«   M O R E       E F F E C T I V E       C O M M U N I C A T I O N    »

ما همگی نیاز داریم به ارتباط.. اما 4 ارتباط هتند که اولویت مهمی در زندگیمان دارند: خودمون/خدا/طبیعت/مردم                              در بحثهای آموزش ارتباط یاد میگیریم که در هر 4 تای اين موارد سربلند بشویم.
 
  v تو نمیفهمی...هزار ساله که نمیفهمی

پنجشنبه، 8 آذر 1386

چند روز پیش یه متن نوشتم که حاشیه دار شد...پشت صحنه اش را  مینویسم ذخیره قبر و قیامتمون بشه!

********************************

 اینکه تو تیتر نوشتم " تو نمیفهمی" معنیش این نیست که من میفهمم ...من تازه فهمیده ام نفهمی خودش خیلی فهم میخواد !

****************************

قصه از کجا شروع شد؟

من خوابیده ام و خواب میبینم که نصفه شبی از خواب پریده ام (احتمالا به خاطر بیدار شدن دختر خردسالم) و همسرم در بسترم آروم خوابیده و  بلند میشم دخترم را از تو تختش بر میدارم و بغلش میکنم تا خوابش ببره و برمیگردم تو تختم و با خانومم که بیدار شده و دنبالم میگرده حرف میزنم و وقتی بیدار میشم از این خواب ، حرفهام را مینویسم ...تو می ایی تو سایتم میخونی... صدها نفر دیگه هم میآیند و میخونند و برای من هم بعضیهاشون مینویسند...خیلی ها فقط گریه کردند...ازم نپرس چرا...میگه دست من بوده که نوشتم؟

یه نفر هم باهاش برام یه کلیپ قشنگ پاور پوینتی درست کرد که هدیه داد بهم اما خب حجمش بالاست ونمیتونم بذارمش تو این صفحه

خیلی ها نوشتند "پکیدند"...عینا همین تعبیر...فکر میکنی من از دردهاشون ذره ای میفهمم؟ نه...مبگه تومیفهمی من چی میکشم که رویاهایم اینطوری پر میشه از طوفان ؟

چند نفر هم عصبی شدند...خب میگه اشکال داره؟ تو که دوست دخترت یا دوست پسرت به سرتاپات...کرده، حق داری لجت در بیاد...خودم بهت حق میدم که واسه همچین آدمی نتونی از عشقی حرف بزنی که چین و چروک صورت محبوبش را مثل آیه های تورات  و صدای فریاد یونس در تاریکی ،مقدس میدونه...تقدس چیه وقتی اینقدر له شدی. ولی دیگه شورش را در اوردی...نه؟

تازه به تو هم حق میدم که ۵ تا ارتباط عوض کردی ، هنوز ته دلت میسوزه به خاطر اینکه یکی نفهمید چقدر دوسش داری و رفت با یه عوضی دیگه...فکر میکنی نمیفهمم چقدر پیر شدی تو این چند وقت و هی ادای باحال بودن در میاری...؟

به تو هم حق میدم که وقتی این متن را میخونی از هر چی مرده لجت در بیاد...واسم نوشتی که چرا اینقدر زور باید زد واسه دریافت عشق یک زن...من زوری نزدم...تو اذیت میشی چون قربانی هستی...هزار ساله که قربانی هستی...قربانی فرهنگی که مردها را از ابراز احساسات محروم کرد ، مردای بیچاره ای که خیلی شکننده تر شدیم بعد از این ظلم تاریخی. با فیلم و ادبیات نوین هم خرمون کردن...از همون روزی که  خواستند مثل یه مرد بارمون بیارن ، ریشه هامون را خشکیدند...سالهاست که خشکیده ایم...میدونی کجا ها معلوم میشه؟ وقتی تو عشق مثل خر تو گل گیر میکنیم و واسه ۵ دقیقه صدای هایده ، چه ها که نمیکنیم.

اما دلم نمیاد نگم که من اولین باره که نوشته خودم را بارها خوندم...نه اینکه واسه خودم بخوام نوشابه سفارش بدم...! به نظرم هممون یه بخشی داریم درونمون که هر چند هزار ساعت یه بار میاد یه چیزی بهمون میگه و میره...وقتی این بخشت را میبینی هیجان زده میشی.

تازه نکته خوبش اینجاست که نباید یادمون بره همسر ما که اینگونه ستایشش میکنیم ، هنوز ضعفهای انسانی داره...دهنش گاهی بوی خوبی نمیده...بی حوصله میشه...دهن بین میشه...عقلش گاهی نم میکشه(!) اما لا مصب عشقه دیگه...عشق میاد که همین گندها را  بی خیال بشیم دیگه نه؟

دست همه اونهایی را میبوسم که اومدن  مطلبم را خوندن و برای من هم دو خط نوشتن حالا چه خوب چه بد...مهم اینه که  باید عاشق شد و رفت...یا شاید ماند.

