورند عزیزند و سالها در این شبها کنارشان بوده ایم و به حرمت ایشان خدا به ما نظری کرده

و به یاد خواهر احمدنازک تبار که پارسال برای سلامتیش دعای دسته جمعی کردیم

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آخرین نجوا

شنبه، 7 مهر 1386

خواب از سرم پریده است.

فکر مرگ درونم را میکاود.

روی تخت ICU افتاده ام.احتمالا حتی نمیتونم دست و پاهام را تکون بدم.زیاد اختیار این بدن  را  ندارم.اما هنوز میتوانم بیندیشم.پرستارها از روی انجام وظیفه می آیند و میروند.یکی لیدهای دستگاه الکتروکاردیوگرام را چک میکند و یکی دستگاه تنفس مصنوعی را و من هنوز چند دقیقه...یا ثانیه وقت دارم تا آخرین واژه های زمینیم را مرور کنم.

لقد خلقنا الانسان فی کبد / انسان را در رنج آفریدیم.

***************************************************************

دارم زندگیم را مرور میکنم.خیلی سریعتر از اونیکه درباره تجربه های نزدیک به مرگ خونده بودم. کودکیم، پدرم و مادرم و مدرسه و هم کلاسیها و دبیرستان و صفهای مدرسه و شبهای بمباران و پناهگاه و کنکور و دانشگاه و ترم یک و عاشق شدنهای  ناگهانی روزهای دانشجویی.

دوستانی که اومدند و رفتند.بعضیهاشون با عشق بعضیهاشون با نامردی.خیلیهایی که حتی تو orkut هم پیداشون نکردم.

به معلمانم.خانم کلاس اول و دوم و....به سه شنبه ها که مادرم میومد دنبالم و پیاده میرفتیم تا تعاونی های شهر و روستای سر حافظ که با بمباران با خاک یکسان شد....

**************************************************************************

انما الحیات الدنیا لعب و لهو / زندگی دنیا بازی و سرگرمی شماست.

عاشق میشدی و میگفتی که دیگه خودشه...چقدر گذشت تا فهمیدی هر کس آمده بود بخشی از تو را به تو باز نمایاند...و تو چقدر نفهمیدی.

بیچاره مادر و پدر که تحملت میکردند.دعواهای تلفنیت...انتظاراتت واسه یک زنگ تلفن و بد اخلاقیهات و....

معلم ادبیاتت تو دبیرستان،دکتر شکیبا،که پسرش شهید شده بود...یک بار سر کلاس خیلی دیر رسید.تا رسیدش و نگاهش را دیدی ، بند دلت پاره شد.میدونستی که دیشب یاد پسرش بوده که دیر پا شده...اول درس گفت : عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری .اینقدر سر کلاس گریه کردی که خودش بغلت کرد و ازت خواست آروم بشی...رفتی توی نمازخونه و چقدر سنگین بودی و عمیق! شاید الان هردوشون پیش هم باشن....

**************************************************

محمد بزرگ :انت مع من احببت/ : تو با کسی محشور میشوی و هستی که دوستش داری.

به عشق در زندگیم نگاه میکنم.فرصتی نیست.هر لحظه مرگ نزدیک و نزدیکتر میشود. به عشق نوجوانی و بعدش دانشگاه و بعد که وارد زندگی شدی.

چقدر برنامه ریزی میکردی که سر راهش سبز شی تا شاید با دیدنت بیاد جلو و خودش اصلا ازت بپرسه که چته؟؟!!!هزار بار این دیالوگ اون لحظه را تو مغزت مرور کرده بودی و شیرینی اون دیدار دونفره را تو تخیلات و رویاهات چشیده بودی...

وقتی بدستش می آوری ، در روزمرگی این زندگی موفق یادت نره که بزرگترین نعمت بعد سلامتی و ایمان ، عشق است...عشق گلیست که باید هر روز آبش بدهی...گول نخور...باید بیدار بود

********************************************************

اشتباه میکردی...اسمش را میگذاشتی تجربه ولی الان که خودتی و خودت و پرونده اعمالت، دردش را حس میکنی.چقدر هم گزنده است!

الم یعلم بان الله یری؟آیا انسان نمیداند که خدا دارد میبیند؟

******************************************************

چهره مریضانت دارد میاد جلوی چشت...اکثرا مهربونند .ساعاتی که باهاشون نشستی چقدر نورانیند؟؟؟!!!! تو سبکی...اونها برایت شمعی نگه داشته اند که صورت فرشته مرگرا نورانی تر ببینی.

 یکی دوتا از شاگردانت پشت در بخش مراقبتهای ویژه دارند توسل میخونند: یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله.

از اون همه هیاهو و شکوه دوران تدریست فقط خاطره ای مانده و بزرگداشتی.الان خودتی و خودت و قلبت.شادیها و کف زدنها میگذرند.تنها عشق است که میماند.

******************************************************

داره تموم میشه...پس مرگ اینجوری میاد.آهان شما باید فرشته رهایی من باشید.چقدر خسته ام!!!بهم سلام میده...میاد نزدیکم.

میتونم خنکی و نورانیتش را حس کنم.نفسش بوی بهشت میده...

نترس و غمگین نباش.

همین را میگوید.سبک میشوم...مثل بوسیدن روی ماه است.دارم از بدنم فاصله میگیرم.مثل فیلم city of angels شدم...از این بالا دارم به زمین و خودم و عمرم مینگرم.چند ساعت بیش نبود....

ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه/ ای انسان تو به سختی بسوی پروردگارن رهسپاری تا او را ببینی

*******************************************************

پیامبران راست میگفتند . باید عاشق شد و رفت

******************************

  1. نام این نگاشته از اشعار مرحوم م. سایه اخذ شده بود
  2. این نگاشته بر اساس احساسی نوشته شد که در اثر دیدن فیلم my life در بنده ایجاد شد.فکر میکنم مونولوگم ، گفتمان هر کسی با آخرین ثانیه هایش میتواند باشد...لزومی ندارد از فردیتمان در لحظه های خروجمان از جسم بترسیم.
  3. در سحر ماه رمضان در لندن سرد این نوشته قدیمم را خوندم و گذاشتم اینجا...دیگه مفزم بهم چیزهای جدید نمیده

*******************************************************

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:22 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v صدا کن مرا ، صدای تو هنوز خوب است

يکشنبه، 25 شهريور 1386

وقتی صدایش را  پای تلفن شنیدم ، چنان گرفته بود که قلبم گرفت
وقتی بهم گفت : داداش ! دلم سخت تنگ شده برات، دیگه بغض کردم
وقتی سکوت کرد و صدای گریه اش را شنیدم ، گریستم. مردی میگریست که برای خنده هایش چقدر دعا کرده ام در زندگیم
با هم میگریستیم و  زمان جاری بود
*******************************
یاد ماه رمضانهایی به خیر که برای بچه های امداد و طرح اکرام دو دو میزدیم
این روزها بیش از همه قلبم ، هوای بچه های  امداد را کرده که تو خوابگاه خیابون ملک بودند.توی  دو سال  گذشته رفتم باهاشون افطار کردم و باهاشون گپ زدم و گفتیم و خندیدیم
یادمه اون بچه های 12 تا 22 ساله بی سرپرست یا بدسرپرست ، حرفهای توانگری را رو در اتاقهایشان زده بودند و با ماژیک دورش  را پر رنگ کرده بودند
********************************
گفته بودم افطار ساده را همه دوست دارند...اکثر شبهای ماه رمضون را با بچه ها دور هم بودیم. اینقدره مجتبی بربری گرفت که خدا بهش یه زن خوب داد...یادش به خیر!
**************************************
... برام از دردهایی گفت که تو این چند ماه کشیده بود ، از نامردی آدمها گفت...از ناگقتنیها گقت
بهش گقتم که دلم میخواد بشینم برام ساز بزنی و بخونی و با اون صدای جادوییت شوریده ام کنی...دلم میخواد تو دراز بی قواره را بفل کنم و به اندازه هزار سال دوری و دلتنگی ام در آغوشم له کنم
وقتی گفت این روزها را میگذرانم  به امید اینکه باز ببینمت ، یاد امید افتادم...یاد امیرحسین نشاطی افتادم که خدا رحمتش کنه
********************************
توی سفر عمره مدینه بودم تو اناق اساتید د انشگاه علوم و تحقیقات که یه دانشجوی سوپر حزب اللهی اومد تو اتاق کناری ما...اولین برخورد ما از اون برخوردهای امیدوار کننده نبود...تصور یک هفته مجاورت با کسیکه اولین بارشه اومده مدینه و میخواد تازه همه شیعیان را اصلاح و اهل تسنن را هدایت کند ، زیاد چیز دلنشینی نبود
امیر حسین نشاطی طی روزهای بعد سفرم به یکی از بهترین فصلهای زندگی من تبدیل شد...علیرغم تفاوتهای قکریی که باهم داشتیم ، از ته دل برای هم احترام قائل بودیم
تو همون مدینه که سر در گرفت و اومد تو اتاقم با معاینه احساس کردم سردرد + انحراف محور چشم نمیتونه بی علت باشه
تو مکه یه بار دم آسانسور بهم گیر داد که باید بیایی بریم محرم بشیم...غرولندی زدم و رفتم باهاشون و  اعمال را انچام دادیم...همون شب بود که ماجراش را بعضی از دوستان میدونند که من به زور نماز صبح را با بقیه ملت اسلام در چند متری کعبه خوندم و آخر نماز صبح یه پیرمرد عرب که داشت به من میگفت درست سر نماز بایستم یه مرتبه لباس احرام (لنگ) ما را گرفت و کشید پایین و بقیه اش را خدا ببخشه...امیر حسین همه این صحنه ها را دید و تا خود تهران به من میخندید
امیرحسین نشاطی یک ماه بعد از اون سفر ، به علت ابتلا به تومور مغزی در بیمارستان نیروی هوایی تهران در روز دوم ماه مبارک از دنیا رفت...پسری 22 ساله که 1000 سال بزرگی را به من آموخت و نشانم داد که چگونه میتوان عقیده را از عقده مصون داشت.
************************
 بیخوابی امشب و صدای جشن و سرور  مردم دم رودخانه تایمز ما را به چه دورانی که نبرد!
هنوز صدای تو در گوشم طنین دارد و مبادا که این دوران دوری فسرده ات کند عزیزم! پاکم!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:22 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آره تصدقت برم ، شروع کردم

سه شنبه، 20 شهريور 1386

امشب در سالگرد 11 سپتامبر تلویزیون انگلستان از شبکه سراسری خودش فیلم فارنهایت مایکل مور را پخش کردش...من قبلا وقت نداشته بودم که این فیلم را در ایران ببینم و امشب که دقت کردم دیدم عجب این مایکل مور دیوونه ایه که چنین فیلمی ساخته! رسما تغوط کرده به سرتاپای خاندان بوش و دولت فعلیه ایالات متحده

 

فردا یکی از دوستام می آد اینجا و کلی کتاب برام میاره از ایران...دارم کتاب جدیدم  را مینویسم و به منابع توی کتابخونه ام احتیاج داشتم
راستی کسی روزنامه(( تهران)) خونده ؟ آیا روزنامه خوبیه ؟ سیاسیه  یا بیشتر اجتماعیه؟ مقالات من به فرم روزنامه شون میخوره یا نه؟
علی معین هم زحمت کشیده و عکس جالبی برام فرستاده بود که به درد بقیه هم شاید بخوره
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:31 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v صدای یک زن

سه شنبه، 13 شهريور 1386

در این شهر چشم خانه ها نگرانند...اکثرشان آشفته اند  ولی گاهی در مترو یا کافه یا مغازه ای یا کلیسایی ... مردان و زنانی را میبینم که با تمام روحشان آغوش بر تو میگشایند
زنی از بستگانم اینجا به من خیلی محبت کرد...زنی که در آغاز جنگ همه چیز خود را از دست داد و به عنوان جنگ زده از آبادان به قزوین آمد...از سال 62 با همسر خود به لندن آمد و همسرش عملا همه چیز زندگی را به او سپرد...از جمله مسوولیتهای بزرگ
شوهری خودخواه و بی وجود...شوهری که نیست...مدتهاست که رفته
زنی بزرگ که 60 سال نور به زمین داده است
این تنها چیزیست که میتوانم بر شمرم
 هنوز کار میکند...هر روز صبح چند بچه انگلیسی و عرب و مراکشی و کلیمی و ایرانی را پیشش می آورند و او به شکل حیرت آوری بدانها عشق میدهد...چیزی که زبان مشترک میشود و فاصله ها را از بین میبرد
کارش بچه داری نیست...نورافشانی واژه رساتری است...
چند شب پیش ازم خواست که آواز ایرانی بخوانم...ماهور شجریان را زمزمه کردم...لختی اندیشید و  گویی به دهها سال پیش رفت که در دانشسرای  عالی دختران  سرود میخواند... برای فرزندانش و من میهمان قطعه ای ارمنی اجرا کرد ...صدایی از ورای سالها غربت و صبوری و نمیدانستم اصلا از کجا این زبان را آموخته
صدای زنی به زبانی غریبه که گویی قرنها درد زنان قبیله من را زمزمه میکرد و چقدر صدایش آشنا بود...انگار کریستین بوبن  به جای ادبیات در صدای این بانو جاری شده بود
 
 
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:35 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مادربزرگ آقای فرزاد به رحمت ایزدی پیوست

سه شنبه، 6 شهريور 1386

امروز با خبر شدم که مادر بزرگ آقای فرزاد  از دنیا رفتند

دوستانی که بیشتر در خدمتشون بودیم میدانند که این بانوی خوش اخلاق چقدر ارادت به اهل بیت داشتند و چقدر با ادب و بزرگوار به جوانان اهتمام داشتند

hadi farzad

عاشورایی که گذشت در منزلشون با چه روی بازی از عزاداران پذیرایی میکردند

به هادی عزیزم ، برادر عزیزم تسلیت میگویم و گئیی خودم دوباره عزیزم را از دست داده ام...هنوز از غم فوت مادربزرگ آقای مهدوی رها نشده بودیم که دوباره سیاه پوش شدیم.

از خدای متعال صبر برای همه عزاداران میطلبم

مراسم : ۴ شنبه ساعت ۱۹:۳۰ مسجد النبی امیرآباد شمالی بالاتر از کوی دانشگاه تهران

دکتر شیری

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:12 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای شیطان

سه شنبه، 30 مرداد 1386

از فحوای نامه های زیادی که از مردم دریافت کرده ام فهمیده ام که اولا مردم چقدر لطف دارند و دیگر اینکه  بعضی ها از لحن من به اشتباه افتاده اند لذا وظیفه خود دونستم که ضمن تشکر از همه با معرفتهایی که زحمت نامه نگاری کشیدند، تکاتی را یاد آور بشوم

  1. دردهای انسان جنسهای متفاوتی دارند...قبلا هم در این باره اینجا نوشته بودم و لازم به یاد آوری نیست اما کم کم میفهمم که به شدت احتیاج به یک بازسازی معنوی در این سن دارم...طوفانی از جنس ego-self  که تمام فلسفه هایی که آموختی و تمام معنویتهات و همه داشته هایت را باید به کمک بگیری تا در بیابی اسرار این مرحله را...
  2. گناه چیز بدیست...در ۳۳ سالگیم باید اعتراف کنم که تازه دارم معنای توبه و...را درک میکنم با اینکه بارها مناجات شعبانیه را خوانده ام اما در این فضا فهمیدم چقدر به امام سجاد نیاز دارم تا من را به خودم باز شناساند
  3. برایم مهم نیست خیلیها باز نق میزنند و میخواهند من را آنالیز کنند که کم آورده...اصلا مگه اشکالی داره آدم دلش تنگ بشه ؟به خدا بعضیها تعطیلند...اینان سعی دارن از تو قهرمان بسازند...من مدتهاست از قهرمانی خود میگریزم و این را شرافتمندانه تر میدانم از اینکه زیر فشار شدید این روزهایم ،ادای آدمهای سنگی را در بیارم...مهم اینست که   که من هنوز زنده ام و به لطف الهی این دوره پر از امتحان را به دعای رفقا پشت سر میگذارم.
  4. اشتباهاتی کرده ام در زندگیم که باید درستشون کنم و تکرار نکنمشون...خوبه قبل از مرگم بعضیهاش را فهمیدم 
  5. کلی مناجات شعبانیه رسیده دستم...دم همتون گرم
  6. چهار روز رفته بودم بریستول به فاصله ۲:۵ ساعتی لندن پیش مهرداد امرآبادی از رفقای قدیمیم...تا حدی فامیلم که رشت خونشون بودیم...چقدر این بچه من را شرمنده کرد؟؟!!! توی یه خونه کوچیک دلی را به اندازه  یه دریا این پسر جا کرده...بهترین صبجانه دنیا را برام تهیه کرد و همه جاهای زیبای منطقه را نشونم داد. یه شب هم من را برد سینما فیلم bourne ultimate 3 که واقعا دیدنی بود.
  7. تو خونه اش بارها نوشتم...بارها رو کاغذ نوشتم و نمیدونم چرا بهم ندادشون...رو کاغد نوشتن عجیب بهم آرامش میده...وقتی فریاد تمام میشود، نوشتن آغاز میگردد

*************************

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***

شب بود اما

 

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 

عرفان نظرآهاری

ممنونم از فرهاد خلفیان عزیزم برای این شعر به موقع

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:28 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چه فرقی میکنه واسه تو؟!!!

شنبه، 23 تير 1386

گاهی توقع های عجیبی از آدمها داریم...طرف میاد پیش یه مشاور و تصور میکند که مشاورش باید خیلی ایده آل باشد...این نوعی مراجعه هست که باید نزد انبیا داشت واما در نزد بقیه باید مراقب بود...منظورم اینه که اگر میخوای از مشاورت استفاده کنی یادت نره که مشاور مثل تابلو راهنمایی رانندگیه که جهتی را نشان میدهد..جهت فلش را دریاب...مهم نیست که جنس این تابلو چدنه یا فولاده... حتی رنگ این تابلو هم خیلی مهم نیست ...مهم جهتیست که تابلو نشان میدهد
ببین این حرفها را یه مشاوری ننوشته که تو کارش تعطیل باشه...شکر خدا من 6سال سابقه  کاری بدی ندارم و مدتهاست که فهمیده ام  که بنا نیست همه ازم راضی باشند و ...
شاید 6 ماهه که میخوام این موضوع را بنویسم و هی عقب میندازم
عمری شاگردی آدمهای مختلفی را کرده ام...شاگرد خوبی واسه خیلی ها بوده ام و وظیفه امه یه چیزی بگم
شاگرد زرنگ کسیه که به جای دغدغه های کم فایده..درسش را یاد بگیرد و برود باهاش زندگی کند
وقتی حواست همش پرته که هم کلاسیت چی کار میکنه یا استادت چرا کراوات نمیزنه یا میزنه یا...ِ ،داری عمر عزیزت را حروم میکنی...حیفه
 
راستی یه شعر قشنگ خوندم که خیلی به دلم نشست
من از مردن نمي ترسم
هراسم از نمردن زير بار يوغ شيطان است
نه از جامانده هاي نسل بوسفيان
نه از بوجهل هاي حافظ قرآن
نه از افعي ضحاکان
من از ترديدهاي کاوه مي ترسم
من از ماندن به هر قيمت در اين ويرانه مي ترسم."
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:14 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v حقایق درباره چیستی اعتماد به نفس

پنجشنبه، 7 تير 1386

موضوع اعتماد به نفس از مسائلیست که همه ادمها درباره اش حرف میزند و البته خیلیها که فکر میکنیم اعتماد به نفس دارند در واقع ندارند  بسیاری هم که فکر میکنند ندارند، واقعا دارندش!

جلسه شخصیت شناسی روز سه شنبه به این بحث اختصاص داشت .

عمده بحث اینست که آیا کسی که مثلا خوب صحبت میکند در جمع یا کسیکه ارتباط عاطفی را به راحتی و بدون خجالت برقرار میکند لزوما اعتماد به نفس ندارد !

اینها مهارت است! مهارت قطعا حال آدم را خوب میکند اما اعتماد به نفس پدیده ای دیگر است

فرض بگیریم شما خوب صحبت میکنید ، بنابراین با داشتن این مهارت ، ۱۰۰ بار دیگه هم بخواهی جایی صحیت بکنی میتونی( هر چند هر بار یه کم استرس داری) روزیمیرسد که صمیم میگیری بری مقاله بویسی یا کتاب بنویسی ، در این صورت از دروننگران میشی که نکنه خراب کنم...نکنه کسی خوشش نیاد یا....میشینی فکر میکنی که چه چیزهایی تو را در سخنوری قوی کرد؟ تمرین؟ پشتکار؟ الگوبرداری از آدمهای قویتر از خودت؟ حمایت رفقا؟ حالا ای عوامل را بر میداری میری در کتاب نوشتنت هم ازشون استفاده میکنی و تقریبا دلت گرمه که باز هم با استفاده از عوامل موفقیت بخش، در این وادی هم رشد خواهی کرد..اگر هم نکنی ،

 این همت و این مسوولیت پذیری را داری که اشتباهات خودت را گردن جامعه و...نندازی...به این نحوه زیستن ، به این تعمیم دادن عوامل موفقیت به جاهای ناشناخته زندگی میگوییم اعتماد به نفس.

جمعه از ساعت ۱۴ الی ۱۹ مباحث آرکتایپی درباره حسادت ،سایر اختلالات شخصیتی و مکانیسمهای دفاع روانی را خواهیم گفت.شما میتونید در این کلاس شرکت کنید و لازم است با خانم شهروزی مسوول کلاس هماهنگ کنید ۰۹۳۵۲۲۲۶۰۶۶

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:35 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v در این بی رنگی عادت کرده ایم سیاه سفید بشویم

سه شنبه، 29 خرداد 1386

سر انجام تنها به گور خواهیم رفت
،
.می دانم
همانطور که تنها آفریده شدیم ونزد مادر در آن تاریکی،تنها به سر بردیم،
میدانم...ء
به تنهایی بازخواست خواهیم شد،
به تنهایی پاسخ خواهیم گفت
می دانم....ء
در تمام دوران حیات،با همه ی هیاهوی بی رنگ و چرک مرد اطرافمان،تنها خواهیم زیست
،...می دانم
----------------------------
در این بی رنگی، عادت می کنیم،
وابسته می شویم
،دل می بندیم
رنگ است که دوباره میهمان زندگیمان میشود
می دانم...
-----------------------------
هر دل بستگی،بندی است که بر ما تنیده میشود،
می دانم
--------------------------
با این همه
، چیست راز ترجیح این بندگی به آزادی،
ترجیح دیگری بر خویش،
عشق....ء
این مطالب را از نوشته های ابوالفضل انتخاب کردم
*********************************************************
امروز سر کلاس شخصیت شناسی درباره هدایای افسردگی میگفتم که ناگهان شعر عجیب رسول احدی یادم افتاد از این جهت عجیب که اولین بار بود که شعر میسرود ..یادمه یه نفر به تقاضای دلش لگد زده بود...رفتم به بلاگش و عجب بود که همین شعر را گذاشته بود در آخرین پستش
امید................................................................................................
نمک آبرود- بهار 86

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

جلوه ی نافرجام اندیشه

رو در روی بیهودگی

سکوت و خاموشی نیشخند نابودی می زنند

آری...

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

آخرین دو راهی را به امید روشنایی گذر کردی

با گامهایی رها در افکارت

نمی دانستی که خاموشی تنها میزبان توست٬ در انتهای این مسیر...

می دانم...

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

اما

سکوت این بن بست را باور نکن...

حرکتی نو

       گامی تازه

             مسیری جدید

خاکی حاصل خیزتر را بجوی

لحظه را٬ لحظه را روشن کن...

اندیشه ات را وا بده

بی ریاتر از باران جاری شو

آواره تر از باد رها باش

بی باک تر از فریاد تهی شو

گداخته تر از خورشید بدرخش

بتاب...

بتاب تا بی نهایت ناباوری

یک گام عقب تر٬ یک اندیشه فراتر

لحظه را روشن کن...

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای شریعتی بزرگ که حقارت خیلیها را هنوز میسراید

۱۲ سالم بود که دکتر را مثل خیلیهای دیگه تو کتابهاش پیدا کردم...نوشته ای بود درباره علی

وقتی اولین بار صدایش را شنیدم برایم آشنا بود انگار بارها و بارها شنیده باشم...هنوز هم برایم آشناست..برای خیلیهای دیگر این سرزمین نیز این صدای عجیب و این طنین غمین اما پر فریاد آشناست

یک بار در مدینه نشستم و اندیشیدم که چرا مسلمانم ؟ جوابی از سر تجربه و مطالعه به خودم دادم ولی وقتی رسیدم به این سوال که چرا شیعه هستی ؟ تنها صدای شریعتی در گوشم مینواخت :چون عاشقی و من این عشق را مدیون نوشته های دکتر در باب حسین  علی و فاطمه و سجاد بزرگ میدانم

بهترین معلم کسیست که به آدمی عشق بدهد و بس!

 دکتر !دردهایت را کم کم میفهمم

زمانی که از مذهبیون فحش میشنوم که دین ابزارت است و از ضد مذهبیون لقب میگیرم : خرمذهبی درحال گذار به دوران روشنفکری

گویی در این دیار تنها قلیلی هستند که معنویت و علی و محمد را میفهمند و ما گوسفندان باید بع بع کنان به دیدگان کم سوی ایشان باور داشته باشیم و در دگر سو اسیران خاکی  قرار دارند که هر عروجی را تهمت ارتجاع مینهند

معلم بزرگ ! معلمی که ندیده ایم تو را !

روحت شاد که خواب گورستانی بسیاری را تو بر هم زدی و میزنی

************************************************************

وصیت نامه دکتر را در بلاگ حرفهای ناتمام خوندم :

 

سلام بر تمام دوستان.

۲۹ خرداد سالروز عروج ملکوتی دکتر شریعتی است. ۳۰ سال گذشت و ما امروزه فقط به نوشته های پر معنایش دسترسی داریم و بس.

با چند تن از دوستان در مورد اینکه کدام یک از مطالبش را برای سالگردش بگذارم مشورت کردم.

زندگینامه دکتر ، نظر شخصیتهای دیگر در مورد دکتر ، حسینیه ارشاد و ........

 تنها مطلبی که دیدم شاید حق را ادا کند وصیتنامه دکتر است. تا آنجا که توانستم خلاصه کردم به طوریکه در اصل متن خللی وارد نشود اما باز هم کمی طولانی است اما درخواستم این است که تا آخر متن را بخوانید. شاید ! دکتر شریعتی را بهتر از پیش بشناسید.

-------------------------------------

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

« علی شریعتی »

۱۳۴۸/۱۱/۱۳

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:59 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v کبریت خیس

سه شنبه، 25 ارديبهشت 1386

کبریت خیس doctorshiri
نگو جایی نداری بروی
این سه متر و نیم حیاط خانه ات هم
درست ندیده ای
پرند ای که پر میکشد از آشیان
نه آدرسی دارد ، نه شماره پروازی ،نه قرار ملاقاتی
نه هیچ شاخه درختی و
نرده هیچ بالکنی نیز
به نامش ثبت نکرده اند
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست
در انتظار چه نشسته ای عزیزم
زمان علف خرس نیست
هر ثانیه حرام شده اش را باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
تو را و
اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه میکند
و چشمهایت را میبرد
مانند دو تمبر باطل شده قدیمی
در آلبومی کپک زده بچسباند
*****************************************
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید دنیا
تویی و من
و مهم نیست نام ما در روزنامه عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت
****************************************
گاهی اوقات یه کسایی که اصلا نمیشناسمشون یا اصلا فکر نمیکنم مطالب اینجا را بخونند برام یه مطلبی مینویسن که مثلا " فلانی اون نوشته ات با حال بود یا..." هر چی
این شعر با برای اونها گذاشتم
در ضمن مجتبا شاگرد خوبم در فرانسه که الان کاناداست هم موقع نوشتن این شعر میومد جلو چشمام
ودست آخر ، تقدیم به همه بچه های که تو بالا و پایین این روزگار عجیب ، هم قصه ما بودند
شعر تو صفحه 96 مجموعه کبریت خیس اثر عباس صفاری نوشته شده است / انتشارات مروارید

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آخه دل من ...

چهارشنبه، 19 ارديبهشت 1386

دلت میگیرد..به همین سادگی.

میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...بد جوری روحت پیچ خورده است...

الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت میرسه به شیطان لعین. اما این دل امش سر سازگاری ندارد.

از کلاس خسته می ایی سمت خانه، سرت درد میکند.خسته ای...هوس میکنی یه جایی بودی که میشد نفسی کشید و لختی آسوده بود.

یک مرتبه بند دلت ریخت!

صدایی از عمق روحت به مناجات بلند شد.از این کارها بلد نبودی!

کیست که از درون من خسته با این آرامش با خالق به گفتگو برخاسته؟

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم  نپوسم

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا در گندابهای  جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را، قبل از تلنگر کائنات ، به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

در برابر دیدگانم بگذار این جمله طلاییت را که :

لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم الله

نه برای آنچه از دست دادید دق مرگ شوید و نه بدانچه به شما میدهد ذوق مرگ شوید

خدایا ! مگذار شهرت و محبوبیت مرا به حماقتی وسیع بکشاند که از یاد ببرم چقدر یک موریانه بزرگتر  و بی نقص تر از من میزید و هرگز در موران ، فرعونها سر بر نیاورده اند.

خدایا مگذار دغدغه ای زمینی  زمینگیرم کند.

خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را به خاطر مشتی روزمرگی نگیر.

خدایا ! مگذار وقتی عزیزی را از دست میدهم یا ثروتی از کفم میرود ،در هم بپیچم.

خدایا ! اگر گریستم و از دردها و بغضهایم گلگی کردم ، حتی برای کسری از ثانیه، عفریت نا امیدی را با من تنها مگذار، اشکی که در انتها دلخوشی نداشته باشد ، مرداب است...و تو به من آموختی که رود باشم نه گنداب.

خدایا ! دغدغه مرا کف زدنهای مردمی قرار نده که به اشاره ای تف به روی من می اندازند.مبادا از یادم ببری که حتی عشقهایشان نیز سرابیست که ما خواب زدگان بدانها دل خوش میداریم

خدایا ! مگذار که پشت کردن انسانها از من ، فرو ریزدم.

مرا نزد خودت عزیز بدار که حسرت سراب  محبوبیت بین زمینیان را  نداشته باشم.

*********************************************************

شب از نیمه گذشته ،

حرفها را نوشتی و الان هوس آب یخ و چند سطر نوشته های کریستین بوبن دلت را برده است.

درود به هر کسی که امشب دلش کنار ما بود.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:42 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یه شعر زیبا که یکی از بچه های کلاس فرستاد

شنبه، 15 ارديبهشت 1386

 خانم یلدا صادقی ، همسر نبیل شعری فرستاده که بارها لرزیدم باهاش

شما لذت ببرید

دکتر شیری

یک شعر بلند و زيبا از «ویکتور هوگو»
 
  
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:28 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v دنیا جای میانبر زدن نیست...اصلا چرا پلک زدی؟

دوشنبه، 27 فروردين 1386

وقتی رفتم بلاگش را بخونم دیدم اسمش را گذاشته طناب دار...عکسهای صادق هدایت هم چپ و راست خورده بود آخرین پست هم دو خط بود :

من چند وقته میخوام بگم به خودم نه به هیچکس دیگه که بسه
تامیتونی بادستای خودت تمومش کن بسه محمدرضا زندگی بسه

 رفیقاش کامنتهای امیدوارکننده براش گذاشته بودن که الان نمیر و از این حرفها .ساعت ۳ صبح بود ، یهویی براش نوشتم...البته نه به این خاطر که بره یا نره...خیلی احساس خود گندگی میخواد که با یه نوشته فکر کنی میتونی به دردهای یک روح شفا بدی...من از این قلمها نداشته ام و ندارم هم!

اما اینجوری نوشتم براش :

... زندگی قشنگ هست یا قشنگ نیست، زیاد برای الان تو و من فرقی نمیکنه...شاید اصلا چیزی فراتر از این تعریفها لازم باشه که بتونیم یه بار دیگه پلک بزنیم
من نمیدونم اوناییکه الان دارن پلک میزنن، چه تعریفی دارن از زندگیشون اما مطمئنم که باید واسه حتی همین کار کوچولو هم دلیلی داشت...چیزی بیش از روزمرگی


اما منی که این حرف را میزنم با تو یه توفیر کوچیک دارم ، من بخشی از جنگهام را کرده ام تو زندگیم..کودکی پر دردسر ، نوجوانی آشفته ، درس ، دانشگاه ، رتبه ، طب، روانکاوی ، عشق ، داغ خیانت ، از دست دادن عزیزان ، زیرآب خوردن در محل کار ، پول در آوردن ، سفر ، هجرت ، خدا ، پوچی فلسفی ، دوباره رسیده به مفهوم خدا تو دهه چهارم زندگی...میفهمی چی میگم؟ باید جنگید بعد دم از امید یا نا امیدی یا هر فلسفه بودن و نبودنی زد...اونوقت حرفت پشتوانه داره


دنیا جای زرنگ بازی و میان بر زدن نیست
عکس صادق هدایت زدی و فونت خاکستری گذاشتی ورفیقات هم طبیعتا میترسن..اما من نمیترسم زیرا بعضی از این دردهای عظیم را کشیده ام...دردهایی که رزق و روزی خیلی از انسانها نمیشود
لازم نیست بقیه را نگران کنی...دو سیر عشق حقیقی بدون طلب و توقع ، سوخت روح تو را برای این مسافت عظیم خودیابی ، تامین میکنه...البته باید گاهی لبخند هم زد...        و لا تنس نصیبک من الدنیا :بهره ات را از دنیا فراموش نکن

تو یه بلاگ زنونه هم این نوشته راخوندم که جاب بود :

شب که ماه را از جيب پيراهنم

بيرون بياورم

صبح که آفتاب از نوک انگشتانم

بريزد روي چهره امروز

يادم باشد

آنهايي را که به سايه ام دروغ پاشيده اندببخشم

و به کساني که تکه اي از روحم را کندندبخندم
 
ادامه مطلب "دنیا جای میانبر زدن نیست...اصلا چرا پلک زدی؟"

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یه قفل بی کلید، یه گره سبز

دوشنبه، 20 فروردين 1386

مقبره ای هست متعلق به شیخ زاهد گیلانی متعلق یه ۷ قرن قبل در گیلان

این عکس را اونجا گرفتم...حس غریبی بهم میداد

بعضی دردها هست که همشون تجلی پیدا میکنن تو یک گره سبز که یک روستایی به ضریح دل پاکش بسته است

فکر نمیکنم خدا وجودی باشه که قلبهای خسته و امیدوار بندگانش را با گره رها کند

نیاز-مقبره شیخ زاهد گیلانی

این عکس را هم از شمعهای سقا خونه گرفتم...وهم داشتش

این قفل هم انگاری بدست یه انسان ته خط به این ضریح بسته شده بود...خیلی حس غریبی بهم میداد تو اون مقبره خلوت اول بهار ، چه دلهایی که به این ضریح قفل نشده بود...یا کریم العفو...یا حسن التجاوز ، ای که زیبا ،گذشت میکنی

سقا خونه و شمعهای پر فریاد

علیرضا شیری

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:31 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خلاصه خیلی چیزها با عکسهای سفر به مشهد

سه شنبه، 29 اسفند 1385

سال عجیبی بود

همیشه آدم که میخواد از سال در حال اتمام بنویسه ، اتفاقات آخرهای سال بیشتر تو ذهنشه تا بهار و تابستونی که گذشتن

امسال من بهترین دورانم را با مادرم شریک بودم...سفرهای زیادی با هم رفتیم...ایشون تو اکثر سخنرانیهام و اکثر کلاسام با وجود ا برکتشون و صبوریشو ، شده اند پای ثابت مباحث...چند وت پیش وسط کارها بهم گفتن که علیرضا ! یعنی من یک زن دیمتر آتنا هستم؟؟؟؟ قیافه من را تصور کنید چقدر کش اومدم؟؟؟

کاندید عقد اخوت امسالم احسان مشرف بود که به حلقه برادرانم اضافه شد(  پرهام هاشم زاده / هادی فرزاد / روزبه خردمند /  مجتبی پیرعلی /مهرداد افسری / منصور شیرزاد / حامد فیضی / علی خاوندگار/ سعید دیده بان  )

با احسان سفرهای زیادی رفتم...شیراز ( چه عکسهای استثنایی که نگرفتیم )، شمال ( فکر کنید که آواخر ابان رفتیم با هم تو دریا و سگ لرز زدیم اما بروی خودمون نیاوردیم که ضایع نشیم )

کلاسهای استرنبرگ ، توانگری ، رازهای زنانگی ، رازهای مردانگی ، ارتباط موثر تر  و بهداشت جنسی ، آرکتایپها را با کلی خاطرات غیر قابل تکرار برگزار کردیم

افتخار عظیم امسالم این بود که در شبهای قدر و در شبهای محرم محفلی علمی و معنوی درباره زندگی پیامبر اکرم و حضرت حسین داشتیم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و البته میسر نگشت مگر به حضور گرم حجت الاسلام واحدی

در نیمسال اول و دوم تحصیلی امسال در ۵ دانشگاه تدریس کرده ام که برایم شیرین است زیرا بیش از ۹۲٪ نظرسنجیهای حضار به دکتر شیری امتیاز عالی + خوب داده بودند

یکی از شیرین ترین خاطراتم ، انتخابم به عنوان سخنران اول در کنفرانس بین المللی روابط عمومی کشور در آذر ۸۵ بود که خیلی شیرین بود

با دوستم محسن استاد باقر سفری تحقیقی - تفریحی به قونیه داشتیم برای مراسم عروج مولانا

اسفند هم سفری زیارتی داشتم به مشهد عزیز که میسر شد به کمک شاگردان خوبمان در کلاس رازهای زنانگی  خانم  وآقای قنبری و  برادرم حامد فیضی

مزار کمال الملک - نیشابور- اسفند 85

مزار کمال الملک در جوار عطار نیشابوری در نیشابور

مزار عطار نیشابوری

مزار عطار در نیشابور

مزار کمال الملک

مزار کمال الملک در نیشابور

مزار خیام در نیشابور

مزار خیام در نیشابور

مسجد جامع سبزوار

مسجدجامع سبزوار در شبی بارانی در اسفند ۸۵

مسجد جامع سبزوار

برهنه عشق رضا

پیاده روی زنان روستایی به سمت حرم امام رضا در جاده سبزوار

پیاده روی زنان روستایی به سمت حرم حضرت رضا از جاده سبزوار

 

اصلا درکی از این عشق به حضرت ندارم...نمیفهممشون که چگونه عاشقانه اینهمه راه را در باران و سرما به سوی آن قبله رفتند

*********************************************************۸

مشاوره های استثنایی در این سال زیاد داشتم...مردان و زنانی که این روزها با تماسهاشون نشون میدن که تونستم در عبورشون ز بحران کمکشون باشم...آفرین به مرامشون

قبل سال تحویل میپرسن چه کاری بهتره؟

میگم بشینید آرزئهاتن را بنویسین...بهترین کارها و بدترین کارهای سالی که گذشترا بنویسید...خاطرات بد رها ! خود کم بینی رها ! عشق الهی را سپاس !

عقیده را بیپرید به خدا که از عقده مصون بدارد

بدترین خاطره سال ۸۵ من این بود که در حرم رضوی  همه را بخشیدم الا یک نفر که نتونستم ببخشمش.اونم معاون ۲۵ ساله فرهنگسرای دانشجو بود که خدا میداند  چقدر سر مراسم عاشورای امسال اذیتمان کرد و طعنه زد و تهدید کرد  و آخرش با طعنه  بهم گفت معلوم نیست که تو (یعنی من ) تو این جور کارها منافع مادی نداشته باشی...از حقارتش اذیت شدم که دم از مردانگی هم میزد و  آن روز   برای اینده این مملکت ترسیدم زیرا که افراد بیماری چون این آدم دارند خزنده خزنده به سمت مدیریت فرهنگیش پیش میرن که البته نباید بگذاریم و باید رسواشون کنیم تا از توهم مالکیت سرمایه مملکت بیفتن بیرون( مدیر فرهنگسرا آدم مثبت و خوبی بود که فکر بازی داشت- اقای سرشار)

اگه خواستید برای تبریک عید به کسی اس ام اس بدید یا میل بزنید ، تو را خدا به جای این جملات طولانی  که برای ۱۰۰ نفر فوروارد میکنید ، خیلی کوتاه بزنید آقای  فلان وخانم فلان..عیدت مبارک...دلت سبز..بعدشم اسمتون را زیرش بنویسید که هویتتان ثبت بشود برای اون آدم متفاوت باشید و ساده

 

 

سال عجیبی بود

همیش آدم که میخواد از سال در حال اتمام بنویسه ، اتفاقات آخرهای سال بیشتر تو ذهنشه ا بهار و تابستونی که گذشتن

من یکی از بهترین دوستانم را در اولین روزهای بهار بعد از سالها پیدا کردم که یکی از شیرینترین اتفاقات ۸۵ بود..دوستم البته محققیست برجسته در زمینه چشم پزشکی و داره تو این زمینه کار میکنه و کلی انگیزه تحقیق و نو آوری بهم داد

امسال من بهترین دورانم را با مادرم شریک بودم...سفرهای زیادی با هم رفتیم...ایشون تو اکثر سخنرانیهام و اکثر کلاسام با وجود ا برکتشون و صبوریشو ، شده اند پای ثابت مباحث...چند وت پیش وسط کارها بهم گفتن که علیرضا ! یعنی من یک زن دیمتر آتنا هستم؟؟؟؟ قیافه من را تصور کنید چقدر کش اومدم؟؟؟

کاندید عقد اخوت امسالم احسان مشرف بود که به حلقه برادرانم اضافه شد(  پرهام هاشم زاده / هادی فرزاد / روزبه خردمند /  مجتبی پیرعلی /مهرداد افسری / منصور شیرزاد / حامد فیضی / علی خاوندگار/ سعید دیده بان  )

با احسان سفرهای زیادی رفتم...شیراز ( چه عکسهای استثنایی که نگرفتیم )، شمال ( فکر کنید که آواخر ابان رفتیم با هم تو دریا و سگ لرز زدیم اما بروی خودمون نیاوردیم که ضایع نشیم )

کلاسهای استرنبرگ ، توانگری ، رازهای زنانگی ، رازهای مردانگی ، ارتباط موثر تر  و بهداشت جنسی ، آرکتایپها را با کلی خاطرات غیر قابل تکرار برگزار کردیم

افتخار عظیم امسالم این بود که در شبهای قدر و در شبهای محرم محفلی علمی و معنوی درباره زندگی پیامبر اکرم و حضرت حسین داشتیم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و البته میسر نگشت مگر به حضور گرم حجت الاسلام واحدی

در نیمسال اول و دوم تحصیلی امسال در ۵ دانشگاه تدریس کرده ام که برایم شیرین است زیرا بیش از ۹۲٪ نظرسنجیهای حضار به دکتر شیری امتیاز عالی + خوب داده بودند

یکی از شیرین ترین خاطراتم ، انتخابم به عنوان سخنران اول در کنفرانس بین المللی روابط عمومی کشور در آذر ۸۵ بود که خیلی شیرین بود

با دوستم محسن استاد باقر سفری تحقیقی - تفریحی به قونیه داشتیم برای مراسم عروج مولانا

اسفند هم سفری زیارتی داشتم به مشهد عزیز که میسر شد به کمک شاگردان خوبمان در کلاس رازهای زنانگی  خانم  وآقای قنبری و  برادرم حامد فیضی

مزار کمال الملک - نیشابور- اسفند 85

مزار کمال الملک در جوار عطار نیشابوری در نیشابور

مزار عطار نیشابوری

مزار عطار در نیشابور

مزار کمال الملک

مزار کمال الملک در نیشابور

مزار خیام در نیشابور

مزار خیام در نیشابور

مسجد جامع سبزوار

مسجدجامع سبزوار در شبی بارانی در اسفند ۸۵

مسجد جامع سبزوار

برهنه عشق رضا

پیاده روی زنان روستایی به سمت حرم امام رضا در جاده سبزوار

پیاده روی زنان روستایی به سمت حرم حضرت رضا از جاده سبزوار

 

اصلا درکی از این عشق به حضرت ندارم...نمیفهممشون که چگونه عاشقانه اینهمه راه را در باران و سرما به سوی آن قبله رفتند

*********************************************************۸

مشاوره های استثنایی در این سال زیاد داشتم...مردان و زنانی که این روزها با تماسهاشون نشون میدن که تونستم در عبورشون ز بحران کمکشون باشم...آفرین به مرامشون

قبل سال تحویل میپرسن چه کاری بهتره؟

میگم بشینید آرزئهاتن را بنویسین...بهترین کارها و بدترین کارهای سالی که گذشترا بنویسید...خاطرات بد رها ! خود کم بینی رها ! عشق الهی را سپاس !

عقیده را بسپرید به خدا که از عقده مصون بدارد

بدترین خاطره سال ۸۵ من این بود که در حرم رضوی  همه را بخشیدم الا یک نفر که نتونستم ببخشمش.اونم معاون ۲۵ ساله فرهنگسرای دانشجو بود که خدا میداند  چقدر سر مراسم عاشورای امسال اذیتمان کرد و طعنه زد و تهدید کرد  و آخرش با طعنه  بهم گفت معلوم نیست که تو (یعنی من ) تو این جور کارها منافع مادی نداشته باشی...از حقارتش اذیت شدم که دم از مردانگی هم میزد و  آن روز   برای اینده این مملکت ترسیدم زیرا که افراد بیماری چون این آدم دارند خزنده خزنده به سمت مدیریت فرهنگیش پیش میرن که البته نباید بگذاریم و باید رسواشون کنیم تا از توهم مالکیت سرمایه مملکت بیفتن بیرون( مدیر فرهنگسرا آدم مثبت و خوبی بود که فکر بازی داشت- اقای سرشار)

اگه خواستید برای تبریک عید به کسی اس ام اس بدید یا میل بزنید ، تو را خدا به جای این جملات طولانی  که برای ۱۰۰ نفر فوروارد میکنید ، خیلی کوتاه بزنید آقای  فلان وخانم فلان..عیدت مبارک...دلت سبز..بعدشم اسمتون را زیرش بنویسید که هویتتان ثبت بشود برای اون آدم متفاوت باشید و ساده

 

 ************************************************************************

بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک

 
شاخه های شسته ، باران خورده، پاک
 
آسمان آبی و و ابری سپید
برگ های سبز بید
 

عطر نرگس ، رقص باد

 
نغمهی شوق پرستوهای شاد
 
خلوت گرم کبوتر های مست...
 
نرم نرمک می رسد اینک بهار
 
خوش به حال روزگار !

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:13 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v عزادار شدم(محل و ساعت برگزاری مراسم)

پنجشنبه، 10 اسفند 1385

عمه ای داشتم به نام مه جبین...۷۴ ساله بودند و چندین سال از زندگی کودکیم را در حق من مادری کردند.امروز صبح رفت پیش معبودش وبقیه  زیبای های وجودش را در بوستان رحمت الهی تداوم خواهد داد ...

قشنگترین خاطراتم باهاشون این بود که بهشون تو عالم دبستان ، الفبا یاد میدادم و شده بودم معلمشون و چقدر این زن دل بزرگ بود! با تمام نداریش از مال دنیا ،اصرار داشت که برادرزاده ها و به ویژه من که سوگلیش بودم عیدیهای درشت درشت بدهد.

دوست دارم که اگر کسی خواست مرا در این غم همدلی کند ، هر لحظه که فرصت کرد سوره  واقعه را برای این روح نازنین قرائت کند 

بیش از یک عمه را امروز صبح از دست دادم...دقیقا در سالگرد مادربزرگم که ۸۴ از دنیا رفتند.

زنان زندگیم...زنان بزرگ زندگیم را خدا پیش خودش میبره و چه سخت است تک تک این دلتنگیها را در سینه نهفتن!

افسانه هستی دو روزی بیش نبود و بس

آنهم کلیم با تو بگویم چوسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل ز این و آن گذشت

بودا راست میگه که تعلقات ما به انسانها در نهایت دردهای بزرگ ما میشوند.چندروز قبل مقاله ای از فروید خوندم در کتاب ((تمدن و نا خشنودیهای آن))

...رنج از سه سو ما را تهدید میکند

  1. از تن خودمان که محکوم به نابودی است
  2. از جهان بیرون که ممکن است با نیروهای ستمگر و ویرانگرش ما را به خشم آورد
  3. و سرانجام از وابستگیهایمان به انسانهای دیگر که چه بسا از دوتای دیگر دردناکتر هم باشد

 مراسم مه جبین شیری :

یکشنبه ۱۳ اسفند ساعت:۳۰ ۱۳ الی ۱۵

مسجد حجت بن الحسن،خیابان سهروردی شمالی

۳ سال قبل که یکی از بستگان نزدیکم از دنیا رفت در همین مسجد بیش از ۴۰ دسته گل فرستادندکه چه بسا ۳-۴ میلیون هزینه اش میشد که ظرف چند ساعت پرپر . پلاسیده شدند ،این هزینه میتونه زندگی خیلی از نیازمندان را شاد تر کند...و هر گز نیز از  طراوت این عمل زیبا کاسته نشود

تقاضا دارم از کسانی که مرحمت میکنند و دسته گل میفرستند ، لطف عظیمی به من کنند و هزینه این کار را به ایتام یا نیازمندان اختصاص دهند و تلفنی یا با ارسال رسید این گونه موسسات(که معمولا دسته گلهایی نمادین و مصنوعی نیز دارند) ما را با همدلی خود خرسند کنند.اگر هم نیازمند خاص نمیشناسند یا الان دسترسی ندارند کتفیست به من بگویند تا این هزینه را سریعا بدست آن عزیزان برسانم

شماره حساب فرزندان خودم در طرح اکرام (حمایت از کودکان بی سرپرست یا بدسرپرست) که میتونید به حسابشون هر مقدار که خواستید واریز کنید :

  1. بانک ملی شعبه مرکزی میناب /شماره حساب جاری  ۳۷۵۷  کد شعبه ۷۸۳۱ و  رسیدتان را فقط بدستم برسونید یا فکس کنید تا پول را بهشون تحویل بدهند

درضمن ساعتی پیش خبردار شدم که مرجان اجلالی از بچه های خوب کلاسهای توانگری و MEC شب گذشته عزادار مادرشان شده اند که فردا مراسم دارند که جزئیات را سعی میکنم در سایت بگذارم.