لندن ۱۱ شب ۲۹ نوامبر

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 12:16 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای تمام همسران ، به نمایندگی از همه مردان زمین

يکشنبه، 4 آذر 1386

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 

آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده

 

اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.

******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

مردی که منیتهایش تویی ، منم

لندن-یکشنبه ۲۴نوامبر 

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:46 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v بیخوابی ها،بی قراریها

جمعه، 13 مهر 1386

اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن
my room
با صدای تلفن از جام پریدم...از ایرانه...عباسه...با هادی از امامزاده زنگ زدن" دعای جوشن داره شروع میشه داداش ،یادتیم"
****************
کیمیاگر، کوئیلو، " نشانه هایی در زندگیتان هست...برای اینکه گم نشوید"
***************
تو همین نامه های هر روزه بود "سال سختی را گذراندم..  " آخرش انگاری که قلم را فرشته ای ازش یه ثانیه گرفته باشه، نوشته بود" اگر يادت بود و باران گرفت، دعايي به حال بيابان كن"
************
محمود آباد بهار 86

پس مانده غوغایی هستیم از حماقت دیگران

و پیشاپیش می اندیشیم به رویایی که همچنان رویا می ماند...

در این لحظه پست اکنون...

BBC داره باهام مصاحبه زنده میکنه درباره گرفتاریهای زنان طلاق...من در فکر خاله بیمارم هستم که سالهاست فکر میکند یک پری گمشده در زمین است و برای دفن رویایش هزاران هزار قرص به او داده اند تا یک مرده آدرس دار زمینی بی آزار بشود
*****************
به هزار سال خواب احتیاج دارم تا کمی فکر نکنم...اینهمه بیداری را چه سود...
دیگر از نوشتن نیز میهراسم وقتی میدانم قاتلم ، مشتری همین نوشته هاست و
خواننده همیشگیم شانه هایش را بالا می اندازد و میگوید حیف !
*******************
از راست : من - هاتف - مهرداد - پویان/ بهار 86
ساعت 12 شده...ناقوس کلیسا...صدای رودخانه تایمز...
 
امشب شده ام تفسیر مجسم اذا مسه الشر جذوعا...یه نق نقو که خدا داره از شیر میگیرتش
حداقل امشب روم را کم کن از اینهمه پررویی که باز می آیم تو روت وا میستم میگم بده برم...به قول ترکها : ور...گدم.
________________________________________
عکسها را ازآلبوم رسول احدی عزیزم برداشته ام

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:59 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v و خدایی در همین نزدیکی و من و محبوبم

يکشنبه، 8 مهر 1386

*******************************************************

دلت میگیرد..به همین سادگی.

میگردی دنبال توضیح...یک سری سوال جواب تکراری از خودت میپرسی و ظاهرا باید همه چیز تمام شود، حداقل کم شود اما انگار نه انگار...بد جوری روحت پیچ خورده است...

الکی شروع میکنی دنیا را فحش دادن...بعد نوبت میرسه به شیطان لعین.  اصلا دیگه این دل واسه ما دل نمیشه

بیرون بارون پودری می آد...از اونایی که دوس داری زیرش باشی ولی خب هوا سرده...خیلی هم نمیچسبه... یه نگاهی به این جوونی رفته میکنی

یک مرتبه بند دلت میریزه!

صدایی از عمق روحت به مناجات بلند میشه....از این کارها بلد نبودی!

کیست که از درون من خسته با این آرامش با خالق به گفتگو برخاسته؟

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

*************************************

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را، قبل از تلنگر کائنات ، به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

*****************************************

در برابر دیدگانم بگذار این جمله طلاییت را که :

لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم الله

نه برای آنچه از دست دادید دق مرگ شوید و نه بدانچه به شما میدهد ذوق مرگ شوید

خدایا ! مگذار وقتی عزیزی را از دست میدهم یا ثروتی از کفم میرود ،در هم بپیچم.

************************************************

خدایا ! مگذار شهرت و محبوبیت مرا به حماقتی وسیع بکشاند که از یاد ببرم چقدر یک موریانه بزرگتر و بی نقص تر از من میزید و هرگز در موران ، فرعونها سر بر نیاورده اند.

************************************************

خدایا مگذار دغدغه ای زمینی زمینگیرم کند.

خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را به خاطر مشتی روزمرگی نگیر.

*****************************************************

خدایا ! اگر گریستم و از دردها و بغضهایم گلگی کردم ، حتی برای کسری از ثانیه، عفریت نا امیدی را با من تنها مگذار، اشکی که در انتها دلخوشی نداشته باشد ، مرداب است...و تو به من آموختی که رود باشم نه گنداب.