مراسم مادر خانم اجلالی :

 جمعه ۱۱ اسفند / ساعت ۳:۵ تا ۵ / حسینیه مکتب الصادق / جنب پارک ستارخان ایستگاه دریان نو

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:04 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تو میگفتی

چهارشنبه، 9 اسفند 1385

اینکه میگن شعر سرودنیه نه ساختنی حرف راستیه...من تو عمرم دو سه بار بیشتر نتونستم شعر یا شبیه به شعر بگم...یه بارش را نوشتم که همینجا خام خام میذارمش:

خودت میگفتی خواب دیدن یک قدیمی ،نشانه است

بی اجازه و در نزده به خوابهایم می آیی و

هزار آشفتگی از هزار راه نرفته ات برایم سوغات می آوری

بی خبر هم سر سحری میروی

این چه تاوانیست با این جان خسته؟

بهار نیومده از لبه قاب عکس یخ زده ات ، جوانه ای روییده

چرا پیر نمیشوی در این کلبه مخروبه دل؟

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:27 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تسلبت بابت درگذشت پدر یکی از بچه های MEC و شاگردان دانشکده فنی دانشگاه تهران

شنبه، 21 بهمن 1385

با خبر شدم که بابک دماوندی از بچه های ورودی ۸۴ دانشکده فنی دانشگاه تهران و نماینده بچه های نرم افزار ، در سوگ پدر عزیز خویش سیاه پوش است . بابک در کلاس MEC بهار نیز حضور داشته است  لذا از سوی خودم و هم کلاسیهای او در دانشگاه و  MEC به او تسلیت میگویم .

مراسم بزرگداشت آن مرحوم در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن در شهرک غرب رویروی مجتمع میلاد نور مسجد شهرک ساعت ۱۵:۳۰ الی ۱۷ منعقد میباشد .

برای تسلیت به بابک میتوانید به آدرس زیر نامه بزنید : babak_damavandi@yahoo.com

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:19 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v شاپور ، شاپور، شاپور

سه شنبه، 17 بهمن 1385

دوستی داشتم در مسکو به نام الکساندرا بلولیکووا که شب تولد بیست سالگیش گریه میکرد...طوری که هر کس یه تعجب وا داشته میشد ! هر چی بهش میگفتم که آخه تو تازه داری آدم حسابی میشی... میگفت که از فرداهای زندگیم کم شد !

**********************************************************************

 

وارد ۳۳ شدم .

اگه موبایل بودم احتمالا به خاطر روند بودن عددم ، گرونتر شده بودم اما چون از گونه های انسان هستیم احتمالا میخوره تو سر مال و بزخر میشیم !

تو  دهه دوم زندگیت که جلو آیینه میری داری میگرید نکنه یه جوش جدید تو صورتت در آورده باشی...چقدر قیافت شبیه فلانی شده یا چقدر شبیه فلانی نشدی!!!

 

 

تو دهه سوم زندگیت وقتی جلوی آیینه میری و میگردی که خط ریزش موت چقدر پیشروی کرده ( مال ما که لا مصب از همون دهه دوم گازانبری حمله کرد!!!) 

 توانگری / ۴ سال پیش / روز آخر

دهه چهارم زندگی یعنی انتظار موی سفید داشتن و هر روز صبح با تردید و واهمه سراغ آیینه رفتن که دیگه داری پا به سن میشی...میانسالی روانی ...شوکهای فلسفی...سوالات کلیدی درباره هستی ، جایگاه خودت ، نسبتت با بقیه اجزای عالم ، روابط خانوادگی و عاطفی ، ترس از تنها شدن...چسبیدن به پدر و مادر و همسر و فرزندان و....غافل از اینکه این  تو بمیری از اون تو بمیریها نیست .درد تنهایی ، تنها با حضور دلداری برطرف میشود که فارغ از زمان و مکان و...حضور دارد.

دهه سوم میشینی هی میگی خدا رحمت کنه فلان معلمم را...راست میگفت.دلت واسه خیلی چیزها تنگ میشه...معلمهات ، حیاط دبستانت ، برف بازی رو پشت بوم خونه مادر بزرگ تو حسن آباد . جمع توله جنهای کوچتون که واسه رو کم کنی میرفتید گل کوچیک با کوچه بالایی ها...

واسه دوغ بعد فوتبال که امیرکلالی همه را مهمون میکرد

واسه آزادی خرمشهر و موشک بارون و پناهگاه و مراسم شهید ناظم

واسه دبیرستانت  مفید، هم دوره ایهات...طهمورث ضرغام زاده که میومد سر تو را میخاروند و میگفت اینطوری کنکور قبول میشید

واسه دانشگاه ،  رتبه خوب و کلاس بیوشیمی دکتر فیروزرای ، هم کلاسیها و احساسات  و عشقهایی که هرگز بیان نشد و موند تو سینه و الان تنها  لبخندی از اون جوششها و خروشها بر لبانت مینشیند

۳۳ سالگی از این جهتش به جای تبریک یه جورایی هشداره.

یه فیلم طنز دیدم چند شب قبل که کلی توش گریستم / click   با بازی آدام سندلر...استثنایی بود برای من ! یه نفر توش دستگاه کنترلی داشت که همه چیز و آدمها و وقابع را میتونست کنترل کند ! برید ببینید ...به ویژه شاگردای کلاسهام تا حسهایم را حس کنید

از همه بچه هایی که به هر طریقی بهم تبریک گفتند با نامه با پیام کوتاه با ۳۶۰ با حسهای خوبشون ، ممنونم . تو یکی از نامه ها ، یکی از بچه های کلاس مردشناسی برام نوشته بود که  تو باعث شدی بهتر زندگی ، عشق ،رسول الله را دوست داشته باشم. خیلی لذت بردم...اگر خدا از طریق من باعث چنین نگرشی در این دوست خوبم شدهخ باشد برای همه زندگی من بسه

برای بقیه زندگیتون عشق و برکت و شادمانی و ثروت ، از خدای متعال میخواهم

شما هم برای من همینها را بخواهید .

علیرضا شیری / ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

فرصت کامنت این مطلب به پایان رسید ومنتظر نامه های شما هستیم

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:08 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (10) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v لعنت به خرافه پرستی! من میترسم! ( اگر 10 دقیقه وقت دارید بخونش وگرنه بگذار یه وقتی که حسش را داشتی)

دوشنبه، 16 بهمن 1385

اگر ۱۰ دقیقه وقت دارید ادامه دهید زیرا یکی از عمیق ترین دغدغه هایم را نصفه شبی نوشته ام و چیزی نیست که سطحی خوانده شود. تو رو خدا ببخشید که اینقدر زیاد نوشتم...تقصیر دله گناه من نیست!

پرده اول : مدینه مرداد  ۱۳۷۸

دفعه اولی بود که رفته بودم به زیارت  رسول الله و مراسم عمره ،راستش  وقتی بعضی مسائل را دیدم کلی بهم ریختم، مثلا فهمیدم اصلا به جز معلومات کتابهای      مدرسه ای ،چیز خاصی از شخص محمد نمیدانم و لذا احساسم نسبت به پیامبر به عنوان نفر اول دین اسلام و رحمه للعالمین و...خیلی رقیقتر بود تا احساسم به علی و حسین... از طرفی، وقتی حرفهای ائمه را در نهج البلاغه و...میخواندم،احساس میکردم یه جای کار گیر داره some thing`s wrong!یعنی اینقدر که ما داریم تو شیعه خودمون را واسه ائمه ،تیکه پاره میکنیم ،خود ائمه همه اشاراتشون به شخص پیامبر است و شدیدا مردم را از بت پرستی و غلو و اغراق بر حذر داشته اند...میتونید حدس بزنید که چه بلایی سرم اومد:

پرده دوم تهران

عمده ساختمان اعتقادیم ترک برداشته بود...باید قید عمده تفکر دینی خودم را میزدم و بدون تعصب از نو بنشینم و فکر کنم که بالاخره نقش ائمه در ساختار تربیت دینی بنده چیست؟آیا با خواب فلان عالم که مثلا امام زمان را دیده میشه امیدی داشت ؟ نکند اساسا ما خرافه پرستیم؟ چرا علی در هیاتهای مذهبی ما بیشتر از پیامبر حرفش زده میشود ؟اونوقت  چطور خود علی در دهها جای نهج البلاغه با چه خضوع و ذوبی از شخصیت محمد حرف میزند!!!تضادها روحم را میدرید...اینقدر ابرهای شک و تردید بر جانم سایه افکنده بود که احساس میکردم هر آن است که روحم منفجر شود.

 

در اوج درگیریهای درسی طب و کشیک و...شروع کردم به مطالعه...یه قدری با خودم بی رحم شده بودم که هیچ چیزی را بی سند و تنها بر اساس احساسات مرده گرایی شیعیان اطرافم قبول نمیکردم...

دوباره عمره

کمتر از ۹ ماه بعد دوباره مشرف شدم مکه ،شاید برایت جالب باشد بدانی که تو ی حرم پیامبر ظرف اون یک هفته بیشتر وقتم به جای زیارت و گریه و...صرف خواندن کتابهایی معتبر و بی تعصب درباره زندگی ایشان شد...مثل کتاب کنستانتین ویرژیل گورگیو ( محمد،پیامبری که باید از نو شناخت)...به قدری این کتاب در تحول فکری دینی من موثر بود که هر شب پس از پایان مباحث با احترامی تمام و اشکهایی ناشی از حیرت در برابر این روح بزرگ در حرم نبوی میگریستم و برای اولین بار تمام قطعات به ظاهر نامرتبط ذهنم درباره اسلام و نبی و علی و...معنایی ژرف به خود گرفت.تازه میفهمیدم که این مرد بزرگ چگونه با اسلامش معجزه کرده است! درک این مفاهیم چه زیبا گداختگی و عطش روحم را سیراب میکرد!بعد از بازگشتم به ایران این سیر ادامه پیدا کرد .

بار سوم مدینه

بار سومی که به مکه رفتم سال ۸۱ بود.به علت تسلطی که نسبتا به عربی محاوره ای و علمی و انگلیسی داشتم ،خیلی سربع بین طلبه های مدرسه دینی مدینه گل کردم ( مجید و خالد) اکثر این بچه ها  بعد از درس و بحث خود در حوزه علمیه خود به کار نظم و ترتیب زائرین حرم پیامبر مشغولند و بیسیم بدست در حال انجام وظیفه هستند .از طرفی یه جورایی هم شکارچی زوار سایر کشورهای اسلامی هم هستند برای رساندن حقایق دین نبی به ویژه شیعیان.هر بار که شیعه مستعدی میبینند، یه جورایی سعی میکنند که او را هدایت کنند(!) البته قصه من ناگهان جدی شد زیرا دیدند که

  1. اولا من خیلی شبیه خودشان عربی حرف میزنم به نحویکه باورشان نمیشد من ایرانیم
  2. بعد دیدند که با قرآن و حدیث و...از شیعگی خودم دفاع میکنم
  3. در آخر دیدند که اصلا به آنها حمله نمیکنم و تعصبی ندارم. قد تبین الرشد من الغی

شب اول خالد تنها اومد سراغم .فردا ظهرش مجید هم اضافه شد.مغرب یک نفر اومد که  یامه لاغر و قدبلند و نورانی بود و خیلی تقلا کرد اما من اساس مقاومت نمیکردم و میگذاشتم که اونها رسالتشون را ایفا کنند.مطمئن بودم که دوست دارند من از رفتار شرک آمیز دست بردارم.شب بعد یکی را آوردند که اینقدر با هوش بود و فرز و سریع الذهن که داشتم کف میکردم اما بالاخره جوابش را دادم و اونم من را برداشت برد پیش استادشان که اهل شمال آفریقا بود و به انگلیسی باهام صحبت میکرد...بماند که در این بین بین من و اکثر بجه های طلبه مدرسه شریعت مدینه انس زیادی در گرفت و نهایتا هر دو گروهمان با تضارب آرا به چیزهای مشترک خوبی رسیدیم اما با این انس اتفاقات جالبی رخ داد که جالبه بدونی:

  • یک روز برداشتند و من را بردند کتابخونه حرم نبوی و ۳ردیف کتب ضد شیعه را به من نشان دادند و من تنها شیعه ای بودم که تو کل اون کتابخونه مشغول مطالعه شدم! میدانید اشکال عمده ای که اهل تسنن به شیعیان میگیرند کجاست؟

قبل از ادامه این بحث به یکی از لینکهای بسیار ضدشیعه سری بزنید ( ببخشید! اما دشمن شناسی از ارکان دفاع از دین است)  اینجا را حتما  کلیک کنید  بعد سراغ ادامه داستان بروید.

     

ببینید که دشمن اهل بیت با قرار دادن این دو عکس کنار هم ، تصویری از شیعه نشان میدهد که کاملا احساس بیننده را بمباران کند .نمیخواهم خشونت و وحشی گری وهابیون را مثلا در افغانستان در اعدام فله ای شیعیان مظلوم از ۱۰ سانتی و تجاوز به زنان شیعه  را در هرات یادآوری کنم .رفتار این مادر از سر عشق کجا و رفتار وحشیانه وهابیون و القاعده به نام دین با گروگانهای خود به ویژه شیعیان مظلوم کجا؟هدف اینست که دین محمد به چه روزی افتاده است.

یک مریض عجیب

یادمه چند وقت قبل مریضی داشتم که پیرو تفکر ((راه کمال - شاگردان استاد الهی)) بود.( کتب آقای الهی را میتوانید تهیه کنید : معنویت یک علم است) دختر ۲۲ ساله ای بود که به تناسخ معتقد بود و بنده برای درک بهتر حرفهای او برای مشاوره روانی لازم بود که در این زمینه و تفکر اسناد الهی مطالعاتی داشته باشم .یکی از چیزهای عجیبی که معتقد بود این بود که علی روح بازگشته ایوب نبی به دوران ما و تجلی الله در زمین است و آمدن محمد، بهانه و مقدمه ای بود برای تجلی علی!!!( شبیه تفکر کاتولیکها درباره مسیح وتجلی خدا در او)

خلاصه رفتارهای غلط انداز  ما شیعیان :

  1. رفتارهای شبیه بت پرستی ،
  2. بعضی صفات خدا را نسبت دادن به امامان ( در حالیکه درست این است که امام به اذن الهی و فقط و فقط با اراده خداوند، قادر به معجزه و شفا و...است)
  3. رفتارهای بدعتی ( نظیر قمه زدن که شرعا حرام است و علم بلند کردن و...و چنانکه در تحقیقاتم معلوم شد ریشه بسیاری از این رفتارها که عجیب موجب توهین به مذهب شیعه شده است ، اصلا حدیث نیست بلکه  انگار سنت ایرانیها بوده( مثلا سیاه پوشیدن و سینه زنی که در مراسم سوگ سیاوش ایرانیان  مرسوم بوده) یا زنجیر زنی (که سنت  عزاداری مغولها بوده و در عهد تیموریان به هند و پاکستان و شرق ایران میرسد) یا علم بلند کردن که اینهمه استاد عزیزم جوادی املی از آنها به آهنهای سنگین تعبیر میکنند( که سنت وارداتی صفویان از فرقه خاص مسیحیان عزادار برای مسیح در اروپا بوده است)حالا میخوام بگم که اینقدر از این به ظاهر شورهای فاقد شعور علیه ائمه سوءاستفاده شده است که انسان خجالت میکشد.

نه اینکه فکر کنید هر کاری که شیعه میکند شرک است اما قطعا غلو و اغراق  بعضی شیعیان، به مرزهای شرک اشاره شده در قرآن نزدیک شده است.اما لبه تیز مخالفت با ما در اعتقاداتمان نیست بلکه در رفتارهای ما میباشد اونهم رفتارهایی نظیر نحوه عزاداری و بوسیدن پله منابر و مهمتر دیدن ائمه حتی نسبت به پیامبر و خدا.یعنی از حسین شفا میخواهیم نه از خدای حسین و این بزرگترین ظلم به حسین است.امامی که به حق بزرگترین درسهای توحید را به ما داده است به خاطر رفتارهای ما عاشقانش به مظهری از شرک معرفی شده است!

وای بر این مصیبت که دوستان حسین مسبب آنند نه معاویه و یزید.

فرازی از سخنرانی مرحوم شریعتی درباره حسین/ به نقل از مجموعه اثار ۱۹

بیچاره دین محمد!

حرفی که به برادرانم در مسجدالنبی گفتم: ما به جای رشد دادن جوامع خود و پیشرفت ملتهای محروم خود به چه بحثهای بی ثمری افتاده ایم؟؟؟ چه حق با علی باشد چه نباشد در ۱۴۰۰ سال قبل،  ملت شیعه من  و ملت سنی تو ، هر دو گدای تکنولوژي غرب کافریم!!!تو همون مسجد نبوی که مینشستیم و ساعتها بحث میکردیم  به لطف خنکای کولرهای ژاپنی و مرمر ایتالیایی کف  حرم بود!

اگر ماشینهای مجهز آمریکای کافر و هیونداهای کره جنوبی ضد دین نبودند که  نمیشد۳ میلیون زائر تمتع را  حتی یک ساعت در عربستان نگه داشت!

پیشنهاد من اینه :

 بهتر است که اولا  در سطح جهان اسلام به مردم یاد داد که کار کنند و لطفا زحمت بکشند بعد داد و بیداد کنند! دانشجو درسش را بخواند و مهندس درست محاسبه کند و طبیب درست مداوا کند...چیزی که در غرب به نیکی انجام میشود.همان چیزی که اقای خامنه ای بهش گفتند: وجدان کاری

والله ا همین غیرت و درس خوندن بچه های فیزیک هسته ای و همت پژوهش گران ایرانی نبود، همین یک ذره دانش هسته ای را هم باید گدایی میکردیم!بازم همت بچه درس خونها!!

وظیفه این یاد دادن با مسولین و اهل منبر و من و تو...میباشد.اونم با عملهامون نه با داد و بیداد!

آسیب شناسی هیاتها:

  1. مداحان بیسواد : قبلا هم در این باره نوشتم که مداح و سخنران بیسواد عوامزده میشود و به خاطر اشک گرفتن از عزادار هر چیز بی سند و هر احساس عاطفی را بر می انگیزد. از خنجر تیز شمر گفتن راحتتر اشک در می آورد تا ترجمه خطبه سجاد در برابر دستگاه امویان در دمشق.باز هم آفرین به آقای خامنه ای که چند سال پیش درباره استناد روضه ها و قمه زدن و...تذکر دادند

واقعا از مجله همشهری جوان متشکرم به خاطر مقاله بسیار زیبایی که این هفته منتشر کرده است :آقای مطهری چند نمونه خرافه را نقل کرده اند که حیرت آور است زیرا پس از ۳۰ سال هنوز آنها را گوشه و کنار میشنویم:

در همة اين ها مردم مسؤول اند. يعني شما مردمي كه در روضه خواني ها شركت مي كنيد، هيچ خيال نمي كنيد كه در اين قضيه مسؤول هستيد، بلكه فكر مي كنيد كه مسؤول، فقط گويندگان هستند. دو مسؤوليت بزرگ مردم دارند، يكي اين كه نهي از منكر بر همه واجب است. وقتي مي فهمند و مي دانند كه اغلب هم مي دانند كه دروغ است، نبايد در آن مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند. و ديگر از بين بردن تمايلي است كه صاحب مجلس ها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد، بايد كربلا شود. روضه خوان بيچاره مي بيند كه اگر هر چه مي گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس نمي گيرد و همين مردم هم دعوتش نمي كنند، ناچار يك چيزي اضافه مي كند. مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه خواني را كه مي ميراند و مجلس را كربلا مي كند تشويق نكنند. كربلا مي كند يعني چه! مردم بايد روضة راست بشنوند تا معارفشان، سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد، يعني با روح حسين بن علي هماهنگ شد و در نتيجه اشكي ولو ذره اي، از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگي است. اما اشكي كه از راه قصابي كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.

داستان اميرالمؤمنين و حسنين
اين قضيه را من مكرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد كه مي گويند روزي اميرالمؤمنين علي عليه السلام بالاي منبر بود و خطبه مي خواند. امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مي خواهم. حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد. اول كسي كه از جا بلند شد، كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد. ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند. وقتي كه وارد شدند در حالي وارد شدند كه آب را روي سرشان گرفته بودند و قسمتي از آن هم مي ريخت كه با يك طول و تفصيلي قضيه نقل مي شود. بعد اميرالمؤمنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند چرا گريه مي كنيد؟ فرمود قضاياي اين ها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي شود. شما كه مي گوييد علي در بالاي منبر خطبه مي خواند، بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي خواند. پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بوده كه تقريبا سي وسه سال داشته است. بعد مي گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سي وسه ساله در حالي كه پدرش دارد مردم را موعظه مي كند و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم؟ اگر يك آدم معمولي اين كار را بكند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است، و از طرفي حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است. مي بينيد كه چگونه قضيه اي را جعل كردند. آيا اين قضيه در شأن امام حسين است؟! و غير از دروغ بودنش، اصلا چه ارزشي دارد؟ اين شأن امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟ مسلم است كه پايين مي آورد، چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادب ترين افراد مردم پايين آورده ايم. در حالي كه پدري مثل علي مشغول حرف زدن است، تشنه اش مي شود، طاقت نمي آورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همان جا حرف آقا را مي برد و مي گويد من تشنه ام، براي من آب بياوريد!

داستان عروسي قاسم
در گرما گرم روز عاشورا مجال نماز خواندن هم نبود و امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند، و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي كه مي آمد از پا در آمدند. مجالي براي نماز خواندن به اين ها نمي دادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي را بيندازيد، من مي خواهم عروسي قاسم با يكي از دخترهايم را در اين جا [ببينم]. لااقل شبيه آن را هم كه شده ببينم. من آرزو دارم. آرزو را كه نمي شود به گور برد! شما را به خدا ببينيد حرف هايي را كه گاهي وقت ها از آدم هايي در سطح خيلي پايين مي شنويم كه مثلا مي گويند من آرزو دارم عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند. آن هم در گرما گرم زد و خورد كه مجال نماز خواندن نيست! يكي از چيزهايي كه از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نمي شد عروسي قاسم نو كدخدا، يعني نو داماد بود، در صورتي كه اين در هيچ كتابي از كتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. اصل قضيه صددرصد دروغ است.                          از نوشته های مرحوم مطهری


داستان ليلا و علي اكبر
نمونه ديگر قصه ليلا مادر حضرت علي اكبر است. البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند، ولي حتي يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است. اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علي اكبر داريم. حتي من در قم، در مجلسي كه به نام آيت الله بروجردي تشكيل شده بود و البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را شنيدم كه علي اكبر به ميدان رفت، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم به ما برگرداند! اولا ليلايي در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق، منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازي است. تمام مورخين نوشته اند كه هر كس اجازه مي خواست، حضرت به هر نحوي كه مي شد عذري برايش ذكر كند، ذكر مي كرد، به جز براي علي اكبر؛ فاستاذن في القتال اباه فاذن له. يعني تا اجازه خواست، گفت برو. حال چه شعرها كه سروده نشده! از جمله اين شعر كه مي گويد:
خيز اي بابا از اين صحرا رويم
نك به سوي خيمة ليلا رويم                                      از نوشته های مرحوم مطهری

 

  1. تاکید  بیش از حد بر گریه :گریه محصول عاطفه است و شعور و بینش.اکثر همت ما در این است که ساده ترین نوع گریه را از مردم بگیریم.کاشک میشد صبر کرد و ارام آرام افراد را به زندگی حسین نزدیک کرد.اونوقت دی بدون روضه نیز روح برای ایم حسین بزرگبه جوشش وا داشته میشود.خدا رحمت کند مرحوم مطهری را که در کتاب حماسه حسینی نقل میکند از هیاتی که مداحش با سنگبه سر مردم میزد که از شدت درد هم که شده در مجلس امام حسین اشکی بریزند!!!
براي چندقطره اشك
اين چند تا را از يادداشت هاي شهيد مطهري (كه در جلد سوم حماسه حسيني آمده) برداشته ايم و چون يادداشت هاي سخنراني بوده اند، خلاصه و موجزند و شهيد توضيح مفصلي درباره شان نداده است.