******************************************

خدایا ! دغدغه مرا کف زدنهای مردمی قرار نده که به اشاره ای تف به روی من می اندازند.مبادا از یادم ببری که حتی عشقهایشان نیز سرابیست که ما خواب زدگان بدانها دل خوش میداریم

********************************************

خدایا ! مگذار که پشت کردن انسانها از من ، فرو ریزدم.

مرا نزد خودت عزیز بدار که حسرت سراب محبوبیت بین زمینیان را نداشته باشم.

میگن تو قسم خوردی که  بنده هات وقتی مخلصانه صدات بزنن جوابشون را خود خودت میدی؟ نه؟

 جدا تو اینهمه پیامبر میگه نفرستادی که به ملت بگن عالم صاحاب داره؟

با مرام! اوس کریم !

میگه همین تو نبودی که ابراهیم را فرستادی تو آتیش تا برخلاف فکر نمرودیان  ؛ نه تنها نسوزه که دماغ هرچی ناسپاسه بسوزونه

اصلا قصه موسی میگه نوشته تو نبود؟ اون دعوای قبطی و سبطی و مشت موسی و مرگ یارو و دربدری موسی و مدین و دختر شعیب همه کار خودت بودن

من سالهاست دارم پرونده هات را میخونم...ردپا میذاری..با همه زرنگیت، تابلوئه که کار، کار خودت بوده

خودمونیم ، عاشقی موسی و دختر شعیب را خوب اومدی...چنانکه مادر شدن مریم هم از شاهکارات بود...رو کم کنی بود به نظرم

نمیدونم ...از اینهمه سال خدایی تو و آدم نشدن ما خسته نشدی؟

میدونم پسوورد اینترنت من را داری و نامه احمد را خوندی

اصلا مهم نیست که هکر همه صندوق پستی های دلم بودی / الم یعلم بان الله یری

میدونی چقدر گریه کردم بعد این نامه ؟ ما پارسال تو شب احیا خیلی بهت التماس کردیم که به خواهرش شفا بدی اونوقت ات میایی به فرشته هات میگی اون رو برن بهشت که شب چهلمش بیفته شب قدر؟؟؟ اینه با مرام؟؟؟

حتما میگی که بنده باید کار خودش را بکنه و تو هم کار خودت را ...زورت هم زیاده ...ما هم که مخلصتیم ولی خیلی دلم گرفته به عزتت قسم! تحمل ندارم یکی تو را صدا بزنه و جواب نگیره...افت داره برام...برا همه اوناییکه به شرافت اسمت دعا میکنن افت داره که حرفشون را زمین بزنی...به خاطر خودت میگم..

شنیدم تو خداها ، خیلی خدایی . فربی احمد شیء الی

تو قوی هستی درست...ما ضعیفیم درست

ما به یه غمزه یه معشوق زمینی میریم رو هوا درست...ما با یه بیماری نمازمون قضا میشه درست..ما با دونانوگرم هورمون میریم قاطی باقالی ها درست...ما بی معرفتیم درست...آخه تو اسمت را گذاشتی ارحم الراحمین..تو اسمت را گذاشتی غفار...ستار

حالا آبروریزی میکنی؟؟؟ بگم چندبار همین تو چه کسانی را از چه بلاهایی نجات دادی که اصلا قبولت نداشتن؛ اونوقت ما رو ضایع میکنی؟ ما را رسوا میکنی که خاطرخواتیم...حداقل اداش را که در میاریم...خدا هم خدای زمان یونس که او را از غم نجات داد و نجیناه من الغم

نازنینم ! صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ؟

به بهانه شبهای قدر 1386

و به یاد همه دوستانی که حتی وقتی دورند عزیزند و سالها در این شبها کنارشان بوده ایم و به حرمت ایشان خدا به ما نظری کرده

و به یاد خواهر احمدنازک تبار که پارسال برای سلامتیش دعای دسته جمعی کردیم

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:23 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آخرین نجوا

شنبه، 7 مهر 1386

خواب از سرم پریده است.

فکر مرگ درونم را میکاود.

روی تخت ICU افتاده ام.احتمالا حتی نمیتونم دست و پاهام را تکون بدم.زیاد اختیار این بدن  را  ندارم.اما هنوز میتوانم بیندیشم.پرستارها از روی انجام وظیفه می آیند و میروند.یکی لیدهای دستگاه الکتروکاردیوگرام را چک میکند و یکی دستگاه تنفس مصنوعی را و من هنوز چند دقیقه...یا ثانیه وقت دارم تا آخرین واژه های زمینیم را مرور کنم.

لقد خلقنا الانسان فی کبد / انسان را در رنج آفریدیم.

***************************************************************

دارم زندگیم را مرور میکنم.خیلی سریعتر از اونیکه درباره تجربه های نزدیک به مرگ خونده بودم. کودکیم، پدرم و مادرم و مدرسه و هم کلاسیها و دبیرستان و صفهای مدرسه و شبهای بمباران و پناهگاه و کنکور و دانشگاه و ترم یک و عاشق شدنهای  ناگهانی روزهای دانشجویی.

دوستانی که اومدند و رفتند.بعضیهاشون با عشق بعضیهاشون با نامردی.خیلیهایی که حتی تو orkut هم پیداشون نکردم.

به معلمانم.خانم کلاس اول و دوم و....به سه شنبه ها که مادرم میومد دنبالم و پیاده میرفتیم تا تعاونی های شهر و روستای سر حافظ که با بمباران با خاک یکسان شد....

**************************************************************************

انما الحیات الدنیا لعب و لهو / زندگی دنیا بازی و سرگرمی شماست.

عاشق میشدی و میگفتی که دیگه خودشه...چقدر گذشت تا فهمیدی هر کس آمده بود بخشی از تو را به تو باز نمایاند...و تو چقدر نفهمیدی.

بیچاره مادر و پدر که تحملت میکردند.دعواهای تلفنیت...انتظاراتت واسه یک زنگ تلفن و بد اخلاقیهات و....

معلم ادبیاتت تو دبیرستان،دکتر شکیبا،که پسرش شهید شده بود...یک بار سر کلاس خیلی دیر رسید.تا رسیدش و نگاهش را دیدی ، بند دلت پاره شد.میدونستی که دیشب یاد پسرش بوده که دیر پا شده...اول درس گفت : عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری .اینقدر سر کلاس گریه کردی که خودش بغلت کرد و ازت خواست آروم بشی...رفتی توی نمازخونه و چقدر سنگین بودی و عمیق! شاید الان هردوشون پیش هم باشن....

**************************************************

محمد بزرگ :انت مع من احببت/ : تو با کسی محشور میشوی و هستی که دوستش داری.

به عشق در زندگیم نگاه میکنم.فرصتی نیست.هر لحظه مرگ نزدیک و نزدیکتر میشود. به عشق نوجوانی و بعدش دانشگاه و بعد که وارد زندگی شدی.

چقدر برنامه ریزی میکردی که سر راهش سبز شی تا شاید با دیدنت بیاد جلو و خودش اصلا ازت بپرسه که چته؟؟!!!هزار بار این دیالوگ اون لحظه را تو مغزت مرور کرده بودی و شیرینی اون دیدار دونفره را تو تخیلات و رویاهات چشیده بودی...

وقتی بدستش می آوری ، در روزمرگی این زندگی موفق یادت نره که بزرگترین نعمت بعد سلامتی و ایمان ، عشق است...عشق گلیست که باید هر روز آبش بدهی...گول نخور...باید بیدار بود

********************************************************

اشتباه میکردی...اسمش را میگذاشتی تجربه ولی الان که خودتی و خودت و پرونده اعمالت، دردش را حس میکنی.چقدر هم گزنده است!

الم یعلم بان الله یری؟آیا انسان نمیداند که خدا دارد میبیند؟

******************************************************

چهره مریضانت دارد میاد جلوی چشت...اکثرا مهربونند .ساعاتی که باهاشون نشستی چقدر نورانیند؟؟؟!!!! تو سبکی...اونها برایت شمعی نگه داشته اند که صورت فرشته مرگرا نورانی تر ببینی.

 یکی دوتا از شاگردانت پشت در بخش مراقبتهای ویژه دارند توسل میخونند: یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله.

از اون همه هیاهو و شکوه دوران تدریست فقط خاطره ای مانده و بزرگداشتی.الان خودتی و خودت و قلبت.شادیها و کف زدنها میگذرند.تنها عشق است که میماند.

******************************************************

داره تموم میشه...پس مرگ اینجوری میاد.آهان شما باید فرشته رهایی من باشید.چقدر خسته ام!!!بهم سلام میده...میاد نزدیکم.

میتونم خنکی و نورانیتش را حس کنم.نفسش بوی بهشت میده...

نترس و غمگین نباش.

همین را میگوید.سبک میشوم...مثل بوسیدن روی ماه است.دارم از بدنم فاصله میگیرم.مثل فیلم city of angels شدم...از این بالا دارم به زمین و خودم و عمرم مینگرم.چند ساعت بیش نبود....

ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه/ ای انسان تو به سختی بسوی پروردگارن رهسپاری تا او را ببینی

*******************************************************

پیامبران راست میگفتند . باید عاشق شد و رفت

******************************

  1. نام این نگاشته از اشعار مرحوم م. سایه اخذ شده بود
  2. این نگاشته بر اساس احساسی نوشته شد که در اثر دیدن فیلم my life در بنده ایجاد شد.فکر میکنم مونولوگم ، گفتمان هر کسی با آخرین ثانیه هایش میتواند باشد...لزومی ندارد از فردیتمان در لحظه های خروجمان از جسم بترسیم.
  3. در سحر ماه رمضان در لندن سرد این نوشته قدیمم را خوندم و گذاشتم اینجا...دیگه مفزم بهم چیزهای جدید نمیده

*******************************************************

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 01:22 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v صدا کن مرا ، صدای تو هنوز خوب است

يکشنبه، 25 شهريور 1386

وقتی صدایش را  پای تلفن شنیدم ، چنان گرفته بود که قلبم گرفت
وقتی بهم گفت : داداش ! دلم سخت تنگ شده برات، دیگه بغض کردم
وقتی سکوت کرد و صدای گریه اش را شنیدم ، گریستم. مردی میگریست که برای خنده هایش چقدر دعا کرده ام در زندگیم
با هم میگریستیم و  زمان جاری بود
*******************************
یاد ماه رمضانهایی به خیر که برای بچه های امداد و طرح اکرام دو دو میزدیم
این روزها بیش از همه قلبم ، هوای بچه های  امداد را کرده که تو خوابگاه خیابون ملک بودند.توی  دو سال  گذشته رفتم باهاشون افطار کردم و باهاشون گپ زدم و گفتیم و خندیدیم
یادمه اون بچه های 12 تا 22 ساله بی سرپرست یا بدسرپرست ، حرفهای توانگری را رو در اتاقهایشان زده بودند و با ماژیک دورش  را پر رنگ کرده بودند
********************************
گفته بودم افطار ساده را همه دوست دارند...اکثر شبهای ماه رمضون را با بچه ها دور هم بودیم. اینقدره مجتبی بربری گرفت که خدا بهش یه زن خوب داد...یادش به خیر!
**************************************
... برام از دردهایی گفت که تو این چند ماه کشیده بود ، از نامردی آدمها گفت...از ناگقتنیها گقت
بهش گقتم که دلم میخواد بشینم برام ساز بزنی و بخونی و با اون صدای جادوییت شوریده ام کنی...دلم میخواد تو دراز بی قواره را بفل کنم و به اندازه هزار سال دوری و دلتنگی ام در آغوشم له کنم
وقتی گفت این روزها را میگذرانم  به امید اینکه باز ببینمت ، یاد امید افتادم...یاد امیرحسین نشاطی افتادم که خدا رحمتش کنه
********************************
توی سفر عمره مدینه بودم تو اناق اساتید د انشگاه علوم و تحقیقات که یه دانشجوی سوپر حزب اللهی اومد تو اتاق کناری ما...اولین برخورد ما از اون برخوردهای امیدوار کننده نبود...تصور یک هفته مجاورت با کسیکه اولین بارشه اومده مدینه و میخواد تازه همه شیعیان را اصلاح و اهل تسنن را هدایت کند ، زیاد چیز دلنشینی نبود
امیر حسین نشاطی طی روزهای بعد سفرم به یکی از بهترین فصلهای زندگی من تبدیل شد...علیرغم تفاوتهای قکریی که باهم داشتیم ، از ته دل برای هم احترام قائل بودیم
تو همون مدینه که سر در گرفت و اومد تو اتاقم با معاینه احساس کردم سردرد + انحراف محور چشم نمیتونه بی علت باشه
تو مکه یه بار دم آسانسور بهم گیر داد که باید بیایی بریم محرم بشیم...غرولندی زدم و رفتم باهاشون و  اعمال را انچام دادیم...همون شب بود که ماجراش را بعضی از دوستان میدونند که من به زور نماز صبح را با بقیه ملت اسلام در چند متری کعبه خوندم و آخر نماز صبح یه پیرمرد عرب که داشت به من میگفت درست سر نماز بایستم یه مرتبه لباس احرام (لنگ) ما را گرفت و کشید پایین و بقیه اش را خدا ببخشه...امیر حسین همه این صحنه ها را دید و تا خود تهران به من میخندید
امیرحسین نشاطی یک ماه بعد از اون سفر ، به علت ابتلا به تومور مغزی در بیمارستان نیروی هوایی تهران در روز دوم ماه مبارک از دنیا رفت...پسری 22 ساله که 1000 سال بزرگی را به من آموخت و نشانم داد که چگونه میتوان عقیده را از عقده مصون داشت.
************************
 بیخوابی امشب و صدای جشن و سرور  مردم دم رودخانه تایمز ما را به چه دورانی که نبرد!
هنوز صدای تو در گوشم طنین دارد و مبادا که این دوران دوری فسرده ات کند عزیزم! پاکم!