داستان شير كه متأسفانه در كافي نيز آمده است. در منتخب و اسرار الشهاده [هم همين طور]. دربندي، از يك مرد اسدي نيز نقل كرده كه شب ها شيري مي آمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير، علي بن ابي طالب است العياذ بالله.
داستان فاطمه صغري در مدينه و خبر بردن مرغ به او.
داستان دختر يهودي كه افليج بود و قطره اي از خون ابا عبدالله به وسيله يك مرغ به بدنش چكيد و بهبود يافت.
داستان طفلي از ابي عبدالله كه در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي گرفت و سر پدر را آوردند و همان جا وفات كرد. (رجوع شود به نفس المهموم ) اين همان كسي است كه مردم به اسم رقيه برايش عزاداري مي كنند. شهيد مطهري معتقد است داستانش كذب است.
در صفحه 168 مي گويد: مرحوم دربندي مشافهه  اي نقل كرد كه من در ايام سابقه شنيدم كه فلان عالم گفت يا روايتي نقل كرد كه روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آن وقت غريب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لكن حال كه تأمل در وقايع روز عاشورا كردم خاطر جمع يا يقين كردم كه آن نقل، راست، و آن همه وقايع نشود مگر در آن مقدار از زمان.
داستان عزم رفتن اباعبدالله به ميدان جنگ و طلب كردن اسب سواري و [اين كه] كسي نبود اسب را حاضر كند: پس مخدره زينب رفت و آورد و آن حضرت را سوار كرد. برحسب تعدد منابر، مكالمات بسيار بين برادر و خواهر ذكر مي شود و مضامين آن در ضمن اشعار عربي و فارسي نيز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند.
ظاهرا از آن جمله است اين كه حضرت زينب هنگام وداع، برادر را ايست داد و فرمود: وصيتي از مادرم به يادم افتاد. مادرم به من گفته در همچو وقتي حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس. از آن جمله است اين كه حضرت ديد اسب حركت نمي كند. هر چه نهيب مي زند اسب نمي رود. يك مرتبه مي بيند طفلي خودش را روي سم اسب انداخته است. (اشعار معروف صفي عليشاه در بيان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جريان حضرت زينب در همين وقت است.) بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت زهرا تقريبا پنج ساله بوده است.

  1. قشری گری و توجه به ظواهر و نه اساس قیام حسین : یعنی دل خوش کردن به شلوغی هیات حالا به هر دلیل! یعنی خودم را به نفهمی بزنم که  چرا هیات ما بیشتر عزادار جمع کرده ( بله عطر برنج هیات ما بهتر بوده نه سخنران ما!!!) و بعد به همه و حتی خودم بگم که این عنایت آقا ابالفضل به هیات ما بوده که امسال اینهمه جمعیت اومدن.                                                 امروز رفته بودم نماز ظهر در هیات بغل خونه بخونم که صدای سنج و طبلشان هر شب رو nerve ما رژه میرود، دیدم همه سر اذون تو آشپزخونه هیات به  رسالت قیمه خوران و قیمه کشان در ظروف یکبار مصرف مشغولند! نه نماز جماعتی نه حتی دغدغه ای برای پخش اذون....هنگام توزیع غذا هم به عمده  کسانی که غذا  رسید خواهران عزادار بود و بنده کف و خون کرده بودم که چه بی ریا این رسالت ایفا میشود! رسالت قیمه حسین و نه نماز حسین! مثل رسالت  و اصرار بعضی مداحان در نشان دادن زخمهای حسین و نه افکار حسین به مردم عزادار! به جملات زیر از مرحوم مطهری دقت کنید:

پيشوايان دين از زمان پيغمبر اكرم و ائمة اطهار دستور اكيد و بليغ داده اند كه بايد نام حسين بن علي زنده بماند، بايد مصيبت حسين بن علي هر سال تجديد شود. چرا؟ اين چه دستوري است در اسلام، چرا ائمة دين اين همه به اين موضوع اهتمام داشتند، و چرا براي زيارت حسين بن علي اين همه ترغيب و تشويق است؟ به اين چرا بايد دقت كنيد. ممكن است كسي بگويد براي اين است كه تسلي خاطري براي حضرت زهرا باشد! آيا اين حرف مسخره نيست؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد، در صورتي كه به نص خود امام حسين و به حكم ضرورت دين، بعد از شهادت امام حسين، ايشان و حضرت زهرا نزد يكديگرند. اين چه حرفي است ؟! مگر حضرت زهرا بچه است كه بعد از 1400 سال هنوز هم به سر خودش بزند، گريه كند و ما برويم به ايشان سر سلامتي بدهيم؟! اين حرف هاست كه دين را خراب مي كند !گفتيم فقط به خاطر اين است كه تسلي خاطري براي حضرت زهرا سلام الله عليها باشد! با اين كه ايشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند، دائما بي تابي مي كنند تا ما مردم بي سر و پا يك مقدار گريه كنيم تا تسلي خاطر پيدا كنند! آيا توهيني بالاتر از اين، براي حضرت زهرا پيدا مي كنيد؟

  1. ریاکاری : کسی که معلوم نیست پولش را از کجا آورده و در طول سال همه رفتارهای یزیدی را انجام میدهد، ناگهان به احترام حسین تبدیل میشود به میان دار هیات یا خلاصه سیاهپوش حسین بعدش بقیه هم خوشحالند که برکت امام باعث این تحول شده است! چرا تربیت اخلاقی ادیان را اینقدر سطحی میپنداریم؟. یاد خاطره ای افتادم از ساحل خانه دریا ۲ سال قبل.با برادرم پرهام هاشم زاده عزیز لب آب خوابیده بودیم و صدای چند تا جوون خوش تیپ و روغن زده و لندکروز سوار را میشنیدیم که از پارتی دیشب خود حرف میزدند که چه ها که تا صبح نکرده اند و فلان دختر چه کارها که....تااین یکی از آنها به بقیه گفت که امسال زیارت سای بابا یادشون نره!!!!سای بابا عارف هندی است که دعوت به خودسازی و  معنویت میکند و مشتریات خوبی در دنیا به ویژه ایرانیان دارد.من و پرهام که کف کرده بودیم که چه جالب! آدم هر نحوه ای عین ابلیس زندگی کند بعد با زیارت سای بابا تطهیر شود و باز روز از نو و روزی از نو!!! عین مکه رفتن بعضیها و عاشورا گرفتن بعضی دیگر!
  2. خود فریبی : برای خود بنده که از مرفهین با درد هستم و بهترین تغذیه را در طول سال دارم در این ایام حدود ۱۷ پرس غذا آوردند!ماشا الله برکت امام حسین! نه؟ شما  همتون میدانید که چقدر فقیر در کشور وجود دارد.شاگردانی من در کمیته امداد دارم که علیرغم کمک کمیته امداد، واقعا در حسرت یک لباس خوب دخترانه مناسب یک دختر ۱۷-۱۶ ساله مانده اند و در معرض چه آسیبهایی که نیستند! لجم میگیرد و قتی  بعضی مومنین جواب میدهند که این برنج به برکت نام آقا  در دیگ هم خورده است.برکت مال اسم حسینه یا روح حسین؟؟؟؟شاگردان من در همه کلاسهام به نیکی میدانند که ما هر بار که پولی یا لباسی  یا اصل خلائی برای کمک به نیازمندان تهیه کردیم، چقدر نیازمند وجود داشت؟؟؟ امسال نیز بهترین غذاها را برای مردمی دادیم که کمتر میدانند گرسنگی یعنی چه؟؟؟!!!این رفتار ما حسینیست یا اموی؟ شما را به خدا در رفتار کسانی مثل رجب علی خیاط دقت کنیم ببینیم چگونه روحشان را اعتلا ادادند.فقیر در اطراف ما هست.سراغ ندارید ،من سراغ دارم...چقدر با پول  نهار و شام این هیاتها  میشه درد شیعیان را درمان کرد...چقدر حسین تنهاست!

 

كدام را بيشتر دوست داريد؟
اين ها دو روايت هستند از امام حسين در روز عاشورا.آن ها را بخوانيد و خودتان قضاوت كنيدكدام به حقيقت نزديك تر است و روي كدام گردوغبارتحريف نشسته.
روايت اول
از مردمش مي پرسد: نمي بينيد كه حقيقت تنها مانده. كه از دين پيامبرتان چيزي باقي نمانده. مرد، پسر پيامبر است؛ و قيام مي كند. تا عصر، همة آن هايي كه مي شناسد و دوست داردشان، كنارش مي جنگند و كشته مي شوند. خودش جنازة همه را، تك به تك مي كشد عقب، سمت خيمه ها.تا عصر تنها مانده. وقايع نگار لشگر دشمن مي نويسد لحظه  به  لحظه بشاش تر و گشاده  روتر مي شود. مرد، تنها مي ايستد زير تيغ آفتاب و عجيب ترين جمله روز را فرياد مي زند: زندگي با ستمكاران براي من خستگي آور است. مي جنگد و كشته مي شود. سرش را مي برند. وقايع نگار مي نويسد: رفتم سراغ حسين پسر علي. چشمم كه به او افتاد، بشاشت و روشني چهره اش، آنچنان مرا گرفت كه فراموش كردم مرده است.
روايت دوم
مرد خسته و تشنه است. به همسرش مي گويد برو و توي خيمه، موهايت را پريشان كن. زاري كن، شايد خدا پسرمان را سالم برگرداند. او كه مي رود رو مي كند به يكي ديگر و مي گويد مي خواهم قبل از مرگ، عروسي برادرزاده و دخترم را ببينم. حجله بياوريد. بعد از عروسي نوبت جنگيدن خودش مي شود. خواهرش بي تابي مي كند و مي گويد. بايد زير گلويت را ببوسم. مادرمان گفته بود. مي رود به جنگ و 300 هزار نفر را مي كشد، بعد شهيد مي شود. و ما نمي دانيم چرا؟ اين را البته مي دانيم كه تشنه بوده. و اين كه دخترش در شام سر بريده اش را مي بيند و دق مي كند و تنها پسر باقي مانده اش هميشه بيمار است. و چيزهاي ديگري مثل اين.[اما نمي دانيم اين همه مصيبت اصلا براي چيست!] به نقل از همشهری جوان/ ۱۵ بهمن ۸۴
****************************************************

  تو رو خدا ببخشید که اینقدر زیاد نوشتم.راستش دیگه خسته شده ام..کلی هم چیز  خوندنی دارم که هنوز نخوندم. نظراتتون را برام mailکنید و اینجا کامنت نگذارید .ما تا شام غریبان در فرهنگسرای دانشجوی تهران هر شب ساعت ۱۹ تا ۲۱:۳۰

 برنامه تدریس زندگی حسین -درود خدا بر او باد - و خرافه زدایی داریم به اتفاق جناب حجت الاسلام واحدی...به ما بپیوندید.

اشعار زیر هم خوندنی هستند:

محمدرضا طاهرى

مراسم سوگوارى حضرت سيدالشهدا(ع) از ديرباز نقشى اساسى و غير قابل انكار به فرهنگ جامعه شيعى داشته و مؤلفه‌هاى بزرگى از هويت مذهبى شيعيان ايران و جهان را شكل داده است.
متأسفانه در طول سالهاى اخير ـ و شايد به دليل بي‌توجهى و كم‌كارى هنرمندان و شاعران طراز اول شيعه ـ شاهد برخى از انحرافات و عدول از اهداف راستين اين نهضت بزرگ، به‌ويژه در امر مداحى و سينه‌زنى بوده‌ايم. مقاله حاضر به صورت اجمالى به نقد و بررسى برخى از اين موارد پرداخته است.
امام علي(ع) در يكى از سخنان خود خطاب به كميل مي‌فرمايد: «هيچ حركتى نيست كه انجام دهى مگر آنكه براى آن محتاج به معرفت و شناخت هستى (تحفه العقول ص 17) اين امر دليل روشنى دارد، رسول اكرم(ص) در اين باره چنين فرموده است: «كسى كه كار انجام مي‌دهد و در آن آگاهى و شناخت لازم را ندارد، آنچه را كه خراب مي‌كند، بيش از آن چيزى است كه اصلاح مي‌نمايد.» اين دستور دينى كه غالباً در زندگى روزمره و در امور جزيى به كار گرفته مي‌شود، گاه در مسائل بسيار مهم به دست فراموشى سپرده مي‌شود از نمونه‌هاى برجسته آن كه در اينجا مورد بررسى قرار مي‌گيرد، عزادارى براى امام حسين(ع) است. برگزاركنندگان مراسم عزادارى براى سيدالشهدا(ع) بايستى شناخت و معرفت كامل نسبت به اين امام همام و نهضت عاشورايى آن حضرت داشته باشند اما فقدان اين شناخت موجب شده تا بسيارى از مجالس سوگوارى امروزى هر چه كه پرشورتر مي‌شود، از هدف خود دورتر شود همچنان كه امام صادق(ع) فرموده «كسى كه عملى را بدون بصيرت و آگاهى انجام دهد، مانند رهروى است كه راه را اشتباه پيموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر مي‌شود. (اصول كافي، ج 1، ص 54) اثبات اين ادعا چندان دشوار نيست. اشعار و نوحه‌هايى كه امروزه در مجالس عزادارى امام حسين(ع) خوانده مي‌شود، دليل روشنى بر صدق دعوى ماست. در ابتدا ويژگيهاى مشترك اين اشعار را به اختصار بيان نموده و سپس به بررسى آنها مي‌پردازيم.

چشمان يار
همه چيز از چشمان يار آغاز شود. برجسته‌ترين ويژگى رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزى چشمان سياه، ابروان كمان و قامت رعنايشان است، به طورى كه كمتر نوحه يا شعرى را مي‌بينيد كه بر اين ويژگيها تأكيد نكرده باشد:
سياهه چشات جزيره دله  **  هر كى از نسل توه چه خوشگله  **  از نگاه تو محبت مي‌باره  **  مردى از مردونگيت كم مي‌آره  **  اسير شده به تار موى تو دل خرابم  **  شبا تو دامن خيال صحن تو مي‌خوابم
***
همه هستيمو مديون چشاتم مي‌دوني  **  از همون روز ازل مست نگاتم مي‌دوني
***
كار چشماش دلبريه  **  قد و بالاى قشنگش عجب محشريه
***
اونى كه چشماش قشنگه  **  يك تنه با صد تا لشگر  **  مثل مرتضى مي‌جنگه  **  اونا كه يوسفو ديدند  **  همه دستا رو بريدند  **  اگه عباسو مي‌ديدند  **  سراشون همه بريدند
***
با اينكه من خوب مي‌دونم آدمى بي‌اصل و نسبم  **  بده اجازه‌اى خدا عشقمو نقاشى كنم  **  خوب مي‌شه قلب عاشقم يك طرح خوشگل مي‌زنم  **  نقش يه مرد پهلوون طرح شمايل مي‌زنم  **  به روى صفحه مي‌كشم پيشونى بلند‌شو  **  ابروهاى كموني‌شو صورت آسموني‌شو  **  تا كه به چشماش مي‌رسم كشيدنش چه مشكله  **  آخه چشاى يار من سياهه خيلى خوشگله

حديث كربلا يا حديث نفس
نكته مهم ديگر اين اشعار نفسانيت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزى آن‌چنان غرق تماشاى چشم و سيماى يار شده‌اند كه فراموش كرده‌اند براى امام حسين(ع) و حماسه كربلا شعر مي‌سرايند و نوحه مي‌خوانند. شما بايستى در مجلس عزادارى براى سيدالشهدا(ع) به درد دلهاى يك عاشق دل‌خسته گوش كنيد، براى او سينه بزنيد و اشك بريزيد. روشن نيست كه ما بايد بر مصائب حسين(ع) بگرييم يا حسين(ع) بر مصائب ما؟
دوستش دارم چي‌كار كنم  **  چي‌كار با عشق يار كنم  **  گفته مي‌خوام با يك نگاه  **  عقلتو تار و مار كنم  **  صيد دو چشمونش شدم  **  كى مي‌تونم فرار كنم  **  دوستت دارم چي‌كار كنم  **  خودت بگو چي‌كار كنم  **  كربلا رو از تو مي‌خوام  **  خودت بگو چي‌كار كنم  **  چون به يه چشم به هم زدن  **  قربون چشم يار كنم  **  دوسش دارم چيكار كنم  **  چي‌كار با عشق يار كنم  **  خدا حسينو دوست دارم  **  خودت بگو چي‌كار كنم
***
ايهاالناس، ايهاالناس  **  شده‌ام شيداى عباس  **  دل خاطرخواه من شد  **  عاقبت رسواى عباس  **  مي‌برد دل از هر دو عالم  **  نرگس شهلاى عباس
***
بعضى وقتا كه دلم حال و هواتو مي‌كنه  **  تو دلم زمزمه كرب و بلاتو مي‌كنه  **  به دلم مي‌گم برو سنگ صبور سينه‌باش  **  كه گذرنامه‌تو مولا خودش امضا مي‌كنه  **  دلامون هوايى كرب و بلا چي‌كار كنيم  **  غم ما جدايى كرب و بلا چي‌كار كنيم
***
آخر يه روز حاجتمو ازت مي‌گيرم  **  مي‌آم تو بين‌الحرمين برات مي‌ميرم  **  مجنونم و خوب مي‌دونن ليلى پرستم  **  ميون همه دلبرا پاى تو هستم
***
ز هجر كربلات آقا ديگه دارم دق مي‌كننم  **  اگه بذارى من بيام دلمو عاشق مي‌كنم  **  نبينم كربلا تو من مي‌ميرم  **  حالا كه دست روزگار به صورتم سيلى زده  **  جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده  **  از هجر كربلاى تو موهام داره سفيد مي‌شه  **  دلم داره از اومدن خسته و نااميد مي‌شه
***

حسينيه يا خانقاه
يكى ديگر از ويژگيهاى مهم و مشترك اين اشعار تأكيد بر ديوانگى و جنون است. عقل‌گريزى از شيوه‌هاى كهن فرار از بار سنگين مسئوليت است، مسئوليتى كه از آگاهى و معرفت نسبت به امام(ع) و نهضت عاشورايى او سرچشمه مي‌گيرد. نمايش ديوانگى كه گاه با نوعى رقص پا و حركات سر به طرفين نيز همراه است، از خصائص تشيع صفوى و خانقاهى است. البته اين ديوانگان هنوز در مراتب پايين ديوانگى قرار دارند و بر خلاف ادعايشان، جنونشان چندان ديدنى نيست. مراتب بالاتر ديوانگى را مي‌توان در دراويش كردستان مشاهده نمود:
اگه ديوونه نديده‌اي  **  به ما مي‌گن ديوونه  **  اگه ديوونه شنيده‌اي  **  به ما مي‌گن ديوونه  **  منم يه روز عاقل بودم  **  عشق تو مجنونم كرد  **  ز شهر عقل و عاقلا  **  يكباره بيرونم كرد
***
سفر عشقو شروع كن دلتو بزن به دريا  **  بيا يك عده مجنون بشيم آواره شهرها
***
ديوونه چى مي‌گه  **  شده‌ام ديوانه  **  چى مي‌گه ديوونه  **  خدا شده ديوانه زهرا  **  دل شده شيدايي  **  نمي‌رود جايي  **  از در ميخانه زهرا

مكتب حسينى يا ميكده حسيني
مدرسه و مكتب حسينى كه درس‌آموز جهاد و شهادت و ايثار و ظلم‌ستيزى است، در اين اشعار به ميخانه و ميكده بدل مي‌شود. اين‌گونه اشعار ظاهراً از تعابير عرفانى برخى شعرا از حماسه كربلا، به‌ويژه «عمان ساماني» تقليد شده است. اما روشن است كه تعبير عرفانى از يك حماسه با عرفان‌زدگى كاملاً متفاوت است. تعابير عرفانى تعابيرى استعاري، غامض، شخصى و نيازمند تفسير هستند. اگر اين تعابير را وارد حوزه عمومى كنند و با آن سينه بزنند، به عرفان‌زدگى تبديل مي‌شود. در تاريخ ايران عرفان‌زدگى گرايش منفعلانه‌اى در برابر بي‌عدالتيهاى موجود بوده و در كنار جنون راه گريز مناسبى از مسئوليت و درد آگاهى بوده است.
دوباره خادما در ميكده را وا مي‌كنن  **  براى روضه حسين خيمه‌اى برپا مي‌كنن  **  ديواراى ميكده رو بيرق و پرچم مي‌زنن  **  فرشته‌ها تو اين عزا حلقه ماتم مي‌زنن
***
تو بذار كه من بمونم سگ ميخونه‌ات هميشه  **  ديگه دنيا رو نمي‌خوام كنج ميخونه‌ات رو عشقه
***
ديوونه حسينم و ديوونه حسينم  **  خراب و مست گوشه ميخونه حسينم
***
بيا اى كه خمار عشقى بر در ميخانه ابالفضل  **  كه شوى مست مست ساغر ميخانه ابالفضل

امام، شاه يا ارباب
عدم شناخت لازم نسبت به مقام امامت و ولايت موجب شده تا شاعران براى ستايش امام(ع) او را شاه يا ارباب خطاب كنند و ادبيات را به كار گيرند كه درخور دربار شاهان و سلاطين جور است. مثلاً شاعر يا مداح خود را سگ‌ِ امام(ع) و خاندانش بخواند. اين‌گونه عبارات فقط در دربار شاهان ظالم پاداش دارد و در بارگاه امامان معصوم(ع) چيزى جز خوارى و مذل‍ّت نفس نيست:
بگذار آدميان طعنه ز ؟؟؟ گويم  **  هر كه خود را سگ كوى تو ؟؟؟ آدم است  **  هر كى مي‌خواد هر چى بگه  **  من سگ كوى زينبم  **  بهشت جاودان ز تو  **  كران و بيكران ز تو  **  سلطنت جهان ز تو  **  من سگ كوى زينبم
***
تمام حرف دلم خلاصه در يك كلام  **  كه من سگ زينب و حسينم والسلام
ملاحظه مي‌شود كه ويژگى مشترك همه اين اشعار، زمينه‌زدايى از نهضت عاشوراست كه با توسل به نوعى احساس‌گرايى و با چاشنى عشق و عرفان و تصوف صورت گرفته است. چرا بايد مدرسه و مكتب حسينى را به ميكده و خانقاه بدل سازيم؟ آيا به گفته شريعتي، ما از خون حسين(ع) ماده تخديرى ساخته‌ايم؟ چرا از ويژگيهاى برجسته امام حسين(ع) چون آزادگي، ظلم‌ستيزى و عدالتخواهى صرف ‌نظر مي‌كنيم و فقط چشم و ابروى او را مي‌بينيم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطى صرفاً عاطفى و احساسى كه سطحي‌ترين ارتباط است، فرو مي‌كاهيم؟ چرا امام حسين(ع) را ارباب خطاب مي‌كنيم؟ آيا مفهوم ارباب از مفهوم امام جايگاه و مقام سيدالشهدا(ع) را بهتر بيان مي‌كند؟
امام حسين(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوكر و ديوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و كفتر نيازى ندارد. امام(ع) ياري‌كننده و فريادرس مي‌طلبد. فريادى كه در شور و غوغاى چنين مجالسى شنيده نمي‌شود و بي‌پاسخ مي‌ماند.
مجالسى كه بايد آزادگى و شهادت و ظلم‌ستيزى امام(ع) را مجسم سازد، تصويرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان كمال يار است. مجالسى كه بايد ظلم بني‌اميه بر حسين(ع) و خاندانش را بازگو كند، نمايشگر حاجات و آمال و آرزوهاى شاعرو نوحه‌خوان است:
وقتى چشام روى هم بسته مي‌شه  **  وقتى دلم از زمونه خسته مي‌شه  **  چشمامو دريا مي‌كنم  **  عقده‌هامو وا مي‌كنم  **  ياد قديما مي‌كنم، يادش به‌خير  **  با بچه‌هاى كوچه‌مون  **  با چادراى مادرامون گوشه يك پياده‌رو  **  ياد محرم كرده بوديم تكيه علم كرده بوديم  **  همه پيرن مشكى به تن سينه و زنجير مي‌زنن  **  يك قلب كوچيك تو سينه مست و خريدار حسين
***
عشق و عاشقي‌اى كه مفهوم كليشه‌اى بسيارى از اشعار عاشورايى امروزى است، يك عشق حقيقى نيست؛ بلكه نوعى عشق تين‌ايجرى و بازارى است كه همراه با نوعى رقص پا و آهنگ پاپ اجرا مي‌شود، اين‌گونه اشعار با اندكى تغيير اشعار خوبى براى يك خواننده لس‌آنجلسى خواهد بود. همچنان كه آنها را هم در عزا و هم در مولودي‌خوانى مي‌خوانند. در واقع هيچ تفاوتى در عزادارى و مولودي‌خوانى ديده نمي‌شود، جز اينكه در يكى سينه مي‌زنند و در ديگرى دست. اين به معناى غلبه صورت بر معناست كه از آن جمله كاهش رغبت نسبت به سخنرانى در برابر نوحه‌سرايى و سينه‌زنى است. اكنون مجالس عزادارى نه با سخنران كه با مداح آن شناخته مي‌شود. جوانان به‌ويژه به مجالسى رغبت دارند كه مداح محبوبشان اجراى برنامه دارد. اجراى برنامه مفهوم دقيقى است. مداحان امروزى غالباً بر روى سن رفته و با حركات مختلفى كه از خود نشان مي‌دهند، به اجراى مداحى مي‌پردازند. ظاهراً مدل لباس و ريش برخى مداحان نيز به صورت مد درآمده است. بدين‌سان فرايند زمينه‌زدايى از نهضت عاشورا به تكامل مي‌رسد. پس از تبديل مكتب حسينى به دربار و ميكده و خانقاه، حال بايد افتتاح بازار حسينى را اعلام كنيم. شما مي‌توانيد به اين بازار برويد و از جديدترين كاستها و از مدلهاى جديد لباس و ريش و تسبيح آگاه شويد. بي‌شك ظهور مداح دي‌جي‌ها به رونق اين بازار خواهد افزود.
امام حسين(ع) در كربلا شهيد شد و ما امروز نهضت او را مثله مي‌كنيم. نهضت عاشورا در مجالس امروزى از اول محرم آغاز مي‌شود و هم محرم با شام غريبان به پايان مي‌رسد. نه پيشينه‌اى دارد و نه پيامدي. آيا امام حسين(ع) خود، خاندان و فرزندانش را به قتلگاه آورد تا ما فقط اشك بريزيم و از چشم و ابروى او سخن بگوييم و بهترين خواستهمان اين باشد كه در ب

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:30 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تسلیت مرگ ناگهانی دکتر محمدرضا خلیلی به بچه های تربیت مدرس

پنجشنبه، 5 بهمن 1385

متاسفانه مطلع شدیم که در اثر سانحه انفجار کپسول گاز در آزمایشگاه شیمی دانشگاه تربیت مدرس ، محمدرضا خلیلی از نخبگان مقطع PHD  از دنیا رفته است . شخصا این ضایعه را به دانشجویان ایرانی تسلیت میگویم . همچنین در این سانحه ، شاگرد خوبمان سرکار خانم غزاله نقی زاده نیز داغدارند که از خدای متعال براشون تقاضای صبوری داریم .