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:22 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v آره تصدقت برم ، شروع کردم

سه شنبه، 20 شهريور 1386

امشب در سالگرد 11 سپتامبر تلویزیون انگلستان از شبکه سراسری خودش فیلم فارنهایت مایکل مور را پخش کردش...من قبلا وقت نداشته بودم که این فیلم را در ایران ببینم و امشب که دقت کردم دیدم عجب این مایکل مور دیوونه ایه که چنین فیلمی ساخته! رسما تغوط کرده به سرتاپای خاندان بوش و دولت فعلیه ایالات متحده

 

فردا یکی از دوستام می آد اینجا و کلی کتاب برام میاره از ایران...دارم کتاب جدیدم  را مینویسم و به منابع توی کتابخونه ام احتیاج داشتم
راستی کسی روزنامه(( تهران)) خونده ؟ آیا روزنامه خوبیه ؟ سیاسیه  یا بیشتر اجتماعیه؟ مقالات من به فرم روزنامه شون میخوره یا نه؟
علی معین هم زحمت کشیده و عکس جالبی برام فرستاده بود که به درد بقیه هم شاید بخوره
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 02:31 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v صدای یک زن

سه شنبه، 13 شهريور 1386

در این شهر چشم خانه ها نگرانند...اکثرشان آشفته اند  ولی گاهی در مترو یا کافه یا مغازه ای یا کلیسایی ... مردان و زنانی را میبینم که با تمام روحشان آغوش بر تو میگشایند
زنی از بستگانم اینجا به من خیلی محبت کرد...زنی که در آغاز جنگ همه چیز خود را از دست داد و به عنوان جنگ زده از آبادان به قزوین آمد...از سال 62 با همسر خود به لندن آمد و همسرش عملا همه چیز زندگی را به او سپرد...از جمله مسوولیتهای بزرگ
شوهری خودخواه و بی وجود...شوهری که نیست...مدتهاست که رفته
زنی بزرگ که 60 سال نور به زمین داده است
این تنها چیزیست که میتوانم بر شمرم
 هنوز کار میکند...هر روز صبح چند بچه انگلیسی و عرب و مراکشی و کلیمی و ایرانی را پیشش می آورند و او به شکل حیرت آوری بدانها عشق میدهد...چیزی که زبان مشترک میشود و فاصله ها را از بین میبرد
کارش بچه داری نیست...نورافشانی واژه رساتری است...
چند شب پیش ازم خواست که آواز ایرانی بخوانم...ماهور شجریان را زمزمه کردم...لختی اندیشید و  گویی به دهها سال پیش رفت که در دانشسرای  عالی دختران  سرود میخواند... برای فرزندانش و من میهمان قطعه ای ارمنی اجرا کرد ...صدایی از ورای سالها غربت و صبوری و نمیدانستم اصلا از کجا این زبان را آموخته
صدای زنی به زبانی غریبه که گویی قرنها درد زنان قبیله من را زمزمه میکرد و چقدر صدایش آشنا بود...انگار کریستین بوبن  به جای ادبیات در صدای این بانو جاری شده بود
 
 
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 04:35 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v مادربزرگ آقای فرزاد به رحمت ایزدی پیوست

سه شنبه، 6 شهريور 1386

امروز با خبر شدم که مادر بزرگ آقای فرزاد  از دنیا رفتند

دوستانی که بیشتر در خدمتشون بودیم میدانند که این بانوی خوش اخلاق چقدر ارادت به اهل بیت داشتند و چقدر با ادب و بزرگوار به جوانان اهتمام داشتند

hadi farzad

عاشورایی که گذشت در منزلشون با چه روی بازی از عزاداران پذیرایی میکردند

به هادی عزیزم ، برادر عزیزم تسلیت میگویم و گئیی خودم دوباره عزیزم را از دست داده ام...هنوز از غم فوت مادربزرگ آقای مهدوی رها نشده بودیم که دوباره سیاه پوش شدیم.

از خدای متعال صبر برای همه عزاداران میطلبم

مراسم : ۴ شنبه ساعت ۱۹:۳۰ مسجد النبی امیرآباد شمالی بالاتر از کوی دانشگاه تهران

دکتر شیری

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:12 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v برای شیطان

سه شنبه، 30 مرداد 1386

از فحوای نامه های زیادی که از مردم دریافت کرده ام فهمیده ام که اولا مردم چقدر لطف دارند و دیگر اینکه  بعضی ها از لحن من به اشتباه افتاده اند لذا وظیفه خود دونستم که ضمن تشکر از همه با معرفتهایی که زحمت نامه نگاری کشیدند، تکاتی را یاد آور بشوم