اطلاعات مفیدی را میتونید در بلاگ غزاله مطالعه کنید.

مراسم بزرگداشت نامبرده در تاریخ یکشنبه بعد از نماز ظهر و عصر در دانشگاه تربیت مدرس برقرار است.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:45 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v رفیق فلسفی

سه شنبه، 12 دی 1385

رفیق فلسفی داری ؟؟؟ 

آدم باید رفیق داشته باشه...نا آدم است که نه رفیق میگیرد نه رفیق کسی میگردد

یه زمانی فکر میکردم که چند جور رفیق لازمه؟

  1. رفیق صمیمی : آدم میتونه باهاش جک بگه...گاهی اوقات دودرش کنه بدون اینکه زیادی ترش کنه...با یه تلفن زدن همونقدر با هم حال کنن که بقیه باید مثلا برن شمال ُ این رفیقیه که میشه باهاش شیطونی هم کرد مثلا دزدکی سیگاری کشید یا خاطرات شیطنتهای قدیمی را مرور کرد و غش غش خندید. این رفیقیه که اگه ۲ صبح زنگ بزنه بیدارت از خواب کنه ، شاید یه فحشش بدی اما حرفهاش را حتما گوش میکنی. این رفیقیه که ماشینش را شاید بهت داد که بری نامزد بازی
  2. رفیق معنوی : این رفیقیه که  ۴ شنبه شب باهات میاد امامزاده صالح...محرم هم با هم هوس کردید میاد دنبالت میبرتت هیات...کلا جلوی این آدم روت نمیشه بی ناموسی کنی...گاهی تو را با متانتش یا مهربونیش یاد خدا میندازه...
  3. رفیق فلسفی : این یکی موضوع این نوشته ام است. باید هر کسی یک رفیق فلسفی داشته باشه.کسی که بشه باهاش بحثهای اساسی زندگی و حیات آدمی را گفت و شنید. کسی که دغدغه های برتر از مسائل روزمره هم داشته باشه. کسی که اگه یه کتاب خوب خوند به تو معرفی کنه...کسی که سوالات سخت زندگی براش پیش اومده باشه و خلاصه از این جنس چالشها را تجربه کرده باشه...منظورم دردهای فلسفی است :
  • چرا من هستم؟
  • رسالت الان زندگی من در ۳۲ سالگیم چیست؟
  • آیا خدایی هست یا  خدا ، توهم تزریقی دکان داران دینی بوده ؟
  • دردهای نیچه و کانت و ابن عربی و مولانا و یونگ چی بوده؟
  • ایا اعمال ما به ما بر میگردد؟ اینها همه تلقین نیستند؟

من این شانس را داشته ام که در زندگیم از این دست رفقا هم داشته ام. یادمه منصور شیرزاد که الان فوق مهندسی دارد و کلی اهن و تلپ و...تو دبیرستان برام از بحثهای مولوی و علامه جعفری حرف میزد...برام از کوانتوم و فلسفه حرف میزد از قبض و بسط شریعت میگفت...

در ۱۸ سالگیم ،دوست دیگرم محسن استاد باقر از دغدغه های دینی برام میگفت .از کار فرهنگی...از  قرآن و زیباییهایش،  از رسالت ما در اون سالها. همین الان که محسن گاهی اوقات از دریافتهای شخصیش  در مقوله روانشناسی و بازخوانی متون مقدس برام میگه ، از فرط هیجان میلرزم. هنوز این آدم - با اینکه اخلاقا خیلی متفاوتیم - به من تلنگرهای فلسفی میزنه...تو ترکیه که مجبور بودیم از بد قضا هر دومون کنار هم بخوابیم ( با حفظ منهیات شرعی!!!!) جفتمون تاق باز دراز کشیده بودیم و سقف را تو تاریکی تماشا میکردیم...یه وقت دیدم که نیم ساعته داریم درباره نظریه انسان شناسی کارل یونگ بحث میکنیم. یه لحظه که به خودم اومدم خوشحال شدم...

 خدا را شکر  ظاهرا من گاهی دردهایی عظیمتر از پول و زن و شهرت و...دارم پس هستم

مهرداد افسری را تو یه اکیپ بی ربط پیدا کردم ! تو ۲۴ سالگیش اینقدر این عکاس از فلسفه هنر و رولان بارت و پدیدار شناسی و بابک احمدی و...میگفت که حسابی مشغولم میکرد...دوست دیگرم پرهام هاشم زاده بود. دفیق فابریک من در بحثهای توانگری ، با اینکه تو یک دانشکده با هم طب میخوندیم و اصلا و فرعا هم هیچ ربط دیگه ای با هم نداشتیم یکی از بهترین ارتباطهای زندگیم را تشکیل داد . کسی که بارها و بارها دیدگاه من را به زندگی تحت الشعاع قرار داده... راستی یه چیز جالب اینه که منصور و پرهام و مهرداد هر سه تاشون در سه عید غدیر متفاوت با من عقد اخوت و برادری بسته اند...فکر میکنم من برادرهای فلسفی دارم الان!

بودن این آدمها کنارم بهم حس زنده بودن فلسفی میدهد. مطمئن باشید کسی که از این جنس رفیق ندارد بسیار فقیر است . در بسیاری از بحرانهای معنایی زندگی که آدم دچار بحران هویتی و فلسفی میشود این دسته رفق كآدم را جمع میکنند تا به قهقرا کشیده نشود

من این توفیق را داشته ام که با اینکه دوستان صمیمی زیادی ندارم اما واقعا رفیق هایی دارم که معنوی / صمیمی / فلسفی هستند... نمیشه تو این نوشته اسم همشون را بنویسم  چون ممکنه جا بندازم. خیلی خوبه ...در سالگرد عید غدیر اگه از این دست رفقادارین برین باهاشون عقد برادری ببندید...تجربه جالبیه.

سایر برادران عید غدیری من عبارتند از : مجتبی پیرعلی / روزبه خردمند / هادی فرزاد / رسول احدی / حامد فیضی / سعید دیده بان و...

چند وقت پیش حلقه مطالعاتی خیلی خصوصی با منصور شیرزاد و مهرداد تشکیل دادیم که خیلی مفید بود...میشد باهاش صدها دانشجو را تغذیه کرد...دوباره به فکر افتاده ام که تا قبل از سالگرد تولدم ، این حلقه را  رفقای فلسفیم فعال کنم و بحث خلاقیت را در سه حوزه  هنر/ علم / دین دنبال کنم. هدفم هم در آخرش نوشتن یه کتاب توسط حلقه فلسفی است. آیا کسی شبیه این چیزایی که من نوشتم را دوست داره تجربه کنه یا اگه تجربه کرده برا ی من هم بنویسه؟ 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:26 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (13) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مستان سلامت میکنند ( سفر به قونیه-1)

جمعه، 8 دی 1385

منظره شب مسجد جنب مقبره مولانا

مولانا متولد بلخ است جایی در شمال شرقی ایران. پدر ایشان یا سلطان العلماء به دلیل اختلاف با زعمای قوم و به ویژه امام فخر رازی به شکل قهر بلخ را ترک میکند و به منتها الیه غربی سرحدات ایران یعنی قونیه مهاجرت میکند که این سیر چیزی حدود ۸ سال طول میکشد.لذا نولانا شاعری پارسی گوی است اما ترکها به این دلیل که قبرش در مرکز ترکیه قرار دارد با تبلیغاتی تحسین برانگیز چنان جا زده اند که در بروشور داخل خطوط هواپیمایی ترک به مثنوی گفته شده بود :TURKISH BIBLE یعنی انجیل ترکی. البته سرمایه گذاری وسیع در این زمینه هم کرده اند و بهره های مالی فراوان نیزمیبرند .

بیشترین تاسفی که یک ایرانی با فرهنگ را در قونیه فرا میگیرد اینست که مشاهیر ایران به علت انفعال ما ایرانیان و به ویژه مسوولین فرهنگی ما دارد به نام کشورهای دیگه تبلیغ میشود.

احتمالا حافظ و سعدی نیز تا چمد وقت دیگه توسط قطر به دنیا معرفی میشوند!!!!

ایام عروج مولانا را در قونیه بودم. توفیقی بود که با یکی از دوستان عزیزم  که در روانشناسی  دستی دارند به این سفر برویم. تور مسافرتی(ژوان شن سفید) را علیرضا ساجدی معرفی کرده بود که ۶ سال است در این زمینه تجربه دارد. قونیه شهر ۵ ترکیه است و ۳.۵ میلیون نفر جمعیت دارد. محل اقامت ما هتل شاهین بود که چیزی شبیه همون مسافرخونه های با کلاس خودمون بود.سوخت شهر قونیه با ذغال سنگ است لذا همواره شهر در لایه ای از دود  با بو یی مخصوص پوشیده شده است.

دولت لائیک ترکیه از اقدامات مذهبی علنی خوشش نمی آید و برخورد میکند مثل دولت ما که از اقدامات غیر مذهبی علنی خوشش نمی آید و مثلا میریزد پارتی های شبانه را جمع میکند میبرد .

اما وقتی صحبت درآمد و سرمایه گذاری میشود منافع ملی بحث اول میشود و دولت فضا را فراهم میکند. بدین شکل که امسال برای این ۱۰ روز مراسم جمعیتی حدود ۱۵۰۰۰۰ نفر توریست از سراسر دنیا ( و بیشتر از همه ایران ) را جذب این شهر کرد که به حساب من حداقل ۱۵۰ میلیون دلار دوهفته ای جذب شهر شد و بماند که چقدر اشتغال زایی درحاشیه این قصه ایجاد شد و چقدر صنایع دستی و...از مردم شهر به فروش رفت برای سوغاتی!

هر شب در استادیوم مخصوص و مدرنی که تهیه شده بود مراسم سماع اجرا میشد با بلیطهای گران.

خود مراسم سماع استثناییست و تجربه ایست که قابل بیان نیست من موفق شدم عکسهایی خوب از نزدیک با اجازه یکی از نگهبانان سالن بگیرم که به انگلیسی مسلط بود و خیلی به من لطف کرد .تمام حرکتها در سماع نمادین است و رقصی خاص که با احترام به پیر جمع و سلام دادن به او شروع میشود و افراد ابتدا کت بسه مثل کرم ابریشم شروع به چرخش میکنند و کم کم باز میشوند و گویی با عروج معنوی به پروانه هایی تبدیل میشوند رقص کنان که دور محبوب اصیل در حال طوافند. به قدری این هرمنوتیک بودن لذیذ بود که واقعا مست شده بودم !

احترام کت بسته به پیر مراد

کرمهای درپیله ( سالک در ابتدای راه باید درخود رود)   پروانه میشوند

طواف رقص کنان دور محبوب

 

ورود به مرقد مولانا که منزل شخصی او بود نیز با هزینه ۵ لیره یا حدود ۳۵۰۰ تومان مقدور بود .در عرض این چند سال که ترکها دریافته اند در زیارت مولانا پول خوابیده هتلهای مجهزی مثل ددمان یا ریکسوس درست کرده اند که ۵ ستاره  است و حتی در شب اصلی آخر شخص نخست وزیر به قونیه آمد تا در مراسم مولانا شرکت داشته باشد که هم مانوری مردم دوستانه بود هم درآمد زاو جلب توجه کن توریستهای اروپایی و آمریکایی که متوجه باشند این قضیه مستلزم ضریب بالای امنیتی در قونیه است.

فستیوال موسیقی نیز امسال برقرار شده بود برای دولتهای قرقیزستان و بوسنی و روس و ازبکستان و اتفاقا ایران که هنرهای خود را به نمایش بکذارند و اتفاقا شهرام ناظری نیز در این مراسم چنان خواند که بسیاری از توریستهای اروپایی نفسشان بند آمده بود.چند نفر ازبچه های سفارت میگفتند که از یکسال گذشته مشغول رایزنی با استانداری و مسوولین فرهنگی قونیه هستند تا بهشان بقبئلانند که کسانی مثل شهرام ناظری از بهترین نمادهای هنری مرتبط با مولوی و بیان کننده فرهنگ ایرانی هستند و جایشان در فستیوال خالیست و بالاخرا امسال ترکها متقاعد شده بودند که از شهرام ناظری دعوت کنند. رایزنی فرهنگی ایران ۵۰۰۰ دلار به استاد و نفری ۱۰۰۰ دلار نیز به گروه داده بود  تا قدم رنجه کنند . سالن کاملا پر شده بود و ترکها از حجم استقبال ایرانیان کف کرده بودند و از اونها بیشتر توریستهای آمریکایی و اروپایی!

استاد البته کم لطفی کردند و تنها از مسوولین ترک تشکر کردند و از زحمت یکساله سفارت چیزی اشاره نکردند هرچند شان والای این مرد موسیقی یاران بر کسی پوشیده نیست و نخواهد بود اما جا داشت که....

تقدیر استاندار قونیه از استاد ناظری

نمایی از محل کنسرت شهرام ناظری و توریستهای لیتوانی که روی زمین به این مهربونی نشسته بودند

من در زیارت مقبره مولانا احساسم و مشاهداتم را براتون میگم :

مقبره مولانا شامل سه بخش است : موزه / نمایشگاه / مقبره

مقبره شامل قبر پدر مولانا خودش و پسرش و اقطاب زن و مرد از دراویش است.سقفی بلند دارد و کلی اسامی الله محمد ابوبکر عمر عثمان و علی و هر ۱۲ امام شیعیان بر بالای آن نقش بسته است.چیزی شبیه بالای مسجد النبی.کلی تابلو نوشته فارسی از اشعار مولوی و آیات قرآن و احادیث در آطراف و دیوارها نصب است.داخل حرم صدای زیبای نی پخش میشود و سکوت جالبی حاکم است بسیاری از بازدیدکنندگان توریستند و خیلیها نیز در گوشه ای با حالت تمرکز و مدیتیشن به مراقبه مشغولند. نوای سحرآمیز نی نیز بسیار به تلطیف روحیه در داخل مقبره کمک میکند

قبر مولانا و کلاه نمادین دراویش بر روی مقبره

زنان دعاخوان در کنار قبر دراویش بانو

بقیه عکسها را میگذارم برا دفعه بعد

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:58 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آره عزیزم ...راسته!

شنبه، 18 آذر 1385

 پریناز ۲۶ سالش بود...بچه بالا شهر هم نبود ، اینو نوشتم که بیشتر بیای تو فضای این اتفاق.شوهر خوش سرزبونش ۳۵ ساله بود...زندگی را یکی دوسالی بود که آغاز کرده بودند.درگیریها از شیطنتهای گهگاهی شوهر شروع شد.

برادر شوهرش هر از گاهی براشون فیلم می آورد. ایندفعه که فیلم را اورد گذاشت تو سی دی رام رایانه که ناگهان خشکش زد. شوهرش با برادر شوهرش و یک زن اون کاره یک فیلم پورنوگرافی کامل با یکدیگر بازی کرده بودند. بالافاصله سی دی را رایت کرد ...برادر شوهره چند دقیقه بعد اومد بالا و سراسیمه گفت که فیلم را اشتباه آورده است .

****************************************************

بدون اینکه بتونه علت اصلی درخواست طلاق را بگه رفت دادگاه.قاضی تحویلش نگرفت آخر مجبور شد که بگه قضیه چیه...شوهر من از زنای خود با افتخار فیلم میگیرد!

وقتی برخورد قاضی را بهم گفت ، تمام روحم جیغ کشید!

قاضی: چرا تو زندگی شوهرت اینقدر تجسس میکنی؟؟؟

پیش کلی وکیل رفته بود...یکی در میون به خودش پیشنهاد داده بودن! ( از وکلای و قضات زحمتکش  به ویژه پدر خودم عذرخواهی میکنم ولی متاسفانه این ماجرا واقعیست ) حتی از دفترخونه  که واسه طلاق رفته بودند هنوز بهش تماس میگیرند و خیلی راحت بهش پیشنهاد میدن.

بالاخره طلاق صادر شد ! مهریه به شکل ماهی یک سکه شد...تریپ جون کندن!

*************************************************

داشت از فرط غصه دق میکرد. شوهر سابقش مدام تهدیدش میکرد که اگه فیلم دست کسی بیفته کشته خواهی شد. مزاحمتهای مختلف...طرف دنبال عشق و حالش بود و هز ارگاهی واسه تفریح هم که شده حال پریناز را میگرفت .

****************************************************

بعد از یه ماه که از طلاق گذشته بود بهش پیشنهاد دادم بره مسافرت.همه پولهاش را جمع کرد و با کل امید و آرزو  که چند روزی فضا عوض کنه واسه دوبی را دیدن ،رزرو و...

ممنوع الخروج!

چرا؟ باید ۴ ماه عده ایشون تموم بشه تا بتونن از کشور خارج بشن!

هنوز صدای گریه تلخش تو گوشم طنین دارد پای تلفن...

دردم اومده...خیلی هم زیاد زیرا بی عدالتی یعنی کرامت یک انسان را در حد یک موجود جنسی تنزل دادن....امثال پریناز که حامی خاصی ندارند و باید مردانه مراقب انگهای اجتماعی باشن زیادند. فقط میخوام بگم چه بسا نتونیم کار خاصی الان براتون بکنیم اما با سکوتمون شریک لجن شوهر سابقت و قاضی عجیبت نمیشیم.

الیس الصبح بقریب؟

شما چی میگین؟ راستی پریناز از خوانندگان سایته. 

فکر میکنم بحث ها  در کامنت دونی به یه جاهایی رسیده...پس به درخواست پریناز احترام میذارم و خوانندگان عزیز را منتظر بحثهای آتی میگذارم .فعلا کامنتهاتون را بهم mail بزنید تا بعد.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:07 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (30) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بالاخره فرزانه حرف زد ( اسرار پشت پرده زندگی یک مرد لعنتی)

يکشنبه، 12 آذر 1385

الان نامه اش رسید. همه کامنتهای پست قبلی را خونده بود...اگه مطلب قبلی را نخوندی اول برو یه سری بزن بعدش نظرات بچه ها را هم بخون ...( اینجا )

جالب بود برام که کل مطالب را خونده بود...نمیشه همه نامه را بذارم اما برای عبرت خوبه...یعنی عالیه چون پشتش دردهای یک انسان است...یک طبیب زن....مومن و محجب... مترجم دو کتاب درباره  زندگی بهتر ،پذیرش و ویزای امریکا دستشه اما به خاطر کینه های  یک خانواده باید در این دادگاهها ویلون باشد...این نامه حتما خوندن دارد :

**********************************************************

بخشهایی از نامه فرزانه برای خوانندگان سایت

...کل زندگی ما ۷ ماه طول کشید...من را عقد کرد و تمام این اتفاقات در دوران عقد رخ داد . از خارج اومده بود و با برادر ۵۰ ساله مجرد و خواهر ۳۶ ساله مجرد و مادر ۷۰ ساله اش زندگی میکرد...قرار بود بعد از عقد بره خونه مستقل تهیه کنه (که هرگز نکرد)

منی که در خانه خودم حتی فرصت ظرف شستن نداشتم موظف بودم همه ظروف خاندان را بشورم درحالیکه کل خانواده مینشستن و فیلم مبتذل میدیدن و مراسم شراب خوران داشتند ( فرزانه نمازخون است و قبل از ازدواج روحش هم از رفتارهای غیر اخلاقی شوهرش بی خبر بوده)

دست آخر هم اژانس نمیگرفتن برم خونمون(خانه پدریم) بلکه باید تنها میرفتم تو یه اتاق کز کنم تا خوابم بره

شوهرم هم میرفت اتاق برادرش میخوابید!

 

بدترین شکنجه روحی را مادرش میکرد. اولا به تفسیر ایشون چون پسرشون مرده میتونه با هر زنی معاشرت کنه و زن باید همسری کنه نه فضولی ( شوهرم همیشه از روابط خصوصیش با زنهای المانی و رومانیایی با شوق و ذوق تعریف میکرد)

مادرش به من سرکوفت میزد که چاقی ( فرزانه به زور به نظر من ۴۵ کیلو بشه!)

 خواهر ۳۶ ساله اقا هر روز بزک کرده تو ماشینش مینشست و میرفت تو ایران زمین چرخ میزد و ته نجابت خطاب میشد اما من ابرو که بر میداشتم بدکاره بودم!!!

تمام حقوق طرح من را ازم میگرفت و یه بار که چند ماهی بهم حقوق نداده بودند زد تو گوشم که چرا پولت را قایم میکنی؟ و بزور میخواست ازم چک سفید بگیره برای اثبات علاقه ام به او

...از نظر اونا من سرشار از بدیها بودم در حالیکه اوائل فرشته زندگیش بودم...شعر میسرود برام...زانو میزد جلوم اما اینقدر بی توجه بود که من تنها یک زن اسیر بودم حتی زناشویی را ازم دریغ میکرد تا تحقیر شوم و از چهره و بدنم متنفر بشم و در عوض شرح دل اراییهای اقا را با سایر زنان گوش کنم!

...اینقدر پارانوئید(شکاک) بود که یه بار اومد بهم گفت که خواب دیده با مردی به نام بهمن رابطه دارم و کتکم زد ( دکتر مملکت به خاطر یه خواب کتک بخوره...خیلیه)

حتی اجازه نداشتم با پسرعموم که زن و بچه داشت و طبیب بود حرف بزنم!

...حتی یک کادو محض نمونه واسه من نگرفتن...نه خودش نه خانوادش

من قبلا شیک پوش بودم اما اینها همه هویتهایم را ازم گرفتند...تو گوشم فرو کرده بودند که زن خوب که از این لباسها...نمیپوشه...حتی لاک زدن زیر جوراب را نشانه فاحشگی یک زن میدانستند

معتقد بود اکثر زنان فامیلش عاشقش بودن اما دنبال زن نجیب میگشته که منو گرفته...میگفت حتی زنای چادری فامیلش سالم نیستند!