  1. دردهای انسان جنسهای متفاوتی دارند...قبلا هم در این باره اینجا نوشته بودم و لازم به یاد آوری نیست اما کم کم میفهمم که به شدت احتیاج به یک بازسازی معنوی در این سن دارم...طوفانی از جنس ego-self  که تمام فلسفه هایی که آموختی و تمام معنویتهات و همه داشته هایت را باید به کمک بگیری تا در بیابی اسرار این مرحله را...
  2. گناه چیز بدیست...در ۳۳ سالگیم باید اعتراف کنم که تازه دارم معنای توبه و...را درک میکنم با اینکه بارها مناجات شعبانیه را خوانده ام اما در این فضا فهمیدم چقدر به امام سجاد نیاز دارم تا من را به خودم باز شناساند
  3. برایم مهم نیست خیلیها باز نق میزنند و میخواهند من را آنالیز کنند که کم آورده...اصلا مگه اشکالی داره آدم دلش تنگ بشه ؟به خدا بعضیها تعطیلند...اینان سعی دارن از تو قهرمان بسازند...من مدتهاست از قهرمانی خود میگریزم و این را شرافتمندانه تر میدانم از اینکه زیر فشار شدید این روزهایم ،ادای آدمهای سنگی را در بیارم...مهم اینست که   که من هنوز زنده ام و به لطف الهی این دوره پر از امتحان را به دعای رفقا پشت سر میگذارم.
  4. اشتباهاتی کرده ام در زندگیم که باید درستشون کنم و تکرار نکنمشون...خوبه قبل از مرگم بعضیهاش را فهمیدم 
  5. کلی مناجات شعبانیه رسیده دستم...دم همتون گرم
  6. چهار روز رفته بودم بریستول به فاصله ۲:۵ ساعتی لندن پیش مهرداد امرآبادی از رفقای قدیمیم...تا حدی فامیلم که رشت خونشون بودیم...چقدر این بچه من را شرمنده کرد؟؟!!! توی یه خونه کوچیک دلی را به اندازه  یه دریا این پسر جا کرده...بهترین صبجانه دنیا را برام تهیه کرد و همه جاهای زیبای منطقه را نشونم داد. یه شب هم من را برد سینما فیلم bourne ultimate 3 که واقعا دیدنی بود.
  7. تو خونه اش بارها نوشتم...بارها رو کاغذ نوشتم و نمیدونم چرا بهم ندادشون...رو کاغد نوشتن عجیب بهم آرامش میده...وقتی فریاد تمام میشود، نوشتن آغاز میگردد

*************************

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***

شب بود اما

 

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 

عرفان نظرآهاری

ممنونم از فرهاد خلفیان عزیزم برای این شعر به موقع

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:28 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v چه فرقی میکنه واسه تو؟!!!

شنبه، 23 تير 1386

گاهی توقع های عجیبی از آدمها داریم...طرف میاد پیش یه مشاور و تصور میکند که مشاورش باید خیلی ایده آل باشد...این نوعی مراجعه هست که باید نزد انبیا داشت واما در نزد بقیه باید مراقب بود...منظورم اینه که اگر میخوای از مشاورت استفاده کنی یادت نره که مشاور مثل تابلو راهنمایی رانندگیه که جهتی را نشان میدهد..جهت فلش را دریاب...مهم نیست که جنس این تابلو چدنه یا فولاده... حتی رنگ این تابلو هم خیلی مهم نیست ...مهم جهتیست که تابلو نشان میدهد
ببین این حرفها را یه مشاوری ننوشته که تو کارش تعطیل باشه...شکر خدا من 6سال سابقه  کاری بدی ندارم و مدتهاست که فهمیده ام  که بنا نیست همه ازم راضی باشند و ...
شاید 6 ماهه که میخوام این موضوع را بنویسم و هی عقب میندازم
عمری شاگردی آدمهای مختلفی را کرده ام...شاگرد خوبی واسه خیلی ها بوده ام و وظیفه امه یه چیزی بگم
شاگرد زرنگ کسیه که به جای دغدغه های کم فایده..درسش را یاد بگیرد و برود باهاش زندگی کند
وقتی حواست همش پرته که هم کلاسیت چی کار میکنه یا استادت چرا کراوات نمیزنه یا میزنه یا...ِ ،داری عمر عزیزت را حروم میکنی...حیفه
 
راستی یه شعر قشنگ خوندم که خیلی به دلم نشست
من از مردن نمي ترسم
هراسم از نمردن زير بار يوغ شيطان است
نه از جامانده هاي نسل بوسفيان
نه از بوجهل هاي حافظ قرآن
نه از افعي ضحاکان
من از ترديدهاي کاوه مي ترسم
من از ماندن به هر قيمت در اين ويرانه مي ترسم."
 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 08:14 ق.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v حقایق درباره چیستی اعتماد به نفس

پنجشنبه، 7 تير 1386

موضوع اعتماد به نفس از مسائلیست که همه ادمها درباره اش حرف میزند و البته خیلیها که فکر میکنیم اعتماد به نفس دارند در واقع ندارند  بسیاری هم که فکر میکنند ندارند، واقعا دارندش!