مادرش درباره بدترین مسائل با چنان لذتی حرف میزد که آدم چندشش میشد.اما خودش معتقد بود که از سادات طباطبایی هست و حرفش حجیت داره.خودش بی حجاب شده بود اما یه روز که برادرم ازم عکس میگرفت گفت بدون اجازه من حق نداشتی( صد رحمت به مادر آناستازیا در سیندرلا)

درباره نظرات بچه ها در پست مربوط به خودم باید بگم که قضاوت سخته....نچشیدن...نمیدونن خیلیها که چقدر خسته ام...چقدر گریسته ام و میگریم...اشکالی نداره ،

فقط ساده نگیرند دردهای زندگیم را

******************

فرصت کامنت این نوشته اتمام یافته است

داستان پریناز را دنبال کنید

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:32 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (44) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v لعنت به تو که اسمت را مرد گذاشتی

دوشنبه، 6 آذر 1385

اگه میرید پابوس حضرت رضا بهشون بگید اینقده دعای من کافی نیست برای نجاتم؟
**********************************
این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم...دیگه ازش خبر ندارم.پزشک بود و بسیار مومن از اوناییکه نمیخوان بقیه را شستشوی اعتقادی بدهند...از اوناییکه با دیدن یه مریض اونجوری ،احساس خود بقیه را ارشاد کنیش  گل نمیکرد
اصلا راحتت کنم...از اون بچه هایی بود که یه ترم میومد سر کلاس یا بیمارستان اما اساسا دیده نمیشد.نه حرف زیادی داشت واسه زدن نه بر و روی داشت که شاه پسرهای ترم دوره اش کنن نه قرتی بازی ما ها را بلد بود که مخ استادا را بزنیم...به همین سادگی یه دختر معمولی اما دلنشین بود
وسطهای طرح خدمت در مناطق محرومش بود که مقاله اش را یک خانم دکتر ایرانی در اوهایو ایالات متحده پسندید و براش دعوتنامه فرستاد و ویزای عالی بهش دادند
تو این هیر و ویر یه آقا پسر فرنگ رفته ای تشریف آوردند و بنای بر  علاقه و روشنفکری و لزوم آزادی زنان و...گذاشتن.خانواده ساده فرزانه هم گفتند دختر تا به گناه نیفتادی برو خونه بخت!
-آخه بابا من دارم یرم واسه ادامه درسم به آمریکه
- آمریکا به چه دردت میخوره...دختر هر چی هم بشه بایدشوهر کنه
*****************************************************
ازدواج...کم کم پرده ها بالا میرود.داماد شکاک است...نه از اون شکهای گهگاهی پسرها....کاملا پارانویید در حد هذیان...معلوم شد که در دوران تحصیلشون در فرنگ زیر داروهای شدید ضد توهم هم بوده
پرده ها بالاتر میرود: مادر و برادر داماد هم مساله دارند.بدترین تهمتهای ناموسی به فرزانه توسط کل خانواده داماد / تمسخر نماز خوندن او... شراب سر میز شام این دختر مومن آوردن / برداشتن و گم گور کردن تمامی مدارک تحصیلی و کارتهای معرفی پزشکی و پاسپورت وهمه دار و ندار دختر بدبخت
بعد از 9 ماه دختر با سرافکندگی به خانواده اش کمی اطلاعات میدهد به امید حمایت در برابر این دیوصفتان
دادگاه خانواده...شکنجه گاه روح یه زن...مرد نمی آید ...کشتن زمان...فرصت امتحان تخصص ایران میگذرد...مهلت ویزای آمریکا سر آمد...مرد نمی آید...دادگاه بارها و بارها خانم دکتر را فرامیخواند...مرد نمی آید...فرزانه دو سال در این بی دادگاه به صرف نیامدن مرد- که دنبال عشق و حالش بود - بیرحمانه خرد میشود...کسی صدای زنی بی پناه را نشنید...امشب فرشته ای می گرید و قاضی و منشی دادگاه تلویزیون میبینند و مرد باز  به مادرش میگوید: هنوز وقتش نشده بروم دادگاه...بذار بپوسه دختره فاحشه
*******************************************
سلام من را به امام رضا برسان...آخرین حرفش بود
*************************************************
    • لازم به هیچ توضیح مشخره ای نیست که این داستان واقعیست تنها اسمی عوض شده است
    • همچنین لازم به توضیح نیست که حالم از  بعضی دادگاههای کشورم بهم میخورد و اصلا هم حوصله التماس به یک قاضی بیسواد را ندارم که به  خاطر نوشتن این داستان بخواد من را ببرد زیر اخیه...پس کمی فکر کنید...لازم نیست برای فهم چیزی خودتان آنرا بیازمایید
    • اگه داستانی از این دست شنیده اید یا دیده اید برای بنده بنویسید که احتمالا بتونم به گوش خیلیها برسونم...حداقل کاری که میشه کرد اینه که آبروی این آدمهای بی هویت را ببریم حالا چه زن چه مرد.
    • لعنت به کروموزومهای  کسیکه اینجا به جای یک کامنت معنا دار بخواد آشغال بریزد  
  • ********************************************************************

کامنتهای آموزنده ای برای این متن نوشته شده است .بعضی ها هم نامه زده اند که مناسب خوندن بقیه هست البته با اجازه نویسندگانش که من شخصا میشناسمشون

سلام آقای دکتر
گاهی چقدر حس خفگی زياد می شه . برای بودنمان، برای تمام حس با ارزشی که آدم می تونه بعنوان يک خانم  ، يک مثلا بانو ، تبلور يافته آنيما  و خيلی حرفهای قشنگ ديگه  داشته باشه و در عين ناباوری ساده ترين حق شهروندی هم ازش گرفته می شه . به همين راحتی و به همين گزندگی . بايد فقط يک خانم بود تا نهايت از بين رفتن اين ارزشها را در جامعه مدعی اسلام ، کاملا با تار و پود حس کرد . لازم نيست بگم حکايت فرزانه ها چه آتشی به دل ما می زنند ، اونم به اسم قانون اسلام . حکايت دادگاهها که بماند ، متاسفانه همه يک جورايی با اين مسايل آشنا هستن. چند روز پيش کامنت جالبی در يک سايت خبری ديدم که نوشته بود: " در مغرب زمين مسلمان ديدم اما از اسلام خبری نبود ، در اينجا اسلام هست اما مسلمانی نديدم"  کاش اقلا دست از ادعاهامون برمی داشتيم.
بنا بر موقعيت کاری مدت چند ماه مجبور شدم حضور يک آدم پارانوييد را به عنوان همکار داروساز تحمل کنم ، فقط خدا ميدونه که چقدر طاقت فرسا بود . و  چی از اين بدتر که آقای  مدير ارشد می فرمودن که  اصلا  ايشون مشکلی ندارن معلوم نيست چگارش کردين . ديوانه کننده بود ، آدمی که به حد پريشان گويی رسيده بود و راستش ديگه اصلا احساس تامين جانی هم در آزمايشگاه محل کار نداشتيم ، ولی چون ما خانم بوديم  حق با ما نبود .عاقبت اون بيمار تظاهرات بالينيش را جلوی مدير عامل شرکت و آقايان ديگه نشون داد تا اونها قبول کردن .  فکر ميکنم يک آدم مثل فرزانه با يک بهره هوشی بالا مجبور شده مدتی با چنين بيماری زير يک سقف زندگی کنه ، فقط خدا به فريادش برسه .   نميدونم اين آقايان قاضی ، مدير ، يا هر کس ديگه بعدا ميخوان چه جوری جواب پس بدن ؟
شايد يک لعنت به تنهايی برای خيليها کم باشه. جامعه ما به يک زلزله فرهنگی نياز داره....
برای فرزانه ها اقلا دعا کنيم به عمق زخمی که روح هممون برداشته
 
 
فرصت کامنت برای این پست به اتمام رسیده است.در پستهای بعدی میتونید نامه خود دکتر فرزانه را دنبال کنید.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:27 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (43) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v استمداد +چند خبر شیرین تازه

پنجشنبه، 2 آذر 1385

میدونم خیلیها با خیلی تفاوتهای فکری تشریف میارن اینجا و مطلب میخونن.لذا گفتم شاید بتونن کمکم کنند :مدتهاست دنبال یک کارتون میگردم که فکر کنم خیلیها دیده باشندش. علت این جستجو دو چیز است یکی علاقه شخصی زیادی که به این کارتون داشتم دیگری اینکه در کارگاه آموزشی خلاقیت میخوام ازش استفاده کنم.

مشکل اینجاست که اسم کارتون را درست نمیدانم.یکی از دانشجویانم در دانشکده هنرهای زیبا یه اسمی فرانسوی بهم گفت  اما در اینترنت پیداش نکردم!

le line

کارتونه خیلی ساده بود و کانال دو پخشش میکرد  : یه خط راست افقی بود که یه آدمکی روش راه میرفت و به اتفاقات ساده ای در مسیر برخورد میکرد و صدای خیلی باحالی داشت و جیغ گاهی میکشید...گاهی با خودش حرف میزد و خود انیمیتور بعضی وقتها انگشتش را وارد کادر میکرد و مثلا ادبش میکرد. کسی میتونه اطلاعاتی درباره این انیمیشن بهم بده؟

یه مژدگانی ویژه هم به کسی تعلق میگیره که خود کارتون را برام پیدا کنه!

خبرهای جدید : تا الان که دارم مینویسم این تکمله رو ، فرشته سهرابی   و سمانه عبدی و مجتبی جراحی از فرانسه  ، کلی اطلاعات خوب بهمون داده اند و حتی قولهای خوب و امیدوارکننده ای هم بهمون داده اند درباره خود فیلم و...ببینیم چقدر حرفشون حرفه!

اسم صحیح کارتون که ایتالیایی هم هست عبارت است از : la linea  حدود ۱۰۰ قسمت داره و کار استاد بزرگ انیمیشن  Osvaldo Cavandoli است .

نمونه صدا را اینجا گوش کنید. کلی از آهنگها و صداهاش هم در این سایت موجود است.

صدای استثناییه این شخصیت را کارلو بونومی در آورده است.

*********************************************************

در ضمن  واسه بچه های کلاسهای تابستون یه خبر بدهم که دیروز طلسم چندساله شکست و سعید نازنینی با آوردن فیلم استثنایی let`s make love از مرلین مونرو  و همفری بوگارت حسابی ما را surprise کرد .ما هم سر کلای مردشناسی جبران خواهیم کرد !

**********************************************************

خبر خوب بعدی این که طلسم دوم داره میشکنه و گوش شیطون کر ، سی دی های موسیقی دعای دسته جمعی کلاسها و ماه رمضان بالاخره کپی شد! این ۶۰ موزسک استثنایی هم بزودی در اختیار همگان قرار خواهد گرفت...

*********************************************************

در وبلاگ مهدی فرشچیان مطلب جالبی خوندم :

333 magnify
یکی از فامیلامون ، یه کاسکو داره که یه چند کلمه ای حرف میزنه. چند وقت پیش که رفته بودیم خونشون ، رفته بودم این کاسکو رو ببینم که چه جوری حرف می زنه. هرچی صبر کردیم هیچی نمی گفت. بعد فامیلمون گفت بهش کار نداشته باشیم و با هم حرف بزنیم و به اون بی محلی کنیم تا حسودیش بشه و حرف بزنه
داشتم فکر میکردم یه آدمایی تو جامعه هستن که دقیقا همین طورن، یعنی اگه زیاد بهشون محل بذاری خودشونو لوس می کننو گند میزنن به هیکلت
منظور اینکه باید یه یه سری آدما محل نذاری تا کارشونو درست انجام بدن

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:40 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (5) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یاهو 360 چی میگه؟ یه سری بزنید

سه شنبه، 30 آبان 1385

من در april 2005 وقتی اورکات فیلتر شد وارد یاهو ۳۶۰ شدم...این روزها از بس بچه ها در این بخش فعال شده اند تصمیم گرفتم  که گاهی حرفهای شخصیم را  در اونجا بنویسم...البته به لطف یکی از دوستان به زودی کل سایتم تغییر میکند و بلاگ شخصی نیز خواهم داشت اما تا اون موقع ، هر از گاهی تو ۳۶۰ مطلب میذارم

جای تردید نیست که یاهو در رقابت با گوگل دست به این کار زیبا زد...فضای ۳۶۰ بسیار جالبه...خدائیش اینقدر استعداد نوشتاری و خلاقیت اونجا ریخته که از نوشتن خودم شرمنده شدم...چقدر بچه ها مطالب درونیشون را زیبا با عکس و فونت و...می آمیزند و به بقیه هدیه میدهند

بلاگ مدتهاست که در دنیا رسانه شده است.در جنگ خلیج اخیر عراق (مارس ۲۰۰۳) تحقیقات نشان داد که وبلاگهای سربازان آمریکایی برای مردم منبع مطمئنتری از ABC/ CNN  شده است و این اولین جرقه های جدی رقابت بلاگ با سایر رسانه های غول دنیا بود.

بلاگ مثل هر فناوری دیگر دارای فرهنگ خاص خودش است . مثل  کامنت گذاری...سر زدن به هم... message send،با خبر بودن از هم...

من بیچاره که باید ملاحظاتی نیز اضافه کنم مثلا خیلی از کامنتهای بچه ها را نمیرسم جواب بدهم ( باور کنید نمیرسم نه اینکه شعورش را نداشته باشم) از طرفی به خاطر بعضی ملاحظات کاری و دفع کید زیرآب زنان که چشم ندارند رابطه بچه ها با بنده را ببینند باید بعضی ها را که خیلی ماساچوستی در ۳۶۰ ظاهر شده اند  add نکنم که  همینجا بگم که نا چاریه یه وقت حمل بر بی ادبی نشود...بعضی ها فی قلوبهم زیغ هستند ،جون به جونشون کنی دنیا را از ورای چند نانوگرم هورمون تستسترون و استروژن میبینند.به هر حال اصل نوشته های من اینجاست و بعضی چیزها را نیز اونجا میذاریم...دو تنبونه  شدیم به خدا!!!!

به هر حال مخلص همه دوستان هم هستیم. add هم میکنیم بدون گزینش فکری فقط گزینش میکنیم در حد پوشش که برامون شر نشه...زن و بچه و نوه شاکی میشن...از دانشگاه میندازنمون بیرون...

یه سر به من بزنید..نرم و آهسته

بلاگ من در ۳۶۰ اینجاست

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:05 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v همینطوری...

جمعه، 7 مهر 1385

اصلا لازم نیست باهام بحث کنی...همینطوری هم معلومه که دلت گرفته...

نه دلیل بیار نه طفره برو نه سفسطه کن نه فلسفه بباف!

عین ذغال کرسی داره دلت تیره  میشه... گمون نکنم دیگه  اصلا دلی برات نمونده...

یادش بخیر شادمانیهای بی سبب...یادش به خیر دلخوشیهای  همین پارسال...نه جای دور میرم نه میخوام نبش قبر کنم ، تو مدتهاست که بریدی...مردی ولی نمیخوای قبول کنی

میگی نمردی ؟ بذار بهت بگم چرا مردی :مردن  یعنی همین دیگه..یعنی  از روی عادت روزه میگیری ( نخواستم حالت را بگیرم بگم فقط  گشنگی میکشی و تشنگی )

نه  با ربنای شجریان دلت میلرزه نه با اذون موذن زاده ! دعای افتتاح و ابوحمزه هم که قربونت....زر اومدی قرمه سبزی!

اصلا برات فرقی میکنه رمضون یا نوامبر؟ عزیزم! دل طویله نبود که هر کس و ناکسی را راه دادی بیاد توش چرا کنه!

 قشنگم! روح آفتابه نبود که باهاش تطهیر لجن دیگری را کنی و از خودت غافل بشی

آخه میگه ۱۰۰ بار به گوش صاب مرده ات نخونده بود که : من اعرض عن ذکری فله معیشتا ضنکا هر کی از یاد من روی بگرداند ُ روزیش حقیر است و تلخ

میخوای بازم لج بازی در آری؟ آروم باش... اگه سوات داری برو گوشه دلت رو چاردیواری اون ته ، رو دیوار را بخون که یه بار  نوشتی :

من میدانم که در چشمه نهنگ به دنیا نمی آید

دلم تنگ اقیانوس است

******************************

سخنی بود درونی ، نه کنایه ای داشت نه پیام واسه کسی نه هیچ منطقی پشتش بود شعر سیدعلی صالحی آتشی داره که گاهی اوقات روحم را میگیره.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 07:30 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (11) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و سلام بر پاییز، سلام بر دانشجویان قدیم و جدید

شنبه، 1 مهر 1385

 

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما              غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

من دوباره برگشتم دانشگاه ،

دربهار و تابستان گذشته دوستان زیادی به جمع ما پیوستند

در کلاسهای

  1. روابط عاطفی ،
  2. استرنبرگ،
  3. توانگری ،
  4. رازهای زنانگی ، ۳
  5.  حلقه مطالعاتی سایه ها / اعتماد به نفس / اسپنسر جانسون
  6. بهداشت جنسی و مهارتهای ارتباطی در طرح یک شروع خوب / فرهنگسرای خانواده

با بسیاری از کسانی که روبرو شدیم که با عطششان به آگاهی انگیزه تحقیق و تتبع را برایم فراهم آوردند.

در یک ترمی که از تدریس دانشگاهی دور بودم ، خیلیها که دوستی و عشقشان باعث امیدم میشد ، از نبودنم شاکی بودند . بودند کسانی هم که به طعنه حرفهایی زدند.زمستان این وادی گذشت و روسیاهی بر ذغال ماند.اینقدر دانشجویانم به من عشق بی دریغ میدهند که تلخی کژی کینه ورزان تحمل میشود. حقیرانی که  عرصه دانش را آوردگاه انحراف قلوبشان کرده اند که فی قلوبهم زیغ. به هر حال مصلحت سنجی بزرگتران تدریس در مرکز بهداشت بر این بود که بنده از گزند حاسدان دور بمانم.

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

الغرض ، ما رسما درس را چهارشنبه  ۱۲ مهر آغاز میکنیم و طبق قانون همیشگی ،

  1. غیبت بیش از یک جلسه مساوی حذف است و
  2.  حضورغیاب هر جلسه و
  3. پرسش کلاسی از متن کتاب نیز برقرار است.
  4. در ضمن درس بنده حذف دارد اما به  اداره آموزش اعلام کرده ام که اضافه ندارد.

این ترم بنا دارم بنا به نظر سنجیهای ترم گذشته مباحث کاربردی تری را درباره مهارتهای جنسی و بهداشت جنسی تدریس کنم . خیلی حس خوبی دارم... به ویژه برای جلسه اول درسم چند نکته میخواهم بگویم درباره آداب دانشجویی.

یه خبر خوب هم برای بچه های فنی دارم که  دیماه اعلام میکنم !

فرصت کامنت این بحث به اتمام رسیده است.مطالب را ارسال کنید.

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:44 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (5) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v نماینده امام زمان یا مستر ویلیام ، این ماجرا واقعا در تبریز رخ داده است.

جمعه، 17 شهريور 1385

 تا حالا به یک هیات عزاداری آذری رفته اید؟عشق ترکها  و آذریها را به امام زمان ندیده اید؟ واقعا لذت میبرید از اینهمه احساس.این نکته از دید کسانی که سالها این ملت را استثمار کرده اند هم  پنهان نمانده است.

کتاب بسیار زیبایی چند سال پیش خوندم که درباره اتفاقات مشروطه بود در تبریز.همینجا بگم که من اساسا تاریخ بخون نبودم اما این کتاب چنان توجه من را به بحث تاریخ ۳۰۰ ساله اخیر ایران جلب کرد که بعدش با دوست عزیزم مهرداد افسری رفتیم کل آذربایجان را گشتیم و عکاسی کردیم ! اخیرا هم آقای مهدوی خلاصه تاریخ ایران از دوران مادها را تا الان برام فرستاده که بسیار فایل زیبایی است به شکل PDF در سی صفحه که بتونم تاریخ ایران را الگوریتمیک بخونم.

 

تبریز نماد مبارزات دوران مشروطه است و در این کتاب به نیکی مشهود است که دستجات متفاوت مردم از مذهبی گرفته تا بلشویک و ارمنی و ملی و...همه و همه برای آزادی و عدالت و نابودی استبداد در این خاک پرگهر چه عشقی را نثار کرده اند.

فصلی از کتاب ماجرای بسیار تکان دهنده ای را نقل میکند که چگونه مردم تبریز برای فردی که خود را نماینده امام زمان میدانست جان نثاری میکردند و همه برای ظهور خود را آماده کرده بودند و دست آخر کاشف به عمل می آید که نماینده امام زمان این دفعه دیپلمات کارکشته انگلیسها از اب در می آید.

صفحات این کتاب را اسکن کردم که در دو پست میگذارم در سایت.

امید دارم که لیاقت شیعگی مردی بزرگ چون مهدی را بیابیم و با امیدی خردمندانه و نه معصومیتی احمقانه به ظهور عظیمش کمک کنیم.

حالا با تصویر کتاب توجه کنید . کتاب در جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است و چندین ترجمه از آن در بازار نشر موجود است.اگر مطلب این پست برای اندیشیدن شما کمک کرده است لینک بحث را به دوستان اهل فکرتان بدهید ، فراموش نکنیم که شوری که پشتش  یک شعور نباشد ، میتواند انحراف باشد.

*********************************************************

یک لحظه چشمانتان را ببندید و از ۱۰۰ سال قبل بیایید به ۱۳۸۵ و ببینید که الانم مردم خیلی فرقی نکرده اند

همین الان هم در هیاتهای ما بسیاری از مومنین در این فکرند که حضرتش بیاید و جبران تمام تنبلیها و عقب ماندگیها و بی غیرتیهای  ما ملت خوابزده  را کند که قرنهاست مرتکب میشویم.این نحوه نگریستن به صالح ال محمد کودکانه ترین اندیشه برای اصلاح امت است.فراموش نکنیم که تا وقتی که من طبیب بیسواد بازی در بیارم و دانشجوی من درس نخواند و مدیر من عقل تدبیر سازمانی نداشته باشد و دولت من به جای تزیین اندیشه مردم به فکر تزیین در و دیوار سیمانی هر باشد، حضرتش تشریف نمی آورند.

 

شما ببیندید که از یک قرن قبل جمعیت هیئات مهم بوده و پلو حضرتی نه اینکه چه کسی خرج میدهد یا چه کسی اساسا عزاداری میکند.واقعا قصه عزاداری قزاقها تکان دهنده هست.

 

 

ادامه این بحث را در پست بعدی دنبال خواهیم کرد که چگونه از احساسات مردم سوءاستفاده میکردند

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:25 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (6) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v درگذشت یکی از دانشجویان فنی

شنبه، 28 مرداد 1385

هادی چیتگر برام خبر تلخی را داده که معین رحیم پور  از بچه های ۸۴ فنی دانشگاه تهران، به علت غرق شدگی در دریا از دنیا رفته و مراسمش در بابل برگزار خواهد شد.

دوستان و همکلاسیهایش تسلیت بنده را بپذیرند.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:24 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تسلیت به شهرام یاربیگی

سه شنبه، 24 مرداد 1385

 

0912۶613833

shahram613@yahoo.com

امروز با خبر شدیم که مادربزرگ شهرام یاربیگی از دانشجویان خوب من در دانشگاه تهران و از بچه های توانگری ، به رحمت الهی پیوسته اند.

مراسم بزرگداشت ایشون فردا ۴ شنبه در فردیس کرج برگزار میشود .

ساعت ۱۵ الی ۱۶:۳۰  فلکه ۴ فردیس مسجد جامع المهدی

دوستانی که امکان حضور در مراسم را ندارند میتوانند با e-mail و تلفن همراه ایشان مراتب همدردی خود را بروز دهند.

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 09:49 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v زن مشت خورده بر دهان ، قاضی دادگاه ، نیکی کریمی

پنجشنبه، 12 مرداد 1385

صدای نیکی کریمی در گوشم هست : ما درد فرهنگ داریم...فرهنگی که تمرین مدارا نکرده....

پدرم وکیل برجسته ای هستند.با تاسف برام از یک پرونده میگفتند امروز که  شوهری زنش را با مشت به نحوی زده که دماغ دختر بیچاره شکسته و بستری و...

در  پیگیری شکایتی که از این آقای مرد سال شده ، قاضی به دختر میگوید:

شاهدی هم داری که ایشون شما را زده؟؟؟!!!!!!!!!!!

آخه قاضی درس خونده باهوش! نصفه شبی کی تو خونه این دو نفر بوده که حالا بیاد شهادت بده که زنه لت و پار شده؟

دلم میسوزه...مرکز تحقیقات بیمارستان امام خمینی شاهکار کرده و در یک طرح تحقیقاتی با سلولهای شوان تونستن پیوند عصبی بدن که خبر امیدبخشی برای بچه های قطع نخاعی هست.اصلا یک ولوله ای بینشون افتاده....رفتم تو سایتشون تا برای یکی از دوستام درخواست کمک کنم. دیدم اخر صفحه نوشته اند که بیماران لبنانی را در اولویت گذاشته اند.باید قیافه  عمگین رفیقای نخاعیم را میدیدید تا بفهمید بعضی شعارهای تبلیغاتی آقایون چقدر میتونه حساسیت جانبازها را بر بیانگیزه....یا به عبارتی دردشون را تازه کنه.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:46 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (6) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بفرست برای کسی که دوستش داری ، شک نکن.

يکشنبه، 8 مرداد 1385

یک شعر خوب از محمدرضا فشاهی یک عکس شاهکار از احسان مشرف یک حال خوب در صبح یکشنبه و کلی خواننده گل...باعث شد که این تصویر را طراحی کنم. احتمالا حرفه ای نیست اما احساس پشتش حرفه ای ۱۰۰٪ است.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:33 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v this is israel,goodbye lebonan

جمعه، 30 تير 1385

این تصاویر بسیار دهشتناک را از لبنان گرفته اند.این اسرائیل است.عکسها را علی معین برامون فرستاده

http://fromisraeltolebanon.info/

حتما این  لینک را  برای همه بفرستید تا سکوت و سانسور مرگبار غرب  را بشکنیم

بخشی از نامه همکارایرانیم در آمریکا:

cheghadr talkh bood aksayee ke ferestade boodi,vaghean rooham be dard oomad

midooni man in dard ro sadchanan hes kardam vaghti mibinam ke mardome inja cheghadr tooye refah,shadi va amniat zendegi mikonanad va hatta nemitoonan tasavore in faje ra bokonan...

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:11 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v دو کلوم حرف عوضی

پنجشنبه، 29 تير 1385

قبل از هر چیز همین ابتدای کلام یکبار به این لینک نگاه کنید.

تصاویر گویاتر از این حرفها هستند که کی بخواهد بگوید اقا این اتفاقات در سراسر دنیا رخ میدهد...

برای شناخت اسرائیل بدترین اشتباه آنست که به سیمای جمهوری اسلامی مراجعه کنیم.تصاویر سیما چهره ای بسیار مذهبی و سراسر جنگ از این کشور بهتان میدهد که اصلا اینطور نیست!

یعنی این کشور اساسا سکولار هست و حتی هم جنس بازها در این کشور نهادهای قانونی دارند!علیرغم منعهای شدید شرعی دین یهود!

به جز بعضی مناطق مرزی با فلسطین و لبنان بقیه کشور آرام است و مردم به زندگی عادی خود مغولند.مثل ایران خودمون که اگر چالوس شلوغ بازی شود  در دل تهرانیها آب از آب تکان نمیخورد!!!!

بیشترین کنگره های علمی و مقالات علمی خاور میانه به دانشمندان اسرائیلی اختصاص دارد.

بیشترین صادرات تکنولوژیک غیرنظامی منطقه مال اسرائیل است با ۱۰۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۴

کشاورزی و طب در این کشور را اضافه کنید به فناوری هسته ای نظامی و غیر نظامی.

ما زمانی میتوانیم دشمنمان را به زانو در آریم که بشناسیمش.اسرائیل لقمه نیست که با تظاهرات روز قدس و چهارتا مرگ بر اسرائیل از بین برود!

باید خود را بسیار بیش ازالانمان غنی کنیم.کتاب راه نیرنگ/ ویکتور استروفسکی / انتشارات اطلاعات  را بخونید تا بفمید با چه جنی روبرو هستیم.

اسرائیل در حمله اخیر خود به لبنان توان نظامی آنها را تخمین زد(توان موشکی) تا اگر امریکا به ایران حمله کرد ُنگرانی حملات انتقام جویانه ایران  در مرزهای لبنان نباشد!

۲ میلیارد دلار خسارت+ نابودی توریسم  لبنان در بهترین فصل توریسم+ هزاران نفر شهید و مجروح.

تلویزیون ما تقریبا شده تلویزیون لبنان...تمام تیترهای اول درباره جنگ اسارئیل است.مردم بیچاره ما در تلویزیون تصاویر دلخراش مرگ و خون و...میینند و ببینید چه استرسی جامعه ما را فرا میگیرد.

فلسطینیها همانهایی هستند که برای صدام قائد الامم هورا میکشیدند و سنی هایشان هم خیلی با شیعیان مساله  دارند(متاسفانه)

اتفاقا من شخصا با فلسطینیها برخورد داشته ام...به جز قلیلی از اعضای حماس اکثرشان ایران را فرصتی برای حفظ خود میبینند. مردمشان یاد گرفته اند که گدایی کنند.از ۱۹۴۸ این ملت با کمک بقیه زندگی کرده...خیلی عجیب نیست که راههای گدایی را خوب بلد باشند.بسیار مردم تنبلی هستند و شما مقایسه کنید با حزب الله لبنان که بسیار تیز و زرنگ اند.حداقل لبنانیها  خودکفاتر  هستند هم به لحاظ اقتصادی هم به لحاظ فکری و تمرین دموکراسی.

تدبیر سید حسن نصرالله در لبنان باعث شده تا حزب الله برای مردم هم تا حد زیادی وزنه باشد هرچند در وقایع اخیر این وزنه بار سنگینی را به دوش لبنان گذاشته است.

باید از تاریخ معاصرمان درس بگیریم تا بعضی تجربیات را تکرار نکنیم.

سرمایه گذاری میلیاردی ما در بوسنی سال ۹۳-۹۵ چه فایده ای داد؟

سرمایه گذاری ما در افغانستان به مدت بیست سال چه سودی نصیبمان  کرد؟

در هر دو مثال با ورودآمریکا ما را انداخته اندبیرون!!!!

عراق هم همینطور...زرنگ باشم.منافع ملت محروم خودمان را بسنجیم.الان کجاها داریم هزینه میدهیم؟

  • گرانی اشیا
  • بنزین وارداتی از دوبی و هند
  • عدم اعطای پذیرش تحصیلی به دانشجویان ایرانی
  • توهین به مسافران ایرانی در فرودگاههای دنیا
  • تورم

لبنان مردمی دارد.کشورها برای دفاع از منافع خود در لبنان خیلی کارها میکنند اما جنگ نه!!! لطفا مراقب باشیم که دشمن بهانه پیدا نکند

با احترام / دکتر شیری

فرصت کامنت این مطلب تمام شد.لطفا نقطه نظراتتان را برای نگارنده ارسال بفرمایید.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:48 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v درسی که آن زن به من آموخت

دوشنبه، 26 تير 1385

 

روز مادر اتفاق جدیدی در زندگی کاری من رخ داد.برای اولین بار ، من تدریس open -class کردم .یعنی به ابتکار فرهنگسرای خانواده در منطقه ۸ تهران ، در  فضای باز پارک فدک ۱۰۰۰ صندلی چیده بودند و مردم هم اتفاقا نشسته بودند که به بحث                      زنانگی مدرن و آشتی با ایرانی بودن ما گوش دهند .

من چیزی حدود ۱ساعت و بیست دقیقه حرف زدم.اسلاید و...فراهم بود.راستش نگران بودم که آیا در این شرایط موفق خواهم بود یا نه!

جمعیت حاضر متشکل از بسیاری از زنان و مردان جوان و میانسال و پیر و کودک و...بود.اما به لطف الهی مردم خیلی همکاری کردند.

در انتهای برنامه زنی مسن شاید ۷۵ ساله آمد نزدیک میز استقرار م و با لهجه شیرین ارمنی بهم گفت :

دکتر جان! تمام این بلاهایی که تو حرفات زدی سر من اومده...من همه چیم را به پای پسرم ریختم و الان کارتن خوابم! به مردم میگی که کلفتی فرزندانشون را نکنن اما نمیدونن کجا را در نظر گرفتی...

مردم به خلاف تصور من از برنامه های سخنرانی علمی استقبال خوبی میکنند اما باید مثالهایی براشون زد که براشون دردهاشون را یادآوری کنه...دوران کلیشه ای صحبت کردن تمام شده...هنوز بعضی همکاران ما فکر میکنند سخنرانی یعنی یه مشت پاراگرافهای کتب تخصصی را سر هم کردن و تحویل خلق الله دادن...نه آقا! درد مردم را بگو خودشون میان سراغ کتاب و...

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 06:02 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (3) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v از هرچی گذشتی بگذر اما از آرامشت هرگز!

چهارشنبه، 21 تير 1385

اینها را کورش علیانی نوشته: اینم سایتش
 
اگر كسی از درخت زردآلو بپرسد كه «از وقتی كه هسته بودی تا الان كه درخت شده‌ای چی از همه بيش‌تر به‌ت سخت گذشت؟» می‌گويد «يكی آن زمستان اولی بود كه سرما شد و يخ‌بندان شد و يخ پوستم را تركاند، يكی هم آن سال كه باغ‌بان آمد و با نيش چاقويش پوستم را چاك داد و پيوند زد».
راست می‌گويد. به‌ش سخت گذشته. حواسش هم نيست كه اگر آن سرما و يخ‌بندان نبود و پوستش را نمی‌تركاند، توی باغ‌چه می‌پوسيد و اگر هم آن نيش چاقو نبود تا دنيا دنيا است بی‌بار می‌ماند.
******************************************************
 يك حرف برايت بزنم كه كيف كنی. هزار بار هم شنيده‌ای ولی كيف دارد. خدا معامله‌گر است. معامله‌گر زرنگی هم هست. می‌روی جلو كلاهش را برداری، سرت كلاه می‌گذارد. تازگی‌ها هم شنيده‌ام كه معامله می‌كند سه به يك. اما جنسی كه دارد اين‌قدر خوب است كه سه به يك هم می‌ارزد. آن سه تا كه می‌خواهد چی است؟ آن سه تا چی است؟
اوليش اين كه برگرد. برگرد خانه‌ات. برگرد به وطنت. برگرد پيش مادرت. برگرد همان‌جا كه بودی. همان‌جا كه آهو بودی و قشنگ بودی.
دوم اين كه دنبال آرامش باش. هميشه پی آرامش و امنيت باش. از هر چيزی می‌گذری بگذر، ولی از آرامش نگذر. از امنيت نگذر.
سومی هم اين كه كار كن. كار خوب هم بكن. كاری كن كه خوبی ازش دربيايد.
اين كارها را كه كردی، او هم همه‌ی كارهای بدت را جمع می‌كند، مثل اين معركه‌گيرها. چی می‌گويند به‌‌‌ش شامورتی. همه‌اش را می‌كند كار خوب. كار بد چی شد؟ خوب شد. خلاص
 
************************************************************
مومن برايت گفتم همان كسی است كه دنبال آرامش است. دنبال امن و امان است. آن وقت مومن يك شرايطی دارد. يك احوالی دارد. اين احوال اگر در كسی بود، خودش بود نه كه به زور، او مومن است. اما اگر به زور در كسی فراهم كردند يا كسی نداشت، خب او به امن و آرامش نزديك نشده هنوز.
از اين نشانه‌ها يكی هم اين است كه غمش توی دلش است. هر وقت ديدی دلت می‌خواهد شكايت كنی، غمت را به يكی بگويی بدان كه هنوز تا آرامش و امن فاصله داری. وقتی به آرامش نزديك شوی اصلا دلت نمی‌خواهد شكايت احوالت را به كسی كنی. يكيش هم اين است كه شاديش توی صورتش است. وقتی شاد است اصلا نه می‌خواهد قايم كند و نه اگر هم بخواهد می‌تواند.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:07 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v علی خاوندگار باز گرفتار شد.

سه شنبه، 13 تير 1385

 

متاسفانه پرونده لعنتی مهریه زن مرحوم علی خاوندگار ، برادر عزیزم ،مهندس پزشکی مملکت برای بار سوم منجر به بازداشت او شده است.والله خود اون مرحومه راضی به این همه ازار و اذیت نیست.

۸ سال قبل علی ازدواج کرد.همسرش افسردگی داشت و نویسنده ای بود که به کمک علی رشد خوبی داشت.میلیونها تومان هزینه درمان زنش شد.به هر حال این دختر خانم  علیرغم درمان به زندگی خودش خاتمه داد.حرفهای نگفتنی دی هم هست  که صحیح نیست گفته شود .الغرض ،طبق قانون مهریه وی به ارث میرسد به خانواده او.این خانواده در این ۳ سال دمار از روزگار علی در آورده اند.تمام اهل فن و قانون و وکالت میدانند که در چنین پرونده ای حکم زندان بسیار سنگین است.اما این برای بار سوم است که این دوست عزیز من به زندان میرود.کسی هست کمکی  یا راهنمایی بتواند کند؟

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:39 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (1) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v پدر مجتبی پیر علی ، فردا عمل جراحی قلب باز دارد. دعا

همه میدانند که مجتبی از عزیزترین دوستان من است که در عید غدیر قبل افتخار اخوت با او را پیدا کرده ام .بارها کلاسها و مسافرتها و...صداقت و آقایی و شخصیت او را برای همه بچه های توانگری آشکار کرده است.  حاج خانم مادرشون و خواهرشون ساره پیرعلی و برادراشون آقا مرتضی و مجید و دامادشون آقای گلستانی همه و همه از عزیزان قدیمی ما هستند .فردا پدر ایشان که بسیار مرد نازنینی هستندُ در بیمارستان ایرانشهر توسط دکتر مافی عمل قلب باز دارند.همه نگران هستیم و لذا از همه تقاضای دعا برای بهبود ایشان دارم.اگر هم کسی نظری داره برای مجتبی میتونه اینجا بگذاره .

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:27 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v جناب وزیر ارشاد محترم! جای کاریکاتوریست در زندان نیست

دوشنبه، 12 تير 1385

آقای محمدحسین نیرومند! آیا این شب ها راحت می خوابید؟ نامه ای از هادی حیدری، هادی تونز

آقای محمدحسین نیرومند
قائم مقام محترم وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و مدیر مسوول سابق مجله "کیهان کاریکاتور"
با سلام و آرزوی سلامتی؛
غرض از نگارش این نامه طرح برخی دغدغه هاست که چندین روز است ذهنم را به خود مشغول کرده اند.
سوالاتی از حضورتان داشتم.
آیا این شب ها راحت می خوابید؟
روزهایتان چگونه می گذرند؟ اوضاع فرهنگ و هنر بر وفق مراد است؟
آیا شب ها راحت خوابتان می برد در حالی که مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر چهلمین روز از زندان خود را در بند 209 زندان اوین می گذرانند؟!
چگونه روزگار می گذرانید در حالی که زنی تنها در فراق همسرش که فقط 5 ماه از عروسی شان گذشته انتظار بازگشت او را می کشد و در سویی دیگر مادری با تنها فرزندش در حسرت دیدن پدر شب ها را به صبح می رسانند؟
مگر شما هم کاریکاتوریست نیستید؟
مگر "مانا" همکارتان نبود زمانی که مدیرمسوولی مجله کیهان کاریکاتور را در موسسه فخیمه "کیهان" بر عهده داشتید؟
مگر شما مانا نیستانی راتا به حال نشناخته اید؟
دلمان خوش بود که همکاری از میان کاریکاتویست ها به قائم مقامی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی رسیده است که شاید درد همکارانش را حس می کند!
واحسرتا که 40 روز از زندانی شدن مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر گذشته و دمی از قائم مقام محترم وزیر ارشاد برنخاسته است!!
حتی یک کلام از شما نشنیدیم که در حمایت و حتی تقبیح آنان سخن گفته باشید؟
مگر شما مسوولیت مهمی ندارید در دولتی که داعیه اش مهرورزی به بندگان خدا و عدالت گستری است.
این عدالت است که دو بی گناه به جرمی که هیچ گاه عمدی نبوده، 40 روز را در انفرادی بگذرانند؟
آن ها بر اساس چه قانونی بدون محاکمه مجبور به تحمل روزهای سخت زندان شده اند؟ مگر آنان بندگان خدا نیستند؟ پس کجاست مهرورزی به بندگان خدا؟!!!
آقای نیرومند!
در کمال تاسف شنیده ام که وزیر محترم ارشاد که از دوستان دیرینه و صمیمی شما هستند و قطعا در این مورد اخیر مشورت های فراوانی با شما کرده اند نه تنها مانا نیستانی را بی گناه نمی دانند بلکه گفته اند که این آقا در روزنامه های زنجیره ای کار می کرده و به همین دلیل هم قدمی در جهت آزادی وی برنداشته اند!
جناب قائم مقام!
چگونه شب ها را به صبح می رسانید در حالی که مهرداد قاسم فر که بر اثر زخم های ناشی از حضور در جبهه های نبرد در جنگ 8 ساله ایران، کلیه هایش به سختی بیمارند و شب ها درد می کشد و التماس جرعه ای آب می کند؟ مگر شما داعیه ارزش مداری نداشتید؟ مگر افتخارتان حضور در جبهه های جنگ نبود؟ پس کجا رفت روحیه ایثارو فداکاری آن دوران؟
مهرداد هم مانند شما سال هایی از بهترین دوران زندگی اش را برای دفاع از دین و سرزمین خود در جبهه ها گذرانده است؟ آیا این است دستمزد یک جانباز جنگ؟


 

مانا نیستانی را که همه ما می شناسیم. در کدام اثر از او شکستن حریم اخلاق را شاهد بوده اید؟ مانا همان جوان محجوبی بود که خود شما بارها برای مجله تان از او کاریکاتور منتشر می کردید.
حالا چطور شد که به خاطر عملی سهوی باید این گونه تاوان پس دهد و او را عامل و مرتبط با بیگانگان بنامند؟؟!!!
آقای نیرومند!
چرا حرفی نمی زنید؟ چرا سخنی نمی گویید؟
چرا کشمکش های سیاسی جای اخلاق و وجدان های بیدار را گرفته اند؟
آقای محمدحسین نیرومند!
40 روز از بازداشت مانا نیستانی و مهرداد قاسم فر میگذرد و دو خانواده در انتظار بازگشت عزیزانشان هستند.
چشمان ما منتظر حرکتی از شما و دوستانتان برای آزادی آن هاست.
چشمان منتظر ما را مایوس نکنید!
امیدوارم فردا زودتر از امروز بیدار شوید.

با آرزوی توفیق
هادی حیدری

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:08 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v یادت گرامی باد معلم بزرگ!

يکشنبه، 28 خرداد 1385

کسی را تاکنون نیافته ام که به اندازه دکتر شریعتی در وجودم عشق به علی و حسین و سجاد را زنده کرده باشد

در تمام چهار باری که به مکه و مدینه بزرگ مشرف شده ام همیشه با کلمات او روح گرفته ام

خاطره ای براتون بگم :

توی راه مکه بودیم...محرم شده بودیم و همه توی این ۵-۶ ساعت راه در اندیشه آن مواجهه بزرگ با خانه خدا و دیار ابراهیم بودند.متاسفانه هیچ حال روحانی مناسبی نداشتم.لجم گرفته بود...در شبی که باید معنویتی سرشار در خودم احساس میکردم ، انگار نه انگار!!!! کم کم به التماس افتادم که خدایا ، امشب که بناست دورت بگردم ، امشب که بناست بی خیال شیطنتهام بشی، چرا در این قلب بی صاحاب مهر زدی؟؟؟ ناگهان یادم افتاد که کتاب میعاد با ابراهیم دکتر در ساکم هست.کتاب را باز کردم و ورق زدم...روحم به تلاطم افتاد...دلم برای خدا تنگ شد...احساس کردم یار داره آشتی میکنه...توی حرم ، موقع طواف به صاحب خونه عرض کردم که برای تمام معلمینم به ویژه علی شریعتی بزرگ ، عشق و برکت و نور هدیه دهد.

29 خرداد سالگرد عروج ملکوتی معلم شهید گرامی باد
جملاتی از دکتر با اجازه از سایت دکتر شریعتی ات پرشن بلاگ
ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. والسلام

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:59 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (2) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v تحمل شادی بقیه را داری؟ قابل توجه علاقه مندان بحث توانگری

جمعه، 26 خرداد 1385

فرشاد ۱۶ ساله احتمالا جوانترین شاگرد یا دوست نوجوان من است. پسری متعلق به خانواده ای کلیمی .پدر از ایران رفته ، بار عمده زندگی به دوش مادر است .

 بعد از عید  بود که رابطه ما بالا گرفت.او مشخصا  خودش ازم  خواست که مشاورش باشم. هردومون خیلی زود فهمیدیم که میتونیم با هم ادامه بدیم.زیرا رشد کردن و به آرزوها رسیدن مستلزم بعضی قرارهاست که ما با هم طی کرده بودیم:

  1. رشد هزینه دارد: وقت ، قید بعضی چیزها را زدن ، پول
  2. رشد تعهد و مسوولیت پذیری میخواهد .نمیتونی خودت را به نفهمی بزنی که بقیه بیان به تو سرویس بدهند. 
  3. رشد با گشادبازی و  انتظار معجزه داشتن منافات داره

فرشاد بزرگترین گرفتاریش چیزی بود که برای خیلی از مردم تفریح محسوب میشود: بیلیارد

جایی که توش وقت گذاشته بود و اشتیاق و برنده بودن را تجربه کرده بود .منتها روزی ۹ ساعت برای یک دانش آموز دبیرستانی امریست که نگاه همه شما ها و البته من رانیز به خود جلب کرد . خیلی صریح به فرشاد گفته شد که بیلیارد از تفریح به نیاز تبدیل شده است و این یعنی سم.

پروسه ترک اعتیاد بیلیارد یک ماهی طول کشید.فرشاد به هر سختی بود در برابر وقت گذاشتن در سالنهای بیلیارد و وسوسه عجیب بازی مقاومت کرد.بارها با تلفن و SMS و ....موضوع را کنترل کردیم دوتایی. یکبار البته این وسطها ازم اجازه گرفت و دمی به خمره زد اما نهایتا با نیم نگاهی به آینده خوبی که انتخاب کرده بود توانست اولین هزینه های رشد را پرداخت کند .

در بازه زمانی امتحاناتن فرشاد خان تنبل خودش را طوری سر درس نشوند که گرفتار واحدهای تابستانی و غضب مشاورش (!) نشود .

دیروز امتحانات تمام شد و من احتمالا اولین کسی بودم که از موفقیت فرشاد در این عرصه زندگیش مطلع شدم . اصلا مهم نیست الان برام که فرشاد با نمره ۱۲ و ۱۳ از سد امتحانات گذشت ، آنچه که مهمه اینه که فرشاد و امثال فرشاد در مسیری افتاده اند که مردان و زنان بزرگ گام گذاشته اند.

ساعتی قبل فرشاد از سالن بیلیارد بهم SMS داد که دعا کنم برنده بشه . منم البته حرفش را اطاعت کردم.برام ساعتی بعد نوشت که انگاری یادتون رفت دعا کنید!

جواب دوم من چیزیست که شاید بدرد خیلیهامون بخوره:

ما دعا میکنیم برای چی ؟ دعا چقدر در برنده شدن ما موثره؟ اگر اصلا دعا نکنیم چیزی از دست میدیم؟؟ پاسخ مفصل این سوالات را موکول میکنم به کلاس توانگری که عمق خیلی از فلسفه های زندگی را روشن میکند اما میتونم بگم که

  دعا جای استعداد و پشتکار را نخواهد گرفت.

جواب بعدی من را نیز بررسی کنید. ما احتمالا نیامدیم که  فقط برنده باشیم.ما اومدیم که شاد باشیم.باید یاد بگیریم که شادی لزوما با برنده بودن نیست که محقق میشود. گاهی اوقات برنده کردن دوستان به اونها حس شادمانی میدهد و توانگران کسانی هستند که  از شادمانی دیگران هم لذت میبرند و اسباب برندگی بقیه را فراهم میکنند.یکی از عزیزترین عزیزانم مثال عجیبی برام زد. پیانو هم کلید سفید داره هم کلید سیاه و موسیقی خوب تنها با کلید سفید نیست که نواخته میشود.دردهای زندگی ما مثل کلیدهای سیاهس هستند که با شادیهای زنگیمون به ترتیبی هارمونیک میشوند که نغمه ای دانشین نواخته شود.

نکته بسیار دقیق اینجاست که توانگران بلدند برنده شوند و در بسیاری از عرصه ها برنده میشوند اما نه به قیمت بازنده شدن بقیه.

توانگر بازی برنده -برنده میکند.

نمیدونم فرشاد امروز در بازیش برد یا باخت...مهم اینه که اگه زرنگ باشه ،اونطوری که من ازش انتظار دارم ،در جای بزرگتری برده است.

بقیه بحثهای توانگری را میذارم برای ۱۶ تیر جمعه برای حلقه مطالعاتی آزاد که شروع بحث توانگری نیز میباشد.آیا رزرو کرده اید؟

آقای فرزاد ۰۹۱۲۳۱۳۴۸۶۰ / آقای خردمند ۰۹۱۲۳۷۲۲۶۲۸/ آقای مهدوی ۰۹۱۲۱۹۶۲۶۰۴

نظراتتون را میخونم :

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 05:18 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چطوره علی دایی را تیرباران کنیم تا همگی آروم شیم؟( دیدگاه انتقادی به واکنشهای مردم بعد از فوتبال )

دوشنبه، 22 خرداد 1385

امروز از صبح تا حالا چند تا SMS با مضمونهایی انتقادی و بعضا فحاشی نون و آبدار به علی دایی داشتم.

اینکه علی دایی در بازی دیروز با مکزیک قابلیتهای یک مهاجم را نداشت ، قبول. اما چطور میشود که همه کاسه کوزه ها سر او خالی میشود؟

این سوالی بود که من از خودم پرسیدم و جوابش را چنین داده ام :

ملت من ، ُمردمی خاص هستند .ما مردمی هستیم که  برای رسیدن به توفیقات بزرگ دنبال قهرمان پروری هستیم  و همین روحیه را  نیز  در شکستهایمان داریم یعنی پیدا کردن خائن

مردم ما همیشه بین این دو سوال دست و پا میزنند :  قهرمان کیست ؟ خائن کیست؟

ریشه روانشناسی این نحوه رویارویی با اتفاقات دنیا در یک پدیده ایست به نام کمال گرایی

کمال گرا خودش قربانی این تربیت است که والدین کمالگرایش به او داده اند .پدر و مادری که همیشه از بچه میخواهندگکه گل سرسبد فامیل باشد یا بهترین شعرها را جلوی عمو و خاله بخواند یا....یعنی بچه میفهمد که  یا باید بهترین باشد یا رنج عادی بودن را بپذیرد

 والدین کمال گرا فرزندشان را به مدارسی میبرند که کمال گرایی در آن ترویج می یابد . نوع مدارس دنیا و به ویژه ایران به شدت بر اساس کمال گرایی بنا شده است. ترویج نمره ۲۰ و تقبیح نمره زیر ۱۷ فرهنگیست که به بچه ها احساس معمولی بودن و عادی بودن و دیده نشدن میدهد . این احساس با این بچه تا نوجوانی می آید و به بلوغ تزریق میشود و با کنکور به اوج میرسد لذا فرزندانی در محیطهای آموزشی ایران پرورش می یابند  دو دسته میشوند :

  1. عده ای قلیل که اکثرا ۲۰ و ۱۹ گرفته اند و رتبه های بالای کنکوری دارند : این افراد معمولا  با موفقیتهای درسی خود را تعریف میکنند (ّIDENTIFICATON)  خطر شدید هویت یابی با موفقیتهای درسی چند تاست که خلاصه آن عبارت است از :  افت شدید روحیه در اثر بالا و پایین شدن درسی در دانشگاه و تخریب شدید روحیه در زمانیکه این نخبه عزیز در می یابد که زندگی فقط درس و واحد و امتحان و ...نیست.یعنی زندگی واقعی باعث سرخوردگی شدید کمال گرایان موفق میشود زیرا همه جا نمیتوانند بیست بگیرند و لذا خودخوری میکنند و از تو له میشوند.از سویی در بسیاری از عرصه های زندگی اساسا بیستی وجود ندارد! مثلا بیست در روابط عشقی یعنی چی ؟ بماند که معمولا کمال گرایان به خاطر وسواسهای زیادشان و ترسشان از شکست ، وارد ارتباط نمیشوند و معمولا ارتباطهای محدود و سطحی دارند.لذا دکتر یا مهندسی را میبینیم  کلی دم و دستک و دفتر و...داره ولی سالها در عطش یک همسر یا پارتنر فوق العاده زیبا یا سکسی و با تحصیلات آن چنانی مانده و  اگر هم بفهمد که باید به ازدواجی معمولی تن دهد ، همیشه از درون احساس حقارت خواهد کرد.
  2. افراد معمولی : این دسته که اکثریت مردم و ما را تشکیل میدهد همانهایی هستند که متوسطین کلاسها بوده اند .یعنی همان ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ ها.اینها در مدرسه که به خاطر متوسط بودنشان دیده نمیشدند.طبیعتا از والدین هم اکثرا مقایسه و حقارت و افسوس و حیف نونی که به تو دادیم و...دریافت میکنند .این برخورد بیرونی با ان تربیت درونی شده باعث وجدان درد و احساس بی ارزشی و گناه شدیدی در فرد میشود که جلوی هر تحرک و پویایی را از این فرد میگیرد.شاید این فرد هرگز نفهمد که بیست قرارداد قرن ماست .