جلسه شخصیت شناسی روز سه شنبه به این بحث اختصاص داشت .

عمده بحث اینست که آیا کسی که مثلا خوب صحبت میکند در جمع یا کسیکه ارتباط عاطفی را به راحتی و بدون خجالت برقرار میکند لزوما اعتماد به نفس ندارد !

اینها مهارت است! مهارت قطعا حال آدم را خوب میکند اما اعتماد به نفس پدیده ای دیگر است

فرض بگیریم شما خوب صحبت میکنید ، بنابراین با داشتن این مهارت ، ۱۰۰ بار دیگه هم بخواهی جایی صحیت بکنی میتونی( هر چند هر بار یه کم استرس داری) روزیمیرسد که صمیم میگیری بری مقاله بویسی یا کتاب بنویسی ، در این صورت از دروننگران میشی که نکنه خراب کنم...نکنه کسی خوشش نیاد یا....میشینی فکر میکنی که چه چیزهایی تو را در سخنوری قوی کرد؟ تمرین؟ پشتکار؟ الگوبرداری از آدمهای قویتر از خودت؟ حمایت رفقا؟ حالا ای عوامل را بر میداری میری در کتاب نوشتنت هم ازشون استفاده میکنی و تقریبا دلت گرمه که باز هم با استفاده از عوامل موفقیت بخش، در این وادی هم رشد خواهی کرد..اگر هم نکنی ،

 این همت و این مسوولیت پذیری را داری که اشتباهات خودت را گردن جامعه و...نندازی...به این نحوه زیستن ، به این تعمیم دادن عوامل موفقیت به جاهای ناشناخته زندگی میگوییم اعتماد به نفس.

جمعه از ساعت ۱۴ الی ۱۹ مباحث آرکتایپی درباره حسادت ،سایر اختلالات شخصیتی و مکانیسمهای دفاع روانی را خواهیم گفت.شما میتونید در این کلاس شرکت کنید و لازم است با خانم شهروزی مسوول کلاس هماهنگ کنید ۰۹۳۵۲۲۲۶۰۶۶

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 10:35 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به صفحه اصلی


  v در این بی رنگی عادت کرده ایم سیاه سفید بشویم

سه شنبه، 29 خرداد 1386

سر انجام تنها به گور خواهیم رفت
،
.می دانم
همانطور که تنها آفریده شدیم ونزد مادر در آن تاریکی،تنها به سر بردیم،
میدانم...ء
به تنهایی بازخواست خواهیم شد،
به تنهایی پاسخ خواهیم گفت
می دانم....ء
در تمام دوران حیات،با همه ی هیاهوی بی رنگ و چرک مرد اطرافمان،تنها خواهیم زیست
،...می دانم
----------------------------
در این بی رنگی، عادت می کنیم،
وابسته می شویم
،دل می بندیم
رنگ است که دوباره میهمان زندگیمان میشود
می دانم...
-----------------------------
هر دل بستگی،بندی است که بر ما تنیده میشود،
می دانم
--------------------------
با این همه
، چیست راز ترجیح این بندگی به آزادی،
ترجیح دیگری بر خویش،
عشق....ء
این مطالب را از نوشته های ابوالفضل انتخاب کردم
*********************************************************
امروز سر کلاس شخصیت شناسی درباره هدایای افسردگی میگفتم که ناگهان شعر عجیب رسول احدی یادم افتاد از این جهت عجیب که اولین بار بود که شعر میسرود ..یادمه یه نفر به تقاضای دلش لگد زده بود...رفتم به بلاگش و عجب بود که همین شعر را گذاشته بود در آخرین پستش
امید................................................................................................
نمک آبرود- بهار 86

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

جلوه ی نافرجام اندیشه

رو در روی بیهودگی

سکوت و خاموشی نیشخند نابودی می زنند

آری...

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

آخرین دو راهی را به امید روشنایی گذر کردی

با گامهایی رها در افکارت

نمی دانستی که خاموشی تنها میزبان توست٬ در انتهای این مسیر...

می دانم...

لحظه٬ لحظه ی تلخیست...

اما

سکوت این بن بست را باور نکن...

حرکتی نو

       گامی تازه

             مسیری جدید

خاکی حاصل خیزتر را بجوی

لحظه را٬ لحظه را روشن کن...

اندیشه ات را وا بده

بی ریاتر از باران جاری شو

آواره تر از باد رها باش

بی باک تر از فریاد تهی شو

گداخته تر از خورشید بدرخش

بتاب...

بتاب تا بی نهایت ناباوری

یک گام عقب تر٬ یک اندیشه فراتر

لحظه را روشن کن...

 

v نوشته شده توسط عليرضا شيری در ساعت 11:53 ب.ظ  -  نظرات و پيشنهادات (0) v



بازگشت به ص