خلاصه آفات کمال گرایی :

  1. چون بیست گرفتن( کمال گرایی ) همیشه پاداش میگیرد ،  نه تنها خطرش احساس نمیشود بلکه تشویق و تکثیر هم میشود .
  2. در بسیاری از موارد زندگی کمال مطلقی وجود ندارد و لذا فرد کمال گرا در یک مسیر بی انتهای خسته کننده ای ، تلاشی تاسف بار میکند که هرگز رضایت درونی به بار نخواهد آورد.
  3. کمال گرایی به بی عملی خواهد انجامید.
  4. کمال گرایی از نگاه BINARY يآ صفر و یک یا سفید و سیاه استفاده میکند. ملت کمال گرا یا به شما نمره بیست میدهد یا صفر .لذا تلاش شما اساسا دیده نمیشود این نتیجه کار شماست که مهم میشود . لذاست که این جامعه ۴ سال قبل به  علی دایی که گلزن خوبیست نه لزوما بازیکن خوب  لقب قهرمان میدهد و به همین علی دایی در ۲۱ خرداد فحش خوار و بار نثار میکند .ملتی که همیشه تشنه قهرمانان است .دقیقا به خاطر دارم که در جریان اصلاحات و تب رفورمیسم ، این ملت از خاتمی توقع قهرمان بازی داشت یعنی افشاگری و تخریب رقبا و....اما او صراحتا در سخنرانی عجیب خود گفت که من نمیخواهم قهرمان باشم .جامعه بیمار انتظار دارد که کسانی بیایند و رنج تاریخی و گشادبازی تاریخی آنها را برطرف کنند. ما در مبارزه با ظلم هم در طول تاریخ همین رفتار را داشته ایم .حسین باید تا این حد هزینه بدهد تا جامعه ای اصلاح شود .چرا باید مرم تا این حد منفعل و بی عار باشند تا کسی مثل حسیت خونش را بدهد جوانش را بدهد فرزندش را بدهد که دین آنها به انحراف اموی مبتلا نشود؟ من در بررسیهایم این رفتار را درباره مسیح نیز یافته ام که باید به خاطر نشستن و خفتگی ملتش ، قیام کند.

عکس بعد از بازی دیروز( با تشکر از گلبو برای ارسال)

توصیه برای درمان کمال گرایی :

  • تو به تنهایی فارغ از بیستهای زندگیت ارزش داری ...تو مخلوق شایسته الهی هستی .خدا برای خلق تو نیز به خودش آفرین گفته است فتبارک الله احسن الخاقین .تو اگر بیست هم نگیری ، بودنت یعنی استعداد تغییر و رشد.
  • در نظام تربتی نوین کمالگرایی جایش را به فردگرایی میدهد یعنی هر کس قابلیتهای خودش را رشد میدهد آنهم در مقایسه با خودش نه دیگران.(مدارس جدید)
  • اگر کسی بخواهد رشد کند باید در عرصه های مختلفی رشد نماید یعنی : دانش/ ثروت / روابط عاطفی/ خانواده داری / تجربه جهانی و سفر/ عبادت /  کمالگرا باید بداند که توهمی بیش نیست در همه اینها عالی بودن . اما با تلاش کردن معقول میتوان با رتبه های خوبی در این بین دست یافت.
  • استفاده از منطق فازیک به جای منطق دوتایی : عالم اکثرا از طیف تعریف شده است تا ۰ و ۱ لذا بین سفید و سیاه ،خاکستری هم وجود دارد . نمره ۱۵ هم ارزش دارد...صفر نیست!

اینها به فوتبال چه ربطی دارد؟

فوتبال ما آیینه رفتار ماست.بازیکنان ما تحمل تلاش طولانی ندارند.دنبال نتایج هیجان انگیز و قهرمان بازی هستند چون مردم ما و روزنامه های ما دنبال این مسائل هستند . لذاست که اگر گل میخوریم در نیمه دوم که امید جبرانش کم است ، چون با الگوی قهرمان بازی فاصله میگیریم ، دیگر انگیزه جبران نداریم . مثل همه کمالگرا ها که تحمل شکست ندارند  و با یک شکست برای همیشه ممکن است که تمام شوند. رشد هزینه دارد .مکزیک این هزینه را پرداخته بود...ما نیز...اما حریف بیشتر از ما هزینه کرده بود . امید دارم که ملت من بتواند از بسیاری از لحظات خود لذت ببرد.

نظراتتان را میخوانم :

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 03:47 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (15) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v واکسی ، قالیباف ، (2)یک نامه تکان دهنده از یک شاگرد ساکت

سه شنبه، 16 خرداد 1385

 
********************************************************
راستی رفتم سراغ واکسیه تو ولیعصر ، دیدم اسبابش را بهش پس داده اند و دوباره بساط کوچکش را پهن کرده و به کسب روزی مشغوله...خدا وکیلیش نیاین برام از اهمیت شهر سالم بگین و فلسفه بافیهای مدرنیته را برام مرور کنین!!!!
 بیست سالش بود و بچه مشهد بود و مدتیست بعد از خدمت داره کار میکنه که با درآمدش  به عشقش برسه .وقتی منو دید کلی با یک نجابت خاصی ازم بابت قضیه لنگه کفشم عذرخواهی کرد ...کلی با هم گپ زدیم و اجازه داد عکسی از خنده هاش بگیرم.
این نامه را دختری نوشته  که حضور ساکتش در کلاسهای من همیشه مغتنم بوده...دردهایش را برای من نوشت و ازش اجازه گرفتم  و بهم اجازه داد که با بعضی حذف ها  نامه رادر سایت درج کنم...خودش احتمالا این مطلب را در سایت خواهد خواند و نظرات شما را نیز با دقت پیگیری خواهد کرد....
سلام اقای دکتر
امروز تو سایت مطلب واکسی رو خوندم نظرات بچه ها رو هم دیدم
نمی دونم بچه ها چقدر به حرفهایی که میزنن معتقدن
خیلی ها عادت دارن قشنگ شعار میدن به سرعت این وقایع رو تحلیل میکنن و نتیجه میگیرن
من کمتر سعی میکنم وارد این قضایا بشم
شاید چون خیلی زود حالت تهاجمی می گیرم
یعنی سریع به یاد دوران سختی میافتم که بالاخره تموم شد
هر چند خاطراتش تا ابد در ذهنم مونده ونمیخواد رهام کنه
خیلی وقتا از همکلاسیهام ودوستهام میشنوم که میگن کاشکی دوباره برگردیم به بچه گی هامون
اما من دوست ندارم حتی برای یک لحظه به بچه گیهام برگردم
بابای من یه معتاد بود
مامان سه بار بابا رو ترک داد اما فایده ای نداشت
بابا به خاطر سردرد هاش دوباره معتاد میشد
سن سی ویک سالگیش فهمیدیم تومور مغز داره
مامان با همه وجودش باز هم واسه بابا همه کار کرد
اما بابا تو سن سی وچهار سالگی فوت کرد
مامان موندوشش تا بچه
من وبرادرهام
 مامان با فروش اسباب خونه که چیزی هم نبودند
با گرفتن وام و این جور چیزها
ما رو از خونه ای که با عموهام داشتیم کشید بیرون
وبار یک زندگی هفت نفره رو خودش تنها به دوش کشید
مامانم زن باسوادییه
بهترین هدایایی که مامان برام میخرید کتاب بود
هنوز هم همینطوره
بهترین هدیه خدا به من مادرم بود
تلخ ترین واقعیت زندگی من اینه که مرگ بابام برای ما بزرگترین شانس زندگی شد
شاید باورتون نشه اگر بابا زنده بود احتمالا الان یکی دو تا بچه هم داشتم
توی فامیل بابام من بزرگترین دختری هستم که هنوز ازدواج نکرده
تو کل فامیل هم اولین دختری هستم که رفت دانشگاه انهم دانشگاه دولتی وروزانه
با زحمات مامان زندگی شدیدا بحرانی ما سروسامانی گرفت
وقتی بابا رفت من هشت سالم بود
بزرگترین برادرم چهارده سالش بود
الان سه تا از برادر هام ازدواج کردن
مشکلات مالی خانوادمون با همت خودمون حل شده
وزندگی ما چند سالییه  
به یک ارامش نسبی رسیده
 اما خاطرات تلخ کودکی های من همیشه با منه
روزهای لبریز از امتحانهای سخت خدا به من خیلی چیزها یادداده
قدرت تحمل من برای سختیها خیلی زیاده
چون خیلی چیزها رو به چشم دیدم
الان هم خیلی خوب حرفهای بچه های یتیم   را درک میکنم
وشاید بیشتر از دیگران درد از بین رفتن وهدر شدن صدقات هنگفتی رو دارم
که میبینم چطور براحتی از بین میره
من هیچوقت حرفهایی رو که الان براتون گفتم برای هیچ کس نگفتم
همیشه از اینکه به ریشه های گندیده ی کودکیهام دست بزنم میترسم
خیلی دوست دارم بابا رو به خاطر همه ی کارهاش ببخشم
اما نمیتونم شاید هم نمیخوام
نمیدونم
همیشه میترسم کابوسهای کودکیم بعدها زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده
یا جایی توی زندگیم بین من و دیگران فرقی گذاشته بشه
وقتی بچه بودم از ترحم متنفر بودم
الان هم از اینکه کسی از گذشته من چیزی بدونه وبخواد
برای بچه گی هام دل بسوزونه بدم میاد
برای شما راحت حرف میزنم
چون میدونم مثل بقیه ادمها فکر نمیکنید
به نظر شما تو این ادمها با این همه شعارهای قشنگ چندتاشون 
تو خیابونها از پسربچه ها ودختر بچه های گلفروش گل  خریدند
یاکبریت
یا جوراب
یا هر چیزدیگه ای
........
تازه این بچه ها گدا هم نیستند
دارن کار میکنن
چند تا از ماها تو خیابون باهاشون حرف میزنیم
رفتار دولتمردان ما بااین قشر ازمردم افتضاحه
رفتار خودمون هم همین طور
این ادمها قربانی هستن
قربانی ندونم کاری والدینشون
به نظر شما چند نفر مثل من شانس مییا رن
که مادری مثل مادر من داشته باشن
دکتر خیلی زیاده کویی کردم
ببخشید وقتتون رو گرفتم
 
*******************************************************************
شما نیز نظرتان را برام بنویسید

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:10 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (4) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v جای مانا در زندان نیست !

جمعه، 12 خرداد 1385

*به عنوان مدرس جمعیت شناسی و دانش خانواده در دانشگاه های کشور ، مناسب دیدم که چند نکته را درباره رفتارشناسی مردم و مسوولین درقبال پدیده طنز ، بیان کنم تا چه بسا جلوی بعضی اشتباهات را ولو در حد حرف زدن گرفته باشیم.

********************************************

آمارهای جمعیتی ایران طبق آمار مرکز آمار ایران به ترتیب زیر است:

 از  از ماجرای روزنامه ایران ۲ هفته ای گذشته است . برخوردهای مسوولین قضایی محدود شد به دستگیری سردبیر و کاریکاتوریست روزنامه ایران و توقیف موقت روزنامه.در شهرهای ترک نشین آشوبهای متعددی رخ داد که منجر به خسارات فراوان مالی و جانی شد.

 کاریکاتور در بخش اطفال روزنامه جمعه چاپ شده که خواننده زیادی ندارد . به خود کارتون هم که نگاه میکنی میبینی که یه نفر داره با یه سوسک صحبت میکنه و سوسکه میگه : نمنه؟

به نظر شما اگر سوسکه میگفت : چی ؟  یعنی یک کلمه پارسی به کار میبرد ،باید  تمام ۵۰٪ جمعیت فارس ایران تظاهرات میکردند و اعتراض میکردند و مسوولین با انها ابراز همدردی میکردند؟؟؟؟

اینجوری باشه اساسا باید فقط  به کاریکاتورهای بدون شرح  اجازه پخش داد .

قضیه مهمتر این وسط این است که مردم عزیز آذری زبان   از جوک شنیدن درباره خود ناراحت میباشند. باز به نظرم میرسد که انگاری جوک ساختن ،توهین به ملیت و هویت کسی میباشد.درحالیکه لطیفه ها ریشه جهانی دارد و عین بسیاری از جوکهای را که ما درباره ترک و رشتی و لر و مشهدی و...میشنویم ، بنده در انگلستان به نحو دیگری شنیدم که دوستان انگلیسیم با  لهجه ولزی و scottish و irish و انگلیسی ، برای طنزهای  مختلف به کار میبردند. هدف معمولا اقوام نیستند بلکه رفتار خنده دار انسان است و این انسان میتواند هر قوم و نژادی داشته باشد.

ما عین این موضوع را در ایران در عرصه فیلم سازی نیز داریم.فیلم شوکران که پخش میشدُجامعه پرستاران اعتراض کرد که به ما توهین شده است.

بنابراین ما اطبا نیز باپخش فیلم خیلی دور خیلی نزدیک که تصویر یک جراح بوالهوس و مشروب خوار را نشان میداد باید اعتراض کنیم . مطبها را ببندیم و....

ما را چه میشود؟ 

از منظر روانشناسی ، وقتی کسی با هویتی یا شغلی یا عنوانی یا شهرتی یا اعنقادی هویت سازی میکند (IDENTIFICATION) و خود را جدای از عنوانش تعریف نمیکند، در زندگیش وابستگی شدیدی به آن هویت پیدا میکند به نحویکه با کوچکترین آسیب به آن شغل یا عنوان ،کل هویت خود  را در خطر میبیند.هویت سازی یا همانندسازی یا یکتاگری مکانیسمی دفاعیست که در مراحلی از زندگی انسان باعث رشد او میشود.اما خطرش نیز قابل توجه است.

  •  هویت سازی  با نژاد را در حزب نازی میبینید که اساسا جامعه یهودیان را انگل بشریت میدید و چنان در فضای توهمی نسبت به  نژاد ژرمن فروغلتیده بود که نسل کشی وسیعی براه انداخت .مثال دیگر برای بعضی هم وطنان ماست که  با ایرانی بودن خودش چنان آمیختگی پیدا میکنند که اگر جایی درباره ایران حرفی بزنند ، به بهانه غیرت ملی هر کاری را با گوینده آن حرف روا میدارند.             چنانکه رفتار بعضی از  پان ایرانیستها ناشی از چنین هویت سازی میباشد .
  • هویت سازی  با دین  را در گروههای افراطی دینی مثل القاعده میبینید .
  • هویت سازی با شغل را در مثالهای فیلم شوکران و  برخورد جامعه پرستاران ردیابی کنید.

مثلا یک معلم با اختلال هویت سازی ، در برابر انتقادی  ساده از سوی همکاران یا دانش آموزانش ، چنان جبهه ای میگیرد که انگار جانش در خطر است.

  • هویت سازی با معشوق یا  همسر : این افراد چنان غرق در زندگی زناشویی و عشق و عاشقی میشوند مثل او فکر میکنند یا حرف میزنند  لذاست که در صورت مرگ همسر یا طلاق یا چیزهای از این قبیل ، هویتشان را از دست میدهند و چنان در علائم ترک اعتیاد عشقی فرو میروند که چه بسا خودکشی کنند.

اگر بگردیم ، رد هویت سازی را در بسیاری از رفتارهای پیرامون خود میبینیم . شما چقدر و کجا از این مکانیسم استفاده میکنید؟

**********************************************

متاسفانه برخورد با مقوله طنز در کشور ما از جایگاه والد انتقادی یا سرکوبگر انجام میشود. از دیدگاه تحلیل رفتار متقابل TRANSACTIONAL ANALYSIS یا بحث کودک / بالغ / والد انگار در برخورد با کاریکاتور روزنامه ایران  باید بچه ای گستاخ را ادب کرد . کاریکاتوریست برای خلق یک اثر هنری آنهم در قالب طنز باید در کودک خود فرو رود و نمیتوان با جدیت و بالغ بودن به سراغ طنز رفت.نقش طنز پردازان در تاریخ این ملت برای انتقاد از کژیهای دوران پهلوی را در نشریه توفیق به یاد آورید .در قضیه کلینتون و مونیکا نیز این طنزپردازان بودند که واقعا کمر دموکراتها را در این افتضاح خم کردند. کایکاتوریست سرمایه این ملت است .

برخورد با نیک آهنگ کوثر و ابراهیم نبوی که هر دو از افراد صاحب سبک در عرصه طنز بودند باعث شد که هر دوی این افراد بعد از خروج از زندان ، فضای کشور را برای زندگی خود نا مناسب ببینند و مهاجرت کنند . ما ملتی هستیم که بهترینهای خود را همیشه قربانی کرده ایم و میکنیم! از مسوولین قضایی استدعا دارم که درباره برخورد با مانا نیستانی که از بزرگان عرصه کاریکاتور هست ، دقت به خرج دهند . مانا طنز ملتش را باز مینمایاند.اصطلاح نمنه؟؟؟ به قدری در بین  همه مردم رایج است که استعاره معروفیست برای اینکه شنونده بالکل منظور گوینده را درک نکرده است.زبان طنز و کاریکاتور ، زبان استعاره و کنایت است.کجای نوشته های عبید زاکانی و فصول آخر گلستان سعدی از این زبان خاص بی بهره است؟

مانا را آزاد کنیم

کسی به ملت آذری توهین میکند که با آموزش زبان ترکی و دستور زبان آن در استانهای ترک نشین مساله دارد و این  کار را زمینه استقلال طلبی آذری ها می انگارد .کاسه کوزه ها را سر یک کاریکاتوریست خالی نکنیم.

از کسانی که با بنده در نگارش این مقاله موافقند خواهش دارم که نظرشان را برایم بنویسند و این مقاله را برای سایرین بفرستند تا جلوی رواج فرهنگ خشونت و تعصبات مخرب گرفته شود.

 منابع برای مطالعه بیشتر :

  1. مکانیسمهای دفاع روانی - دکتر محمدعلی باوند - انتشارات بامداد
  2. بازیها - اریک برن - برگردان اسماعیل فصیح
  3. تحلیل تبادلی نوین - این استوارت ون جونز - برگردان ثریا سفید پر - انتشارات کیافر
  4. وضعیت آخر - تامس هریس - اسماعیل فصیح - نشر فاخته

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:20 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (12) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v واکسی ، قالیباف ، پاناسونیک

چهارشنبه، 10 خرداد 1385

  • ۲ سال پیش مراجعی داشتم برای مشاوره که دختر خانمی ۲۴ ساله بود که در خانه پدری زندگی میکرد و در ارتباط عاطفیش دچار ابهام شده بود . یکی از چیزهایی که در ارتباط با ایشون توجه من را جلب کرد این بود که پول تو جیبی او در ماه یک میلیون و هشتصد هزار تومان بود که معمولا قبل از بیستم ماه مصرف میشد و ده روز آخر ماه را ایشون با سختی طی میکرد.
  • دیروز تو خیابان بلوار راه میرفتم که یک واکسی ۲۴ ساله دیدم و کفشهایم را دادم که واکس بزند.طفلک یه تیکه سایه پیدا کرده بود و با چه وسواسی کارش را تمیز انجام میداد.درحین کار بهم گفت که میخوای پاشنه کفشت را عوض کنم و من هم گفتم آره .داشت پاشنه را عوض میکرد که یک نفر آروم نزدیک بساط کاریش شد و نگو اون یک طرف از شهرداری است و همه ما یملک این بیچاره را برداشت و انداخت تو وانت و جوون بدبخت یه لنگه کفش من بدست دنبال وانت بهت زده میدوید و من هم سر جام پا برهنه با کت و شلوار واستاده بودم و هم به کل شهرداری فحش میدادم هم از وضعیت خودم خنده ام گرفته بود!
  • ۳ سال قبل در اینترنت میگشتم یک دوربین خوب پیدا کنم که بالاخره پس از مرارت فراوان دوربین پاناسونیک مدل GS50 را برگزیدم .قیمت جهانی دوربین ۵۰۰ دلار بود ولی نمایندگی پاناسونیک در ایران که مال یک ایرانی باغیرت(!) است با کمال آرامش ار حماقت و بی زبونی ملت من و بی عرضگی دولت نظاره گر من با ۱۳۰ دلار بیشتر دوربین را ۶۳۰ دلار میفروخت.من هم که راه دیگری نداشتم و لذا دوربین را خریدم و ۲ ماه بعد که شارژرش گم شد ، ۸ ماه طول کشید که نمایندگی عریض  و طویل و بی خاصیت پانا سونیک برام شارژر پیدا نکرد و خودم از دوبی آوردم!
  • دانه درشتهای اقتصادی با هزار مافیای تودرتو با آرامش به مکیدن خون ملت مشغولند و شهرداری ظاهرا به وظیفه اش عمل میکند و ۱۳۷ زده و به پاکسازی شهر مشغول است.از خودم سوال کردم که یک واکسی که غیرت دارد و کار میکند اولا کجای این شهر باید برود؟ واکسی یعنی بساط تو خیابون.اگه زورش میرسید که مغازه میزد! شهردار احساس خوبی دارد ول دیشب اون پسر نمیدونم چگونه خوابید و  چگونه در برابر وسوسه انجام کارهای دیگه از جمله  قاچاق و سی دی مبتذل فروشی و...مقاومت کرد؟
  • کارهای قالیباف را دوست دارم.راست میگفت که میخواد یه کارهایی بکنه.آدم خلاق هر جا بره تحول ایجاد میکنه.با شخص قالیباف کاری ندارم   اما خلاقیتش برام جذابه.تو ناجا اون همه تحول ظاهری و درونی ایجاد کرد در شهرداری  هم که اومده ،طرحهای جالب داشته تو سازمان فرهنگی هنری .نمونه اش همین آموزش بهداشت جنسی و مهارتهای زندگی به زوجهای جوان.کم کسی این ریسک را میکرد اما این تیم انجام داد.وقتی داشتم این متن را مینوشتم فکر کردم نکنه دارم تبلیغ سیاسی میکنم اما حقیقت اینه که هر کی برای مردم کار میکنه تو هر لباس و فرقه و جبهه و هیات ،برام مغتنمه.
  • شما هم نظری دارید؟

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:48 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (12) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مهم برای دوستانم، شاگردانم و کسانی که بنده مشاورشان هستم

جمعه، 5 خرداد 1385

امروز به دلیلی نامعلوم دسترسی من به دفترچه تلفن تلفن همراهم قطع شد

لذا از همه عزیزانی که با بنده در تماس تلفنی هستند تقاضا دارم که شماره های موبایل و منزل خود را برام با sms بعلاوه اسم و فامیل مبارک بفرستند تا ارتباطمان قطع نشود.

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:15 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خوشا شیراز ووصف بی مثالش

شنبه، 30 ارديبهشت 1385

آقا شرمنده ایم که با این هیبت و دبدبه تا حالا در شیراز زیبا نرفته بودیم!!!!

همت احسان مشرف باعث شد که دست خانم والده را بگیریم و با ماشین خودمون بریم شیراز.این سفر بعد از یک ماه کلاس و سخنرانی و...بسیار برام لازم بود چون داشتم از همه آدمها زده میشدم!!!!

مقدمات سفر را

  1.  خانم موسوی از بچه های استرنبرگ پارسال مهیا کردند که بسیار ممنونش هستم.
  2. احسان از بچه های مهندسی پزشکی بود که قبلادر دانشگاه  معلمش بودم و
  3.  در شیراز هم یکی از بچه های خوب همکار  که افتخار داشتم در مقطعی مشاورش بودم ، بسیار در راهنمایی اماکن و...کمکمان کرد.
  4. باز بگید معلمی خیر نداره!!!!!

شیراز شهر با کلاسیه...مردمش هم خونگرم هستند و با به عینه میدیدم که شهر زنده است و ساعت ۲۳ همه مردم زن و بچه و ...زدند بیرون و در بوستانها و پارکها به خودشون میرسند و شادند و...

به گفته  دکتر همکارمون درشیراز که رزیدنت  هستند، اعتیاد از مسائل رایج منطقه است. حتی در زنان نیز موضوع شایع است.خیلی دوستان تشویق کردند که در شیراز کلاس توانگری یا MEC برگزار کنیم که مستلزم اینه که یکی دونفر آدم پیگیر بیان تا باهاشون کار کنیم.

مزار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی هرکدام حال خاص خودش را داد به ویژه نماز و دعای تاکیدی بر سر مزار حافظ

شب چهارشنبه رفتیم زیارت شاهچراغ/ برادر حضرت رضا...بسیار محیط روحانی داشت...

دیدن پرس پولیس و فبر کورش نیز از تجربه های نفس گیر من بود.

رقص این گل را در برابر این اسطوره ها ببینید:

 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:57 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v خودت میدونی چی میگم

شنبه، 23 ارديبهشت 1385